روزها میگذرند بدون اینکه منتظر ما بمانند
کاش گامهایم با گذر زمان هماهنگ بود
غزل
روزهایی هم هست که آدمی می شویم که بیشتر به دَد میماند تا به انسان
خوشبخت اویی است که این تفاوت را درک کند و گاهی برای کنترل خوی ددمنش درونش، سکوت و تنهایی پپیشه کند
آنوقت به انسانیت خودش که برگردد نه شرمنده است نه خجل
غزل
همچنان وحشی ام. تنها فرقش با بقیه وقتا اینه که خودمو سرزنش نمی کنم ولی عصبانی ام خیلی زیاد. از اینکه من از 7 صبح بیدارم و خرحمالی میکنم. وقتی بعد از ظهر که حامی خواب بود، سرویس رو شستم. بقیه خورده خریدها رو جمع کردم، کتری رو گذاشتم روی گاز با شعله کم و رفتم حمام. فرنگی رو حسابی سابیدم و کم مونده بود خفه شم با اینکه بعد از ریختن جرم گیر سیفون رو کشیدم و بعد سفید کننده زدم. بعد از یک ساعت که به خاطر تمیز کاری و منتظر موندن برای ماهک از حمام اومدیم بیرون میگم چایی دم کردی؟ میگه نه. بعد میگه پول بیشتر میخوای کار کن. برام کار پیدا کرده تو دانشگاه شهید بهشتی. میگم خونه و بچه؟ میگه نه دیگه اگر نمیتونی مدیریت کنی نرو. خونه و بچه اولویته.
امروز عین خر کار کردم تا یک بخش کوچکی از نظمی که میخوام بعد از چند روز خرحمالی سر و کله اش پیدا شده. بعد از ظهر نخوابیدم که غروب به بعد بشینم سر تمرین های تخصصیم. بعد چی شده؟
خانم کوچولو سفارش بستنی به باباش داده و گفته بیا پیش من تو تراس بشین که بخوریم و حرف بزنیم. بعد میگه برام موزیک ونزدی رو بزار. بعد همسر در رو میزنه و نون میده دستم.یعنی چی؟ یک علافی دیگه که نتونم بشینم سر کارم چون باید ببرم و جمع و جورشون کنم. بعد مامان زنگ میزنه و من از خنده و مسخره بازی میرسم به اعصاب خوردم که خبر مرگم بیرون نرفتم که بتمرگم سر کارم اما همه زمانم تلف شد با کارای خونه و بچه داری.
بعد یاد این میفتم که حامی نصف اون خونه رو زده به نام من و من حتی سر سوزنی هم احساس مالکیت به اون خونه ندارم و یاد برخورد سرد مامان همسر میفتم وقتی فهمید نصف خونه به نام منه در حالیکه ارگ فرشید این کار رو کرده بود از خوشحالی قطعا تو آسمون بودند. من به روی خودم نمیارم اما همچنان هدیه ندادنشون به خودم رو نپذیرفتم و حسم بسیار بده. چقدر احمق بودم که فکر میکردم هی زر بزنم و تلاش کنم، اونا منو به چشم دخترشون میبینن و باعثِ این دیدگاه هم خودشون بودن که اوایل ازدواجِ ما هی میگفتن شماها خواهرید و منم ساده :|. کدوم خواهر بابا؟!!!
بچه های نسرین کوچیک بودن و اذیتش میکردن مامانش مینشست گریه میکرد برای دخترش و من احمقانه فکر میکردم میتونند منو هم خیلی زیاددوست داشته باشن. اما از بس میرم اونجا و همش حرفِ رفتارای زشت و حرفای بیخودِ جاری هستش که خدا رو شکر من اصلا نمی فهمم چی میگن، وقتی اعصابم خرابه با خودم فکر میکنم لابد حالا هم پشت سر من حرف میزنند. البته که من نه مثل جاری باهاشون نسبت فامیلی دارم. نه اصلا ارتباط خاصی بین خانواده منو اونا هست. نه خبرچینی هست که گزارش خانواده منو بهشون بده و نه هیچ کدوم از رفتارای جاری رو انجام میدم. تا دو سال قبل برای هر بار مهمونی نسرین تا خونشون دعوامون بود اگر تنها میرفتیم و اگر تنها نبودیم قبلش دعوا کرده بودیم که شماها برنامه هاتونو میریزید و یک وعده قبل از مهمونی به من اطلاع میدید. ولی با همه ناراحتیم میرفتم و نشونم نمیدادم چقدر ناراحتم. اما جاری کلا شمشیر رو از رو بسته.
