X
تبلیغات
رایتل
و تن کوچکش را که توى بغلم گذاشتند؛ من فقط گیج و منگ از اثر داروها و درد نگاهش کردم. یک دقیقه بعد که آرامتر بودم؛ گفتم عزیزم خوش آمدى و سوره حمد را به شکرانه سلامتى اش خواندم.
و همسرک که از ترس اش تا به حال نوزاد در آغوش نگرفته بود؛  وقتى گفتند بدهید بغل بابایش بدون هیچ تردیدى بغل اش کرد و من خوشحال و متعجب به تمام آن لحظه هاى دردناکى اندیشیدم که فکر مى کردم هر لحظه ممکن است همسرجان اتاق زایمان را ترک کند اما مردانگى کرد و تا آخرین لحظه کنارم ماند


تاریخ : سه‌شنبه 18 مهر 1396 | 19:12 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (26)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی