-
۵۹. ویوی ابدی
یکشنبه 22 بهمن 1402 00:38
یکشنبه ۱۵ بهمن روند تغییر دوز دارو باعث شده تو روزای پریود از لحاظ روانی به حال مرگ بیفتم و واقعا یه وقتا با تمام وجودم طلبش میکنم. هنوز حالم بده. ماهک مریضه. دیشب بستن چمدون رو بیخیال شدم و به ماهک رسیدگی کردم. 7 صبح جوری بیدار شدم که برام عجیب بود و به چند ثانیه نرسید که شونه هام و دستهام .... در خودم نمی بینم که...
-
58. یه توضیح بدهکارم
شنبه 14 بهمن 1402 23:40
من از صمیم قلبم ممنونم از همدلی هاتون تو پست قبل. با همه وجودم به شنیدن حرفاتون نیاز داشتم. انگشتای تک تکتون رو میبوسم برای تک تک کلمه هایی که تایپ کردید شنبه ۳:۳۰ بعد از ظهر خیلی رو فرم نیستم اما دلم نمیخواد انرژی تلخ پست قبل اینجا موج بزنه درگیر یه پروسه سخت در مورد داروم هستم و پریود این بار واقعا وحشتناک بود....
-
۵۷. جهنم تمام عیار
پنجشنبه 12 بهمن 1402 22:57
اشکهام تمام نمی شن کم آوردم درد میکشم از اعماق درون دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم دیگه نمی خوام... توی سکوت توی خلوت و توی دلم فریاااااد میکشم دیگه نمیخوا م کسی صدامو بشنوه. دیگه نمیخوام کسی گریه هامو ببینه. من از ترحم متنفرم اما واقعا وضعیت رقت انگیزی دارم دیگه باید هر کس حالمو می پرسه جواب رو بزارم رو حالت...
-
56. سیاه و سفید
سهشنبه 10 بهمن 1402 18:33
یادگیری نه گفتن و همیشه موافق نبودن بخش مهمی از بازسازی خود است. اغلب اوقات بهترین کاریست که می توانید در حق خودتان و آنهایی که دوستشان دارید انجام دهید. یک پست بلند بالا نوشتم از اینکه بعد از تولد امسالم، بُتی که از خانواده همسر ساخته بودم، شکست، و دو ماه اخیر شکسته هاش جوری آوار شد روی سرم که دیگه نمی تونستم از زیر...
-
55. و همچنان شرم ونقص
یکشنبه 24 دی 1402 23:23
در درون درد می کشم هر روز و هر لحظه بیشتر از هر زمانی میخواهم که تغییر کنم تغییری بنیادی که بکوبد و دوباره از نو بسازد، من را مدتهاست میخوام بنویسم اما لپ تاپم بالا نمیومد و من حوصله عوض کردن ویندوز نداشتم. برخلاف گذشته، دیگه حوصله نوشتن با گوشی و آیپد رو ندارم با اینکه ویرایشگر آیپد عالیه. به خودم فکر می کنم. به...
-
54. تله شرم و نقص
پنجشنبه 7 دی 1402 15:35
در این طرحواره، شخص احساس می کند در مهمترین جنبه های شخصیت اش، ناقص، نامطلوب، بد، حقیر و بی ارزش است. همچنین، شخص تصور می کند در نظر اطرافیان و افراد مهم زندگی اش منفور و نامطلوب به حساب می آید. بیشترین احساسی که با تله زندگی نقص و شرم حاصل می شود، شرمساری است. همان احساسی که به محض برملا شدن عیب ها و ایرادات بروز...
-
۵۳. تنفر
پنجشنبه 7 دی 1402 15:33
خوب حقیقت چیه؟ این که من از خودم بدم میاد از بی عرضه بودنم متنفرم از اینکه بچه دار شدم و خودمو وابسته کردم برای هر چیز کوچک و بزرگی به حامی بدم میاد از اینکه یلدای پارسال حامی به خواست من احترام نذاشت و در نتیجه خانواده خواهرش هم ارزشی برای خواست من قائل نشدن و همشون با هم گند زدن به اون شب بدم میاد از اینکه اینجا...
-
52. من کی ام؟
چهارشنبه 29 آذر 1402 17:27
این روزها بیشتر از هر زمانی خودم را جستجو می کنم اما کجاست آنکه نمی جویم؟ غزل پرده اول: ناگهان چشمام باز میشه و چشم میدوزم به صورت و بدن همسر که رو به من به پهلو خوابیده. میترسم بهش دست بزنم. توی تاریکی زُل میزنم بهش تا متوجه بشم نفس می کشه یا نه؟ اما نمی تونم متوجه بشم. همچنان وحشت دارم و بهش دست نمیزنم تا اینکه نفس...
-
۵۱. پس من چی؟
سهشنبه 28 آذر 1402 23:50
میگه دیشب داشتم میمُردم اینقدر که همش فکر میکردم ماهک چی میشه؟ میپرسم: "فقط ماهک؟" میکه: " تو بزرگی از پس خودت بر میای" میگم: " چرا بیدارم نکردی؟" و با خودم فکر میکنم اگر زبونم لال تصورش درست بود به این فکر نکرد که من با چی روبرو خواهم شد؟ و الان میترسم بخوابم غ زل واره: + به شدت نیاز به...
-
50. دلم ...
شنبه 18 آذر 1402 18:24
این روزا "دلم یک هم زبون میخواد ...یه یار مهربون میخواد" :))) با صدای معین بشنوید یک همزبون که دغدغه اصلی اش شبیه دغدغه من باشه. "رشد و توسعه فردی". دلم میخواد راجع به کتابایی که خوندم و میخونم باهاش حرف بزنم. در مورد تغییراتی که کردم یا در تلاشم که رخ بده باهاش حرف بزنم. از درونیات و افکارم. از...
-
۴۹. خنده داره نه؟
سهشنبه 14 آذر 1402 19:21
خوب خوب سلام بچهها. چطورین؟ خوبین؟ چقدر همیشه دلم میخواست بنویسم ولی خیلی وقتا به خاطر اینکه حالا یا حوصله تایپ کردن نداشتم یا مثلاً لپ تاپ روشن نبود یا وقتم کم بود، این کارو انجام نمیدادم. حالا تازه یه باتی رو پیدا کردم که کارش تبدیل ویس به متنه و اشتراکش رو داشته باشی، میتونی نامحدود ویس بفرستی و برات چیکار...
-
48. شیرین ترین لحظه یک آدم آهنی
یکشنبه 5 آذر 1402 23:12
مریض میشن باید مریض داری کنی مریض میشی باید آدم آهنی باشی ۱. حالم بد بود. ولی ماهک باید یک غذای درست درمون میخورد. با سختی آشپزی کردم و هر جوری بود خونه ترکیده ای که هر گوشه اش یک لیوانی ظرف کثیفی بود رو جمع و جور کردم و چند دور لباسشویی رو روشن کردم. حالا چند روز کار نکرده بودم؟ فقط شنبه که هم مریض بودم و هم همش بدو...
-
47. فوبیا
یکشنبه 28 آبان 1402 11:52
و این بار فقط من دور خونه راه میرم و لیوان و فنجون جمع می کنم از بس ماهک هر بار با یک لیوان آب میخوره و برای حامی چایی و نوشیدنی و دمنوش آوردم و کسی جکعشون نکرده. حوصله هیچ کاری ندارم ولی زوری باید کار کرد چون هم خونه ترکیده هم بیکار بشینم حالم بدتر میشه. با خودم فکر میکنم چقدر این سالها ترسیدم از قضاوت و خیلی چیزا که...
-
من رو در لینک زیر بخونید
پنجشنبه 18 خرداد 1402 11:38
به وقت زندگی د
-
دعوت
پنجشنبه 27 خرداد 1400 00:27
بعد دو سال دل دل کردن که جابجا بشم یا نه؟ بعد از کلی این پا اون پا کردن که این آرشیو بزرگ از نوشته هام رو بزارم و برم یک جای دیگه؟ بعد از ده بار پست شروع نوشتن اما ادامه ندادن!! در یک اقدام انتحاری دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم جایی بنویسم که چند سال هست دلم می خواد اونجا بنویسم اما هی دلم نیومد اینجا رو رها کنم...
-
کابوس
یکشنبه 23 خرداد 1400 22:14
همین یکی دو هفته قبل بود که سحر عکس های تولد مامانش رو گذاشته بود. باورم نمیشه. چقدر شوکه شدم و ناآرومم خدایا کی این کابوس تمام میشه؟ خدایا چرا جون انسان ها اینجا اینقدر بی ارزشِ؟ قلبم مچاله شده از درد و ناراحتی این اتفاق
-
زنده ایم به عشق
شنبه 22 خرداد 1400 18:48
بعد از رفتن ش کلید رو توی قفل در می چرخونم. مکسی می کنم و میگم شروع یک روز تازه. کم کم دارم عادت می کنم به این زود بیدار شدن ها. دیگه مثل قبل سخت بیدار نمی شم. دفترهام و گوشی رو بر میدارم. یک چایی می ریزم و دمر ولو می شم روی تخت که بنویسم و بخونم. قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن؛ پیج مورد علاقه ام رو باز می کنم و تلاش...
-
ظلم تمامی ندارد
سهشنبه 18 خرداد 1400 22:15
چشمام رو که باز کردم؛ دیدم حالم خوب نیست. چیزی شبیه ۱٪ از ناخوش احوالیهای پارسال. درنگ نکردم. سریع چشمام رو بستم شاید خواب بیشتر بشوره و ببره. ۹:۳۰ گوشی بدست روی تخت ولو بودم و حس حرکت کردن نبود که با دیدن اسم همسر رو گوشی پر از حس خوب شدم و بالاخره از تخت بیرون اومدم. ظهر به زهرا میگفتم دو هفته ای هست که خوشحال و...
-
لعنتیای دوست داشتنی
یکشنبه 16 خرداد 1400 12:14
بعضی آدمها حتی حضور مجازی شون هم عینِ زندگیِ کافیِ فقط بهت بگن سلام تا یک لبخند پهن بیاد روی لبهات و یادت بره چه رخوتی توی وجودت بوده چنان سطح انرژی هات رو میارن بالا که خودت هم حیرت می کنی که ... چی دارن این لعنتیای دوست داشتنی که تو اینقدر عاشق شون هستی و ندیده می میری براشون؟ به جز یک قلبِ بزرگِ بی انتها که جز...
-
چه خوب
دوشنبه 10 خرداد 1400 16:00
امروز از اون روزایی بود که به طرز وحشتناکی حوصله ام سر رفته بود. کتاب خوندم. پادکست گوش دادم. خونه رو جمع کردم. جارو زدم. با ماه بازی کردم. مسابقه دیدم. با گوشی بازی کردم. ..... اما هیچ کدوم تاثیری در رفع این سر رفتگی حوصله نداشت. حوصله نوشتن و تلفن زدن هم اصلا نداشتم. احتیاج داشتم به دیدار، به حضور، به چیزی که الان...
-
بسم اللّه
یکشنبه 9 خرداد 1400 19:59
انگار وقتی دنبال یک راهی یا حتی دنبال یک جواب انگار وقتی یک چیزی رو با همه وجودت طلب می کنی بدون اینکه متوجه باشی چطوری، جواب برات آشکار میشه راه برات روشن میشه و مسیر باز میشه چقدر این روزا بیشتر از همیشه خدا رو تو وجودم و زندگیم حس می کنم چقدر خوشحالم که فرصت بودن توی این دنیا رو دارم و می تونم چنین حس مقدسی رو...
-
عجیبه
یکشنبه 9 خرداد 1400 12:38
عجیبه که بعضی از ما آدم ها تا این اندازه به برداشت های خودمون اطمینان داریم که به خودمون حق میدیم به طرف مقابل برچسب های ناعادلانه بزنیم یادم نمیاد هیچ وقت توی نوشته هام در مورد خانواده همسر بد نوشته باشم؛ جز دلخوری ساده ای که چند روز قبل پیش اومد و اون هم از طرف اونها نبود بلکه از قضاوت عجولانه من در مورد خواسته شدن...
-
یک روز تعطیل
شنبه 8 خرداد 1400 08:09
توی سکوت خونه خودم رو روی تخت رها می کنم و شروع می کنم به نوشتن برای همسر.برای تشکر بابت کمک به رفع موانع ذهنی که این سالها در مورد مسائل مالی توی ذهنم شکل گرفته بود. برای توضیحی که در مورد کلمه "سربار" بهم داد و گفت:"هر چقدرم من فارسی حرف بزنم باز هم کلماتی هست که شاید من جای درست استفاده اش رو ندونم....
-
مهر تایید
چهارشنبه 5 خرداد 1400 01:12
شب از نیمه گذشته آسمان می بارد و ابرها چنان می غرد که گویی چیزی در درونم می لغزد و جابجا می شود. صدای بارش باران مرا می برد به شبهای شمال که گاهی تا صبح می بارید. آسمان برقی میزند و چنان روشن می شود که تصور می کنی کسی از آن بالا در حال نورپردازی برای عکاسی از آدمهای روی زمین است و باران می بارد پنجره باز است و هوا به...
-
خواب گاهی نزدیک ترین رفیق آدمهاست :))
یکشنبه 2 خرداد 1400 14:59
باید یک زمان اساسی برای اصلاح باورهام بزارم. خصوصا برای اصلاح این باور که "با وجود ماهک من زمان کافی برای رسیدگی به کارهام ندارم". دیشب خیلی بد خوابیدم. نمیدونم از کی شروع شد ولی یادم میاد از وقتی دانشجوی سال اول بود و توی اون خونه بزرگی که اطرافمون پراز دار و درخت بود زندگی می کردیم من با صدای باد میترسیدم...
-
تخلیه افکار
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400 16:33
-
مهم نبا ش
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400 14:07
-
رضایت
دوشنبه 27 اردیبهشت 1400 10:23
رضایت، رضایت، رضایت این دقیقا احساسی هست که در این لحظه در وجودم موج میزنه. نظم گرفتن ساعت کاری همسر باعث نظم گرفتن زندگیِ من میشه. دیگه مثل قبل از عید از رفتن ش بهم نمی ریزم و اون افکار مزخرف وحشیانه به مغزم هجوم نمی آره. در عوض با خوشحالی و آرامش راهی اش می کنم و روی تخت ولو میشم. الان ساعت 10:15 هست. بوی عطر کیک...
-
دنیای عجیب
یکشنبه 26 اردیبهشت 1400 22:38
دنیا چه جای عجیبیِ. داری زندگی تو می کنی که ناگهان غافلگیرت میکنه. از یک طرف همسر ترفیع میگیره و یه شادی چند روزه داری. از یک طرف 10 نفر از فامیل دو طرف درگیر این بیماری لعنتی می شن که دست بردار نیست. بعد این وسط تا میخوای واسه ترفیع همسر خوشحال باشی چیزهایی پیش میاد که می بینی حتی اون همکاری که مثلا یه رفاقت کمی با...
-
جنس ضعیف
دوشنبه 20 اردیبهشت 1400 19:02
توجه: این پست حاوی مقدار زیادی گله و شکایت هست!!! نمی دونم از کجا و کی توی تاریخ زن رو ضعیف و جنس دوم فرض کردند اما به نظرم این پست فطرتانهترین بدعت روزگار است. بدعتی که مغز مردم را چنان شستشو می دهد که دختران شون رو "تو سری خور" و "نامقتدر" تربیت کنند چنان که همیشه بنشینند و منتظر بمانند که...