-
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
جمعه 14 آبان 1395 22:07
حرصم گرفته بود. باز هم برق انداخت. یاد محافظ اتویی افتادم که مادرک برایم آورده بود. محافظ را وصل کردم و شلوار همسرک را روی میز اتو با دست مرتب کردم که خط شلوارش دوتا نشود. با دقت مشغول اتو زدن لباسهای مَرداَم هستم... تلفن زنگ میخورد. با سرم گوشی را گرفتهام و با دستهایم اتوکاری را ادامه میدهم.صدای مادر همسرک بی رمق...
-
دیجی کالای بدقول و بی برنامه
چهارشنبه 12 آبان 1395 10:10
تو این هاگیروارگیر رسیدگی به امورات مهمانداری لازم بود خریدی بکنیم. از آنجایی که جناب دیجیکالا محبوبیت و شهرت خاصی دارند و خودمان نیز ارادت خاصی به این سایت داشتیم؛ سفارشاتمان را از طریق دیجی کالا انجام دادیم و خدا میداند که برای دریافت کالایمان از دیروز ظهر تا الان چقدر تلفن زدهام و همچنان قصه ادامه دارد. کاری...
-
کیست که دست یاری به ما دهد؟!
دوشنبه 10 آبان 1395 23:29
تاپ تاپ گومب گومب می کوبد قلبم و نمیتوانم آرامش کنم این طفلکی ترسیده و نگران را. دلم کسی را میخواهد که برایش بگویم از این همه ترسی که یکهو با شنیدن آن یک جمله در درونم رخنه کرده. انگار ما آدمها همیشه تنهاییم حتی وقتی که دورمان شلوغ است. همیشه رازهایی هست که باید تنهای به دوش بکشی ، همیشه بارهایی هست که باید تنهایی حمل...
-
طعم شیرین خیال
شنبه 8 آبان 1395 12:21
نام کمال تبریزی که نوشته میشود لبخند روی لبانم نقش میبندد که عجیب نبود اینکه فیلم را دوست داشتم. ذهنم درگیر شیرینی قصه فیلم است و نظم دادن کلمات در یک جمله. تصاویر فیلم روبروی چشمانم تیره و روشن میشوند. تمام تلاشم را دارم میکنم که سریع کار را پیش ببرم اما سرعت عملام همانقدر است؛ فقط قلبم سریعتر به طپش افتاده است...
-
حرفهایی برای نگفتن
پنجشنبه 6 آبان 1395 21:49
ظاهرا مادرک همسرک بطور اغراق گونهای فکر کردهاند بنده دانهای در دل دارم؛ بعد از آن شبی که از بدن درد طولانی و شدیدم گفتم و ایضا حال تهوعی که یک روز داشتم و تمام شد. از همان لحظه اول که کلمه تهوع از زبانم خارج شد؛ فهمیدم که نباید به زبان میآوردمش. همان وقتی که پیشنهاد جوشانده پولک و پونهاش را پس گرفت و گفت:...
-
کمال طلبیِ میزبانی و مهمانی
سهشنبه 4 آبان 1395 09:17
-
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی ...
یکشنبه 2 آبان 1395 18:37
راستش به گفته مادرک زندگیام را بوسیدهام و گذاشتهام رو چشمانم اما دلم که این چیزها را نمیفهمد. هرچقدر هم همه چیز خوب باشد؛ هیچ چیز جای دیدن و محبت خانوادهام را نمیگیرد. هرچقدر هم بخندم؛ کلاس یوگا بروم؛ از آموخته هایم به دیگران ببخشم؛ خانه را مرتب میکنم؛ مهمانی بدهم و خودم را به همسرک بچسبانم؛ دلم باز هم یادش...
-
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار ... فیروزه و الماس به آفاق بپاشی ...
شنبه 24 مهر 1395 17:54
دلم که تنگ میشود؛ انرژیهایم که به سمت منفی بینهایت میل میکند همه چیز برایم تلخ و ناگوار به نظر میرسد و اولیناش رفتن به دیار همسرک و خانه پدریاش است. در آن لحظات فکر میکنم ظلم بزرگیست در حق من که بیشتر از دوماه است که مادرک عزیزتر از جانم را ندیدهام. وقتی به مادرک شکایت میکنم؛ تمام مهربانیاش را جمع میکند در...
-
تلنگـــر
یکشنبه 18 مهر 1395 12:31
-
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست ... چرا به دانه انسانت این گمان باشد
پنجشنبه 15 مهر 1395 12:19
دو سه هفته گذشته؛ روزهای پر اتفاقی بود در فامیل. یکی مسدوم شد و بستری؛ دو نفر در همه را در شوک بردند و با فاصله چند روز فوت شدند؛ و دو نفر ازدواج کردند. وقتی خبر فوت پدر یکی از عزیزان را شنیدم دلم خیلی گرفت از بی وفایی دنیا و بیارزش بودنش . حرص خوردن هایمان برای اتفاقهایش و حرص زدنهایمان برای داشتن نعمتهایش همه به...
-
از همان روزهای لعنتی لعنتی
سهشنبه 13 مهر 1395 13:11
امروز از آن روزهای گ.و.ه است که هی میخواهی بخندی اما نمیشود. از همان روزهای گندی که وقت صحبت با خواهرک به جای محکم بودن با هر جمله بغضات را میخوری . از همان روزهای لعنتی که فقط مامان میتواند حالت را خوب کند. از همان روزهای عوضی که باز هم نمیتوانی هیچ کدامشان را ببینی و حسرت میخوری. از همان روزهای حرص درآر که...
-
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم ...اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
یکشنبه 11 مهر 1395 10:03
سلام که کردیم شروع کردم به حرف زدن. اینکه خانواده همسرک ما را فقط برای خودشان میخواهند و فکر نمیکنند که منم مادری دارم که دلم برای دیدنش لک زده است. اینکه حساس شدهام روی بچهها و رفتارشان. این که اعصابم خراب است که بلد نیستم زبانشان را. این که خاطرات تلخی برایم زنده شده که حالم از تکتکشان به هم میخورد و هر چیز...
-
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
شنبه 10 مهر 1395 11:23
دخترک و پسرک از کودکی مهر یکدیگر را به دل داشتند. سالها گذشت و بزرگ شدند. پدر پسرک دل در گرو دخترک قصه ما داشت و اگرچه به زبان نمیآورد اما مشخص بود که ته دلش دخترک را عروس آینده و همسر پسرکش میداند. یک روز بهاری، در یک قرار دوستانه فامیلگونه بچههای دو خانواده قرار پارک گذاشتند. پسرک برای تولد دخترک فریدون مشیری...
-
قوی سیاه
پنجشنبه 8 مهر 1395 12:21
-
زندگی رفتن و راهی شدن است
چهارشنبه 7 مهر 1395 14:55
ماندن همیشه خوب نیست، رفتن هم همیشه بد نیست، گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت باید رفت تا بعضی چیز ها بماند اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. گاهی رفتن و دور شدن؛ هر چند کوتاه؛ کاری را انجام میدهد که صدتا قرص آهن و ویتامین ب و قرصهای تقویتی انجام نمیدهند.لابد میپرسید ربطش چیست؟ ربطش همان بی خوابیها و بی...
-
باله میرقصم زندگی را
جمعه 2 مهر 1395 12:35
این روزها با دُمام گردو میشکنم و با نوک انگشتانم باله میرقصم زندگی را عجب دنیا پر شور میشود اگر و فقط اگر تغییر کنی و خوب باشی غ ـزل غ ـزلواره: تازگیها خوب که دقت میکنم میبینم اغلب مشکلات زندگی مشترک عدم مهارت در استفاده از کلمات است. یک جمله را به صد حالت متفاوت میتوان گفت اما به قول قدیمیها از زمین تا آسمان...
-
بی خوابی
چهارشنبه 31 شهریور 1395 03:05
چشمهایم از شدت خواب میسوزند اما نمیدانم چرا شبها خواب از من گریزان شده است.
-
روز میلاد اقاقیها
سهشنبه 30 شهریور 1395 18:19
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد ... هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سبنه گلهای سپید نیمه شب بغض غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار...
-
در شرف ایجاد تغییرات
دوشنبه 29 شهریور 1395 15:17
شواهد عینی حاکی از آن است که اینجانب به نوع خفیفی از افسردگی و بیانگیزگی شدید مبتلا گردیدهام و برای خروج از این حالت رخوت انگیز نیاز به تغییرات درونی و بیرونی؛ جزئی و کلی میباشد. غ ـزلواره: + به طرز عجیبی بی انگیزه شدم. خونه نامرتب و بهم ریخته است؛ درست عین افکار من + خوابم به هم ریخته است و مدتها باید روی تخت وول...
-
مُردم از سرگشتگی فرجام کو
شنبه 27 شهریور 1395 17:22
در درد میپیچیدم و در افکاری که یک لحظه متوقف نمیشدند؛ چند جمله را پلی بک وار تکرار میکردم. خدایا مرا ببخش. خدایا غلط کردم. خدایا توبه میکنم. فقط تمام کن این درد را که تمام مرا به مسلخ کشانده است و این بیقراری که به ورطه نابودی میکشد مرا. غ ـزلواره: + اسم این حالم را نمیدانم. برزخ است؟ یا تلاش؟ یا پیدا کردن...
-
فقط یک لحظه مکث
سهشنبه 23 شهریور 1395 13:16
احساسم در نوسان است. لحظه ای شده ام. یک لحظه آرام با دل اَمن لبخند میزنم و تفس میکشم زندگی را؛ یک لحظه دیگر دلم پُر میشود از نگرانی که نکند محروم شوم از آنچه عمری آرزویش را داشتم. همسرک محکم میگوید جای هیچ نگرانی نیست و من انگار محتاجِ این جملهام که خودم را بین بازوان مردانهاش پنهان کنم تا با خودم خلوت کنم که...
