-
102. زندگی
شنبه 7 مهر 1403 09:51
صدای قطره های باران شیرین زبانی های دخترکی چون ماه آماده شدن برای مدرسه هیجانش برای خیس شدن زیر باران و شور زندگی که در وجودش شعله می کشد و تو را نیز پر از شور و اشتیاق می کند رانندگی زیر باران تصویر آن تن کوچک و ظریف که با دستهای پر از مهرش برایت انرژی میفرستد موزیک مورد علاقه ات و باز هم رانندگی زیر باران آینه...
-
100. غم و شادی بهم است
چهارشنبه 21 شهریور 1403 20:49
چی می شد واکنش دفاعی من در مقابل اضطراب و نگرانی کار کردن باشه به جای یه گوشه نشستن و وقت تلف کردن. این روزا خیلی شلوغم. روزای آخر تابستون و آزمایشات قبل از نوبت دکتر و دکتری که تو مطبش زده "بدون نوبت قبلی امکان ویزیت وجود ندارد" ولی ما ساعت6 نوبت داشتیم در حالیکه ساعت 10 شب از مطبش اومدیم بیرون. چون هزارتا...
-
99: تجدید نظر
جمعه 16 شهریور 1403 11:00
دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم چرا یا وقت ندارم یا زمانی که وقت دارم حرفی برای گفتن ندارم. یا کلا حوصله ام نمی رسه که وبلاگ رو چک کنم اوضاع چشمام به طرز ناگهانی خراب شده و حتی همین نوشته ها رو کمی تار میبینم. قبلا فقط فاصله های خیلی دور رو عالی نمیدیدم. اما الان و ناگهانی بودن این اتفاق برام عجیبه. همسر میگه من هم یه...
-
۹۸: عفونت
دوشنبه 5 شهریور 1403 19:19
آقای مسنِ جا افتاده اومد داخلو گفت زبونتو تا کردی. باید دوباره بگیرم.وسواس داری؟ گفتم زیاد. گفت الان اذیتی که سرتو رو دستگاه فیکس کنی؟ گفتم نه اما چندشم میشد که باید چونه ام رو بچسبونم به جایی که معلوم نیست کیا چونشونو اونجا گذاشتن با آرامش باز راهنماییم کرد و تمام شد داشتم به دکتر میگفتم که چه داروهایی میخورم. گفت...
-
۹۷. درد
دوشنبه 5 شهریور 1403 10:09
هیچوقت دلم نخواسته جای کسی باشم اما الان جای خودمم دوست ندارم باشم از جمعه دندونم درد میکنه شاید از عوارض داروی جدیده شاید هم نه نمیدونم چرا زودتر دکتر نرفت حالا بهش pms و عوارض جایگزینی داروی جدید با قبلی هم اضافه شده آخر هفته قراره بریم سفر و من اینقدر بهم ریختم که برای سفری که کلی براش خوشحال بودم حوصله ندارم دسیله...
-
96: بسه دیگه زندگی تکراری
یکشنبه 28 مرداد 1403 18:11
روزها میگذرند بدون اینکه منتظر ما بمانند کاش گامهایم با گذر زمان هماهنگ بود غزل سه شنبه 22:43 نشستم رو تخت ماه و یک جور دور از انتظاری حالم خوب نیست. سرم داغه و یه اضطراب مبهمی دارم که میدونم با خوردن دیازپوکساید خوب میشه. اما بعد از ویزیت دوم و تغییر برند داروها خیلی خوب نیستم. فکر کردم از قرصای سرترالین هست. آسنترا...
-
95: آدمی را آدمیت لازم است
جمعه 19 مرداد 1403 00:38
روزهایی هم هست که آدمی می شویم که بیشتر به دَد میماند تا به انسان خوشبخت اویی است که این تفاوت را درک کند و گاهی برای کنترل خوی ددمنش درونش، سکوت و تنهایی پپیشه کند آنوقت به انسانیت خودش که برگردد نه شرمنده است نه خجل غزل یک جوری خوش اخلاق، لبریز از شور زندگی، آروم و پر از عشقم که باورم نمیشه غزلِ هفته قبل، خودِ من...