به هر حال الان صداها تو سرم فریاد میکشند که " بیشتر پول میخوای کار کن" "بچه و خونه تو اولویتن" ":))) پول بیشتر میخوای اما بیـــــــــــلاخ. نمیتونی کار کنی پول در بیاری چون وظیفه تو کلفتی هستش که شام و ناهارت باید آماده باشه. خونه رو نظم باشه. بعضی چیزام یک ذره اینور اونور میشه کلی توبیخ و سرزنش میشی و حقته. همینه که هست"
از بیرون اومده میگه: "چسبیدی به خونه ولی هوا خیلی خوب بود". بهش میگم: "قبل ازدواج بقیه باید منو از بیرون جمع میکردن. تو باعث شدی من خونه نشین بشم از بس کار میکردی و خوابت برای من بود و من میترسیدم با یک بچه کوچولو تو این غربت برم بیرون. خدا رو شکر اینجا هم اینقدر شیک بود که امکان کالسکه بردن به تنهایی وجود نداره که لاقل میرفتم قدم بزنم"
بعد پارسال یهو فرشید زنگ زد ما میایم خونتون که بعدش بریم شمال. شمالِِ زوری. چرا؟ چون حامی قول داده بود که منو ببره کیش و من نمیخواستم برم شمال. زمستون هم به هر حال نشد ما رو ببره. حالا فرشید دوباره یک ماهه گیر داده باز با هم بریم سفر. آقا من به کی بگم از این بشر بدم میاد. وقتی من با قانون خونه خودم پیش اونا روسری نپوشیدم به هوای اینکه خواهراش و خانوادش این مدلی اند. بعد اون عوضی همچین پر رو شده که تو شمال با مشت کوبید تو بازوی من مثلا شوخی کنه و هنوز موندم که چرا من هیچ واکنشی نشون ندادم.
یعنی اگر حامی بخواد باز با اونا بره من اصلا نمیرم سفر. نسرین با همه تمیزیش تو سفر همه چیزو ول میکنه. بعد دمپایی نیاورده بود برای داخل ساختمان و چپ و راست دمپایی های ما رو می پوشیدند خودشو بچه هاش یا با دمپایی های بیرونشون میومدن تو. بعد میومدم دمپاییم خیس بود چندشم میشد اصلا خیلی حرص خوردم و همون روز اولم جلوی بقیع حامی حرفی زد که خیلی ناراحتم کرد.
در مجموع سفر خوبی بود
ولی من اللن نمیخوام با اونا برم. من که عصبانی ام و میگ با فرشید نمیام سفر برای هینکه لج منو در بیاره میگه من برنامه میریزم هر کی خواست بیاد نخواست هم نیاد. گفتم من نمیام تو اولویتت فرشیده برو ولی لز اونجا دیگه برو خونه مامانت اینجا نیا :|
من چقدر احمق بودم. فکر میکردم باید برلی حفظ زندگیم قید همه چیز و همه کس رو بزنم. خونه نشین شدم و حالا برای همین حماقتم توسط اویی که نباید تو سری میخورم
عصبانی شدم و داد زدم اما او داد نزد فقط تهدید و توهین. این بار منم آشتی نمیکنم خودش باید خودشو اصلاح کنه که وسط دعوا چشماشو نبنده و دهنشو باز کنه. بعد میگه خاله ات باعثشه مثل اینکه من خودم عقل ندارم که یک بار مشکل از ثناست یه بار خالم و بارهای دیگه دیگران. هیچ تقصیری خودش نداره
خیلی وقت بود دعوامون نشده بود اما امشب همین که نتونستم برای خودم زمانی داشته باشم که تمرین کنم اعصابمو به فنا داد.
خسته ام از اینکه کارم هی عقب میفته. خدایامنو از این وابستگی و قدرت نداشتن نجات بده تا بتونم رو پای خودم واستم و بدون نیاز به دیگران حق خودمو از کائنات دریافت کنم
+ عذر میخوام که اعصاب نداشتم کامنتا رو جواب بدم