-
همچون دخترکهای پروانهای
پنجشنبه 18 شهریور 1395 10:30
امروز یک روز تازه است. یک صبح دلنشین که از خنکای نسیماش تنم میلرزد و خودم را بغل میکنم و لبخند میزنم زندگی را. امروز همه دردها و حسهای بد پرکشیدند و جایشان را به آرامش و لبخند دادند و من از شوق داشتن این صبح تازه، از شوق این نفسهای آرام که یکی یکی میآیند و میروند، از شوق بودن مردی به معنای تمام مرد در...
-
مزه مزه
دوشنبه 15 شهریور 1395 13:31
هنوز طعم مهمانی را در وجودم مزه مزه میکنم. پذیرایی قشنگی کردیم. خیلی خوب به همه چیز رسیدگی کردم و این یعنی یک موفقیت بزرگ برای منی که به قول بعضیها هنوز تازه عروسم. باور نمیکردم تا این حد موفق باشم و همسرک آنقدر راضی باشد که مهمانها رفته و نرفته؛ تشکر کند از تمام زحمتهایی که کشیدم. آنقدر این پیروزی دلچسب است که...
-
رخوت بعد از رفتن مهمان
شنبه 13 شهریور 1395 13:42
هیچوقت دوست نداشتم که مهمان صبح از خانه مان برود چون انرژی تمام روزم را با خودشان می برند و حالا که کمی هم قضیه هورمونی شده از موقع رفتنشان فقط به زمین چسبیده ام و آنقدر ناتوانم از حرکت که صبح تا شب روی پا بودن روزهای قبل از مهمانداری و روزهای مهمانداری به طرز شگفت انگیزی عجیب و رویاگونه می نمایند. مهمانها خیلی خوش...
-
گزارش 1
پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:07
دارم غش میکنم و همچنان تمیز کاری. آشپزخانه. به جز کف مانده و خورده ریزه های اضافی که همه را روی اپن جمع کردم. اما دیگه نمیتونم. باید ساعت 4 بیدار شم . همخوشحالم از تمیزی زیاد. هم بی نهایت خسته ام.
-
مهمانِ کمی سرزده
چهارشنبه 10 شهریور 1395 14:17
به گمانم مادرشوهرجان فکر کرده اند خانه ما مثل خانه خودشان همیشه تمیز است و در حال برق زدن که احتمالا میخواستند بی اطلاع مهمانمان بشنوند. دو روز است مثلا کار میکنم اما نمیدانم چرا معلوم نیست هنوز؟! تا شب فقط باید بدوم تا خانه مرتب شود. تازه از اینها که بگذریم تدارک غذا را چه کنم. غ ـزلواره: + با مادر همسرک رودروایسی...
-
حال خوب
سهشنبه 9 شهریور 1395 18:48
چقدر حال دلم خوب است؛ از دیروز که حرف زدیم. چه شیرین است صبوری تو و به روی خودت نیاوردن و من چه خوشبختم که تو را دارم رفیق خاص ترین لحظه های زندگیام. آنقدر خوب هستم که نمی دانم از کجا آمده است این همه حال خول. آنوقت نوشتههایم را که نگاه میکنم؛ ایمان می آورم که همش برای این نوشته است که وقت نوشتناش در خلا بودم اما...
-
هر جا که تو باشی
دوشنبه 8 شهریور 1395 16:49
,وقتی دلم را دلداری میدهی... وقتی میگویی دقیقا چه فکری کردی... وقتی دقیقا میفهمم از چه کسی ناراحتی... وقتی میفهمم آنکه نمیبخشیاش عزیزِ من نیست... وقتی میشنوم دیگر اجازه نمیدهی مسائل جانبی زندگی دیگران، زندگی ما را دچار تنش کند... آن وقت... هر جا که تو باشی میشود اَمن ترین جای دنیا غ ـزلواره: + به یک باره...
-
اینجا هم نادوستی؟ هاها
دوشنبه 8 شهریور 1395 11:01
خیلی عجیبه که پستهام توی لیست به روز شده های بلاگ اسکای نمیاد. . مثل پست قبلی و قبلترش ,و حتی همین پست
-
من خیلی خوشبختم که
دوشنبه 8 شهریور 1395 10:15
من خیلی خوشبختم که وقتی از شدت حس تنهایی و مهم نباش؛ تمام گروهام رو پاک کردم؛ عمه و خواهر شوهر و دختر خاله و جاری و دخترعمو همه یکی یکی، خصوصی پیام دادن و نگران حالم شدن و خواستن دوباره برگردم. این یعنی من با همه حس بدبختی در اون لحظات، انسان دوست داشتنی هستم. من خیلی خوشبختم که بعد از یه دعوای بد؛ میتونم دست بکشم...