-
منِ این روزها
دوشنبه 29 دی 1399 19:50
اپیزود اول: پنجشنبه 25 دی 18:30 اینقدر که این مدت همسر جلسه آنلاین داشته و من به ماهک گفتم بابا کلاس داره که ماهک هم الان رفته نشسته سر لپ تاپ همسر و میگه دارم کلاس میدم.:)) من با موهای خیسی که با یک روسری حریر آبی سبز و بنفش بستم شون و قسمتهایی از موهای حالت دارم از روسری بیرون مونده ریخته توی صورتم و من دلم براشون...
-
خوشبختیِ سلامتی
شنبه 20 دی 1399 23:52
خوشبختی یعنی یک همسر داشته باشی که با همه خستگی هاش همین که میگی حالم بد شده و مضطربم شال و کلاه کنه و بگه بریم بیرون خوشبختی یعنی یک خواهر داشته باشی که وقتی ناخوشی هر ساعتی دلت بخواد بتونی باهاش در تماس باشی خوشبختی یعنی یک همسر داری که با همه مشغله های کاری و خونه نبودن همه حواسش پیش تو باشه و حالت رو بپرسه خوشبختی...
-
روانپزشک پول پرست
پنجشنبه 18 دی 1399 00:37
از صدای گریه ماهک بیدار شدم. بغلش کردم و آوردم روی تخت خودمون و همین که دراز کشیدم با صدای زنگ خونه حدود ساعت ٦ سوپرایز شدم. مامان، خواهرک و بابا حالم روبراه نبود اما خیلی بد هم نبود. اما نمیتونستم خوشحالیم رو ابراز کنم چون هم تهوع داشتم هم کمبود خواب و هم اضطراب و خونه به خاطر حال بد روز قبل که نتونستم واسه اومدنشون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 دی 1399 00:10
مهربونهای من مامان و خواهرک فردا میان. ماهک نمیزاره تایپ کنم الان بهترم و امیدوارم تمام شده باشه + محدثه جان وقتی به اون حال میفتم در طلب خواب له له میزنم اما خوابم نمیبره. دیشب چهار ساعت خوابیده بودم اما صبح خوابم نبرد که نبرد ماهک نوشت: ثنبثقرسصتبیتصثفوثویلتبغابثااکهعبراثاواسصثربیتنقللوخو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1399 08:21
میخوام بخوابم نمی تونم از خواب هلاکم اما خوابم نمیبره دستهام از کتف سوزن سوزن میشه و میسوزه پشت گردنم هم خدایا منو از این حال از این قرصا نجات بده خدایا فرشته کوچک من مستحق دیدن این رنج نیست خدایا التماست می کنم من راهشو بلد نیستم ولی تو که بلدی حال منو خوب کن و از این قرصا نجات بده خدایا من توان ادامه این رنج رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1399 21:11
نزدیک غروب قلبم منقبض شد و کمی بعد سرم شروع کرد به سوختن و دستهام شروع کرد به حالتی شبیه خواب رفتن. شاید هم چیزی شبیه گز گز کردن. خیلی ترسیدم از برگشتن حمله ها. گریه کردم. همسر محکم بغلم کرد. بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم. کمی بهترم اما هنوز بعد از 3 ساعت سرم میسوزه و نرمال نیستم لعنت به کرونا که دست همه رو از رفت و آمد...
-
بی انرژی
یکشنبه 14 دی 1399 11:50
یک جور عجیبی از بعد pms و سردردهای متوالی چند روزه بی انرژی هستم. اونقدر که از ویتامین دی، ب کمپلکس وقرص آهن هم کاری ساخته نیست و من تمام دیروز یک گوشه ولو بودم و جون و حوصله هیچی رو نداشتم. امروز هم در راستای احوالات دیروز همونقدر بی انرژی ام و چقدر عجیبه که اینجور وقتا حوصله مطالعه هم ندارم. ماهک تازه بیدار شده و...
-
ذهن مغشوش
دوشنبه 8 دی 1399 14:02
چند روزه که درونم خیلی بهم ریخته است اما قسمت خوب ماجرا اینه که وحشی نشدم که پاچه بقیه رو بگیرم و روزگار رو هم واسه بقیه تلخ کنم.دائم فکر می کنم باید کاری بکنم که نکردم و چون نمیدونم اون کار چی هست تمرکز ندارم و نمی تونم به بقیه کارهام رسیدگی کنم.با این حال کتاب جای خودش رو داره و گوش دادن به کتاب کمی آرومم میکنه....
-
کریسمس
یکشنبه 7 دی 1399 00:06
به لطف تلاش مضاعف در فرهنگ سازی مناسبت های داخلی در برنامه ها و فضای شهر، ماهک از مناسبت ها با این سن کمش فقط کریسمس و بابانوئل رو میشناسه به خاطر کارتون های بامزه و شعرهای قشنگ کریسمس که پارسال زیاد دیده بود و از دو سه ماه قبل منتظر بابانوئل هستش و بهش سفارش هدیه داده و چون ما خیلی به مناسبت ها پای بندیم منتظریم یک...
-
دریچه ای نو
سهشنبه 2 دی 1399 11:19
تا چند ماه پیش به طرز وحشتناکی سردرگم بودم از اینکه چرا اینجا هستم؟ چطور باید زندگی کنم که پشیمون نشم؟ هدف از این زندگی چیه؟ چرا من همش فکر می کنم باید کار خارق العاده ای در زندگیم انجام می دادم و حالا که از نظر خودم هیچ کار خارق العاده ای انجام ندادم یعنی بد زندگی کردم. دائم به خودم ایراد می گرفتم. خودم رو سرزنش می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آذر 1399 11:12
شادمهر با ولوم بالا رو تکراره من دارم عادت های بدم رو لیست می کنم و عادتهای خوبی که باید ایجاد کنم رو می نویسم که ویرگول جواب پیامم رو میده و ناگهان از آرزویی که اون لحظه تو وجودم شعله ورتر از همیشه میشه صورتم خیس میشه و براش می نویسم یعنی میشه یک روز تو و اون خونه پر از عشقت رو ببینم؟ وقتی از خونه اشون می نویسه احساس...
-
شاید وقتی دیگر
سهشنبه 25 آذر 1399 13:49
قبل از این با چنین مخالفتهایی چقدر برآشفته میشدم و عکس العملهای تندی داشتم. اما امروز! به خودم افتخار می کنم که اندوه شنیدن نه رو به خشم تبدیل نکردم. با این حال نمی تونم منکر اندوهی بشم که در درونم شکل گرفته. اینقدر مخالفت های شبیه این ازش دیدم توی این چند سال که متاسفانه ذهنم دچار تفکر محدود در این زمینه شده و یک...
-
تعهد به اهداف
شنبه 22 آذر 1399 15:48
شما باید طالب چیزی باشید که بدانید چرا آن را می خواهید... این چرایی همان انگیزه ای است که شما را به حرکت در می آورد و به شما انگیزه و سوخت لازم برای ثابت قدمی می دهد دارن هاردی - اثر مرکب بالاخره یک وقت آزاد پیدا شد که بنویسم اما دقیقا وقتی این فرصت پیدا شد که من از درون یک حس های مبهمی دارم که اجازه نمی ده به اون...
-
بابای ریشه دار
پنجشنبه 20 آذر 1399 00:58
امشب ١٢:٤٠ اومدیم رو تخت که مثلا بخوابیم بعد جفتشون سر اینکه کی سرشو روی من بزاره کانتکت دارن و همدیگه رو هُل میدن. همسر سرش رو روی شکم من میزاره ناگهان ماهک مثل برق از جا میپره و محکم همسر رو هُل میده اونطرف و میگه اینجا جای منِ. صورت همسر میفته روی دستم و من میگم: "آخ، حامی دستم رو سوراخ کردی" ماهک برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آذر 1399 16:03
بعد از ریختن سقف این سومین باری هست که تشریف آوردن پایین واسه ترمیم گچ سقف و من اصلا جون و حوصله ضدعفونی کردن و تمیزکاری رو ندارم :((( واقعا فرصت تایید نظرات رو نداشتم
-
کمدی های این روزها
سهشنبه 11 آذر 1399 00:40
متاسفانه اطرافیان نتونستن روزنه ی چشمگیری که برای سلام و علیک مستقیم با همسایه طبقه بالایی ایجاد شده بود رو ببینند و به کل کورش کردن. به ناچار برای هزارمین بار در هفته گذشته راهی شستن دستشویی شدم. آب را با فشار زیاد باز کردم. هنوز در اندوه از دست دادن اون سوراخ مبارک سقف بودم که سر شیر جدا شد و افتاد اون اتفاق میمونی...
