-
چرا بعضی آدمها هرگز از ذهن و دلت پاک نمیشوند؟
دوشنبه 1 آذر 1395 09:15
چشمهایم دودو میزد. ادامه کار مقدور نبود. ساعت نزدیک 6 صبح بود. دراز کشیدم روی تخت و از سردی هوا خودم را جمع کردم و لحاف را تا روی سرم کشیدم. نفسم که گرم شد ....خانمان؛ خانه مامان اینها؛ چسبیده به دانشگاه است. سویی شرت سبزم را با شلوار ست اش پوشیده ام. چیزی به شروع کلاس نمانده. دوست میگوید همین لباسها خوب است و...
-
بر این سفال ترک خورده ام ...
یکشنبه 30 آبان 1395 12:55
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1395 12:46
گاهی یک اتفاق خیلی کوچک گند میزند به حس و حال و روزت. یک اتفاق شاید جزئی که برای شما تابو است. که شما را بد به هم میریزد و حالا هرچه تلاش میکنی که تمرکز کنی و آرام باشی نمیشود که نمیشود.
-
فانتزی
جمعه 28 آبان 1395 08:49
وقتهایی که خانه خیلی کار دارد، من با خانه نهایت همکاری را میکنم اما الان که من فرصت سر خاراندن ندارم، خانه اصلا با من همکاری نمیکند . تازه این روزها، آلودگی هوا هم همدستش شده و دوتایی همه چیز را کثیف کردهاند و کف خانه که راه میروم پاهایم سیاه میشود. یکی از فانتزیهایم اینست که برای وقتهای ضروری و پر مشغلهگی مثل...
-
تلاشی فراتر از توان
سهشنبه 25 آبان 1395 17:25
از صبح یک نفس کار کردم. شاید برای هیچ کاری اینقدر جدی و محکم زمان نگذاشته ام. با خودم عهد کردم بعد از دریافت حق الزحمه چیزی که خیلی دلم بخواهد و مطمئن باشم کسی برای خریدنش برایم هزینه نمیکند برای خودم هدیه بخرم.تمام تنم کوفته است و راه زیادی باقی مانده همچنان
-
امروز یک روز تازه است
سهشنبه 25 آبان 1395 08:43
غرق میشوم در روزهایی که آنقدر آرامش در وجودم بود که آدمها هم این را به زبان میآوردند که تو آب توی دلت تکان نمیخورد. یادم نیست از شنیدن این حرفها چه حسی داشتم اما فکر میکنم مراقب آن آرامش نبودم. ناخواسته دوستهایی وارد زندگیام شدند که درونیاتم را دچار تنش کردند با رفتارها و حساسیتها صد من یه غازشان و عقده های...
-
انا اعطیناک الکوثر .... (کسی رمز خواست در پست قبلی بگوید)
دوشنبه 24 آبان 1395 07:07
-
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی ...
شنبه 22 آبان 1395 18:06
به طرز عجیبی بی انرژیام. حتی یوگا هم کاری ازش بر نیامد. موقع شاواسانا مرتب ذهنم پراکنده میشد و تقریبا خوابم میبرد. دیگر حوصله لغتها و جمله ها را ندارم. کاش این کار عجله ای نبود. دلم یک تفریح اساسی میخواهد. یک کم هم هیجان حتی. دیروز روز مزخرفی بود. سرم درد میکرد... شیرها سر رفت... تمام گاز و آشپزخانه و قابلمه به...
-
فردا آمد
شنبه 22 آبان 1395 06:48
گاهی با همه وجودت لحظه شماری میکنی تا شب شود؛ امروز تمام شود؛ بخوابی و فردا از راه برسد. حالا فردا رسیده اما درد خفیفتر از روزهای قبل حضور دارد. حال روانیِ بعد از درد خیلی شیرین است اما خود درد گاهی بد فلج ات میکند. غـزل خوابالود و دردناک در حال ترجمه و دلگیر از درد
-
به به! چه میشه امشب....بارون اگر بباره
پنجشنبه 20 آبان 1395 10:35
جدای از اینکه از پنجشنبه هفته گذشته تقریبا یک روز در میان با مسکن گذران زندگی کردهام. دو روز است که چشم باز میکنم این درد ناخوانده در خواب مهمانم شده است. قبلترها عصبانی میشدم از این سردردهایی که دست بردار نیستند. حالا اما آنقدر سرخوشم که تصمیم گرفتهام از این به بعد با هم دوست باشیم و همزیستی مسالمت آمیزی را آغاز...
-
اضطراب کاذب
دوشنبه 17 آبان 1395 16:29
روی تخت دراز کشیده ام و برای مادرک شرح وقایع میگویم. حرفهایم که تمام میشود روبروی مانیتور می نشینم و کلمه ها را مرور میکنم. ذهنم جمع نمی شود. چند روزی است گردنم گرفته است و درد میکند و هر روز سردردهای نسبتا خفیفی دارم. تنم گُر گرفته. یکهو یاد ماه رمضان میافتم و قرصهای فلوکستین و پرانول. تشخیص پزشکی میدهم که این...
-
دل میرود ز دستم
دوشنبه 17 آبان 1395 08:29
همیشه از شب قبلاش ناخوشم ... لبریز استرس. تنم داغ میشود و شاید حتی به ذهنم نمیآید که علتش چیست! ... تا وقتی که صبح زود میشود و با سر و صدایشان بیدار میشوم و میبینم در حال جمع کردن وسایلشان و آماده شدن برای رفتن هستند. آن وقت است که قلبم میریزد. یخ میکنم و از شدت حال تهوع روی زمین مینشینم و زانوهایم را بغل...
-
ممنوعههای شکننده
یکشنبه 16 آبان 1395 17:08
وقتی بعد از یک شب بارانی و به اجبار از خانه خارج شدم؛ آنقدر حالم خوب شد از تنفس هوای پاک که بی اختیار یکی یکی جملههایی با مضامین سپاسگذاری در ذهنم رژه میرفتند و من یواشکی و زیرلبی زمزمهشان میکردم. هوا به غایت ستودنی بود. به مقصد که رسیدم یکهو از هوای پاک و بارانزده پرت شدم داخل یک فضای تنگ و خفه مملو از آدم که بوی...
-
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
جمعه 14 آبان 1395 22:07
حرصم گرفته بود. باز هم برق انداخت. یاد محافظ اتویی افتادم که مادرک برایم آورده بود. محافظ را وصل کردم و شلوار همسرک را روی میز اتو با دست مرتب کردم که خط شلوارش دوتا نشود. با دقت مشغول اتو زدن لباسهای مَرداَم هستم... تلفن زنگ میخورد. با سرم گوشی را گرفتهام و با دستهایم اتوکاری را ادامه میدهم.صدای مادر همسرک بی رمق...
-
دیجی کالای بدقول و بی برنامه
چهارشنبه 12 آبان 1395 10:10
تو این هاگیروارگیر رسیدگی به امورات مهمانداری لازم بود خریدی بکنیم. از آنجایی که جناب دیجیکالا محبوبیت و شهرت خاصی دارند و خودمان نیز ارادت خاصی به این سایت داشتیم؛ سفارشاتمان را از طریق دیجی کالا انجام دادیم و خدا میداند که برای دریافت کالایمان از دیروز ظهر تا الان چقدر تلفن زدهام و همچنان قصه ادامه دارد. کاری...
-
کیست که دست یاری به ما دهد؟!
دوشنبه 10 آبان 1395 23:29
تاپ تاپ گومب گومب می کوبد قلبم و نمیتوانم آرامش کنم این طفلکی ترسیده و نگران را. دلم کسی را میخواهد که برایش بگویم از این همه ترسی که یکهو با شنیدن آن یک جمله در درونم رخنه کرده. انگار ما آدمها همیشه تنهاییم حتی وقتی که دورمان شلوغ است. همیشه رازهایی هست که باید تنهای به دوش بکشی ، همیشه بارهایی هست که باید تنهایی حمل...
-
طعم شیرین خیال
شنبه 8 آبان 1395 12:21
نام کمال تبریزی که نوشته میشود لبخند روی لبانم نقش میبندد که عجیب نبود اینکه فیلم را دوست داشتم. ذهنم درگیر شیرینی قصه فیلم است و نظم دادن کلمات در یک جمله. تصاویر فیلم روبروی چشمانم تیره و روشن میشوند. تمام تلاشم را دارم میکنم که سریع کار را پیش ببرم اما سرعت عملام همانقدر است؛ فقط قلبم سریعتر به طپش افتاده است...
-
حرفهایی برای نگفتن
پنجشنبه 6 آبان 1395 21:49
ظاهرا مادرک همسرک بطور اغراق گونهای فکر کردهاند بنده دانهای در دل دارم؛ بعد از آن شبی که از بدن درد طولانی و شدیدم گفتم و ایضا حال تهوعی که یک روز داشتم و تمام شد. از همان لحظه اول که کلمه تهوع از زبانم خارج شد؛ فهمیدم که نباید به زبان میآوردمش. همان وقتی که پیشنهاد جوشانده پولک و پونهاش را پس گرفت و گفت:...
-
کمال طلبیِ میزبانی و مهمانی
سهشنبه 4 آبان 1395 09:17
-
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی ...
یکشنبه 2 آبان 1395 18:37
راستش به گفته مادرک زندگیام را بوسیدهام و گذاشتهام رو چشمانم اما دلم که این چیزها را نمیفهمد. هرچقدر هم همه چیز خوب باشد؛ هیچ چیز جای دیدن و محبت خانوادهام را نمیگیرد. هرچقدر هم بخندم؛ کلاس یوگا بروم؛ از آموخته هایم به دیگران ببخشم؛ خانه را مرتب میکنم؛ مهمانی بدهم و خودم را به همسرک بچسبانم؛ دلم باز هم یادش...
-
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار ... فیروزه و الماس به آفاق بپاشی ...
شنبه 24 مهر 1395 17:54
دلم که تنگ میشود؛ انرژیهایم که به سمت منفی بینهایت میل میکند همه چیز برایم تلخ و ناگوار به نظر میرسد و اولیناش رفتن به دیار همسرک و خانه پدریاش است. در آن لحظات فکر میکنم ظلم بزرگیست در حق من که بیشتر از دوماه است که مادرک عزیزتر از جانم را ندیدهام. وقتی به مادرک شکایت میکنم؛ تمام مهربانیاش را جمع میکند در...
-
تلنگـــر
یکشنبه 18 مهر 1395 12:31
-
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست ... چرا به دانه انسانت این گمان باشد
پنجشنبه 15 مهر 1395 12:19
دو سه هفته گذشته؛ روزهای پر اتفاقی بود در فامیل. یکی مسدوم شد و بستری؛ دو نفر در همه را در شوک بردند و با فاصله چند روز فوت شدند؛ و دو نفر ازدواج کردند. وقتی خبر فوت پدر یکی از عزیزان را شنیدم دلم خیلی گرفت از بی وفایی دنیا و بیارزش بودنش . حرص خوردن هایمان برای اتفاقهایش و حرص زدنهایمان برای داشتن نعمتهایش همه به...
-
از همان روزهای لعنتی لعنتی
سهشنبه 13 مهر 1395 13:11
امروز از آن روزهای گ.و.ه است که هی میخواهی بخندی اما نمیشود. از همان روزهای گندی که وقت صحبت با خواهرک به جای محکم بودن با هر جمله بغضات را میخوری . از همان روزهای لعنتی که فقط مامان میتواند حالت را خوب کند. از همان روزهای عوضی که باز هم نمیتوانی هیچ کدامشان را ببینی و حسرت میخوری. از همان روزهای حرص درآر که...
-
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم ...اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
یکشنبه 11 مهر 1395 10:03
سلام که کردیم شروع کردم به حرف زدن. اینکه خانواده همسرک ما را فقط برای خودشان میخواهند و فکر نمیکنند که منم مادری دارم که دلم برای دیدنش لک زده است. اینکه حساس شدهام روی بچهها و رفتارشان. این که اعصابم خراب است که بلد نیستم زبانشان را. این که خاطرات تلخی برایم زنده شده که حالم از تکتکشان به هم میخورد و هر چیز...
-
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
شنبه 10 مهر 1395 11:23
دخترک و پسرک از کودکی مهر یکدیگر را به دل داشتند. سالها گذشت و بزرگ شدند. پدر پسرک دل در گرو دخترک قصه ما داشت و اگرچه به زبان نمیآورد اما مشخص بود که ته دلش دخترک را عروس آینده و همسر پسرکش میداند. یک روز بهاری، در یک قرار دوستانه فامیلگونه بچههای دو خانواده قرار پارک گذاشتند. پسرک برای تولد دخترک فریدون مشیری...
-
قوی سیاه
پنجشنبه 8 مهر 1395 12:21
-
زندگی رفتن و راهی شدن است
چهارشنبه 7 مهر 1395 14:55
ماندن همیشه خوب نیست، رفتن هم همیشه بد نیست، گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت باید رفت تا بعضی چیز ها بماند اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. گاهی رفتن و دور شدن؛ هر چند کوتاه؛ کاری را انجام میدهد که صدتا قرص آهن و ویتامین ب و قرصهای تقویتی انجام نمیدهند.لابد میپرسید ربطش چیست؟ ربطش همان بی خوابیها و بی...
-
باله میرقصم زندگی را
جمعه 2 مهر 1395 12:35
این روزها با دُمام گردو میشکنم و با نوک انگشتانم باله میرقصم زندگی را عجب دنیا پر شور میشود اگر و فقط اگر تغییر کنی و خوب باشی غ ـزل غ ـزلواره: تازگیها خوب که دقت میکنم میبینم اغلب مشکلات زندگی مشترک عدم مهارت در استفاده از کلمات است. یک جمله را به صد حالت متفاوت میتوان گفت اما به قول قدیمیها از زمین تا آسمان...
-
بی خوابی
چهارشنبه 31 شهریور 1395 03:05
چشمهایم از شدت خواب میسوزند اما نمیدانم چرا شبها خواب از من گریزان شده است.