-
گاهی... لحظه شادی چه کم است...
سهشنبه 23 خرداد 1396 23:05
همیشه بعد از آزمایش ها و دکتر رفتن هایش بهم خبر میداد. وقت سونو داشت و قرار بود جواب سونو مهر تاییدی باشد بر جنسیت تعیین شده طفلک دردانهاش. اما خبری نداد. پیام دادم اما جواب نداد. فردایش دوباره پیام دادم اما باز هم جواب نداد. دو روز بعد در کمال تعجب باز هم پیامم بی جواب ماند و تماس تلفنی ام هم. دلنگران شدم اما معمولا...
-
خدایا آغوشت را باز کن
پنجشنبه 18 خرداد 1396 22:48
بی تابیها و حساسیت احساسی شدید یک زن باردار گاهی چقدر همه چیز را دردناک میکند. اگرچه حالا خوبم اما زمان نوشتنش حالم خرابتر از خراب بود بهم گفتند تا میتونی ناز کن و خودتو لوس کن اما این ناز کردن جایی کاربرد دارد که نازکش داشته باشی. دیدهام آنها که باردار می شوند و بقیه مثل پروانه دورشان میچرخند. اما من آنقدر دورم...
-
روزهای اردیبهشتی در خرداد
پنجشنبه 18 خرداد 1396 13:03
دزدیده شدن وسایل، حسابی افکار مادرک را بهم ریخته بود اما طفلکی از اوقات تلخاش چیزی به کسی نشان نداد. قبلترها چیزهایی را محض اختیاط دور بودنمان و اینکه شاید مهمانی نیاز به آن داشته باشد، نگه میداشتم اما فقط از لباسهای زنانه. به خانه که رسیدیم تازه فهمیدم خوب شد فلان شلوار گشاد همسرک را که مدتها بود برای دور...
-
گریه کن گریه قشنگه
سهشنبه 16 خرداد 1396 13:26
توانم تمام شده بود؛ از شدت خستگی و بیخوابی توان حرکت نداشتم. باید نماز میخواندم اما حتی نمیتوانستم از روی زمین آشپزخانه که از شدت خستگی خودم را رویش ولو کرده بودم بلند شوم. اشکهایم بی اختیار و مثل ابر بهار ریخت و نمیدانستم چرا میریزند. انگار که اعضای بدنم در حال جدا شدن از هم بودند و من دلم میخواست با همان توان...
-
وقتی میای...
جمعه 12 خرداد 1396 02:23
رسما دارم میمیرم از خستگی. از صبح شیشه پاک کردم. گردگیری کردم. جارو زدم. کف کل خونه رو با دستمال تمیز کردم (بخارشورم فیلترش خراب شده) با این شکمم. لباس و ملافه شستم. آشپزی کردم. ولی یک سری خرت و پرت وسط سالن مونده و من دارم هلاک میشم. دسشویی رو هم نشستم. حمام هم باید برم. تازه باید به همسر سحری بدم که این از همش سخت...
-
آش ماسولا با اعمال شاقه
سهشنبه 9 خرداد 1396 10:08
پاکت بزرگ بیسکوییت هیت را گذاشتهام کنار دستم و گیج خواب به حال و هوای خودردرگیری این روزهایم فکر میکنم. بچه اول بودم. آرام(به لحاظ روانی)، خونسرد، اجتماعی، شلوغ، بی دغدغه و به شدت مستقل. هیچ کس را برای انجام کارهای شخصی و درس و مدرسه ام قبول نداشتم. نه که وسواس داشتم؟! نه. فقط اعتماد به نفس به جا و خوبی داشتم. همیشه...
-
حالا من موندم و یک کنج خلوت ... که از سقفش غریبی چکه کرده
پنجشنبه 4 خرداد 1396 12:29
حوصله دوباره گشتن و پیدا کردن یک دکتر برای زایمان را ندارم. اما با تاکید همسرک و مادرک مجبورم به این کار که بساط را جمع کنم و بروم زادگاهم برای پیدا کردن دکتری که ماهاکم را به دنیا بیاورد. یک زمانی تعصب زیادی داشتم که اگر روزی فرزندی داشته باشم حتما در زادگاه من متولد شود اما حالا مهمترین چیز برایم حضور همسرک است تا...
-
گزارشوار
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 12:54
+ بعد از دو هفته پنجشنبه در کمال صحت و سلامت بیدار شدم. شبهایی بود که شدت درد گریه میکردم و دست به دامن دعاهای پدر و مادر میشدم. روزهایی بود که از شدت درد و تهوع نه توان آشپزی داشتم؛ نه هیچ کار دیگری اما با هر سختی که بود خودم را به آشپزی میرساندم. از جا ماندن مهمانی جاری گفتم در حالیکه اگر خیلی هم مشتاق رفتن بودم...
