شاد و سرزنده بود. هر وقت می دیدیش بسلط بگو بخند به راه بود. کلا خانوادگی آدمهای شوخ طبعی بودند. خیلی یهویی درست چند ماه بعد از عقدمان هبر رسید که ریه اش دچار مشکل شده. اولین سیزده به دری که همسرک کنار من بود؛ بر خلاف همه سالهای گذشته اغلب روز را داخل چادر ماند. درگیر عوارض شیمی درمانی بود اما برای روحیه بخشی آورده بودندش تفریح.

مدتی بعد گفتند سرطان ریشه کن شده و چقدر خوشحال شدیم .  با اینکه سالی یکی دوبار آن هم در ایام عید بیشتر نمیدیدمش اما خاطرات قشنگی از دورهمی های خانوادگی داشتیم به خصوص سیزده به درهای شلوغمان

از. آن زمان شاید دو یا سه بار دیده بودمش. آخرین بار سیزده به در پارسال بود. پارسال قهمیدم دچاره حمله های عصبی حدودن ده دقیقه ای می شود و نشانه این حمله ها سردرد وحشتناک ده دقیقه ای بود. چقدر برایش غمگین شدم. آن خانم شوخ و شنگ تبدیل شده بود به یک انسان بی روحیه اگرچه باز هم می خندید اما دیگر آن آدم گذشته نبود. باورم نمیشد کسی با آن طبع شوخ اینقدر زود خودش را ببازد.

چیزی از سیزده به در نگذشته بود که خبر رسید سکته مغزی کرده و یک طرف بدتش لمس شده. آه خبر دردناکی بود. مرتب سعی میکردم تصورش کنم اما چیزی از حالاتش در ذهنم تصویر نمیشد.

با خودم گفته بودم عید مجالی برای دیدنش میشود اما روزگار چرخید و من با بارداری و زمان کم برای سپری کردن در زادگاه نتوانستم ببینمش. شنیده بودم که آن به اصطلاح فیزیوتراپ معرفی شده از طرف بیمارستان فیزیوتراپ تبوده و باعث در رفتگی کتفش شده و طفلکی با این همه درد این یکی را هم باید تحمل کند.

ماه رمضان رسید و گفتند دوباره بستری شده و چند عمل رویش انجام داده اند. به خاله گفتم سلامم را برسان و بگو زیاد برای سلامتی اش دعا کردم. خواهرک زنگ زد و گفت ملاقات بودیم. سلام مخصوص رساند و مادرش خی التماس دعا دادند. باورت نمیشود اگر ببینی لش. شده عین یک پیرزن هفتاد ساله. و من خوشحال بودم که دورم و نمیتوانم با آن وضع ببینمش.

امیدوار بودم بهتر شود. دکتر گفته بود چرا این بنده خدا را اینقدر دست این دکتر و اون دکتر سپردید و دستکاری اش کردید؟

هفته قبل که زادگاه بودم قرار بود پدربزرگ به ملاقاتش بروند علیرغم وضعیتم خیلی دوست داشتم ببینمش اما جرات نداشتم. برای ماه اک میترسیدم


حالا یک هفته از آنچه در دلم میگذشت نگذشته که خبر فوتش  تمام درونم را بهم ریخته و افکارم را آشفته کرده. تمام دیشب خودم را حای شوهرش، جای بچه هایش، جای خانواده اش گذاشتم اما فقط غصه خوردم. دریغ از یک قطره اشک. شاید گریه سبکم میکرد اما بیشتر در بهت و شوک به سر میبرم تا غم


غ زل واره

دوباره از دیروز سر درد و تهوع مهمانم شده ماش زودتر برود اعصابم نمیکشد




تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 13:05 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (4)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی