هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

80. یعنی میشه یک روزی رو عشق تو حساب کنم؟

هیچکدام از ما توانایی کنترل کردن دنیای اطرافمان را نداریم، 

به همین دلیل لازم است در درون خود فضایی امن ایجاد کنیم 

تا از آنجا بتوانیم با روش هایی سالم به دنیای اطرافمان "پاسخ" دهیم.

 

 

به خودم فکر میکنم. به زندگی یی که دارم براش تلاش میکنم و خودِ واقعیم که در تلاشم پیداش کنم. قبل از عید کتاب کاغذی "نجات از هزارتو" و "ملاقات با خود" رو خریدم که توی عید روی خودم کار کنم!! ولی اینقدر خوب نبودم که فقط تا خونه پدری همسر بردم و برگردوندم. بالاخره از دیروز "ملاقات با خود" رو شروع کردم و تمرین هاش رو بدون سخت گیری به خودم و یواش یواش دارم انجام میدم. عاشق کاغذهای ضخیم، فونت و رنگ‌های کتاب شدم. لامصب کتابهای کاغذی یک بوی خوشی میده که مشتاق ترت میکنه برای خوندن. 

صبح که بیدار شدم اینقدر غمگین بودم که در جواب تمرین "توجه من در این لحظه کجاست؟ یا به چی فکر میکنم یا میکردم؟" نوشتم. به غم توی قلبم. به تنهاییم. به اینکه امید اول و آخرم باید خودم باشم. هیچکس نمی تونه برای من کاری بکنه که حالم بهتر بشه یا احساس تنهاییم کم بشه. پس یا باید بپذیرمش یا خودمو از این وضعیت بکشم بیرون"

هفته قبل به خاطر سیکل، هفته سختی بود ولی اینقدر همه برای انرژی مثبت پست قبل، حس خوب بهم دادن و گفتن لذت بردن که دلم نمیومد از بهم ریختگی هام بنویسم. خصوصا که به شدت احساس تنهایی داشتم و به خاطرش غمگین بودم. نه که الان ندارم ولی دوباره بارقه های امید توی دلم روشن شده و احساس میکنم دوباره میتونم پر قدرت مسیرم رو ادامه بدم. دو هفته است که پیاده میریم کلاس تنبک. هم راه نزدیکه، هم مدرسه تمام شده و لازم نیست برم دنبال ماهک که ماشین لازم باشه، هم من باید تلاش کنم که دوباره بتونم آزاد و رها از افکار آزاردهنده تو کوچه خیابونا راه برم. بماند که تهش منتهی شده به شستن همه لباسهامون اما نقطه قوتش اینه که مثل قبل اضطرابش رو ندارم. خودم رو سرزنش نمی کنم و میگم غزل ایرادی نداره. خیلی زود میرسه اون روزی که هر چیزی رو فقط در وقت نیاز بشوری. الان فقط عادت کن که بری بیرون و به چیزی فکر نکنی و نترسی. حتی اگر شک کردی به چیزی و خواستی بشوری، بشور ولی ذهنتو ازش رها کن. تا رها نکنی دست از سرت برنمیداره.

با قدم‌های خیلی کوچک دارم جلو میرم. دارم سعی میکنم با کوچکترین چیزها لایف استایلم رو عوض کنم. مثلا بعد از 8 سال گل داشتن، یک ماهه که مسئولیت آب دادنشون رو به عهده گرفتم و یه روزایی که سر حال باشم کلی قربون صدقه اشون میرم. البته بیشتر اونایی که خودم عاشقشونم :)) ولی همسر همشونو خیلی دوست داره و عشق بهشون میده. یا بعد از شش سال که از اومدن ماهک گذشت و من حوصله سشوار کشیدن نداشتم و فقط جلوی موهامو مرتب میکردم الان 3 ماهه که به جز چند مورد، طبق قولی که به خودم دادم، حتما بعد از حمام موهامو سشوار می کشم. بیشتر از قبل آرایش می کنم و لباسهایی که حس خوبی بهشون ندارم رو دیگه نمی پوشم و میدم برن. قبلا گاهی اینقدر بی حوصله بودم که نه موهامو شونه میزدم نه حتی خودمو توی آینه نگاه میکردم اما حالا هر روز موهامو شونه میزنم و درسته هنوز نمیتونم باز بزارمشون ولی خوب لاقل مرتبشون میکنم.و یک روزایی مثل دیروز اینقدر آرایشم رو دوست دارم که میرم و میام خودمو تو آینه نگاه میکنم و میگم عاشقتم.

از طرفی من واقعا رابطه افتضاحی با خودم داشتم. برای هر چیزی خودم رو مقصر می دونستم و به قدری احساس گناه رو از هر اشتباه کوچک و بزرگی در گذشته تا حال با خودم حمل میکردم که به این روز افتادم. حتی وقتی با همسر ازدواج کردم معتقد بودم من لایقِ این ازدواج نیستم. اما دیروز که تو راه کلاس بودیم به ماهک گفتم: " میدونستی من تا قبل از تو فکر نمیکردم که خدا منو دوست داره؟" ماهک گفت: "مگه میشه دوست نداشته باشه. خدا خودش ما رو آفریده و همه مون رو دوست داره" گفتم: "ولی من  از وقتی تو رو به من داد، تازه باورم شد که خدا منو واقعا دوست داره" اما بهش نگفتم که من هنوز دارم تلاش میکنم که بتونم با خودم به صلح برسم و برای این کار بهترین کاری که آخر شبِ، اولین روز سال که وحشتناک شروع شد و تا شب پنیک بودم، با باز کردن سررسید صورتیِ فصل بهار به ذهنم رسید این بود که اول هر صفحه با خودکار صورتی به خودم ابراز علاقه کنم و از خوبیهای خودم برای خودم بنویسم و الان بعد از دو ماه احساس میکنم بی تاثیر نبوده. اگرچه راه درازی هست تا رسیدن به اونچه باید. حالا راحت تر میتونم تو آینه نگاه کنم و به خودم بگم دوستت دارم. و بیشتر از هر زمانی آرایش که میکنم ذوق مرگ میشم و میتونم زوم نکنم روی ایرادهای چهره ام و زیبایی هاشو ببینم.

از فکرام که بیرون میام چشمم میفته به ماهک و اون موهای بافته اش و صدای کارتون پونی انسانی که صد بار تو این هفته دیده. زندگی با همه سختیهاش گاهی چقدر زیباست


غ ـ ـزل‌وار:

1+ موهاشو دو قسمت کرده و میگه برام بباف و من با تمرین خود آگاهی برای اولین بار غرق لذتم از شونه زدن طلایی هاش. باورم نمیشه که توی این شش سال و هفت ماه اولین باره که تا این اندازه از مرتب کردن موهاش لذت نبرده بودم.   فقط به اون لحظه فکر میکنم و لطافت موهاش که توی دستم جابجا میشن و با هر مهره مویی که به موهاش میزنم قلبم رو یک بار دیگه به قلبش گره میزنم.


2+ توی تراس دارم مدیتیشن میکنم که میاد کنار می ایسته و صدای خرچ خرچ خوردن رنگانگش گوشمو پر می کنه. مثلا میخواد مزاحم مدیتیشنم نشه و جلوتر نمیاد. چشمام رو که باز میکنم میگم تو که گفتی دیگه نباید بقیه رنگارنگ ها رو تا فردا بخوری. میگه: "با خدا جرات و حقیقت بازی کردم". بهم گفت: "اگر جرات داری یکی از رنگا رنگها رو بخور منم خوردم" :)))))


3+ عنوان خطاب به خودِ خودمه

نظرات 6 + ارسال نظر
samar سه‌شنبه 8 خرداد 1403 ساعت 20:31 https://glassbubbles.blogsky.com/

خیلی مورد آخر خوب بود عاشق این باهوش بودن به نفع خود بچه هام خیلی خلاقیت خوبی دارن
کیف کردم از تلاش هات از اینکه دست از خوب شدن برنمی داری و واقعا قرار هم نیست توی یه مدت کوتاه جواب بده و قطعا ضرری که به خودمون زدیم سال ها و دهه ها زمان برده در بهترین حالت همون اندازه باید کار کنیم که تازه اثرات مخرب از بین بره.

