X
تبلیغات
رایتل

همه غم‌ها جمع شده بود و به یک باره برایم همه چیز به بدترین، تبدیل شده بود... نبودن همسرک کنار من بی تاب پدر... بیماری پدرک ... بهم ریختگی خانه ... بیدار شدنم از خواب... بانک رفتن... اصلا انگار همه حرفهای همسرک زورگویی بود و این من بودم که مظلوم ترین واقع شده بودم... تنها بودنم... دردی که تمام بدنم را تسخیر کرده بود... حتی نفس کشیدنم... میان گریه های بی امان که همسرک نمی توانست کلماتم را تشخیص بدهد؛ التماسش میکردم که همان موقع بیاید...  انگار تمام قلبم تکه تکه شده بود و نفسم رو به قطع شدن. دوست داشتم خواب بود این نگرانی ها. آرزو می کردم که با همسرک به محل کارش رفته بودم... ظهر که دید در حال از دست رفتنم؛ گفت الان پاشو بیا و من چنان از انرژی تخلیه شده بود که توان رفتن نداشتم. حالا که خوب فکر می‌کنم اگر فقط همین یک روز را همسرک کنار من مانده بود اینطور همه چیز بهم نمی ریخت. دست دست کردم وگرنه میشد همان دیروز با یک دست لباسی که تن می کنم و یک کیف دستی حاوی خرت و پرتهای معمولی یک بیرون رفتن صبح تا عصر برم و امشب برگردم... اما از طرفی حس نابودی داشتم و از طرفی با همسرک دعوا کرده بودیم و نمی‌توانستم با این حال و دلخوری از او جدا شوم.

دیشب خبر رسید پدرک بی نظیرم بعد از یک هفته، دیروز آب و آبمیوه خورده. بعد از یک هفته کم کم اجازه خوردن غذا گرفته و با اینکه هنوز میلش به غذا برنگشته اما قرار شده خوردن را دوباره امتحان کند. اکو، سی تی اسکن و خیلی کارها برایش انجام داده اند. مادرک می‌گوید پدرک خیلی بهتر است. نگران نباش. کارهایت را انجام بده و با خیال راحت بیا. 

 دوست نداشتم با یک روحیه داغون آنجا حاضر شوم و به جای روحیه دادن، حال و هوای آنها را هم بهم بریزم. ضمن اینکه به سرماخوردگی ام شک داشتم و نمیخواستم بقیه را توی زحمت بیندازم یا بیمارشان کنم. دلتنگی هایم با نگرانی و قطعا با تصور بدترینها، ترکیب شده بود و نتیجه شد آن چیزی که نباید می‌شد. دیشب همسرک را قسم دادم که اجازه بده فردا را بخوابم. لطفا مرا زود بیدار نکن که باز اعصابم از کم خوابیهای این یک هفته بهم بریزد. و چه کمک بزرگی بود زیادتر خوابیدن امروز. راستی چقدر به کلاس امروز  نیاز داشتم تا آرام بگیرم اما تعطیل شد. باید فردا حتما مربی را ببینم. باید روحیه ام را به کنم و امورات واجب را به انجام برسانم و با خیال راحت راهی شوم. دوست دارم با روحیه ای بروم که همانطور که من از دیدن آنها نفسم آرام میگیرد؛ آنها هم با دیدن من قوت قلبشان بیشتر شود بعد از این همه خستگی و بیمارستان بودن. 

پزشک گفته بعد از تنظیم شدن کبد و خوابیدن ورم پانکراس مرخص می‌شوند و بعد از مدتی استراحت در منزل برای عمل اقدام می‌کنیم. هر بار که زنگ می‌زنم پدرک با یکی دو بین شعر تمام وجودم را چنان منقلب می کند که حس می کنم اگر آنجا بودم چنان میچلاندمش که آخ‌اش در بیاید. اگرچه می‌دانم هیچ وقت زورم به چنین کاری نمی رسد. همیشه آنقدر کم زور بودم که زورم به دخترها هم نمیرسید. هربار خواندن این شعرها آنقدر بی مقدمه است که با خودم میگویم دفعه بعدی ضبطش میکنم اما این روال هر روز تکرار میشود و من فراموش میکنم که ضبط کنم


+ نظرات را فردا تایید میکنم

+ تمرین بعدی را خیلی زود میگذارم



تاریخ : سه‌شنبه 21 دی 1395 | 23:48 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (9)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی