تذکر: این پست سرشار از انرژی منفی هست.
حالم افتضاحه
اگر دیازپوکساید نبود قطعا پنیک میشدم فجیع چون دیشب و امروز قبل از ساعت همیشگی مجبور شدم بخورمش از شدت اضطراب
مثل سگ ترسیدم از اینکه این وضع تموم نشه
از اینکه از ظاهرم، کلِ درونم آشکار هست حالم بهم میخوره
از اینکه همه و همه مسئولیت ماه با منِ و من نمیتونم یه بخشی از اون کارایی که باید رو براش انجام بدم و راحت و آزاد برش دارم ببرم بیرون متاسفم
از اینکه شک میکنم دلم میخواد بالا بیارم
از اینکه از یک آدم به شدت مستقل و توانمند تبدیل شدم به یه آدم وابسته، ترسو و ناتوان متنفرم
از اینکه مامان یا خواهرک نیستند که کنارم باشن تا من با تکیه به اونها با ترسهام روبرو بشم پر از حسرتم
از اینکه نمی تونم این دوران رو اصفهان و نزدیک خانوادم سپری کنم البته نه تو خونه اونا متاسفم
از اینکه به خاطر درونیات خودم نمیتونم با هیچی پاشم با ماهک برم اصفهان میخوام همه اون درونیات رو بالا بیارم
از اینکه خونه جمع نمیشه متنفرم
از اینکه من تنها کسی هستم که ماهک میتونه براش حرف بزنه و من یه وقتایی واقعا اینقدر در درونم درگیرم که حوصله شنیدنش رو ندارم خجالت میکشم
از اینکه همسر سر یک موضوع خیلی مهم از من ناراضی هست و من بعد این همه سال نتونستم قضیه رو مدیریت کنم متنفرم و عذاب میکشم
از اینکه با وجود تلاشهام فکرای عوضیِ جدید میاد تو سرم و گاهی مجبورم میکنه بهشون عمل کنم متنفرم
از اینکه ...
از خیلی چیزا حالم داره به هم میخوره
از خیلی چیزا خسته ام
احساس ناتوانی دارم
ترسیدم، خسته ام و ناامید
دلم میخواد از دست فکرها و احساساتم فرار کنم
افسوس که راه گریزی از خودم نیست
می فهمم و با تمام وجودم درک میکنم میترسی و احساس کم آوردن چند طرفه داری و جز کارایی که خودم امتحان کردم و هم چنان میکنم که بتونم از فشار این احساس کم کنم چیز دیگه یی نمیتونم بگم. این تجربه خودم هست غزل, نمیدونم روانپزشک که میری در کنارش روانکاوی هم میری یا نه؟ من به این نتیجه رسیدم به شدت نیاز دارم چیزایی که میگذره و اتفاقات پر فشاری که توی بعضی روزا دارم رو به یه نفر که آدم امنی هست بگم. روانپزشکم گفت ظرفیت روانکاوی الان نداری چون خیلی بهم ریخته یی ولی در کنارش کوچینگ گرفتم هفته یی یه بار که بتونم حرفام رو به آدمی که تخصصش اینه بگم و بهتر بود و چون وحشتناک سخت بود حتی به رفیق بیست ساله ام از مشکلاتم بگم سعی کردم گاردم رو بیارم پایین و بیشتر صحبت کنم, حتی سعی کردم نوشتنم بیشتر بره سمت باز کردن گره های روانم و اصلا نگران منفی بودن نباش. تمام اینا وقتی چیزی خیلی آزاردهنده ست, برای من کمک خوبی بود نمیگم معجزه میکنه ولی واقعا صحبت کردن و باز کردن مسائل از شدت و فشارش کم میکنه.
عزیز دلی چقدر دلم میخواد تو هم اون آرامشی که در جستجوش هستی رو خیلی زود بدست بیاری.
منم مثل توام. من اگر حرف نزنم میمیرم. یک زمانی یکی از زوانکاوهام بهم گفت مردها نه ولی خانوماه معمولا به یک نفر امن تو زندگیشون نیاز دارن که هر چیزی رو نیاز دارن در موردش حرف بزنند ، بگن. بعد من کلا آدم حرف نزدن نیستم. باید حرف بزنم. اینطوریه که مثلا یه بخشی از حال و فکرامو به مثلا خانم همسایه میگم. یه چیزایی رو به مامان میگم یه چیزایی که سبک تر باشه به خواهرم میگم چون اونم فعلا خیلی تحت فشارهای مالیِ به خاطر خونه خریدن و اعصابش ضعیف شده
من ولی به شدت از نوشتن این چیزا تو وبلاگ میترسیدم. میترسیدم آدما بگن این دیگه چه آدم داغونیه. ولی از چند ماه قبل دیدم نیاز دارم بنویسم و مهم نیست بقیه من رو بلاک کنند . و حالا همین نوشتن ها یک جاهایی خیلی کمکم میکنه
یه کامنت دلگرم کننده کلی قدرت بهم میده که ادامه بدم
ولی کار خیلی خوبی کردی که با یک کوچ صحبت میکنی. کمک میکنه نقاط قوتت رو قوی تر کنی
امیدوارم نتیجه برات عالی باشه
سلام رفیق جان
حتمن شرایطت سخته. اینایی که گفتی می تونه هر آدم قدرتمندی رو اذیت کنه. می دونی خیلی ها این جور مواقع که خسته و ناراحت و ضعیفن از خونه می زنن بیرون. خب حالا تو که راحت نمیای بیرون و دور از خانواده ای طبیعیء این حالت هات شدیدتر باشه.
کاشکی بشه سفر بری.
فقط اینو بدون همه ماها خیلی وقتا از نگاه خودمون حالمون بدترین میشه. ولی کافیه تحمل کنیم اون چند ساعت، چند روز یا هر چندی بگذره.
آدم ها با سختی رشد می کنن. مث دونه ای که زیر خاکء. قبل بیرون اومدنش پر از فشار، تاریکی و تنهاییء.
کاری که داری می کنی ورای تصورات خیلی از ماهاست ولی لابد روح بزرگی داری که تاب میاره و رشد می کنه.
سلام سیتاجان


تحمل سخت گیری ها و فکرای آزاردهنده درون از همه سخت تره گاهی حس میکنم دارم نابود میشم
دیروز رفتم بیرون(ماهک کلاس داشت) بهتر شدم اما یکی دو ساعت که گذشت باز همونطور بودم
من فقط دلم میخواد خوب بشم الان سفر هم مهم نیست
از اینکه سه ساله به هر دری میزنم که خلاص شم خسته ام خیلی
الان بهترم ولی نمیخوام پا پس بکشم
شده سینه خیز هم باشه باید برم جلو چون زندگی با این سبک برام دیگه غیرقابل تحمل هستش
دقیقا تو همون نقطه تاریک و پر فشارم
روح بزرگ؟
ماهک میگه ما هممون خداییم
در اون مورد خاص هم سیتای قشنگم خودم هم میتونم هندلش کنم. ولی چیزای دیگه ای برام تو اولویتن و همسر هم درگیر یه سرمایه گذاری هستش و دیدگاه متفاوتی نسبت به من داره
شاید جای منو اون عوض میشد حتما این کار رو میکردم اما خوب من جای اون نیستم
با این حال ممنونم که به فکر منی
همین که اینجا همراهیم میکنی یک دنیا ارزش داره گلم