X
تبلیغات
رایتل
جمعه ساعت ١٠ شب:
صدای آواز دلنشین ماه اک که روی تشک بازی مشغول است فضای خانه را پر کرده است. ساعت ده شب است و به شدت آرزوی خواب دارم اما ماه اک قبل از ١٢:٣٠ نمی خوابد. خدا را شکر می کنم که بزرگتر شده و شبها کمی آزادترم. اگرچه به شدت دلتنگ اولین روزهای تولدش هستم. از بعد چهل روزگی تا قبل از سه ماهگی (درست از زمانی که از خانه پدری همسر برگشتیم) از سر شب روی زمین بند نمی شد. باید بغل می کردیم و راه می بردیم. شبها یازده به بعد شام می خوردیم. گاهی یک خواب خرگوشی می رفت آن موقع ها. گاهی هم با همان گریه هایش  هر جوری بود شام میخوردیم اما رسما نمی فهمیدم چه می خورم. 

شنبه ٦ صبح:
چند روز گذشته را خوب فکر کردم. خصوصا به حرف سپیده جان و میزان انگیزه هایم! به این که این حس نارضایتی شدید از کجا نشات گرفته؟! به اینکه از زندگی چه می خواهم ؟! و پیدا کردم آنچه باید را
بزرگترین انگیزه زندگی ام ساختن و حفظ این زندگی سه نفره و دوست داشتنی است. در کنارش  تربیت درست ماه اک عزیزمان و کشف استعدادها و کمک به بارور شدنشان است. این زندگی دو ستون دارد؛ من و همسر. اگر یکی از ستونها نااستوار باشد ثبات این بنا سست می شود. باید محکم بود و زیبا زیست... یکی یکی انگیزه های کوچک و بزرگِ گمشده، پیدا شدند و حال مرا بهتر کردند.
خوب که فکر می کنم می بینم ما برای بنیان گذاشت این زندگی نوپا، کم زحمت نکشیدیم. کم سختی نکشیدیم. پس حالا که به لطف خدا بنایش گذاشته شده و به لطف دو صد چندان پروردگار  خانواده مان با قدمهای کوچک اما پرخیر ماه مان حالت رسمی تری پیدا کرده و شیرین تر شده،؛ این همه آه  و ناله از کجا روی فکرم آوار شده.؟!!!
در این چند سال متاهلی تلاش زیادی کردم که گذشته را با همه تلخی ها و سختی هایش، به گذشته بسپارم و حال را زندگی کنم. تقریبا موفق بودم و این با نوشته هایم قبل از بارداری کاملا مشهود است. اما با شروع بارداری و تغییرات شدید هورمونی و ضعف جسمی کم کم افکار ناخوشایند گاهی تسخیرم می کردند. ماه هفت و هشت بدخلقی هم به این تغییرات اضافه شد و من از این خلق و خوی تُند اسکها ریختم که چرا حال دل و افکارم تا این حد خراب است. ماه نه ماه شیرینی بود. ماه خلق و خوی آرام همراه با صبر. اما با گذشت سه ماه از شیردهی ضعف جسمی و شاید میزان کمِ افسردگی ناشی از این ضعف، گاهی باعث بهم ریختگی افکار و حال دلم می شود و تمامِ مرا به چالش می کشد.

یکشنبه ٣ بعد از ظهر
خوب که همه جوانب را بررسی کردم؛ علت این آشفتگی فکری و نارضایتی از خود را در عدم موفقیت در امورات خانه یافتم. 
من یک آدم به شدت کمال طلب هستم و همین که احساس کنم چیزی عالی نیست؛ یعنی تضاد با خواست من و بهم ریختگی افکارم.
این روزها که کمی تسلطم به کار خانه بهتر از قبل شده و با اضافه شدن یک کمد و جالباسی به خانه، زندگی نظم بیشتری پیدا کرده؛ من اما به دلیل رسیدگی به ماه اک فرصت کافی برای رسیدگی به امورات خانه را ندارم و گاهی فقط زمانم به آشپزی می رسد. حتی نمی توانم هر موقع اراده کنم حمام کنم. خواب ماه اک کم شده و همین روزهاست که بتواند غلت بزند و همین باعث می شود در طول روز از ترس تنها گذاشتن ماه اک به اجبار بیخیال حمام شوم. از طرفی سردرد مهمان ناخوانده ای شده که زمانهایی هم فرصتی هست توان رسیدگی نداشته باشم.
با این حال برای بهبود حال دل و فکرم تصمیم گرفته ام از کارهای غیر روزمره، هر روز یک جای کوچک مثل یک کشو یا یک طبقه از کابینت یا کمد را نظم بدهم. از کشوی جورابها شروع کردم و خدا می داند چقدر حالم عوض شد. حالا از خودم راضی هستم و خودم را دوست دارم. 
اگر به تصمیمم پایبند باشم قطعا رابطه شیرینی بین من و خودم شکل خواهد گرفت. باید خودم را به خودم ثابت کنم




تاریخ : یکشنبه 24 دی 1396 | 15:15 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (2)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی