-
یک عصر دلپذیر
شنبه 6 شهریور 1395 13:20
اپیزود 1: قبل از بیرون رفتن از خونه باهاش طی کرده بودم که میخوام مغازه های شیک اون راستا رو نگاه کنم. میدونستم اونجا که برسیم دوباره دستمو میکشه و میگه ما برای تفریح اومدیم نه خرید. همین اتفاق افتاد اما زبان من دراز بود که من اعلام کرده بودم و شما هم موافق بودی. به زور رفتیم داخل فروشگاه و با اینکه معتقد بود قیمتها...
-
اومدم ثواب کنم؛ کباب شدم
جمعه 5 شهریور 1395 13:26
دلگیرم. خیلی زیاد. رفتند تفریح و حتی یک زنگ نزدند که احوالم را بپرسند؛ به جز دیروز صبح که برای همان اتفاق کذایی من زنگ زدم. تیرماه 11 روز سفر بودم و عین 11 روز بهشون زنگ زدم. راستش گاهی حس میکنم من اصلا اهمیتی براشون ندارم و وقتی حس های بد میاد سراغم؛ با خودم میگم همون بهتر که ازشون دور شدم. البته مطمئنم واقعیت این...
-
زندگی غیرمشترک
پنجشنبه 4 شهریور 1395 23:46
تو زندگی مشترک هرچقدر هم که تلاش کنی همه چیز مشترک باشه؛ باز یه جاهایی هست که تنهاترین انسان روی زمینی؛ حتی خیلی تنهاتر از دوران مجردیات. چون یک جاهایی حرفها و تصمیم ها و اتفاقهای زندگی مشترک یا راز هستند که کسی نباید بدونه؛ یا حرفها و اتفاقهایی هستند که اگر برای خانواده ات بخوای بگی؛ میترسی که ناراحت شن و رفتار و...
-
مرد؛ انسانی قوی اما بسیار شکننده
سهشنبه 2 شهریور 1395 11:32
راستش را بخواهید مردها برخلاف ظاهر محکمشان انسانهایی ظریف و گاهی بی نهایت شکننده اند. این روزها که برای حفظ رابطه و زندگی مان تلاش میکنم هر روز درسی تازه میگیرم و خوب است که میان جنگ و دعواها حرفهایی زده میشود از دلخوریها. دلخوریهایی که تو هرگز یک لحظه فکر نمیکردی که چنین فکر عجیبی به ذهنش خطور کند و یا چنین...
-
از کجا به کجا؟
شنبه 30 مرداد 1395 15:42
-
دقت مردانه
پنجشنبه 28 مرداد 1395 20:50
موقع صبحانه قوری را خالی کردم در سبد اسکاچمان که پر از تفاله خشک شده بود در ایام نبودنم. بعد از صبحانه رفته استکانش را خالی کند میگه غ ـزل من اینقدر با دقت قوری را توی سبد خالی کردم؛ چرا تمام سینک را پر از چایی کردی؟ با خنده؛ سینک را نشان اش میدهم و میگم که از دقتات بوده که قوری را در سبد اسکاچ که سوراخهایش درشت...
-
زندگی و عشق
سهشنبه 19 مرداد 1395 10:51
زندگی رنگی میشود انگار زندگی زندگی میشود انگار در میان این همه مشغله و دلتنگی دل من دوباره زنده میشود انگار غ ـزل وقتی با همسرک آشنا شدم؛ همسرک خیلی عادی و ساده حرف میزد. اینقدر لحن صحبتش عادی بودکه با خودم میگفتم: " چرا اینطوری صحبت میکنه؟ یعنی اینقدر بی تفاوتِ؟ روزها میگذشت و بیشتر درگیر رابطهمان بودم تا...
-
بچرخانیم انرژی را
چهارشنبه 13 مرداد 1395 00:47
صدای رعد آمد. کمی بعد آسمان برقی زد و دوباره صدای رعد و من اینجا باریدنش را به انتظار نشسته ام غ ـزل در راستای تغییر سبک زندگی؛ قرار است برویم و انرژی ها را در بدنمان بچرخانیم. قرار است سازِ مان را کوک کنیم و روزها خودمان با خودمان بزنیم و برقصیم. قرار است از نو شروع کنیم. نواختن را و رقصیدن را. قرار است دوباره شروع...
-
چتر نیمه باز خوشبختی
سهشنبه 12 مرداد 1395 09:35
هنوز دلم یخ زده است از سخت گیریهای گاه و بی گاهِ روزگار غ ـزل اپیزود 1: ساعت چهار بعد از ظهر است. یک مرتبه از خواب بیدار میشوم. ساغت شروع مراسم است. نه عقربه ها حرکت میکند. نه خواب به چشمانم می آید و چقدر غمگین ام که من نیستم. کاش نپرسیده بودم ساعت شروع مراسم را که ناخودآگاه همان ساعت بیدار شوم و زمان نگذرد و حسرت...
