هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

۱۱۶. و دوباره.... زندگی

همین که هوایی رو نفس کشیدم که آرزوشو داشتم، و از راه رسیدم و پریدم تو بغل مامان بابا قلبم آروم گرفت.

اما هنوز بار دلتنگی رو روی تن و روانم حس میکنم و از اونجایی که مریض بودم و نتونستم لاقل جمعه بیام که بیشتر بمونم چون از اون طرف جشن شروع سال تحصیلی هست و ماه اصرار داره بره نمیتونیم اونقدری که میخواستم بمونیم و از همین الان غم کم بودن این سفر رو دارم.

ولی مجبورم ندید بگیرمش که بتونم لذت ببرم.

ماه بی قراره که با خاله اش بره تا بلفی رو ببینه و بازی کنه. منم با پتوی سبزِ نرمِ خوشبو و خوشگلم ولو شدم که یک دل سیر بخوابم.

میگن هیچ جا مثل خونه خود آدم نیست. ولی هیچ جا هم مثل خونه پدر مادر نیست‌. عاشقشونم و همچنان دلتنگ

۱۱۵ : بهشت کوچکِ من

 مدت مدیدی است که کلمه ها جسته گریخته در ذهنم جولان میدهند ولی قبل از این که بتوانم در قالب یک جمله داخل یک صفحه سفید شکارشان کنم به سرعت نور محو می شوند.

 

ادامه مطلب ...