نوشتهی کسی را میخوانم که پدرش پر کشیده. ذره ذره نوشته را تجسم میکنم و با هر جمله چند بغض فرو میدهم. میخواهم اشکهایم را رها کنم. میبینم اینجا پر از آدم است که 4نفرشان مرد هستند. غمگین تر از قبل باز هم بغض هایم را فرو میبرم که چرا نمیتوانم رهایشان کنم. با خودم آغوش بابا را تجسم میکنم که چقدر گرم و امن است و در دلم گریه میکنم برای آقای اسحاقی و همه آنهایی که دلتنگ بغل بابایشان هستند اما بابایشان نقل مکان کرده و بغل بابا برایشان فقط یک رویا شده. یک آرزو. دلم میخواهد همین حالا خودم را به بابا برسانم.غرق بوسه اش کنم و محکم بغلش کنم و بعد سرم را کنار آرنجش که همیشه روی بالش است موقع تماشای تلویزیون بگذارم و بخوابم و بابا خجالتی ام یواشکی دستش را نزدیک من بگذارد که گرمای وجودهایمان به هم منتقل شود.
+ بلوط مهربانترینم و شیرینِ شیرینم خوب میدانم که با هر اتفاق اینچنینی همه چیز برایتان دوباره تازه میشود. خدا رحمت کند پدرهایتان و البته خواهرک شیرین را و صبر و تحمل و آرامش بدهد به دل شماها و عزیزانتان
این حرفاییه که همیشه تو دلم بوده واسه اونایی که باباشونو از دست دادن :(
واقعا خدا بهشون صبر بده و سایه بقیه بابا ها مخصوصا بابای ف@طمه جونمو بالا سر خانواده هاشون حفظ کنه
خونه نو مبارک عزیزم .امیدوارم اینجا فقط و فقط از روزهای خوش خودت و همسرت بنویسی .
قربونت گلبهارم
مرسی که هستی
سلام دوستم... خوندم و اشکهام بی اختیار اومد... حدود دو سال و نیمه که بغل بابا برام رویا شده...آخ که خیلی تلخ و سخته... خدا سایه پدرت رو از سرت کم نکنه و پدر آقا بابک رو رحمت کنه...
سلام شیرینم

عزیز دلمی . ببخشید ناراحت شدی. خدا رحمت کنه پدرتو و صبر و تحمل بده به دل تو و عزیزانت