امشب بعد از ۷ سال و ۵ ماه و ۲۰ شب اولین شبی هستش که با ماهک زیر یک سقف نمیخوابیم.
این چند روز خیلی با خودش فکر کرده بود و فسقل بچه یک کلمه در این مورد حرفی نزده بود. چهارتایی کلی بازی کردن و حسابی خوش گذروندن و به جز سوپ فقط خامه کیک رو خورد و اَلبُدو به سوی بازی. رضا ناخوش بود و من چقدر امروز براش نگران شدم. گاهی خانواده ها چقدر ظلم میکنند در حق بچه هاشون ولی هم خودشون هم بچه شون فکر میکنند چقدر دارن خوبی میکنند به هم در حالیکه این بند رو حداکثر بعد از ازدواج باید برید و اجازه پرواز داد. متاسفانه این داستانوجاری و خانوادش هست و در این راستا رضا هم به شدت اسیر شده و اذیت میشه. الان خودشرچند روزه حال نداره ۹اما جاری با وجود برادراش و زنداداش وقتی دیشب فهمید مامانشو که سرماخورده بردن بیمارستان رنگش عین گج شد و بدون اینکه از جمع و حتی بزرگترها خداحافظی کنه رفت. نمیگم نباید برای مادرش ناراحت باشه. اما بعد از ۱۳ سال ازدواج همچنان هر روز خونه مامانت باشی یعنی اونا اولویتن تا زندگی مشترک.
وقتی رضا که خوش صبح دکتر بود و حال ندار خواست بره دنبال خانومش با اصرار نسرین و بچه هاش امیر قرار شد شب بمونه اونجا. موقع خداحافظی ماه که آماده شده بود بریم، گفت: "اجازه میدی بمونم" از اونجایی که خودم ۲۴ی خونه عمو و عمه و پدربزرگهام زیاد میموندم دلم خواست حالا که بعد از پریشب که گفت بدون تو نمیتونم بمونم، احازه بدم کنار بچه ها بمونه. حامی مخالف بود و من یاد خوش گذرونیهای خودم بودم و دوست داشتم الان که این موقعیت هست یک بار هم شده امتحانش کنه. همراهیش کردم بره سرویس که من خیالم راحت بشه برای شب که پسرا هستن و شوهر نسرین و هی توصیه که اگر لازم بود لباس درربیاری بری سرویس از عمه کمک بگیر
با کلی توصیه به خودش، بچه ها و نسرین خداحافظی کردم و همین که ماشین حرکت کرد انگار یک تیکه از قلبم کنده شد و پشیمون شدم از بس چیزای بد شنیدم که به خاطرش روانشانس ها میگنبچه باید بدونه که تونه خودش باید بخوابه نه خونه دیگران.
به هر روی با دلی ناآروم از نبودن جوجک دراز کشیدم و می نویسم. امیدوارم همه چیز عالی باشه
+ دلم میخواد بغلش کنم
+:چرا نمیتونم اینجا یا خونه مامان بهش کوجیکی لز روتینمو پیاده کنم؟
+ دلم برای صدای سازم یک ذره شده
+ اصلا وقت نشد کامنتای قبلی رو ریپلای بزنم