-
دو راهی عقل و احساس
سهشنبه 7 مرداد 1399 09:55
چقدر این روزها مدت زمان داشتن حال خوش برام کوتاه شده و تا میام ازش بنویسم دوباره افتادم وسط گرداب حس های بد و زورم نمی رسه خودم رو نجات بدم. امروز چهارمین روزیه که باز با اضطراب بیدار می شم و امروز از سه روز قبلش شدیدتر بود. اونقدر که ساعت 6 از شدت اضطراب بیدار شدم. تنها چیزی که اینجور وقتا آرومم میکنه سری مدیتیشن...
-
چَشمِ بی عمل
یکشنبه 5 مرداد 1399 19:38
جمعه که خیلی دلم تنگ شده برد به مامان گفتم یک هفته ده روزی رعایت کنید (منظورم رفت و آمد نکردن با مامانجون و خاله ها بود) و بعدش بیاید اینجا. مامانم هم گفته باشه. حقیقتش از ترس کرونا و اینکه میدونم بازم رعایت نمی کنند پشیمون شده بودم که گفتم. امروز خاله کوچیکه از خونه باباجون زنگ زده. وسط حرفاش میگه مامانت و خاله میم...
-
خانواده غمگین من
یکشنبه 5 مرداد 1399 07:28
عذرخواهی میکنم. این پست خیلی غمگینه چراا خانواده من اینقدر تو مشکلات فرو رفتن؟ چرا اینقدر افسرده و غمگین اند؟ من تازه سر پا شدم اما با حرفها و برخورد خواهرک از روز جمعه حس های تلخ روزای بد حالی سه هفته پیش رو داشتم چرا بابا اونقدر اخبار می بینه و از تاثیرش روی بقیه غافلِ. اونوقت مامان دیروز اینقدر از فروش خزر و دادن...
-
حرفهایی برای نگفتن
شنبه 4 مرداد 1399 18:28
ساعت ٣:٣٠ نیمه شبِ. بیدار شده و آبِ سرد میخواد. آبش رو که خورد میگه: "مامان کی کرونا تموم میشه بریم خانه بازی، سرسره بازی کنیم. نی نیا بیان. چرخ و فَلَنگ بازی کنیم؟" چقدر دلم سوخت واسه طفلکم که اولین صحبتای جدی زندگیش با من باید در مورد کرونا و تموم شدن این روزاییِ که گاهی به نظرت میاد پایانی نداره؛ باشه. از...
-
ماهی به دُمش رسیده
سهشنبه 31 تیر 1399 20:30
صدای مامی مامی خوندن ماهک تو فضای خونه پیچیده و من کمی آروم ترم بعد از خالی شدن بغضی که تو گلوم مونده بود. همسر سکوت مطلقِ از استرس و سر خودش رو با کار گرم کرده. خونه زلزله است و چقدر همیشه آرزو داشتم از اون دسته آدمهایی باشم که موقع استرس بیفتم به کار کردن نه اینکه بشینم یک گوشه هم استرس داشته باشم هم حرص کارهای...
-
هوای تازه دوست تازه
یکشنبه 29 تیر 1399 08:55
اینقدر خسته بودم از رابطه هایی که یک طرفه باید تلاش می کردم برای حفظ شون، که همه رو رها کردم و تصمیم گرفتم هر رابطه ای که یکی دو بار تماس گرفتم و جوابی از طرف مقابل دریافت نکردم رو حتی اگر دلم بخواد داشته باشم ش رو تمام کنم مگر اینکه طرف بعد از تماسهای بی جواب خودش تماس بگیره و دلیل موجهی برای نبودن و جواب نداشتن اش...
-
و نتیجه عالی شد
شنبه 28 تیر 1399 08:54
٢٨ تیر ٨:٥٠ بعد از پنجاه روز تلاش و بدو بدو و استرس پنجشنبه تصمیم نهایی رو گرفتیم و دل رو زدیم به دریا و همسر رفت پای نشست و به یک توافقی رسیدن. حالا اصل استرس ها و بدو بدوها تمام شده اما تا همه چیز شکل رسمی و قطعی به خودش بگیره یک دلواپسی هایی هست ١ مرداد ١٦:٠٠ بالاخره همه چیز رسمی شد.استرس ها تمام شد و می تونیم...
-
و دوباره زندگی
چهارشنبه 25 تیر 1399 07:36
نمیدونم بعد از چند هفته یا چند روز چشم باز کردن با استرس، امروز با حال خوب تو خونه خودمون و روی تخت خودمون بیدار شدم و این بهترین موهبت خداست. وقتی بی قرار بودم؛ وقتی حتی یک دقیقه نمیتونستم بشینم؛ وقتی سرم و شونه هام میسوخت و داغ می شد؛ وقتی نفس هام از شدت اضطراب بلند و کشدار می شد؛ وقتی نفس نفس میزدم و نفسم تازه نمی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 تیر 1399 01:24
اینجا به معنای واقعی برای من بهشتِ کاش می تونستیم حالا حالا بمونیم من هنوز سیر نشدم
-
خدایا سپاس
چهارشنبه 18 تیر 1399 01:51
امروز خیلی خیلی بهتر بودم ممنونم از بودنتون باید راه بیفتیم سمت ترکستان امیدوارم این سفر کوتاه حال من و همسر رو از این رو به اون رو کنه و پر انرژی و با آرامش برگردیم امیدوارم صبح فردا هیچ اثری از اسمش رو نبر نباشه
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیر 1399 00:10
امشب دیگه دلم نمیخواد تمام ٢٤ ساعت شب باشه چون برخلاف بقیه شبها امشب روبراه نیستم در عوض دلم میخواد تمام ٢٤ ساعت حالم خوب باشه امروز تا ساعت ٧ عصر بسیار سخت گذشت اینقدر که زنگ زدم مامان بیاد پیشم اما از اونجایی که ما قرار بود بریم ترکستان مامان اصرار داشت رفتنِ من حالم رو خوب میکنه و گفته بودم مادر همسر به روش خودشون...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 تیر 1399 08:56
فکر می کردم امروز بهتر هستم اما بعد از نوشتن پست قبلی بی قراری هام شروع شده دیگه هیچی برام مهم نیست فقط نیاز دارم حالم خوب بشه و هیچی غیر از این نمی خوام یک جور عجیب از تنها بودن می ترسم امروز همسر نیست و این بهم ریخته ترم می کنه انگار دلم پر می کشه مامان بابا رو بغل کنم و یک کم سرم رو پاهاشون بزارم و نوازشم کنند بلکه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 تیر 1399 07:09
دلم میخواست تمام زمان شبانه روز فقط شب بود صبح ها هنوز استرس شدید دارم خدایا ممنونم که بالاخره امروز با وجود استرس حالم اونقدر خوب بود که قد رفست کردم و راه رفتم. خدایا ممنونم که اونقدر بهتر شدم که بتونم با وجود استرس و آشوب تو قلبم یک کارایی تو خونه انجام بدم خدایا ممنونم که تو این مدت با وجود ناخوشی توان آماده کردن...
-
درس های روزهای سخت
جمعه 13 تیر 1399 09:34
هیچوقت برای سلامت روانتون سپاس گزاری کردید؟ هیچوقت از اینکه حالا روانتون اینقدر خوبه که میتونید روی پاهای سالمتون بایستید سپاس گزار بودید؟ هیچوقت از اینکه ترسیدید، غمگین شدید و حتی غصه خوردید و گریه کردید از خدا سپاس گزار بودید؟ هیچوقت از اینکه بهتون ثابت شده عزیزانتون تو بدترین لحظات کنارتون میمونند سپاس گزاری کردید؟...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 تیر 1399 08:24
تو رو خدا اگر حالتون خیلی خراب نیست داروی اعصاب نخورید اگر میخورید زیر نظر دکتر قطعش کنید آرزوی مرگ می کنم یک وقتا اینقدر حالم بده باز دارم نورتریپتلین میخورم ولی تا اثر بزاره و من باز یک آدم نرمال بشم جون به لب میشم همین چند لحظه قبل به حال مرگ افتاده بودم همین الان آروم گرفتم عجیبه این حال که یهو شدید میشه و ناگهانی...
-
تلاش برای بهتر شدن
چهارشنبه 11 تیر 1399 10:10
دارم تلاش میکنم برای بهتر شدن دیروز صبح که طاقتم تموم شده بود؛ همسر قرص ها رو دوباره خرید. اینقدر از تجویز دکتر ناراحتِ که میگه نمی خوام با هیچ روانپزشکی مشورت کنی. من قرصا رو خریدم خودش ذره ذره کم کن. اما برخلاف دوشنبه که با وجود ورزش و مدیتیشن تا شب هزار بار گریه کردم و ترسیدم؛ از ساعت ١١ صبح یک آرامش شیرینی توی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 تیر 1399 00:19
دلم نمیخواد بخوابم دلم نمیخواد صبح بشه
-
وحشت از دست دادن
یکشنبه 8 تیر 1399 22:08
کرونا در من از وسواس هم رد شده تبدیل شده به یک ترس بزرگ وحشت از دست دادن و یا مبتلا شدن و من چند روزه زندگی ندارم از شدت ترس از سال ٩٣ که دچار اضطراب شدید شدم ذهنم در مواقع بحران روانی شروع می کنه به فاجعه سازی و وقتی نتونم بهش غلبه کنم منو از پا در میاره حتی توی مدیتیشن نمیتونم افکارم رو رها کنم. مانترا رو تکرار...
