-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمن 1399 19:02
قلبم گرفته اصلا درد می کنه . . . چقدر متاسفم برای همه اون هایی که در این دوران از دست دادیم چقدر قلبم درد گرفته که خانواده هاشون باید بار این داغ گران رو به دوش بکشند
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمن 1399 21:41
این دو روز برای محافظت از خودم صبح ها تا بیدار شدن ماه خوابیدم و امروز به خاطر روبراه نبودن وضع جسمانی باز بعد از ظهر هم ولو بودم و کمی خوابیدم. الان هم خوابم میاد
-
روزای روشن
دوشنبه 13 بهمن 1399 14:08
به دنبال آرامش نگردید در جستجوی هیچ حالتِ دیگری، غیر از وضعی که اکنون در آن هستید نباشید؛ در غیر اینطورت همچنان یک کشمکش درونی و حالتی از مقاومتی ناآگاهانه ایجاد می کنید خودتان را برای اینکه در آرامش نیستید ببخشید لحظه ای که بی قراری خود را کامل می پذیرید؛ عدم آرامش شما به آرامش تبدیل می شود هر چیزی را که به طور کامل...
-
بی نظمی خونه
چهارشنبه 8 بهمن 1399 00:57
توی این لحظه خیلی خسته ام؛ هم جسمی هم روانی خسته ام چون من از بعد از اون حمله عصبی مسخره اواسط دی که نتونستم چند روزی به خونه رسیدگی کنم و خانوادم اومدن و رفتن من رنگ نظم رو به خونه ندیدم. خسته ام چون من اط 8 صبح بیدارم ولی یا من عُرضه ندارم خونه داری بکنم و خونه رو نظم بدم یا ماهک زیاد از حد ریخت و پاش می کنه. بعد از...
-
نمایشگاه کتاب 99
شنبه 4 بهمن 1399 23:36
میرم و میام لیست کتابهایی که از نمایشگاه کتاب مجازی خریدم رو بالا پایین می کنم و هر کدوم که تیک خورده که ارسال شد؛ قند تو دلم آب میشه و با خودم میگم یعنی کی میرسه؟. کتابهایی که انتخاب کرده بودم بخرم 13 تا بود اما چون باید برای ماهک هم خرید می کردم؛ مجبور شدم یکی یکی حذفشون کنم و تهش رسید به 6تا :)) (تموم شد اون روزایی...
-
لذت های کوچک زندگی
چهارشنبه 1 بهمن 1399 13:25
این قدر هیجان برای خریدهای کوچک؟! بی صبرانه منتظرم شب بشه و بسته مرسوله سفارشاتم رو دریافت کنم. حالا نه اینکه خیلی چیز خاصی خریده باشم فقط چند وسیله ای رو خریدم که لازم داشتم.ح الا چی خرید؟ یک کتاب برای هدیه به خانم همسایه که موقع تولدش ناخوش بودم و به تعویق افتاد، یک برس پاکسازی صورت، یک نظم دهنده کوچک لوازم آرایش،...
-
منِ این روزها
دوشنبه 29 دی 1399 19:50
اپیزود اول: پنجشنبه 25 دی 18:30 اینقدر که این مدت همسر جلسه آنلاین داشته و من به ماهک گفتم بابا کلاس داره که ماهک هم الان رفته نشسته سر لپ تاپ همسر و میگه دارم کلاس میدم.:)) من با موهای خیسی که با یک روسری حریر آبی سبز و بنفش بستم شون و قسمتهایی از موهای حالت دارم از روسری بیرون مونده ریخته توی صورتم و من دلم براشون...
-
خوشبختیِ سلامتی
شنبه 20 دی 1399 23:52
خوشبختی یعنی یک همسر داشته باشی که با همه خستگی هاش همین که میگی حالم بد شده و مضطربم شال و کلاه کنه و بگه بریم بیرون خوشبختی یعنی یک خواهر داشته باشی که وقتی ناخوشی هر ساعتی دلت بخواد بتونی باهاش در تماس باشی خوشبختی یعنی یک همسر داری که با همه مشغله های کاری و خونه نبودن همه حواسش پیش تو باشه و حالت رو بپرسه خوشبختی...
