-
من هنوز میترسم
سهشنبه 29 بهمن 1392 17:02
هنوز میترسم. از رفتن به شهر دیگه که هیچ، از رفتن از این خونه هم حتی میترسم. من هنوز نپذیرفتم که کمکم همه چیزم از پدر و مادرم جدا میشه. من تمام انرژیهامو از دست دادم وقتی فهمیدم که اگر شرایط جور بشه بدون من میرن سفر. چون زمانی که اونها میخوان برن، من باید برم ولایت همسرک اینا. از رفتن همراه همسرک ناراحت نیستم. فقط...
-
فقط برو
دوشنبه 28 بهمن 1392 18:45
هنوز سر و کله اش تو دفتر پیدا نشده بود که یک آدم از خدا بیخبر ِ مدعی ِ فهم و کمال با مقایسههای بیجا و اون اینطوری تو اونطوری، بنای یک حساسیت بیپایان رو پیریزی کرد. وقتی منتقلش کردن دفتر، وجودش برام غیر قابل تحمل بود. مخصوصا که زیاد حرف میزد و یک چیزی رو شلوغ میکرد انگار که داره آپولو هوا میمته. جدای از حساسیت...
-
در برابر هیچ خم شدیم در برابر هیچ
یکشنبه 20 بهمن 1392 20:39
اولین بار که به ملاقاتش رفتم گفت: به چی فکر میکنی که اینقدر بهم ریختهات میکنه؟ از چهرهاش آرامش میباره. تُنِ پایین ِ صداش و لبخند ملیح رو لبهاش ناخودآگاه آرامشی رو مهمون دلت میکنه که هیچ غمی تو دنیا نیست. گفت: باید نوار مغز بگیری تا ببینم مشکل مغزیه یا عصبی؟ رفتم برای نوار مغز. آقاهه گفت روسری تو بردار. گل سرهاتم...
-
تحمل!
شنبه 19 بهمن 1392 21:47
پر از بغضم. به مامان میگم من دیگه تحمل این همه دوری ندارم. میرم تو فکر و خودمو میزارم تو شرایط پارسالم. اونوقته که حرفمو کلا پس میگیرم
-
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی ...
چهارشنبه 16 بهمن 1392 18:48
باید مراقب خودم باشم. مراقب همسرک و مامان اینا هم باشم. مراقب اینکه نگران نشوند. مراقب اینکه نگرانیهایم را به کسی انتقال ندهم. آخر برایتان نگفتم؟! 3 روز مانده به عقد، بابا زنگ زد که ماهِمان مریض شده. تا کنارش بودم، هرچقدر گفتم برویم دکتر گفت نه. حالا که دورم از خانه زنگ زده که حالم خیلی بد است. به بابا میگویم زنگ...
-
برفـــــــ (1)
یکشنبه 13 بهمن 1392 22:48
هوا به قدر تاریک ِ که به نظر نمیرسد صبح شده باشد. پرده را که میزنم کنار. همه جا سپیدپوش شده و بلورهای برف تندتند دعوت زمین را اجابت میکنند. خودم را رها میکنم در دست دانه های برف. جای پای یک خانوم روی برفهاست. سعی میکنم قدمهام رو با ردپا تنظیم کنم که تن پوش زمین کمتر خراب شود. خیابان سپید، نعشکش سپید، صدای گریه و تن...
-
من اصلا شرمندم
شنبه 12 بهمن 1392 00:56
یک موردی دو شب پیش به طرز وحشتناکی عصبیم کرده بود که حس میکردم به حریم شخصیه من تجاوز که شده هیچی اصلا این حریم دزدیده شده و غیرقابل برگشت شده حتی. در عوض باعث شد یادم بیاد چرا دلم خواست از وب قبلی جابجا شم؛ چون 4 یا 5 ماه پیش به موارد غیر قابل استنادی از حضور یکی از آقایون همکارِ شدیدن خاله زنک در وب برخورده بودم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 بهمن 1392 21:26
قبلا شنیده بودیم حریم شخصی هم هست اما در واقع هیچ حریم شخصی وجود نداره. برای شما اگر داره برای من یکی همچین چیزی وجود نداره به لطف ِ .....
-
اعتراف
سهشنبه 8 بهمن 1392 23:02
میخوام به یک چیزی اعتراف کنم. اینکه تکلیفم با خودم روشن نیست. اینکه شدم یک بوم و دو هوا. این که خسته شدم از اسباب کشی. اینکه نمیدونم اینجا بمونم یا برم خونه قبلی. اینکه اصلا اگر بمونم چرا بین این همه اسم که بلوط و الــــی و همسرک حتی کمکم کردن و خودم پیدا کردم و حافظ و شاملو و یک عاشقانه آرام هم بهم الهام دادن من هیچ...
