-
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان ز در آید
سهشنبه 5 مرداد 1395 08:58
" قرار است مهمان بیاید و در کمال تعجب؛ من بسیار خرسندم". دیروز بعد از ظهر مرتب با خودم این جمله رابرای شروع یک پست تکرار میکردم اما دیری نپایید که بر طبق عادت استرسها هجوم آوردند و در کمال خرسندی وسط آن همه کار، دستم را بدجور بریده ام و پروژه خورد کردن گوشت متوقف شد و کل آشپزخانه زلزله. و من عجیب دلنگرانم که...
-
در جستجوی قالب
یکشنبه 3 مرداد 1395 17:37
با قالبهای بلاگ اسکای مشکل دارم. هیچ کدام را دوست ندارم. من یک قالب شیک و ساده میخوام برای دائم نوشتن
-
برداشتهای آزاد
یکشنبه 3 مرداد 1395 10:15
هر چقدر هم که تفاهم داشته باشید؛ هرچقدر هم که جونتون واسه هم در بره؛ یک تفاوتهایی هست که نمی تونی انکارش کنی. باید ندیده فرضشون کنی و یا در بهترین حالت بپذیریشون و البته تا وقتی نپذیرفتی گاهی بحث هایی پیش میاد که شما رو به مرز جنون میکشه. اینقدر که بخواهید دونه دونه موهاتونو بکنید. تو بعضی مسائل طرز فکر همسرک رو به...
-
دانههای تسبیح فکر
شنبه 2 مرداد 1395 11:21
آنقدر که با تسبیح فکرم، دانه ها را با بنویسم؛ ننویسم؛ انداختم و به ننویسم رسیدم؛ حالا هم که آمده ام بنویسم؛ همه سوژهها و فکرهایم پرواز کردند غ ــزل بانو
-
خونه اینجاست
یکشنبه 30 خرداد 1395 13:47
خونه به قدری تمیز و مرتبه که هر چند دقیقه پامیشم یه چرخی میزنم توش کیف میکنم و میام میشینم سر کارهام
-
امروز
سهشنبه 25 خرداد 1395 12:32
امروز محکم و پر انرژی پیش به سوی مرتب سازی خونه و اهداف قشنگ
-
می شناسم دخترهایی ....
جمعه 7 خرداد 1395 12:48
آمده بودم تا چیز دیگری بنویسم. اما به این پست برخوردم که دلواپس شده بود از موی سپیدِ سی و یک سالگی و اینکه دخترکش هرگز مادر سی ساله اش را با موی مشکی نخواهد دید و سر درد دلم باز شد که به اش بگویم: اگر 7 سال پا روی دلت گذاشتی که بچه دار نشوی؛ لااقل به وقتش عروس شدی. به وقتش غرق محبت یک مرد شدی؛ مردی که مرد بود؛ مردی که...
-
بچگی
دوشنبه 3 خرداد 1395 13:58
معمولا میگن بچه ها تو یک جمع که میرن؛کارهایی میکنند که در حالت عادی و داخل منزل انجام نمیدن و آبروی آدم رو جلوی بقیه میبرن اما ... یک وقتایی هم هست که آدم بزرگا عین یک بچه؛ دقیقا کارهایی را در مقابل بقیه انجام میدن که داخل منزل و وقتهای خلوت هرگز انجام نمیدن و آبروی آدم رو جلوی یک جمعی که حسابی باهاشون رودروایسی داری...
-
یکدانه ام
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 10:16
با دستهای خودش برایم از وسط جنگل توت نوبر چیده؛ بدون اینکه خودش خورده باشد. میشویم و با هیجان و لذت میخوریم. بین حرفهایم میگویم میشود هر روز برایم توت بیاوری؟ صبح زود وقت رفتنش سرو صدایی میشنیدم. صدای آب، صدای ظرف. ظرف را برده که امروز هم برایم توت بیاورد
-
زندگی میکنیم تا کار کنیم!!
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 21:59
وقتمان برای با هم بودن کم است خسته و کوفته میرسد و هنوز شام نخورده خواب چشمانش را ربوده و منی که دیگر نه دل و دماغی برای بیدار کردنش دارم و نه میل به شام زودتر برسد 13 خرداد و رها شویم از این همه مشغله
-
بهم ریختگی
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 09:29
هورمونها که به هم میریزند؛ فکر، زندگی، هوا، همه چیز از این رو به اون رو میشود. همه چیز بهم ریخته و دوست نداشتنی میشود. + همسرک تماس گرفت. دلش سوخته بود که مرا 8 صبح بیدار کند. اما من راضی بودم کمی زودتر بیدار شوم تا اینکه 5 ساعت از دلواپسی بال بال بزنم و گریه منم + جلسه ای نسبتا مهم دارم امروز اگرچه نتیجه اش زیاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 12:05
کاش کسی اینجا را میخواند و مرا دلداری میداد از این نگرانی کشنده
-
دلواپسی
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 11:34
یه جور بدی از صبح که بیدار شدم دلواپس و نگرانم. فکر میکردم از حس کثیف بودن خونه است. البته کثیفی فقط در حد کف هست که تی نکشیدم و نگرانم وسایل کشیده شده به زمین و خاک و ویلا کف را کثیف کرده. راستش اونقدر با عجله واردد خونه شدم موقع رسیدن بعد از سفر که فراموش کردم دمپایی گذاشتم که پا رو زمین نگذارم و همین عجله برای رفتن...
-
این چند روز
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 09:39
مهمانها آمدند. به سفر رفتیم. برگشتیم. به نمایشگاه کتاب رفتیم و تنها به خانه برگشتم. هزار سوژه در ذهنم چرخ میزنند اما نوشتنم نمی آید. راستش از فضای مجازی میترسم خیلی زیاد
-
مهمان
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 10:58
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست! من سرخوشم از لذت این چشم به راهی فریدون مشیری + مهمون دارم و استــــــــــــــــرس و کارهایی که باید تا عصر تمام بشه. خدایا کمک کن
-
دود میکند کسی ...
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 12:51
یکی خاطراتش را دود میکند یکی دلتنگی هایش را و دیگری ... خودش را بی آنکه حتی سیگاری آتش زده باشد نسترن وثوقی بعضی چیزها بدجور در انسان رخنه میکنند و ناخودآگاه زیاد بهشان فکر میکنی. چیزهایی که سر سوزنی هم به ما مربوط نیست و ما در فکرمان انقدر قضیه را مرور میکنیم که ته دلت خالی میشود که مبادا چنین روزی برای ما هم هست؟...
-
و کوفت میشود خوشی های زندگی
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 12:41
هرگز فکر نمیکردم زندگیام به گونهای باشد که ملت برای مسافرتهاشان مهمان من بشوند. هرگز فکر نمیکردم به این درجه از حساسیت برسم که برای آمدن هر مهمان با نزدیک شدن روز موعود هر لحظه مضطربتر و مستاصل تر بشوم و هزار جور فکر بیاید و برود که اگر فلان طور بشود؟ اگر فلان چیز را رعایت نکنند و از همه بدتر اینکه همه از تفریح و...
-
حرفهایی برای نگفتن
جمعه 10 اردیبهشت 1395 13:34
بعضی حرفها 1 را هیچ وقت نباید برای مردها گفت. چرا؟ خیلی ساده است. چون یا سرزنش میشوی؛ یا قضاوت میشوی؛ یا دعوا میشود یا اتفاقهایی مشابه اینها رخ خواهد داد و در روزها، گاهی ماهها و چه بسا سالهای آینده، چنانچه در آن زمینه مذکور، مورد مشابهی پیش آمد کند؛ دوباره سرزنش ها، قضاوتها، دعواها و مواردی از این دست، درست مثل...
-
توهم یا ...
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 22:05
منتظر نیستم. یعنی دلم نمیخواد که منتظر باشم. اما از شنبه یک تغییراتی حس میکنم. اولش گریه کردم که خدایا حالا نه. بعد با خودم قرار گذاشتم راضی باشم به رضای خدا. شاید همه چیز یک توهم باشه. شاید هم نه
-
منِ زن؛ اوی مرد
شنبه 4 اردیبهشت 1395 10:42
اوایل همسرک فکر میکرد برای مناسبتها یا باید یک کادوی خوب گرفت یا اصلا چیزی نگرفت.اوایل همسرک فکر میکرد سوپرایز کردن فقط با کادوهای سنگین و طلا ممکنه اما اعتقاد من این نبود. من میتونستم با اومدن غیر منتظرهاش سوپرایز بشم. یا حتی یک شاخه گل.این یعنی من زنام، اون مرد. سال اول چندین مناسبت پشت سر هم بود اما همسرک به...
-
همیشه باید گفت خدایا سپاس
سهشنبه 31 فروردین 1395 18:38
حوصله ام بدجور سر رفته. زنگ زدم به همسرک و شروع کردم غر زدن. اون هم میگفت هزار تا کار هست برای انجام دادن. گفتم اینو خودم میدونم فقط بزار کمی غر بزنم و تو گوش کن. بعد از تمام شدن تماس بر اساس قرارداد داخل فکری با خودم چند لینک خبر خوب باز کردم که بخوانم که چشمم افتاد به نوتر بزرگ قرمز رنگ پایین صفحه سایت. "شوک...
-
چی بنویسم؟
یکشنبه 29 فروردین 1395 10:27
موندم که من دلم نوشتن میخواد؛ با این همه سوژه چرا هیچ کدوم به دلم نیست که اینجا بنویسم. آخه از بس این وبلاگستان هم فعالن؟!
-
هوای خانه
سهشنبه 24 فروردین 1395 11:31
شیرین است راه رفتن در خانهات. خانهای که سالها رویایش را در سر پروراندی و شیرینتر از آن اینست که دور خانه بچرخی و از تمیزیاش لذت ببری. تمیزی که بعد از 10 روز به مرور اتفاق افتاده. هنوز مانده تا کدبانو شوم اما به مراتب بهتر از قبل شدهام. کم کم دارم یاد میگیرم مدیریت کردن را بین کارهای خانه و کارهای خارج از کارهای...
-
خنکای بهاری
دوشنبه 23 فروردین 1395 11:18
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود بیعشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بیجنبش عشق در مکنون نشود مولوی عجب هوای دلانگیزی است. لذت نفس کشیدنش مرا به سمت پنجره میکشاند. پنجره را که باز میکنم یادم میآید بعد از یک هفته امروز با آرامش چشم باز کردم. با یک دنیا حس خوب و بی نظیر نفس که میکشم، این خنکای...
-
چه حس قشنگیه
سهشنبه 17 فروردین 1395 16:09
چه حس قشنگیه وقتی بعد از چند روز چمدونهاتو خالی کنی و چشمت بخوره به خریدهایی که با عشق خریدیم یا با عشق بهمون هدیه دادن و لبخندی که همه دنیاتو خنک و شیرین میکنه و سبک میشی، میری رو ابرا بهشتواری: + سپاسگذارم برای این همه حس زیبا و بهاری
-
خجسته باد این بهار
دوشنبه 16 فروردین 1395 12:43
95 مان لبریز ایمان، شادی، سلامتی، برکت، عشق، آرامش و مملو از تغییرات مطلوب و شیرین
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 22:26
تنها بودم آمدی میوه آوردم، موبایل شام آوردم، خواب و لابد شام سرد میشود و تو خوابی و من می نویسم
-
خدایا عاقبت به خیرمان کن
دوشنبه 17 اسفند 1394 12:31
از صبح ساعت 8 که چشمامو باز کردم؛ با صدای داد و دعوای همسایه طبقه پایین شروع شد. مرده یک ربع بعد که فحش هاش تمام شد رفت. اما تا نیم ساعت بعد صدای زنه میومد که داد میزد. یا داشت تلفنی واسه مامانش ماجرا تعریف میکرد یا دعوا تلفنی ادامه داشت. الان دوباره نیم ساعته مرده اومده و دعوا دعوا دعوا. تنم میلرزه از سر و صداشون....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 14:38
لحظه ها چه دردناک می شوند وقتی قشنگ ترین ملودیهای دنیا که همیشه زندگی تو را به وجد می آوردند بشود یادآور تلخ ترین لحظه های زندگیت بشود تداعی حس های ترس آور و همین لحظه ها چه شیرین می شوند که یادآور شوی یگانه بی همتا را که ما را بعد از راهی پر فراز و نشیب به دست هم سپرد و یادآور شوی حضور مردی بی همتا را که با هم عهدی...
-
همذات پنداری
سهشنبه 4 اسفند 1394 08:33
بوسه از راه دور طعم دارد بو دارد مور مور میکند پوست را! گورِ گلوی خشکیده جان میگیرد و این حسّ همذات پنداری خِرکِش میکند! واژه های معلول را صابر شوفریان حس همذات پنداریت که بیش از حد بشه به خصوص در مورد مسئله ای که مشابهاش رو تجربه کردی حسات میشه مثل حال من؛ که از دیشب با دیدن یک فیلم، اینچنین آشفته و بی قرارم