-
روانپزشک پول پرست
پنجشنبه 18 دی 1399 00:37
از صدای گریه ماهک بیدار شدم. بغلش کردم و آوردم روی تخت خودمون و همین که دراز کشیدم با صدای زنگ خونه حدود ساعت ٦ سوپرایز شدم. مامان، خواهرک و بابا حالم روبراه نبود اما خیلی بد هم نبود. اما نمیتونستم خوشحالیم رو ابراز کنم چون هم تهوع داشتم هم کمبود خواب و هم اضطراب و خونه به خاطر حال بد روز قبل که نتونستم واسه اومدنشون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 دی 1399 00:10
مهربونهای من مامان و خواهرک فردا میان. ماهک نمیزاره تایپ کنم الان بهترم و امیدوارم تمام شده باشه + محدثه جان وقتی به اون حال میفتم در طلب خواب له له میزنم اما خوابم نمیبره. دیشب چهار ساعت خوابیده بودم اما صبح خوابم نبرد که نبرد ماهک نوشت: ثنبثقرسصتبیتصثفوثویلتبغابثااکهعبراثاواسصثربیتنقللوخو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1399 08:21
میخوام بخوابم نمی تونم از خواب هلاکم اما خوابم نمیبره دستهام از کتف سوزن سوزن میشه و میسوزه پشت گردنم هم خدایا منو از این حال از این قرصا نجات بده خدایا فرشته کوچک من مستحق دیدن این رنج نیست خدایا التماست می کنم من راهشو بلد نیستم ولی تو که بلدی حال منو خوب کن و از این قرصا نجات بده خدایا من توان ادامه این رنج رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1399 21:11
نزدیک غروب قلبم منقبض شد و کمی بعد سرم شروع کرد به سوختن و دستهام شروع کرد به حالتی شبیه خواب رفتن. شاید هم چیزی شبیه گز گز کردن. خیلی ترسیدم از برگشتن حمله ها. گریه کردم. همسر محکم بغلم کرد. بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم. کمی بهترم اما هنوز بعد از 3 ساعت سرم میسوزه و نرمال نیستم لعنت به کرونا که دست همه رو از رفت و آمد...
-
بی انرژی
یکشنبه 14 دی 1399 11:50
یک جور عجیبی از بعد pms و سردردهای متوالی چند روزه بی انرژی هستم. اونقدر که از ویتامین دی، ب کمپلکس وقرص آهن هم کاری ساخته نیست و من تمام دیروز یک گوشه ولو بودم و جون و حوصله هیچی رو نداشتم. امروز هم در راستای احوالات دیروز همونقدر بی انرژی ام و چقدر عجیبه که اینجور وقتا حوصله مطالعه هم ندارم. ماهک تازه بیدار شده و...
-
ذهن مغشوش
دوشنبه 8 دی 1399 14:02
چند روزه که درونم خیلی بهم ریخته است اما قسمت خوب ماجرا اینه که وحشی نشدم که پاچه بقیه رو بگیرم و روزگار رو هم واسه بقیه تلخ کنم.دائم فکر می کنم باید کاری بکنم که نکردم و چون نمیدونم اون کار چی هست تمرکز ندارم و نمی تونم به بقیه کارهام رسیدگی کنم.با این حال کتاب جای خودش رو داره و گوش دادن به کتاب کمی آرومم میکنه....
-
کریسمس
یکشنبه 7 دی 1399 00:06
به لطف تلاش مضاعف در فرهنگ سازی مناسبت های داخلی در برنامه ها و فضای شهر، ماهک از مناسبت ها با این سن کمش فقط کریسمس و بابانوئل رو میشناسه به خاطر کارتون های بامزه و شعرهای قشنگ کریسمس که پارسال زیاد دیده بود و از دو سه ماه قبل منتظر بابانوئل هستش و بهش سفارش هدیه داده و چون ما خیلی به مناسبت ها پای بندیم منتظریم یک...