آره واقعا. من خودم این بازی رو تا حالا انجام ندادم ولی ظاهرن تو مدرسه بازی کردن
ولی توجیهش خیلی باحال بود تازه خودش قانون گذاشته بود که نخوره
مرسسی از انرژی که بهم میدی سمر عزیزم ولی راست میگی این آسیب ها زمان لازم دارن تا عبور کنند و بگذرند
امیدوارم تو هم خیلی زود آرامشی که باید رو به دست بیاری

پریسا مامان امیر ارسلان دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 ساعت 22:12

وای عزیزم
از کجا به ذهنش رسیده

پریسا جون واقعا با خدا (که میگه این خدای منه و هر کس خدای خودشو داره) حرف میزنه. :)
ولی این بازیه خیلی با مزه بود

گیل‌پیشی دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 ساعت 20:17 http://Www.temmuz.blogsky.com

سلام غزل عزیزم. خوبی؟
خداروشکر داری خوب پیش میری.
دقیقا باید سرزنش خودمون رو متوقف کنیم و به خودمون عشق بورزیم.
باور کن لایق بهترین‌هایی و بنده محبوب خدا.

سلام گیلی جان مهربونم
خوبم شکر خدا تو خوبی؟
یعنی برسه روزی که من عاشق خودم بشم
مرسی عزیز دلم خودت هم عزیزم

نسترن دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 ساعت 16:04 http://second-house.blogfa.com/

وااای بازی جرات و حقیقت عااالی بود این بچه ها دیالوگها رو از کجا میارن میگن جییگرشو
آفرین غزل مهمترین گام دوست داشتن و به صلح رسیدن با خودمونه

واقعا خیلی خوبن این جوجه ها با حرفهاشون و افکارشون

منتظر اون لحظه ام تا جشن بگیرم

سیتا یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 ساعت 22:16

می دونی وقتی تعریف می کنی من خودمو میذارم جات بعد لذت می برم
این چیزایی که تعریف کردی قدم های بزرگیء. این قدم های خیلی کوچک از نظر خودت وقتی مقایسه میشه با حال حتا چند هفته پیش میشه قدم های خیلی بزرگ
به نظرم تو از معدود مادرهایی هستی که با دخترت رشد می کنی ( بقیه مادرها بزرگ میشن که با رشد کردن متفاوتء ) و بعد سال ها یه سری حس ها رو متفاوت تر تجربه می کنی.
امیدوارم بهت خیلی زیاد. امیدواریم بهت خیلی زیاد.

عزیز دلی سیتا. منم این همذات پنداری رو با یک سری نوشته ها دارم
گاهی به نظرم نمیاد ولی یاد اثر مرکب که میفتم به خودم میگم غزال جمع میشه و یک جا و یهو نتیجه میشه یک پیشرفت بزرگ فقط ادامه بده
میدونی سیتا واقعا اگر توجه کنیم بچه ها معلم های بزرگی ان. خصوصا من از ماهک خیلی چیزها یاد گرفتم. به نظرم روح پیشرفته ای داره خیلی پیشرفته تر از من و اطرافیانم
منم امیدوارم
به به خودت هم امیدوارم که از اون جایی که گیز افتادی خیلی زود میای بیرون و خبر موفقیتت رو بهم میدی

قره بالا یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 ساعت 16:03

جرات و حقیقت با خدا عالی بود
توجیهش عالی تر


غزل خوشگلم این مسیر پر از پستی و بلندیه
من به این نتیجه رسیدم که هرچی قدم هات آهسته تر باشه احتمال پیوستگیش بیشتره
فقط نباید ناامید شد

خدایا اینقد خوبن این بچه ها

دقیقا همینطوره قره بالای عزیزم
دارم سعی میکنم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد