-
2. اخگر
پنجشنبه 8 مرداد 1405 13:20
در میان آن هزارتو، از هرسو هقهقِهای فروخوردهای برمیخاست. ناخودآگاه به دنبال صاحب صدا میگشتم و هر بار، در چهاردیواریهای تنگ، بانویی را مییافتم که در گوشه ای مچاله شده بود و تنش از هجوم بغض میلرزید. با دیدن هر داغدیده، چیزی در درونم بار دیگر، فرو میریخت. آرزو میکردم کاش سهمِ رفتن، سهمِ من بود و آنها هنوز...
-
۱. بعد از جنگ
شنبه 27 تیر 1405 17:47
خیلی دلم میخواد دوباره مثل قبل، روتین بنویسم. اما حس ناامنی، خشمگین از در دسترس نبودن در روزهای بحرانی و این فکر که شاید تمام آرشیوم از بین برود، میلم به نوشتن را کور کرده. روزهای جنگ، بیخبر ماندن از آدمهایی که دوستشان داری چقدر دردناک بود؛ اینکه ندانی حالشان خوب است یا نه، امناند یا نه، هنوز آن سوی صفحه هستند یا...
-
۱۲۸. سکوت شکسته شب
شنبه 23 اسفند 1404 00:47
این سومین شبی است که سرفه ها امانم را میبرد و مجبورم میکند به زور خودم را از تخت جدا کنم تا کاری به حال این سرفه ها کنم. شیرینی آبنبات اکالیپتوس حوصله ام را سر می برد.اصلا برای همین است که آبنبات دوست ندارم. از سرناچاری یکی را در دهانم میگذارم و روتارین رو داخل فنجون میریزم که با آبجوش آماده شود. وارد سرویس می شوم و...
-
۱۲۷.
دوشنبه 18 اسفند 1404 02:08
لعنتی گلوم یک جوری درد میکنه، که سرفه کردن، دردش کمتر از زمانیه که آب دهنمو قورت میدم. تو دو ساعتی که خوابیدم چندین بار از این درد بیدار شدم و الان ترجیح دادم بنویسم و درد بکشم تا سعی کنم بخوابم و نتونم نمیدونم هدفونم رو کجا گذاشتم ولی تنها چیزی که بهم احساس امنیت و آرامش میده همون سریال تکراری هست که قبلا میدیدم چون...
-
126. پایان اضطرار سفر
شنبه 16 اسفند 1404 12:16
پنجشنبه حدودای ۱ ظهر بعد از همه ماجراها رسیدیم خونه همین که بدنم از حالت اضطرار خارج شد و رسید خونه، وا داد بد مریض شدم صدام شبیه خروس شده و تب و لرز دارم و تمام تنم درد میکنه
-
۱۲۵. جنگ زده
چهارشنبه 13 اسفند 1404 23:53
با اصرارهای من، به دور شدن از بندرگاه، حدود ۹:۴۵ رسیدیم سر میدونی که خیابون اسکله بهش منتهی میشد. دلم میخواست یک لحظه هم اونجا نمونم. ماه رو بگیرم تو بغلم و خودمونو برسونیم یک جای امن. اما کسی به حرفم گوش نمیداد یک خانم خوش تیپ و دلبر که مهربونیش منو یاد مامانِ قشنگم مینداخت، کنار ما نگه داشت که بپرسه چرا خیابون...
-
۱۲۴. برج مراقبت
سهشنبه 12 اسفند 1404 10:37
دیشب پاره شدیم تا بلیط شناور بخریم. با دعاهای یک راننده ترک خراسانی تا بندرگاه رفتیم. شناور ساعت ۹ حرکت کرد. از صدای انفجار پریدیم. ما از گیت گذشتیم و منتظر بودیم سوار شناور بشیم. رفتم سرویس که صدای داد به گوشم رسید دستامو که شستم یک آقایی داد زد خانم زود باش بیا بیرون در کمال تعجب کل سالن خالی بود آقا تا دم در بدو...
-
۱۲۳ . بومب ترکید (اصطلاح ماهک تو قصه های ترسناک ۳ سالگیش)
دوشنبه 11 اسفند 1404 12:10
پرده اول: صبح ۹ اسفند دارم وسایل رو جمع و جور میکنم که چمدون رو ببندم. بریم ساحل، یک دل سیر خلیج فارس عزیز رو نفس بکشم که شب پرواز داریم. مشغول آماده شدن هستم. تابلو شیشه ای سبزه و خیلی از سهم ها صف خرید! حدود ساعت ۹.۵ در عرض ۵ دقیقه صف های فروش سنگین شکل گرفت و از اونجا بود که فهمیدیم اتفاقای تازه ای افتاده. بد...
-
122. وایسا دنیا ....
جمعه 1 اسفند 1404 02:21
هیولای تاریکی، سیراب نمی شود.... یک زمان هایی هم هست،اونقدر تحت فشاری که نمی فهمی دهنت پر از خون شده پا میشی میری بیرون، که هم خیال اون رو راحت کنی، هم کمی تو هوای آزاد نفس بکشی دخترت میخوره زمین و با اینکه میبینی چیزی نشده، دوباره تمام وجودت که به سختی آروم گرفته، غرق آشوب میشه احساس میکنی داری ذوب میشی بینِ بهم...
-
۱۲۱. نو تایتل
دوشنبه 6 بهمن 1404 18:29
غم این درد را مرحمی هست! این تن سرد را جانِ دگری هست؟ دیشب چیزهای وحشتناکی از خواهرک شنیدم صبح مقاومتم شکست صحنه های دردناک، ترسناک و دلخراشی دیدم در کنارش آن همه بی رحمیِ موجوداتی انسان نما که در کلام نمی گنجد قلبم در حال شکافتن است و صورتم خیس یارای نشستنم نیس آسنترا و سر... را میخورم و پناه میبرم به تخت و چون کودکی...
-
120. به نام نامی انسان
یکشنبه 5 بهمن 1404 09:44
کجاست آن که سرود "هوای زندگی دارد، خیابان در خیابانت"!!! خواستم همسر را بدرقه کنم که ثنا را دیدم. با اون صورت قشنگ خوابالود و چشمای روشنش که شال زرشکی هماهنگ با تیپ مشکی و زرشکی، زیبایی صورتش رو بیشتر کرده بود و گفت: "مامان زنگ زده میتونی امروز بیای؟ دارم میرم تهران" و با همه حس خوبم به ثنا، غرق غم...
-
119. تهوع
شنبه 27 دی 1404 20:09
درد، غم، خشم، نفرت، کینه، انزجار، تهوع، .... آنقدر این مدت، خصوصا از شنبه شبِ گذشته، با صحنه های خیالیِ وحشتناک و آنچه توصیفش را شنیده بودم، خوابیدم و بیدار شدم که امروز صبح مستعد یک نفرت پراکنی گسترده بودم. اما هنوز پستِ پر از کینه و نفرت ام را کامل نکرده بودم که همسر و ماه گفتند بپوش بریم. یادم نبود آخرین باری که...
-
... و شبی تاریک تر از تاریکی
دوشنبه 22 دی 1404 00:57
انگار که اینجا هیشکی زنده نیست گریه فراوون، وقت خنده نیست شاید همین سپیدی صفحه همه حرفهایم در گوشی برایت تعریف کند فقط بین خودمان باشد، هیچ خوب نیستم جگرم پاره پاره است از چیزهایی که ندیدم اما شنیدم تو بگو واقعا خدایی هست؟ اگر هست می بینه؟ اگر میبینه چرا ... اوف بیا بیخیال شویم ترجیح می دهم فکر کنم که نیست، لاقل حالا...
-
117: دیگه حسرتی نمونده ...
شنبه 10 آبان 1404 10:34
ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را نیمه شب 24 مهر برای اولین بار تو زندگیم، مامان اینا قرار بود بیان و اومدن. اما من از دلواپسیِ این آمد و رفت، نه تنها لبریز اضطراب و فاجعه سازی برای کثیفی های احتمالی نبودم،...
-
۱۱۶. و دوباره.... زندگی
یکشنبه 23 شهریور 1404 17:25
همین که هوایی رو نفس کشیدم که آرزوشو داشتم، و از راه رسیدم و پریدم تو بغل مامان بابا قلبم آروم گرفت. اما هنوز بار دلتنگی رو روی تن و روانم حس میکنم و از اونجایی که مریض بودم و نتونستم لاقل جمعه بیام که بیشتر بمونم چون از اون طرف جشن شروع سال تحصیلی هست و ماه اصرار داره بره نمیتونیم اونقدری که میخواستم بمونیم و از همین...
-
۱۱۵ : بهشت کوچکِ من
جمعه 21 شهریور 1404 11:25
مدت مدیدی است که کلمه ها جسته گریخته در ذهنم جولان میدهند ولی قبل از این که بتوانم در قالب یک جمله داخل یک صفحه سفید شکارشان کنم به سرعت نور محو می شوند. ۱۸ شهریور شمار مسکن هایی که این دو سه هفته خوردم از دستم در رفته اما نمیتونم ریسک کنم و مسکن نخورده بخوابم مبادا مثل دو شب قبل از درد بیدار شم و نتونم بخوابم. قرقی...
-
114. سوگ
سهشنبه 3 تیر 1404 17:18
نه تو آسمون نه رو زمینیم انگار که خوابیم کابوس می بینیم اول تیر ماه 14:45 بعد از چند هفته درد تمام نشدنی و تیر کشیدنهایی که چشم و مغزم رو داشت سوراخ میکرد و اول فکر کردم عوارض داروی جدیدهستش؛ بعد فکرکردم بادی که بعد از حمام، توی جلسه مدرسه، طولانی مدت به سمت گردنم خورده باعث گرفتگی عضلاتم شده تا اینکه بین صحبتها و...
-
دیگه نمیخوام قوی باشم
یکشنبه 4 خرداد 1404 19:07
کاش اینقدر تنها نبودم تو این کرج لعنتی اونوقت به روزی نمیفتادم که مجبور باشم ۵ سال دارو بخورم که سرپا باشم و هربار به خاطر عوارض دارو یا تغییرش اینقدر عذاب بکشم چند هفته است از درد زندگی ندارم به خاطر اسپاسم عصب و عضلات گردنم در اثر قطع دیازپوکساید کاش یکی بود بیاد برام غذا بپزه خونه رو جمع کنه و دوستم داشته باشه یکی...
-
۱۱۲. خیانت
دوشنبه 25 فروردین 1404 22:28
دیروز زمان گذاشتم و نوشتم که سر فرصت ویرایش کنم و وبلاگ را به روز ... اما رفت و آمدهای مشکوک در سکوت شبانه بعد از خوابیدن ماهک و همسر (حدود 10:30 شب) در یکی از شبهای اسفند که ذهنم را بهم ریخته بود و من تمام تلاشم را کردم که از جایم برای یافتن دلیل این سکوت مشکوک تکان نخورم، اما از آنجایی که سه سال قبل ثنا با حرفهای...
-
۱۱۱. بعد از...
سهشنبه 5 فروردین 1404 01:26
امشب بعد از ۷ سال و ۵ ماه و ۲۰ شب اولین شبی هستش که با ماهک زیر یک سقف نمیخوابیم. این چند روز خیلی با خودش فکر کرده بود و فسقل بچه یک کلمه در این مورد حرفی نزده بود. چهارتایی کلی بازی کردن و حسابی خوش گذروندن و به جز سوپ فقط خامه کیک رو خورد و اَلبُدو به سوی بازی. رضا ناخوش بود و من چقدر امروز براش نگران شدم. گاهی...
-
110. Sonunda buldum
چهارشنبه 29 اسفند 1403 01:10
Benimle gel Gülümse, gel Hayat bazen zor olsa da Yine güzel نیمه شب 29 اسفند هنوز یک ماه نیست که سر حال و سرپا شدم و ضعف از وجودم بیرون رفته اما بسییار خوشحالم. من از بعدِ اون انتخابی که در قسمت 4 اسفند نوشتم، انرزی هام اومد بالا چون نکلیف مغزم روشن شد که اولویتها چی هستند. روابطم به شکل غیرمنتظره ای شکل عمیق تر و...
-
109: دو تا زیر دو تا رو
چهارشنبه 24 بهمن 1403 03:28
بیا و با من خوب باش تاییدم کن ستایشم کن و کمک کن برایت بهترین باشم 11 دی: دو تا زیر دو تا رو، دو تا زیر، دو تا رو دونه های بافت ماه رو می بافم و هر چند رجی که بلند میشه میگیرم بالا و چشم میدوزم به لباسی که با دستها و احساس عشق بینهایتم به ماه در کنار احساسهای شیرین یا تلخی که در طول روزها تجربه میکنم، پر شده از رازهای...
-
108 . ?her şey yolunda
جمعه 5 بهمن 1403 19:47
Kafam karışık İçimde hiçbir şey yolunda değil Uykusuz geceler hiç bitmeyecek Ben hic iyi değilim Canım yanıyor Her şeyden kaçıyorum نیمه شب پنجشنبه ۲۰ دی فکر میکردم خوبم. فکر میکردم با کنترل وسواس لذت می برم از همه چیز. با شروع مدرسه یک ماهی جدی نشستم پای آپدیت کردنِ خودم اما از یک جایی به بعد خودمو غرق کردم در چیزایی...