-
میل کردن به حالت طبیعی
دوشنبه 11 مرداد 1395 13:14
یه بحث تلفنی و پیامکی؛ یه گریه اساسی؛ دو سه تا تماس بی پاسخ؛ بغض خواهرک ازاینکه مجبوره بره مراسم عقد که عروس داماد ازش چند سال کوچکترند و کسایی رو تو اون مراسم باید ببینه که هیچکدوم دوست نداریم تا آخر عمر ببینیمشون؛ توضیح من برای علت ناراحتی این روزهام و قانع شدن خواهرک؛ آهنگ مورد علاقه ام؛ یه کمی قر و الان یک حالِ...
-
مهم نباش
دوشنبه 11 مرداد 1395 10:45
ده سال پیش بود که ناامید شدم از ازدواج کردن. من خیلی جوون بودم. خیلی زود بود که ناامید شم اما شرایط زندگی با بدخواهی و خودخواهی یک عده نمک نشناس به بدترین حالت خودش رسیده بود. حالا ازدواج کردم. خوشبختم اما هورمونها که بهم میریزه و حال روحیم از حالت عادی خارج میشه؛ مهم نباش شدیدی که داشتم و دارم میزنه بالا و دوری مزید...
-
زنده گی میکنم یا زنده ام
یکشنبه 10 مرداد 1395 23:56
تمام صبح از شدت بدن درد و سوزش چشمام از بیخوابی شبهای گذشته و گریه های تمام نشدنی شب قبل یک گوشه افتادم و از شدت تنهایی و درد و اتفاقات شب قبل یا غصه خوردم یا گریه کردم از ته دل با همه وجود انگار که کسی را از دست داده باشم. همه خانواده دلداری ام میدهند برای تحمل این تنهایی اما طاقتم گاهی چنان طاق میشود گویی که کودکی...
-
درد و بی حسی مکمل هم هستند. گاهی برای تسکین گاهی برای تشدید
یکشنبه 10 مرداد 1395 10:21
چشمایم به زور باز اند. مچ پایم بد درد میکند.. گلویم میسوزد. حوصله صبحانه خوردن ندارم.انگشت هایم ورم کرده. بعضی هایشان کبود هم هست. تنم بی حس و دردناک است. ملافه بالش را با بی حالی تمام تمیز کردم. بقیه قطره ها به قوت خودشان باقی هستند. تمام حس هایم، بی حس اند و دلم یک خواب طولانی میخواهد که وقت تمام شدنش؛ تمام این...
-
چشم نظر؟
یکشنبه 10 مرداد 1395 00:04
دوتا تخم مرغ گذاشتم آب پز شود. هنوز بوی دود آن همه اسپندی که دود کردم در خانه غالب است. صحنه ها تو ذهنم تکرار میشود و در آخر منتهی میشود به قطره های خون روی بالش و فرش و انگشت زخمی که در حال خوب شدن بود و حالا شکافته بود. سعی میکنم به چیزی فکر نکنم شاید فراموش کنم اتفاق تلخ و دردناک امشب را. صدای تکان خوردن تخم مرغها...
-
کار هر کس نیست خرمن کوفتن
شنبه 9 مرداد 1395 02:11
همه خوابند مثل دیشب و باز من بیخواب شده ام چون از ساعت خوابم گذشت تا جمع و جور کنم. راهی بس طولانی باید طی کنم تا مهمانداری و مدیریت این همه کار ددر زمان مهمانداری را استاد شوم. کمک های مامان و خواهرک اگر نبود مهمانها از گرسنگی تلف میشدند احتمالا + از خودم به اندازه تمام دنیا دلگیرم و از مامان و خواهرک شرمنده. دلیلش...
-
شاید دلش شکسته
چهارشنبه 6 مرداد 1395 17:50
کافیست حالت خوب نباشد؛ غرغرو هم بشوی؛ هورمونهایت هم تو را به بازی بگیرند؛ تا هر چیزی از استرس، ترس یا ناراحتی به نظرت میرسد به زبان بیاوری به هوای این که ماهمان است و به دل نمیگیرد؛ غافل از این که ماهمان است و دلش میگیرد. + بدترین حس دنیا؛ حس بعد از گفتن حرفهایی است که دوست داری هرگز به زبان نیاورده باشی + یک چیز...
-
ترس و مهمان
سهشنبه 5 مرداد 1395 18:11
از شدت استرس آمدن این همه مهمان آن هم برای چند روز، قدرت انجام هیچ کاری ندارم. از فکر اینکه کارهایم مانده. از فکر اینکه همه زندگی ام کن فیکون خواهد شد.از فکر اینکه کنترل همه چیز از دستم خارج میشود. من میترسم خیلی زیاد. از اینکه نتوانم از پس اش بر بیایم. خیلی خیلی زیاد میترسم. من هنوز یک سال نشده که خانه داری میکنم....
-
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان ز در آید
سهشنبه 5 مرداد 1395 08:58
" قرار است مهمان بیاید و در کمال تعجب؛ من بسیار خرسندم". دیروز بعد از ظهر مرتب با خودم این جمله رابرای شروع یک پست تکرار میکردم اما دیری نپایید که بر طبق عادت استرسها هجوم آوردند و در کمال خرسندی وسط آن همه کار، دستم را بدجور بریده ام و پروژه خورد کردن گوشت متوقف شد و کل آشپزخانه زلزله. و من عجیب دلنگرانم که...
