یک جور فجیعی حالم بده
چند روزه چشمام رو که باز میکنم یک صدا تو سرم می پیچه
"وای بازم صبح شد!!! چطوری شب اش کنم؟ وای بازم آشپزی! " :(((
تو این وضع خودم هم زیادی ام برای خودم
حالا یک فسقل که هر لحظه یه اُردی داره کلافه ترت می کنه
نمیدونم فهمیده حالم بده؟ که هی میره میاد میگه "مامان یک کم خوشحالی؟"
انگار میدونه تو این وضع من با یک کم خوشحالی من باید کلاهمون رو بندازیم هوا
خیلی خیلی حالم بده
نمیدونم از قطع شدن داروهاست یا اون ترسی لعنتی که سه روزه دائم داره به قلبم ناخونک می زنه
من عُرضه مدیریت همین شرایط رو هم ندارم
خدایا دستت رو بزار رو قلبم تحمل این همه فشار که نمیدونم از کجا اومده رو ندارم
چی شده دختر خوب؟
زیاد خوشحال باش لطفا
می دونی این داروها باید کم کم قطع بشه و یه دفعه قطع شدنش عوارض داره؟
رمز رو عوض کردی راستی؟
نه عزیزم
رمز همونه که دفعه آخر بهت دادم
الان وبت باز نمیشه رمز رو برات بفرستم
نمیخواستم یهو قطعش کنم
پیش اومد
یه کم دیوونه شدم
من فکر میکنم بخاطر استرس کاریه که میخواید انجام بدین
صبحها تا چشمات رو باز میکنی دست بذار روی قلبت و چندتا ولعصر بخون،ارومت میکنه
اونم استرس خودشو داره اما نه تا این حد فلج کننده
چشم مهربونم
دلت آروم فرشتهٔ مهربون
کاش کاری از دستم برمیومد برات :*
قربونت برم
همین که هستی خودش یک دنیاست