-
95: هندلم کن
سهشنبه 16 مرداد 1403 02:09
... سوال اینه اگه یک بار دیگه هم دنیا بیام بازم همین راهو میرم من... با وجود داروها به روزی افتادم که به خاطر شیطان مغزم لباس چند لحظه پوشیده رو با یک لباس تمیز عوض میکنم. موهای خیسم رو هول میدم زیر اسکارف و از چایی تازه دمی که معجزه شده و همسر تا ما حمام بودیم آماده کرده برای هر دومون میریزم. کوسنی که ماهک رو صندلی...
-
94:مغزم غایب من حاضر ...رد دادم همه مراحل
چهارشنبه 10 مرداد 1403 00:55
-
۹۳: طلب
دوشنبه 8 مرداد 1403 22:51
همچنان وحشی ام. تنها فرقش با بقیه وقتا اینه که خودمو سرزنش نمی کنم ولی عصبانی ام خیلی زیاد. از اینکه من از 7 صبح بیدارم و خرحمالی میکنم. وقتی بعد از ظهر که حامی خواب بود، سرویس رو شستم. بقیه خورده خریدها رو جمع کردم، کتری رو گذاشتم روی گاز با شعله کم و رفتم حمام. فرنگی رو حسابی سابیدم و کم مونده بود خفه شم با اینکه...
-
92. با ولم کن، کجاست اون گلدون کاورم کن
شنبه 6 مرداد 1403 02:02
یک وقتهایی نمی دونی با تمام قدرت فحش بدی و پاچه بگیری یا خدا رو شکر کنی که سالمی که هورمونها دهنت رو به فاک فنا داده. فکر کن با این همه دارویی که میخورم و برای دوتاشون نوشته میتونند علایم PMS رو کاهش بدن من دو سه روزه یا حرص میخورم یا دلم میخواد پاچه یکی رو بگیرم و چون زورم به کسی نمیرسه پاچه خودمو میگیرم و با افکارم...
-
91. یکی منو جمع کنه
جمعه 5 مرداد 1403 02:18
اولین باره تو این 9 سال کسی فوت کرده و من دلم خواسته توی مراسمش باشم. اما این خبرای فوت خصوصا اون فامیل دوری که همکلاس مامان بود و تو فاصله کمتر از 45 دقیقه ای که پسرش رفته بوده خرید، بی مقدمه سکته کرده بود و دچار ارست قلبی شده بود و پسرش وقتی میرسه با بدن بی جون مامانش روبرو میشه ته ذهنت رو اذیت میکنه حتی اگر بری سفر...
-
90. خود شفقتی
یکشنبه 17 تیر 1403 03:03
سرم را که بالا میاورم چشمم میفتد به صورت جذابِ مهم ترین آدم زندگیام که هنوز ردِ سایه سبزی که صبح برای هماهنگی با شال و شلوار سبزش زده، پشت چشمایش خودنمایی می کند و صورتش هنوز از اثر بی جانِ کرم پودر و رژگونه، گلگون و دلنشین است و با چشم های مهربانش زل میزند به چشمهایم و از صمیم قلبش به من لبخند میزند و میگوید دوستت...
-
۸۹.
جمعه 15 تیر 1403 23:46
انرژیم خیلی پایینه حالم بده نمیدونم چه مرگمه ولی از اون زماناست که دلم هیچ کاری نمیخواد و حالم از خودم و عملکرد ضعیف و اهمال کاریهام بهم میخوره باز پریود شدم و سرزنشگر فعال شده :))
-
88. تِ تو رو میخوام :)
سهشنبه 12 تیر 1403 00:22
این روزها در آن نقطه ای از ارتباط با خودم سکونت دارم که تمام عمر، آرزوی یک لحظه اش را داشتم. همین که باور کردم در من خیلی چیزها تغییر خواهد کرد اگر بخواهم باورم به بار نشست غزل جدید را دوست دارم جمعه شب له و خستهام. بالاخره بعد از چند ماه رفتیم اصفهان و الان 3 ساعتی هست که برگشتیم. زمانش کم بود چون برای کلاسهای شنبه...
-
۸۷. تلو تلو
یکشنبه 10 تیر 1403 17:38
به همسر که له و خسته رو کاناپه دراز کشیده بود گفتم ما حاضریم پاشو بریم. گفت:" خودتون برید" در واقع بعد از ۵ جلسه حاضر شد در زمانی که خونه حضور داره من خودم با ماشین برم. یعنی شنای ماهک چالشی شده برای من و باباش که وسواسهامونو بزاریم کنار. اگرچه من اون حس راحتی که با برند قبلی داروها داشتم الان با وجود اضافه...
-
۸۶. گذشت روزای بدم و بهترش اومد
چهارشنبه 23 خرداد 1403 22:29
به خاطر یک چیز ایستادگی کنید، در غیر اینصورت به خاطر هیچ سقوط میکنید ریچارد استالمن ,وارد مطب که شدم برای بدرقه بیمار قبلی پا شده بود که با دیدن من همچنان ایستاد و بعد از سلام علیک نشستیم. صندلی از گرمای تنِ نفر قبلی خیلی داغ بود و من هنوز چقدر سختم میاد رو صندلی اینجور جاها بشینم. لب صندلی نشستم. -: خوب چطوری دخترم؟...
-
85: از نظر میزان تباهی
شنبه 19 خرداد 1403 08:02
همه ما میدونیم که تو روابط زن و شوهری یک مسائلی هست که به نظر میرسه حل شدنی نیست. نگید نه که باور نمی کنم. من توی بهترین روابط زن و شوهری هم این مسایل حل نشدنی رو دیدم و یک بار از یک روانشناسی شنیدم که "اون زوج هایی که سعی می کنند همه مسائل شون رو با هم حل کنند تا اختلاف نظری نداشته باشن، ته کار به طلاق می رسه....
-
دو تا بال درآوردم از خوشی از این سر تا اون سر شونه ام
چهارشنبه 9 خرداد 1403 01:29
تجربه اندوه نه تنها تحملِ سنگینی شرایط است، بلکه به خاطر توجه به عمق وجودمان نیز می باشد. ما فقط برای چیزی که ارزشمند است غمگین می شویم. بی شک یکی از عمیق ترین دردهای اندوه، حس ناتوانی است که به ما یادآور می شود کنترل ما بر زندگی جقدر اندک است مرداب روح شنبه شب ساعت 12 بالاخره تونستم یک استخر و مربی پیدا کنم که بتونم...
-
83. مثل هر کسِ دیگهای که زمین میخوره، یک کم از پا افتادم و خاکی شدم
یکشنبه 6 خرداد 1403 16:11
For being successful you don’t need to be very strong You just need to be stronger than one thing: your biggest excuse تو و این درد سالها مسالمت آمیز با هم زندگی کردید و حالا چند ساله که دیگه نمی خوایش و اون داره نهایت تلاشش رو میکنه که خودش رو بیشتر بچسبونه به تو. کم آوردی؟! خسته شدی؟! مثل سگ ترسیدی؟! احساس تنهایی...
-
82. کم آوردم
شنبه 5 خرداد 1403 10:46
تذکر: این پست سرشار از انرژی منفی هست. حالم افتضاحه اگر دیازپوکساید نبود قطعا پنیک میشدم فجیع چون دیشب و امروز قبل از ساعت همیشگی مجبور شدم بخورمش از شدت اضطراب مثل سگ ترسیدم از اینکه این وضع تموم نشه از اینکه از ظاهرم، کلِ درونم آشکار هست حالم بهم میخوره از اینکه همه و همه مسئولیت ماه با منِ و من نمیتونم یه بخشی از...
-
81. حس ناتوانی
جمعه 4 خرداد 1403 16:37
تجربه اندوه نه تنها تحملِ سنگینی شرایط است، بلکه به خاطر توجه به عمق وجودمان نیز می باشد. ما فقط برای چیزی که ارزشمند است اندوهگین می شویم. بی شک یکی از عمیق ترین دردهای اندوه، حس ناتوانی است که به ما یادآور می شود کنترل ما بر زندگی چقدر اندک است مرداب روح باز سر و کله سرزنشگر درون پیدا شده و امروز یه بند داره غر...
-
80. یعنی میشه یک روزی رو عشق تو حساب کنم؟
یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 15:28
هیچکدام از ما توانایی کنترل کردن دنیای اطرافمان را نداریم، به همین دلیل لازم است در درون خود فضایی امن ایجاد کنیم تا از آنجا بتوانیم با روش هایی سالم به دنیای اطرافمان "پاسخ" دهیم. به خودم فکر میکنم. به زندگی یی که دارم براش تلاش میکنم و خودِ واقعیم که در تلاشم پیداش کنم. قبل از عید کتاب کاغذی "نجات از...
-
79: مسیر پر نور
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403 16:28
بعضی آدما پر از شور زندگی اند و حرفهاشون پر از امید و زنده گی یک روزی تبدیل به یکی از این آدمها میشم داشتم فکر میکردم کاش منم مثل زهره میتونستم کامنت ها رو ببندم و پست بزارم که نیام اینجا رو چک کنم و ببینم 240 تا بازدید خورده و 0 نظر. اما سیتا کلا نظرمو عوض کرد. شاید تعداد اونایی که حوصله میکنند، لطف میکنند و چیزی...
-
78. عادتها لعنتی
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 10:53
روزها میگذرندو عادت ها بخش اعظمی از روزت را می سازند. کاش بتوانیم این عادت ها را اصلاح کنیم تا روزکاری خوش برایمان بسازند دوشنبه یک غم عمیق از شنبه که رفتم بیرون توی دلم لونه کرده. اینکه من به خاطر حساسیتهام خیلی لباسهایی که دوستشون دارم رو نمیتونم بخرم یا اگر داشته باشم هم نمیتونم بپوشمشون. مثل دامن شلواری یا پیرهن...
-
۷۷. متاسفانه
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1403 21:37
عاشقتم که من میمونم پات قلب من جاش میدونم بات امنه میدونی من اینجوری بد نفسام بهت بنده متاسفانه دم به دیقه این دیوونه دلتنگه هیچوقت تو زندگیم فکر نمیکردم روزی برسه که تنها، بی هدف و برای رفع دلتنگی نتونم آزاد و رها تو خیابونا پرسه بزنم اولین چیزی که اینو از من گرفت ماهک قشنگم بود بعد کرونا و حالا چند ساله که .... امشب...
-
76: دل تنگم
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1403 14:29
تو ای خدای مهربان تو ای پناه بی کسان به سنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم باید ساعت 12 برای هدیه معلم ها توی کافه آموزشگاه حاضر میشدیم. بعد از انجام کارهای واجبم سریع دوش گرفتم. آرایش کردم و چون مانتوم نسکافه ای بود یک رژ قهوه ای زدم و با کلی ذوق برای شال و کیف و کفش جدیدم (نه اینکه تازه خریده باشم ولی زیاد ازشون...
-
پاشو بگو میتونم
سهشنبه 11 اردیبهشت 1403 10:37
اگه تووی سرت تو یه هدف داری اگه یه مروارید تووی صدف داری داد بزن بگو میتونم ، آره داد بزن بگو میتونم ، میتونم اگه نمیخوای از هدف عقب باشی برو طرفشو اصلا نترس داشی داد بزن بگو میتونم ، آهان آره، داد بزن بگو میتونم اگه قدم هاش سخته سره رات سد بسته واسه همه همونه پس نگیر بهونه نگو دیره، نگو دیره پاشو بگو میتونم باخت معنی...
-
۷۴. مراقبه
دوشنبه 3 اردیبهشت 1403 14:51
۱۴ فروردین که برای اولین بار در سال جدید رفتیم پیاده روی، نتوانستم خودم را راضی کنم رو هیچکدام از سنگهای کنار نهر آب بنشینم و لذت ببرم. اما امروز روی سنگی که دفعه قبل برای اولین بار رویش نشستم، جا خوش کردم و کمی بعد کیفم را روی همان سنگ گذاشتم و روی سنگی نشستم که هم خاکی بود هم درست کنار نهر آب. کفشهایم را درآوردم....
-
73: آرزو
جمعه 31 فروردین 1403 14:48
هنوز 48 ساعت نشده بود که احساس میکردم دوباره حس زندگی برگشته که باز از ساعت ده اضطرابها برگشته. دلم خیلی گرفته و خسته ام از این نوسانات خلقی ولی باید یک مدت دیگ تحمل کنم تا بگذره. امروز چهارمین روزی هستش که داروی قبلی 1/4 شده و روز دوشنبه برای همیشه از زندگیم حذف میه. قطعا اثرات همین تغییر دوز هست که داره اذیت میکنه....