-
روز میلاد اقاقیها
سهشنبه 30 شهریور 1395 18:19
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد ... هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سبنه گلهای سپید نیمه شب بغض غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار...
-
در شرف ایجاد تغییرات
دوشنبه 29 شهریور 1395 15:17
شواهد عینی حاکی از آن است که اینجانب به نوع خفیفی از افسردگی و بیانگیزگی شدید مبتلا گردیدهام و برای خروج از این حالت رخوت انگیز نیاز به تغییرات درونی و بیرونی؛ جزئی و کلی میباشد. غ ـزلواره: + به طرز عجیبی بی انگیزه شدم. خونه نامرتب و بهم ریخته است؛ درست عین افکار من + خوابم به هم ریخته است و مدتها باید روی تخت وول...
-
مُردم از سرگشتگی فرجام کو
شنبه 27 شهریور 1395 17:22
در درد میپیچیدم و در افکاری که یک لحظه متوقف نمیشدند؛ چند جمله را پلی بک وار تکرار میکردم. خدایا مرا ببخش. خدایا غلط کردم. خدایا توبه میکنم. فقط تمام کن این درد را که تمام مرا به مسلخ کشانده است و این بیقراری که به ورطه نابودی میکشد مرا. غ ـزلواره: + اسم این حالم را نمیدانم. برزخ است؟ یا تلاش؟ یا پیدا کردن...
-
فقط یک لحظه مکث
سهشنبه 23 شهریور 1395 13:16
احساسم در نوسان است. لحظه ای شده ام. یک لحظه آرام با دل اَمن لبخند میزنم و تفس میکشم زندگی را؛ یک لحظه دیگر دلم پُر میشود از نگرانی که نکند محروم شوم از آنچه عمری آرزویش را داشتم. همسرک محکم میگوید جای هیچ نگرانی نیست و من انگار محتاجِ این جملهام که خودم را بین بازوان مردانهاش پنهان کنم تا با خودم خلوت کنم که...
-
همچون دخترکهای پروانهای
پنجشنبه 18 شهریور 1395 10:30
امروز یک روز تازه است. یک صبح دلنشین که از خنکای نسیماش تنم میلرزد و خودم را بغل میکنم و لبخند میزنم زندگی را. امروز همه دردها و حسهای بد پرکشیدند و جایشان را به آرامش و لبخند دادند و من از شوق داشتن این صبح تازه، از شوق این نفسهای آرام که یکی یکی میآیند و میروند، از شوق بودن مردی به معنای تمام مرد در...
-
مزه مزه
دوشنبه 15 شهریور 1395 13:31
هنوز طعم مهمانی را در وجودم مزه مزه میکنم. پذیرایی قشنگی کردیم. خیلی خوب به همه چیز رسیدگی کردم و این یعنی یک موفقیت بزرگ برای منی که به قول بعضیها هنوز تازه عروسم. باور نمیکردم تا این حد موفق باشم و همسرک آنقدر راضی باشد که مهمانها رفته و نرفته؛ تشکر کند از تمام زحمتهایی که کشیدم. آنقدر این پیروزی دلچسب است که...
-
رخوت بعد از رفتن مهمان
شنبه 13 شهریور 1395 13:42
هیچوقت دوست نداشتم که مهمان صبح از خانه مان برود چون انرژی تمام روزم را با خودشان می برند و حالا که کمی هم قضیه هورمونی شده از موقع رفتنشان فقط به زمین چسبیده ام و آنقدر ناتوانم از حرکت که صبح تا شب روی پا بودن روزهای قبل از مهمانداری و روزهای مهمانداری به طرز شگفت انگیزی عجیب و رویاگونه می نمایند. مهمانها خیلی خوش...
-
گزارش 1
پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:07
دارم غش میکنم و همچنان تمیز کاری. آشپزخانه. به جز کف مانده و خورده ریزه های اضافی که همه را روی اپن جمع کردم. اما دیگه نمیتونم. باید ساعت 4 بیدار شم . همخوشحالم از تمیزی زیاد. هم بی نهایت خسته ام.
-
مهمانِ کمی سرزده
چهارشنبه 10 شهریور 1395 14:17
به گمانم مادرشوهرجان فکر کرده اند خانه ما مثل خانه خودشان همیشه تمیز است و در حال برق زدن که احتمالا میخواستند بی اطلاع مهمانمان بشنوند. دو روز است مثلا کار میکنم اما نمیدانم چرا معلوم نیست هنوز؟! تا شب فقط باید بدوم تا خانه مرتب شود. تازه از اینها که بگذریم تدارک غذا را چه کنم. غ ـزلواره: + با مادر همسرک رودروایسی...
-
حال خوب
سهشنبه 9 شهریور 1395 18:48
چقدر حال دلم خوب است؛ از دیروز که حرف زدیم. چه شیرین است صبوری تو و به روی خودت نیاوردن و من چه خوشبختم که تو را دارم رفیق خاص ترین لحظه های زندگیام. آنقدر خوب هستم که نمی دانم از کجا آمده است این همه حال خول. آنوقت نوشتههایم را که نگاه میکنم؛ ایمان می آورم که همش برای این نوشته است که وقت نوشتناش در خلا بودم اما...
-
هر جا که تو باشی
دوشنبه 8 شهریور 1395 16:49
,وقتی دلم را دلداری میدهی... وقتی میگویی دقیقا چه فکری کردی... وقتی دقیقا میفهمم از چه کسی ناراحتی... وقتی میفهمم آنکه نمیبخشیاش عزیزِ من نیست... وقتی میشنوم دیگر اجازه نمیدهی مسائل جانبی زندگی دیگران، زندگی ما را دچار تنش کند... آن وقت... هر جا که تو باشی میشود اَمن ترین جای دنیا غ ـزلواره: + به یک باره...
-
اینجا هم نادوستی؟ هاها
دوشنبه 8 شهریور 1395 11:01
خیلی عجیبه که پستهام توی لیست به روز شده های بلاگ اسکای نمیاد. . مثل پست قبلی و قبلترش ,و حتی همین پست
-
من خیلی خوشبختم که
دوشنبه 8 شهریور 1395 10:15
من خیلی خوشبختم که وقتی از شدت حس تنهایی و مهم نباش؛ تمام گروهام رو پاک کردم؛ عمه و خواهر شوهر و دختر خاله و جاری و دخترعمو همه یکی یکی، خصوصی پیام دادن و نگران حالم شدن و خواستن دوباره برگردم. این یعنی من با همه حس بدبختی در اون لحظات، انسان دوست داشتنی هستم. من خیلی خوشبختم که بعد از یه دعوای بد؛ میتونم دست بکشم...
-
یک عصر دلپذیر
شنبه 6 شهریور 1395 13:20
اپیزود 1: قبل از بیرون رفتن از خونه باهاش طی کرده بودم که میخوام مغازه های شیک اون راستا رو نگاه کنم. میدونستم اونجا که برسیم دوباره دستمو میکشه و میگه ما برای تفریح اومدیم نه خرید. همین اتفاق افتاد اما زبان من دراز بود که من اعلام کرده بودم و شما هم موافق بودی. به زور رفتیم داخل فروشگاه و با اینکه معتقد بود قیمتها...
-
اومدم ثواب کنم؛ کباب شدم
جمعه 5 شهریور 1395 13:26
دلگیرم. خیلی زیاد. رفتند تفریح و حتی یک زنگ نزدند که احوالم را بپرسند؛ به جز دیروز صبح که برای همان اتفاق کذایی من زنگ زدم. تیرماه 11 روز سفر بودم و عین 11 روز بهشون زنگ زدم. راستش گاهی حس میکنم من اصلا اهمیتی براشون ندارم و وقتی حس های بد میاد سراغم؛ با خودم میگم همون بهتر که ازشون دور شدم. البته مطمئنم واقعیت این...
-
زندگی غیرمشترک
پنجشنبه 4 شهریور 1395 23:46
تو زندگی مشترک هرچقدر هم که تلاش کنی همه چیز مشترک باشه؛ باز یه جاهایی هست که تنهاترین انسان روی زمینی؛ حتی خیلی تنهاتر از دوران مجردیات. چون یک جاهایی حرفها و تصمیم ها و اتفاقهای زندگی مشترک یا راز هستند که کسی نباید بدونه؛ یا حرفها و اتفاقهایی هستند که اگر برای خانواده ات بخوای بگی؛ میترسی که ناراحت شن و رفتار و...