-
99/9/9
یکشنبه 9 آذر 1399 17:54
آخرین تاریخ رند قرن حاضر را چگونه گذراندید؟ ساعت ٥:٣٠ عصر به وقت کرج سقف دستشویی در اثر تعمیرات طبقه بالا ریخت و ما الان از پایین می تونیم با طبقه بالا سلام علیک کنیم :)))
-
لیوان مَجِسه
یکشنبه 9 آذر 1399 16:46
ماهک هر چقدر هم در طول روز از حامی محبت ببینه شبها موقع خواب به ندرت احازه میده بهش نزدیک بشه و با کمترین تماس دست یا صورت همسر جیغ می زنه. سه شب قبل روی تخت خوابیده بودیم و ماهک اومده بود بین ما و چسبیده به من. همینکه همسر بهش نزدیک شد شروع کرد داد و بیداد و تکون خوردن که برو اونطرف. همسر دستش رو انداخته بود دور ماهک...
-
ده دقیقه ای برای خودم
چهارشنبه 5 آذر 1399 15:52
کلید رو می چرخونم و در کمد رو باز می کنم. دنبال کت بافت مشکی میگردم وقتی بین بافتها پیدایش نمی کنم سویی شرت خاکستری محبوبی را که سوغاتی مامان هست از کنار کشو بیرون می کشم. باید عجله کنم و تا ماهک خواب است چند دقیقه ای را با خودم وقت بگذرانم. سویی شرت از خنکای داخل کمد سرد است و تنم یخ می کند. شال بافت مشکی بزرگ را از...
-
محبتی غیر قابل وصف
یکشنبه 2 آذر 1399 02:58
از وقتی یادم میاد سحرخیز نبودم. در عوض شبها میتونستم راحت تا دیر وقت بیدار بمونم. ساعت از 1:30 گذشته. باید خواب باشم اما از بس به امید زود بیدار شدن خوابیدم اما نتونستم زودتر از هشت بیدار بشم و تا اومدم نفس بکشم ماهک بیدار شد و تا اِلاه شب بیدار موند و من چند دقیقه وقت برای خودم نداشتم امشب بیدار نشستم. چقدر حرف نگفته...
-
من موز بودم
جمعه 30 آبان 1399 01:40
مست خوابم. با خودم قرار گذاشته بودم صبح زود بیدار شوم اما این کوچولوی دلبر بی خواب شده. وقتی مکمل می خوردم؛ خواهش کرد او هم بخورد و برای اولین بار در زندگی اش قرص خورد و بعد از کلی شیطنت پدر دختری روی تخت همراه با خنده های از ته دلشان؛ برای حامی قصه گفت هه هه هه هه یکی بود یکی نبود. غیر از مهربون هیشکی نبود........
-
ستایشگرانه
سهشنبه 20 آبان 1399 16:12
و نهایت کم خردی است رها کردن خودمان در منجلاب غصه و ناراحتی و انتخاب "افسرده بودن". هنگامی که ناخوشیم و غمزده، هر تلاشی برای بهتر شدن مذبوحانه می نماید اما کافیست از خودمان بپرسیم "آیا کاری بهتر از افسرده بودن از من ساخته است؟" و این سوال چنان قدرتمند است که پرده غم را می دَرَد و ذهن را چنان به...