-
بر اساس کدوم میزان؟
دوشنبه 7 بهمن 1392 22:26
بعد از یک چرخی تو بازار با خودم دارم حساب کتاب میکنم که برای چرخ خیاطی و اتو باید 1میلیون هزینه کنم. برای چرخ گوشت و آبمیوه گیری و مخلوط کن هم 1 میلیون. مثلا خوشحالم که زیادم گرون نمیشه. بعد با خودم فکر میکنم اگر قبل از این گرونی های لعنتی بود حتما همه اینها رو با یک میلیون میشد خرید. حتی یک چیزهای دیگه هم میشد کنارش...
-
بغل بابا
یکشنبه 6 بهمن 1392 14:24
نوشتهی کسی را میخوانم که پدرش پر کشیده. ذره ذره نوشته را تجسم میکنم و با هر جمله چند بغض فرو میدهم. میخواهم اشکهایم را رها کنم. میبینم اینجا پر از آدم است که 4نفرشان مرد هستند. غمگین تر از قبل باز هم بغض هایم را فرو میبرم که چرا نمیتوانم رهایشان کنم. با خودم آغوش بابا را تجسم میکنم که چقدر گرم و امن است و در دلم گریه...
-
نبودن به از بودن
پنجشنبه 3 بهمن 1392 19:11
موضوعی که داشتم روش کار میکردم فوق العاده بود. یک جورایی حتی بکر. تمام رفرنس ها انگلیسی بود. تو کارهای داخلی چیزی مرتبط باهاش پیدا نکرده بودم. دوستش داشتم. اما از اونجایی که بنده گ ...اد تشریف داشتم و حس و حال انگلیسی خوندن بعد اون همه کلاس رفتن، هیچ رقمه در من ایجاد نمیشد؛ هم دیر به خودم اومدم هم با شرایط فعلیِ...
-
یک نَفَس تازه (3)
چهارشنبه 2 بهمن 1392 23:53
دوباره صبح شده. با بی حوصلگی آماده میشم. تنها چیزی که منو سرِ سوزنی به وجد میاره که بخوام آماده بشم و برم شرکت، رژگونه جدیدمه که از سیتی سنتر خریدیم. اما فرصت آرایش نیست. میندازمش تو کیفم و با خودم فکر میکنم تو شرکت هم میشه کمی آرایش کرد .با عجله میزنم بیرون. همسرک ساعت 7:30 پیام داده و من تا برسم شرکت فرصت جواب...
-
یک نَفَس تازه (2)
چهارشنبه 2 بهمن 1392 22:39
اون شب، شب کسل کننده ای بود. خسته نبودم اما اعصاب هیچی نداشتم ؛ حتی نت و ولگردی مجازی. البته شکر خدا این روزها ولگردیهام نظم خوبی گرفته. شنیدین میگن عدو شود سبب خیر؟! یک بنده خدایی خواست من رو اذیت کنه مثلا و قدرتشو که اندازه یک چلوقوزه به من نشون بده، ولی ناخواسته یک نظم اساسی به کارهای من داد. اینه که به طرز فجیعی...
-
یک نَفَس تازه (1)
سهشنبه 1 بهمن 1392 23:08
پرسید: شما همیشه بعد مهمونی بداخلاقید؟ داشتم به بحث مامان اینا گوش میدادم؛ که یکهو متوجه سوالش شدم. گفتم: شما همیشه زیر قولتون میزنید؟ و مسلما اصلا قولی در خاطرش نبود. یادش آوردم روزی را که یکطرفه تصمیم گرفته بود برای عمل نکردن به قول دوطرفه مون. روزی که از بس ناراحت شدم پشتمو کردم بهش و خوابیدم. بعد اومد از دلم...
-
احساس سپید
سهشنبه 1 بهمن 1392 19:17
امروز من نفس کشیدم، دوست داشتم، مرده بودم خودم را و ندانسته همه کائنات را امروز من خندیدم بلعیدم خواندم صدا زدم همه زندگی را امروز من بیرون ریختم فکر کردم کد زدم همه افکارم را امروز اول بهمن 1392 هجری شمسی و هر روز دوباره شروع میکنم زندگی را اضافه جات : امروز حسابی کار کردم. روز خوبی بود. فقط استفاده مفید از وقت....