-
مرد؛ انسانی قوی اما بسیار شکننده
سهشنبه 2 شهریور 1395 11:32
راستش را بخواهید مردها برخلاف ظاهر محکمشان انسانهایی ظریف و گاهی بی نهایت شکننده اند. این روزها که برای حفظ رابطه و زندگی مان تلاش میکنم هر روز درسی تازه میگیرم و خوب است که میان جنگ و دعواها حرفهایی زده میشود از دلخوریها. دلخوریهایی که تو هرگز یک لحظه فکر نمیکردی که چنین فکر عجیبی به ذهنش خطور کند و یا چنین...
-
از کجا به کجا؟
شنبه 30 مرداد 1395 15:42
-
دقت مردانه
پنجشنبه 28 مرداد 1395 20:50
موقع صبحانه قوری را خالی کردم در سبد اسکاچمان که پر از تفاله خشک شده بود در ایام نبودنم. بعد از صبحانه رفته استکانش را خالی کند میگه غ ـزل من اینقدر با دقت قوری را توی سبد خالی کردم؛ چرا تمام سینک را پر از چایی کردی؟ با خنده؛ سینک را نشان اش میدهم و میگم که از دقتات بوده که قوری را در سبد اسکاچ که سوراخهایش درشت...
-
زندگی و عشق
سهشنبه 19 مرداد 1395 10:51
زندگی رنگی میشود انگار زندگی زندگی میشود انگار در میان این همه مشغله و دلتنگی دل من دوباره زنده میشود انگار غ ـزل وقتی با همسرک آشنا شدم؛ همسرک خیلی عادی و ساده حرف میزد. اینقدر لحن صحبتش عادی بودکه با خودم میگفتم: " چرا اینطوری صحبت میکنه؟ یعنی اینقدر بی تفاوتِ؟ روزها میگذشت و بیشتر درگیر رابطهمان بودم تا...
-
بچرخانیم انرژی را
چهارشنبه 13 مرداد 1395 00:47
صدای رعد آمد. کمی بعد آسمان برقی زد و دوباره صدای رعد و من اینجا باریدنش را به انتظار نشسته ام غ ـزل در راستای تغییر سبک زندگی؛ قرار است برویم و انرژی ها را در بدنمان بچرخانیم. قرار است سازِ مان را کوک کنیم و روزها خودمان با خودمان بزنیم و برقصیم. قرار است از نو شروع کنیم. نواختن را و رقصیدن را. قرار است دوباره شروع...
-
چتر نیمه باز خوشبختی
سهشنبه 12 مرداد 1395 09:35
هنوز دلم یخ زده است از سخت گیریهای گاه و بی گاهِ روزگار غ ـزل اپیزود 1: ساعت چهار بعد از ظهر است. یک مرتبه از خواب بیدار میشوم. ساغت شروع مراسم است. نه عقربه ها حرکت میکند. نه خواب به چشمانم می آید و چقدر غمگین ام که من نیستم. کاش نپرسیده بودم ساعت شروع مراسم را که ناخودآگاه همان ساعت بیدار شوم و زمان نگذرد و حسرت...
-
میل کردن به حالت طبیعی
دوشنبه 11 مرداد 1395 13:14
یه بحث تلفنی و پیامکی؛ یه گریه اساسی؛ دو سه تا تماس بی پاسخ؛ بغض خواهرک ازاینکه مجبوره بره مراسم عقد که عروس داماد ازش چند سال کوچکترند و کسایی رو تو اون مراسم باید ببینه که هیچکدوم دوست نداریم تا آخر عمر ببینیمشون؛ توضیح من برای علت ناراحتی این روزهام و قانع شدن خواهرک؛ آهنگ مورد علاقه ام؛ یه کمی قر و الان یک حالِ...