-
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
دوشنبه 19 آبان 1399 21:45
به راستی که چه انتظار پوچ و بیهوده ای است اینکه فکر کنی با گذر زمان آدمها تغییرات مثبتی خواهند کرد. عین بازپرس ها برای خرابکاری (از نظر خودش) ماهک مرا بازجویی می کند و من عین احمق ها جواب تمام سوالات بیخودش را می دهم غافل از اینکه قرار است مثل همه این سه سال متهم به بی ملاحظگی شوم که سهل انگاری من باعث خرابکاری های...
-
پاییز دوست داشتنی ٩٩
پنجشنبه 8 آبان 1399 14:31
به نظرم میرسید دوران سرخوشی که احتمالا داروهای روانپزشکی برایم به ارمغان آورده بود حتی اگر شده موقتی، به پایان رسیده. یا شاید سندرم تغییر خُلقِ pms به بعد از دوره مذکور منتقل شده یا.... هر چه که بود سرزنش گر درونی به طرز بدی فعال شده بود و با اینکه رفتار بد یا اشتباهی از من سر نزده بود،با وجود خود کنترل گری ام باز هم...
-
آرامش و سلامتی
جمعه 18 مهر 1399 15:37
١٦ مهر ٩٩ صدای بلند موزیک (سلنا گومز) در فضای ماشین پیچیده، تازه از ترافیک خلاص شدیم و ماشین با سرعت توی اتوبان تهران کرج در حالِ حرکتِ؛ دقیقا وضعیتی که من عاشق اش هستم. ماهک از ترافیک و طولانی شدنِ زمان برگشت به خونه حوصله اش سر رفته و خسته شده و من درست مثل دوران بارداری که ماهک برایم آرامش دلپذیری به ارمغان آورده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مهر 1399 00:52
اولین بارون پاییزی باریدن گرفته اونقدر سردم بود که بافت تنم کردم برای خواب دلم نوشتن میخواد اما مست خوابم
-
من دکترم بلدم خوبش کنم
چهارشنبه 9 مهر 1399 20:16
+ شنبه که برای پذیرش MRI رفتم و داروی حین MRI روگرفتم؛ با دیدن آنژیوکت یاد MRI پارسال فنجون و ترسش از آنژیوکت افتادم. داشتم به همسر می گفتم چقدر سرنگش بزرگه که ماهک دوید و گفت: "اون چیه؟" گفتم: "آمپولِ" فردا شب داشت کارتون تماشا میکرد که یهو وسط تماشای کارتون دوید اومد توی آشپزخونه و دستش رو زد روی...
-
شاید خدا صحرا را آفرید تا انسانها با دیدن نخل ها لبخند بزنند
جمعه 4 مهر 1399 17:22
به منشی گفتم: "چقدر طول می کشه نوبتم بشه؟ همسرم داخلِ ماشینِ و بچه کوچک دارم" گفت: "شما برو داخل ماشین من بهت زنگ می زنم" خیلی فکر کردم که تنها برم یا نه؟ می ترسیدم که با ماهک بریم تو مطب اما جای کیست درست روی مفصل رونم بود و راحت نبودم موقع معاینه تنها باشم. از طرفی بودن همسر باعث میشد یک جاهایی...
-
خوشحالم از نتیجه
چهارشنبه 2 مهر 1399 09:57
از ترکستان برگشته بودیم و تقریبا حالم خوب شده بود. داشتم مطلبی رو می خوندم که نوشته بود تا دو ماه دیگه ... با حساب کتابهای ذهنی ام دو ماه دیگه میشد شهریور! تاریخ رو که نگاه کردم دیدم الان نیمه های شهریورِ و این برای من یک معنی داشت. من هنوز تو شروع تیر ماه جا مونده بودم. در واقع دو ماه بیماری رو اینقدر زندگی نکرده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مهر 1399 00:05
با یک حال خوب و دلی پر از آرامش می خزم روی تخت که بخوابم. دلم میخواد یک پست مفصل و دلچسب بنویسم ولی دیر وقتِ و خوابالودم. چهارشنبه نوبت دکتر جراح دارم . با این حال عالی ام. خودم رو سپردم به خدا و هر لحظه خدا رو شکر می کنم که باز به نقطه ای رسیدم که میتونم استرس هام رو مدیریت کنم و اجازه ندم فلج کننده باشه. هیچوقت...