-
107: kaçıyorum
یکشنبه 9 دی 1403 11:21
گاهی چقدر دردناک می نماید زندگی در حالیکه در ظاهر همه چیز عالی و آرام به نظر می رسد. اختلاف نظرهایی که به نظر، هیچ زمانی به تفاهم تبدیل نخواهد شد و هر از گاهی گند میزند به رابطه، افکار و همه چیزت و گیر میفتی در یک لوپ بی پایان از آنچه در این ده سال می توانستی ازش لذت ببری اما فقط دویدی دنبال زندگی بدون اینکه آن لذتی...
-
۱۰۶. مهم نباش!!
دوشنبه 19 آذر 1403 18:46
سرم رو که بالا میارم، خانمِ جذابی رو می بینم که رد اشکهای خشک شده روی صورتش با ریختن ریمل سیاه شده و چشمای پر از غمش، مثل همیشه بعد از گریه جذابترین چشمای دنیا شده. با همه عشقی که در درون دارم، نگاش میکنم و به مهربون ترین لبخند دنیا مهمونش میکنم. احوال و شب عجیبی که پشت سر گذاشته رو مرور می کنم و چقدر بهش حق میدم!...
-
105. دنیای فانتزی
پنجشنبه 17 آبان 1403 23:51
ماهک حمام است و همسر سرکار. بوی عود محبوبم فضای خانه را پر کرده و من با یک ماگ قهوه، کنار شمعی که شعله اش داخل شمعدان چوبی رقص کنان به این طرف و آن طرف میرود، نشسته ام و عشق دنیا را میکنم که خودمم و خودم. جمعه 4 آبان تا یک زمانی عاشق مهمانی و شلوغی و دورهمی بودم. وقتی آمدم کرج برای هر مهمانی که سمت خانواده هایمان بود،...
-
104: مهرِ زیبا
چهارشنبه 25 مهر 1403 09:48
از دید من، معنا در زندگی یعنی به گوشه ای از این عالم ارزشی اضافه کنیم جیمز کلییر. قدرت شروع ناقص پنجشنبه 19 مهر ۸:۴۵ تو بخش شایانِ بیمارستان علی اصغر کنار تخت ماه نشستم . ماه به خاطر دارویی که گرفته خواب و بیداره. دو مرحله از آزمایشش انجام شده و دو مرحله دیگه مونده. با همه اضطرابی که در درون داشت، در ظاهر خیلی آروم به...
-
پست موقت:
پنجشنبه 12 مهر 1403 11:03
دوستای ماه و گلم، از اونجایی که من شخصا خیلی به مباحث متافیزیک، مدیتیشن و چاگراه ها خیلی علاقه دارم، و از نظر آسترولوژی از اوایل دی ماه، دنیا وارد بعد پنجم میشه، خیلی عالیه که چاکراها رو پاکسازی کنیم. البته این کار فقط یک بار نیست. به صورت دوره ای باید این کار رو انجام بدیم چون به مرور چاکراه ها آلوده میشن. خصوصا با...
-
103. فرصت
سهشنبه 10 مهر 1403 09:23
گاهی مثل امروز اول وقت دچار طیش قلب می شم و در لحظه حالم دگرگون میشه و ناگهان اضطراب آوار میشه روی تمام وجودم. این روزها که قرضها کمکم کردن میبینم من 5 سال گذشته اصلا زندگی نکردم. فقط تلاش کردم زیر آوار اون همه درد و رنج درونی له نشم. فقط دست و پا زدم. خیلی وقتا کم آوردم. یک گوشه تو تنهایی هام چمباتمه زدم. زانوهامو تو...
-
101. رقصِ شگفت انگیز دود
یکشنبه 8 مهر 1403 18:16
عشقِ من، میشه هر روز و تلخی شو بگیریم با یک نیشِ خندت. من خودم به خدا میشم بندت. غر نزن به تو بعدِ این همه زحمت ... دلم میخواد آرزو، سهمت درآد ... دلم میخواد بخندی دوباره تا تنگ شه چشات مستم از بوی خوشِ عود و رقصِ شگفت انگیزِ دود، که مصداق یک رقص آیینی چون "سَماع" از سرِ وجد، روی به آسمان می کند، چه بسا در...