-
مهم نباش
دوشنبه 11 مرداد 1395 10:45
ده سال پیش بود که ناامید شدم از ازدواج کردن. من خیلی جوون بودم. خیلی زود بود که ناامید شم اما شرایط زندگی با بدخواهی و خودخواهی یک عده نمک نشناس به بدترین حالت خودش رسیده بود. حالا ازدواج کردم. خوشبختم اما هورمونها که بهم میریزه و حال روحیم از حالت عادی خارج میشه؛ مهم نباش شدیدی که داشتم و دارم میزنه بالا و دوری مزید...
-
زنده گی میکنم یا زنده ام
یکشنبه 10 مرداد 1395 23:56
تمام صبح از شدت بدن درد و سوزش چشمام از بیخوابی شبهای گذشته و گریه های تمام نشدنی شب قبل یک گوشه افتادم و از شدت تنهایی و درد و اتفاقات شب قبل یا غصه خوردم یا گریه کردم از ته دل با همه وجود انگار که کسی را از دست داده باشم. همه خانواده دلداری ام میدهند برای تحمل این تنهایی اما طاقتم گاهی چنان طاق میشود گویی که کودکی...
-
درد و بی حسی مکمل هم هستند. گاهی برای تسکین گاهی برای تشدید
یکشنبه 10 مرداد 1395 10:21
چشمایم به زور باز اند. مچ پایم بد درد میکند.. گلویم میسوزد. حوصله صبحانه خوردن ندارم.انگشت هایم ورم کرده. بعضی هایشان کبود هم هست. تنم بی حس و دردناک است. ملافه بالش را با بی حالی تمام تمیز کردم. بقیه قطره ها به قوت خودشان باقی هستند. تمام حس هایم، بی حس اند و دلم یک خواب طولانی میخواهد که وقت تمام شدنش؛ تمام این...
-
چشم نظر؟
یکشنبه 10 مرداد 1395 00:04
دوتا تخم مرغ گذاشتم آب پز شود. هنوز بوی دود آن همه اسپندی که دود کردم در خانه غالب است. صحنه ها تو ذهنم تکرار میشود و در آخر منتهی میشود به قطره های خون روی بالش و فرش و انگشت زخمی که در حال خوب شدن بود و حالا شکافته بود. سعی میکنم به چیزی فکر نکنم شاید فراموش کنم اتفاق تلخ و دردناک امشب را. صدای تکان خوردن تخم مرغها...
-
کار هر کس نیست خرمن کوفتن
شنبه 9 مرداد 1395 02:11
همه خوابند مثل دیشب و باز من بیخواب شده ام چون از ساعت خوابم گذشت تا جمع و جور کنم. راهی بس طولانی باید طی کنم تا مهمانداری و مدیریت این همه کار ددر زمان مهمانداری را استاد شوم. کمک های مامان و خواهرک اگر نبود مهمانها از گرسنگی تلف میشدند احتمالا + از خودم به اندازه تمام دنیا دلگیرم و از مامان و خواهرک شرمنده. دلیلش...
-
شاید دلش شکسته
چهارشنبه 6 مرداد 1395 17:50
کافیست حالت خوب نباشد؛ غرغرو هم بشوی؛ هورمونهایت هم تو را به بازی بگیرند؛ تا هر چیزی از استرس، ترس یا ناراحتی به نظرت میرسد به زبان بیاوری به هوای این که ماهمان است و به دل نمیگیرد؛ غافل از این که ماهمان است و دلش میگیرد. + بدترین حس دنیا؛ حس بعد از گفتن حرفهایی است که دوست داری هرگز به زبان نیاورده باشی + یک چیز...
-
ترس و مهمان
سهشنبه 5 مرداد 1395 18:11
از شدت استرس آمدن این همه مهمان آن هم برای چند روز، قدرت انجام هیچ کاری ندارم. از فکر اینکه کارهایم مانده. از فکر اینکه همه زندگی ام کن فیکون خواهد شد.از فکر اینکه کنترل همه چیز از دستم خارج میشود. من میترسم خیلی زیاد. از اینکه نتوانم از پس اش بر بیایم. خیلی خیلی زیاد میترسم. من هنوز یک سال نشده که خانه داری میکنم....