-
در جستجوی قالب
یکشنبه 3 مرداد 1395 17:37
با قالبهای بلاگ اسکای مشکل دارم. هیچ کدام را دوست ندارم. من یک قالب شیک و ساده میخوام برای دائم نوشتن
-
برداشتهای آزاد
یکشنبه 3 مرداد 1395 10:15
هر چقدر هم که تفاهم داشته باشید؛ هرچقدر هم که جونتون واسه هم در بره؛ یک تفاوتهایی هست که نمی تونی انکارش کنی. باید ندیده فرضشون کنی و یا در بهترین حالت بپذیریشون و البته تا وقتی نپذیرفتی گاهی بحث هایی پیش میاد که شما رو به مرز جنون میکشه. اینقدر که بخواهید دونه دونه موهاتونو بکنید. تو بعضی مسائل طرز فکر همسرک رو به...
-
دانههای تسبیح فکر
شنبه 2 مرداد 1395 11:21
آنقدر که با تسبیح فکرم، دانه ها را با بنویسم؛ ننویسم؛ انداختم و به ننویسم رسیدم؛ حالا هم که آمده ام بنویسم؛ همه سوژهها و فکرهایم پرواز کردند غ ــزل بانو
-
خونه اینجاست
یکشنبه 30 خرداد 1395 13:47
خونه به قدری تمیز و مرتبه که هر چند دقیقه پامیشم یه چرخی میزنم توش کیف میکنم و میام میشینم سر کارهام
-
امروز
سهشنبه 25 خرداد 1395 12:32
امروز محکم و پر انرژی پیش به سوی مرتب سازی خونه و اهداف قشنگ
-
می شناسم دخترهایی ....
جمعه 7 خرداد 1395 12:48
آمده بودم تا چیز دیگری بنویسم. اما به این پست برخوردم که دلواپس شده بود از موی سپیدِ سی و یک سالگی و اینکه دخترکش هرگز مادر سی ساله اش را با موی مشکی نخواهد دید و سر درد دلم باز شد که به اش بگویم: اگر 7 سال پا روی دلت گذاشتی که بچه دار نشوی؛ لااقل به وقتش عروس شدی. به وقتش غرق محبت یک مرد شدی؛ مردی که مرد بود؛ مردی که...
-
بچگی
دوشنبه 3 خرداد 1395 13:58
معمولا میگن بچه ها تو یک جمع که میرن؛کارهایی میکنند که در حالت عادی و داخل منزل انجام نمیدن و آبروی آدم رو جلوی بقیه میبرن اما ... یک وقتایی هم هست که آدم بزرگا عین یک بچه؛ دقیقا کارهایی را در مقابل بقیه انجام میدن که داخل منزل و وقتهای خلوت هرگز انجام نمیدن و آبروی آدم رو جلوی یک جمعی که حسابی باهاشون رودروایسی داری...
-
یکدانه ام
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 10:16
با دستهای خودش برایم از وسط جنگل توت نوبر چیده؛ بدون اینکه خودش خورده باشد. میشویم و با هیجان و لذت میخوریم. بین حرفهایم میگویم میشود هر روز برایم توت بیاوری؟ صبح زود وقت رفتنش سرو صدایی میشنیدم. صدای آب، صدای ظرف. ظرف را برده که امروز هم برایم توت بیاورد
-
زندگی میکنیم تا کار کنیم!!
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 21:59
وقتمان برای با هم بودن کم است خسته و کوفته میرسد و هنوز شام نخورده خواب چشمانش را ربوده و منی که دیگر نه دل و دماغی برای بیدار کردنش دارم و نه میل به شام زودتر برسد 13 خرداد و رها شویم از این همه مشغله
-
بهم ریختگی
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 09:29
هورمونها که به هم میریزند؛ فکر، زندگی، هوا، همه چیز از این رو به اون رو میشود. همه چیز بهم ریخته و دوست نداشتنی میشود. + همسرک تماس گرفت. دلش سوخته بود که مرا 8 صبح بیدار کند. اما من راضی بودم کمی زودتر بیدار شوم تا اینکه 5 ساعت از دلواپسی بال بال بزنم و گریه منم + جلسه ای نسبتا مهم دارم امروز اگرچه نتیجه اش زیاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 12:05
کاش کسی اینجا را میخواند و مرا دلداری میداد از این نگرانی کشنده
-
دلواپسی
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 11:34
یه جور بدی از صبح که بیدار شدم دلواپس و نگرانم. فکر میکردم از حس کثیف بودن خونه است. البته کثیفی فقط در حد کف هست که تی نکشیدم و نگرانم وسایل کشیده شده به زمین و خاک و ویلا کف را کثیف کرده. راستش اونقدر با عجله واردد خونه شدم موقع رسیدن بعد از سفر که فراموش کردم دمپایی گذاشتم که پا رو زمین نگذارم و همین عجله برای رفتن...