-
دریچه ای نو
سهشنبه 2 دی 1399 11:19
تا چند ماه پیش به طرز وحشتناکی سردرگم بودم از اینکه چرا اینجا هستم؟ چطور باید زندگی کنم که پشیمون نشم؟ هدف از این زندگی چیه؟ چرا من همش فکر می کنم باید کار خارق العاده ای در زندگیم انجام می دادم و حالا که از نظر خودم هیچ کار خارق العاده ای انجام ندادم یعنی بد زندگی کردم. دائم به خودم ایراد می گرفتم. خودم رو سرزنش می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آذر 1399 11:12
شادمهر با ولوم بالا رو تکراره من دارم عادت های بدم رو لیست می کنم و عادتهای خوبی که باید ایجاد کنم رو می نویسم که ویرگول جواب پیامم رو میده و ناگهان از آرزویی که اون لحظه تو وجودم شعله ورتر از همیشه میشه صورتم خیس میشه و براش می نویسم یعنی میشه یک روز تو و اون خونه پر از عشقت رو ببینم؟ وقتی از خونه اشون می نویسه احساس...
-
شاید وقتی دیگر
سهشنبه 25 آذر 1399 13:49
قبل از این با چنین مخالفتهایی چقدر برآشفته میشدم و عکس العملهای تندی داشتم. اما امروز! به خودم افتخار می کنم که اندوه شنیدن نه رو به خشم تبدیل نکردم. با این حال نمی تونم منکر اندوهی بشم که در درونم شکل گرفته. اینقدر مخالفت های شبیه این ازش دیدم توی این چند سال که متاسفانه ذهنم دچار تفکر محدود در این زمینه شده و یک...
-
تعهد به اهداف
شنبه 22 آذر 1399 15:48
شما باید طالب چیزی باشید که بدانید چرا آن را می خواهید... این چرایی همان انگیزه ای است که شما را به حرکت در می آورد و به شما انگیزه و سوخت لازم برای ثابت قدمی می دهد دارن هاردی - اثر مرکب بالاخره یک وقت آزاد پیدا شد که بنویسم اما دقیقا وقتی این فرصت پیدا شد که من از درون یک حس های مبهمی دارم که اجازه نمی ده به اون...
-
بابای ریشه دار
پنجشنبه 20 آذر 1399 00:58
امشب ١٢:٤٠ اومدیم رو تخت که مثلا بخوابیم بعد جفتشون سر اینکه کی سرشو روی من بزاره کانتکت دارن و همدیگه رو هُل میدن. همسر سرش رو روی شکم من میزاره ناگهان ماهک مثل برق از جا میپره و محکم همسر رو هُل میده اونطرف و میگه اینجا جای منِ. صورت همسر میفته روی دستم و من میگم: "آخ، حامی دستم رو سوراخ کردی" ماهک برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آذر 1399 16:03
بعد از ریختن سقف این سومین باری هست که تشریف آوردن پایین واسه ترمیم گچ سقف و من اصلا جون و حوصله ضدعفونی کردن و تمیزکاری رو ندارم :((( واقعا فرصت تایید نظرات رو نداشتم
-
کمدی های این روزها
سهشنبه 11 آذر 1399 00:40
متاسفانه اطرافیان نتونستن روزنه ی چشمگیری که برای سلام و علیک مستقیم با همسایه طبقه بالایی ایجاد شده بود رو ببینند و به کل کورش کردن. به ناچار برای هزارمین بار در هفته گذشته راهی شستن دستشویی شدم. آب را با فشار زیاد باز کردم. هنوز در اندوه از دست دادن اون سوراخ مبارک سقف بودم که سر شیر جدا شد و افتاد اون اتفاق میمونی...