-
تغییرات مطلوب
چهارشنبه 4 تیر 1399 11:30
نوسانات احساسیام خیلی شدید شده. صبح ها با استرس شدید شروع میشه. اونقدر شدید که توان کنترلش رو ندارم و حتی نمی تونم مدیتیشن رو کامل انجام بدم از شدت بی قرار جسمی. بد ترین بخش این استرس ها اون حس لعنتیِ "از دست دادن همسر و به نوعی از دست دادن این زندگی است". بعد شروع می کنم به سپاس گزاری. یک جوری که اشکام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 تیر 1399 06:49
به نظر می رسه که استرس ام نسبت به روزهای قبل کمتر شده. اما رفت و آمدهای همسر نگرانم می کنه. خصوصا کارهای بانکی چون باید بره شهر دیگه و لعنتی این تعمیرکارهای ماشین بعد از سه ماه و دو بار دوبار بردن ماشین واسه تعمیر عُرضه یک تنظیم ECU رو نداشتن و ما الان بدون ماشین نمی تونیم کارهامونو از پیش ببریم در نتیجه بردنش برای...
-
سوالهای بی جواب
شنبه 31 خرداد 1399 08:34
"هنوز بدون پاسخ؟" مسئله هرچه هست، تلاش برای یافتن پاسخ را رها کن. بگذار برای مدتی حل نشده باقی بماند. تلاش برای جلو بردن سریع فیلم زندگی و رسیدن به صحنه ی "پاسخ" را متوقف کن. به صحنه ی فعلی "هنوز بدون پاسخ" اعتماد کن به خودِ سوال، فضایی برای تنفس و بارور شدن بده. در زمینه ی اسرارآمیز...
-
درد این روزهام
جمعه 30 خرداد 1399 00:41
-
چند روزه
پنجشنبه 29 خرداد 1399 10:45
یک جور فجیعی حالم بده چند روزه چشمام رو که باز میکنم یک صدا تو سرم می پیچه "وای بازم صبح شد!!! چطوری شب اش کنم؟ وای بازم آشپزی! " :((( تو این وضع خودم هم زیادی ام برای خودم حالا یک فسقل که هر لحظه یه اُردی داره کلافه ترت می کنه نمیدونم فهمیده حالم بده؟ که هی میره میاد میگه "مامان یک کم خوشحالی؟"...
-
یک روزایی
سهشنبه 27 خرداد 1399 11:06
یک روزایی هم هست از استرس بعضی چیزا نمیدونی چطور میخوای روز رو شب کنی. از طرفی بعضی عقب افتادن ها نابود کننده اند و به اینها ترس اینکه باز برات مهمون بیاد و تو مجبور باشی تموم خونه رو بعد از رفتنشون دوباره بسابی. اونوقت دست به دعا بشینی که کسی خونت نیاد. مهمون چند روزه که مجبوری زیر و بم خونتو به اشتراک بزاری خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خرداد 1399 11:04
دوست های مهربونی که احتمالا واسه پست قبل کامنت گذاشتید؛ بلاگ اسکای مشکل داره و دو روزه کامنتا ثبت نمیشن انگار. خلاصه فکر نکنید من تایید نکردم. اصلا نیومده
-
منِ تنها
یکشنبه 25 خرداد 1399 00:17
-
کنسل :))
دوشنبه 19 خرداد 1399 14:37
در عین این که شنبه دلم رفته بود برای انجام این کار اما دیروز به خاطر چند تا چیز مردد بودم و دیگه خیلی دلم باهاش نبود. وقتی هم به همسر گفتم به نظرش موردهای مد نظر من جزیی و بی اهمیت بود. اما امروز همه چیز دست به دست هم داد که کنسل بشه و من الان خوش و خرم و مطمئن از اینکه اتفاق های بهتری در راه هست در آرامش نفس می کشم...
-
اتفاق بزرگ
یکشنبه 18 خرداد 1399 21:04
ماه خوابه و خونه ساکت صدای با تلفن حرف زدن همسر با پدرش تو خونه پیچیده دستهام از استرس یخ زده تو قلبم آشوبه اتفاق خوبی تو راهه ولی در راستای این اتفاق خوب نمیخوام چیزی رو که باهاش احساس راحتی میکنیم رو از دست بدیم به یک عالم انرژی مثبت تون نیاز دارم
-
رضایت خاطر عمیق
دوشنبه 12 خرداد 1399 21:33
با تحکم صدام میزد. اصرار داشت که بیدار بشم و صبحانه بخوریم. من اما چشم هام باز نمی شد. آخر با ناراحتی و تندی گفت اگر پا نمی شی خودم تنها یک چیزی بخورم. گفتم بخور و سعی کردم دوباره بخوابم اما خواب و بیدار بودم و همه چیز رو می فهمیدم. ماهک طبق معمول به محض بیدار شدن گفت: "مامان خورشید خانم اومده. پاشو بریم" و...
-
از چی بنویسم؟
یکشنبه 11 خرداد 1399 01:28
وقتایی که دلم میخواد یا بهتر بگم؛ نیاز دارم حرف بزنم اما به اجبار یا اختیار سکوت می کنم؛ نمی تونم بخوابم وقتایی که فکر می کنم کار عقب افتاده ای دارم وقتایی که نسبت به ماهک عذاب وجدان دارم وقتایی که با خودم در جنگم وقتایی که کلافه ام وقتایی که حس میکنم وقتم رو تلف کردم و ... امشب هم نیاز داشتم با یک نفر که درکم کنه چند...