-
99/9/9
یکشنبه 9 آذر 1399 17:54
آخرین تاریخ رند قرن حاضر را چگونه گذراندید؟ ساعت ٥:٣٠ عصر به وقت کرج سقف دستشویی در اثر تعمیرات طبقه بالا ریخت و ما الان از پایین می تونیم با طبقه بالا سلام علیک کنیم :)))
-
لیوان مَجِسه
یکشنبه 9 آذر 1399 16:46
ماهک هر چقدر هم در طول روز از حامی محبت ببینه شبها موقع خواب به ندرت احازه میده بهش نزدیک بشه و با کمترین تماس دست یا صورت همسر جیغ می زنه. سه شب قبل روی تخت خوابیده بودیم و ماهک اومده بود بین ما و چسبیده به من. همینکه همسر بهش نزدیک شد شروع کرد داد و بیداد و تکون خوردن که برو اونطرف. همسر دستش رو انداخته بود دور ماهک...
-
ده دقیقه ای برای خودم
چهارشنبه 5 آذر 1399 15:52
کلید رو می چرخونم و در کمد رو باز می کنم. دنبال کت بافت مشکی میگردم وقتی بین بافتها پیدایش نمی کنم سویی شرت خاکستری محبوبی را که سوغاتی مامان هست از کنار کشو بیرون می کشم. باید عجله کنم و تا ماهک خواب است چند دقیقه ای را با خودم وقت بگذرانم. سویی شرت از خنکای داخل کمد سرد است و تنم یخ می کند. شال بافت مشکی بزرگ را از...
-
محبتی غیر قابل وصف
یکشنبه 2 آذر 1399 02:58
از وقتی یادم میاد سحرخیز نبودم. در عوض شبها میتونستم راحت تا دیر وقت بیدار بمونم. ساعت از 1:30 گذشته. باید خواب باشم اما از بس به امید زود بیدار شدن خوابیدم اما نتونستم زودتر از هشت بیدار بشم و تا اومدم نفس بکشم ماهک بیدار شد و تا اِلاه شب بیدار موند و من چند دقیقه وقت برای خودم نداشتم امشب بیدار نشستم. چقدر حرف نگفته...
-
من موز بودم
جمعه 30 آبان 1399 01:40
مست خوابم. با خودم قرار گذاشته بودم صبح زود بیدار شوم اما این کوچولوی دلبر بی خواب شده. وقتی مکمل می خوردم؛ خواهش کرد او هم بخورد و برای اولین بار در زندگی اش قرص خورد و بعد از کلی شیطنت پدر دختری روی تخت همراه با خنده های از ته دلشان؛ برای حامی قصه گفت هه هه هه هه یکی بود یکی نبود. غیر از مهربون هیشکی نبود........
-
ستایشگرانه
سهشنبه 20 آبان 1399 16:12
و نهایت کم خردی است رها کردن خودمان در منجلاب غصه و ناراحتی و انتخاب "افسرده بودن". هنگامی که ناخوشیم و غمزده، هر تلاشی برای بهتر شدن مذبوحانه می نماید اما کافیست از خودمان بپرسیم "آیا کاری بهتر از افسرده بودن از من ساخته است؟" و این سوال چنان قدرتمند است که پرده غم را می دَرَد و ذهن را چنان به...
-
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
دوشنبه 19 آبان 1399 21:45
به راستی که چه انتظار پوچ و بیهوده ای است اینکه فکر کنی با گذر زمان آدمها تغییرات مثبتی خواهند کرد. عین بازپرس ها برای خرابکاری (از نظر خودش) ماهک مرا بازجویی می کند و من عین احمق ها جواب تمام سوالات بیخودش را می دهم غافل از اینکه قرار است مثل همه این سه سال متهم به بی ملاحظگی شوم که سهل انگاری من باعث خرابکاری های...
-
پاییز دوست داشتنی ٩٩
پنجشنبه 8 آبان 1399 14:31
به نظرم میرسید دوران سرخوشی که احتمالا داروهای روانپزشکی برایم به ارمغان آورده بود حتی اگر شده موقتی، به پایان رسیده. یا شاید سندرم تغییر خُلقِ pms به بعد از دوره مذکور منتقل شده یا.... هر چه که بود سرزنش گر درونی به طرز بدی فعال شده بود و با اینکه رفتار بد یا اشتباهی از من سر نزده بود،با وجود خود کنترل گری ام باز هم...