-
مهار "مهم نباش" من
شنبه 23 اردیبهشت 1396 09:58
پنجشنبه هفته قبل وقتی گفتم بریم بیرون و بخاطر خستگیاش انرژی نداشت و یکهو مچاله شدم در خودم از شدت احساس تنهایی که تسخیرم کرده بود!... بعد از یک ساعت باریدن بی اختیار و خیس شدن بالشم، وقتی موقع خواب آمد روی تخت و کنارم دراز کشید و بعد از بی توجهیهاش به حال خراب من در مقابل غم اندوهی که هوار شده بود توی دلم، دست کشید...
-
چرا نمیفهمیم؟
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 12:04
-
می خندی تا دنیا رنگی تازه شود
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 22:41
روز قبل آنقدر کار کرده بودم که از شدت کمردرد فقط دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. بخش قدرت کلام: "بدون اغراق میتوان گفت تمام بیماریها و ناراحتیها به وسطه تخطی و تجاوز از قانون غشق ناشی میشد. من به شما یک حکم ارائه میدهم:(کسی را دوست داشته باش و در بازی زندگی، عشق یا حسن نیت، هر خدعه و نیرنگی را خنثی میکند...
-
پرده بردار و برهنه گو...
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 14:28
با صدای زنگ موبایل همسرک بیدار میشوم و کلمه آمینیوسنتز توی ذهنم تکرار میشود. صدای دلنشین باران تمام فضا را پر کرده. تمام شب کنار رودخانه قدم زده بودم و به آمنیوسنتز فکر کرده بودم. همسرک و نازدانه؛ یا نبودند یا نداشتمشان. پس اگر نداشتمشان آن همه نگرانی کنار رودخانه برای چه بود؟ برخلاف همه روزهای دیگر که با آرامش...
-
یک اتفاق اردیبهشتی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 19:55
همه چیز از همان لحظه ای شروع شد که به مادرک گفتم اینجا یکی از پاتوقهای ما بود و بعد سرک کشیدم تا برای اطمینان اسم رستوران پاتوقمان را ببینم و همان بود که به همسرک گفته بودم. چهارراه ولیعصر، شاهراه مسیرهای همسرک در دوران دانشجوییاش؛ رستوران پاتوقمان، خوابگاه همسرک، خیابان فرعی خوابگاه و لحظههای انتظار، خوابگاهی که...
-
این چند روز مفید و مختصر
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:40
چند روز است که مادرک سرزده آمده است و میخواهد فردا برود و من همانقدر که از آمدنش خوشحال شدم از این رفتن زود هنگام دلخورم. تمام این چند روز به کار کردن و بخشی از خانه تکانی گذشته و من اصلا فرصت سر زدن به اینجا را نداشتم. ممنون از احوالپرسیهایتان. مجال جواب دادن به تک تک نظرات نبود و من با احترامی که برای شما و...
-
cell free DNA
چهارشنبه 30 فروردین 1396 15:52
شروع کرد به نوشتن. در حال دادن شرح حال بودم که پرسید چیز جدیدی برایم داری؟ گفتم: "بله نتایج غربالگری". نتیجه را که دید، هر چه نوشته بود را از دفترچه کند و گفت:" حتما آزمایشگاه بهات گفته که در یکی از سندرمها ریسک متوسط داری؟" با تعجب گفتم:"نه" باید تعریف کنم که روز گرفتن جواب آزمایش تا...
-
به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی
شنبه 26 فروردین 1396 12:59
+ بعد از این همه سال زندگی و حمام کردن؛ درست الان تو این شرایط، دیشب توی حمام خوردم زمین!! خیلی ترسیدیم... کسی میداند چطور میشود از سلامت جنین بعد از چنین اتفاقهایی مطمئن شد؟ + دیروز بعد مدتها به لطف دوستان، یک تفریح دلنشین داشتیم کنار رودخانه پر از خاطره کرج و هنوز روحم پر میکشد 5 دقیقه، فقط 5 دقیقه میتوانستم در...
-
تالار شیشهای
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:11
از کنار تالار شیشهای رد میشوم و یاد روزهایی میافتم که به خاطر همین تالار چقدر عصبانی شدم! چقدر ترسیدم! چقدر استرس به من و همسرک وارد شد. یاد روزی که اشتباه کرده بود و از شدت ناراحتی زنگ زد و گفت "من خیلی کثیفم" و من چقدر دلم سوخته بود که به خاطر یک معامله اشتباه چنین حسی نسبت به خودش دارد. چقدر به خاطرش...
-
تو فقط عشق؛ فقط عشق
جمعه 18 فروردین 1396 14:55
با آرامش خاطری شیرین، از خستگی ولو شدم روی زمین و گوشی به دست میخوانمش که نوشته: "اگر تو رو وارد زندگیم نمی کردم الان خیلی خوشبخت تر و راحت تر بودم...خیلی از سختیها را به امید تقاص تو تحمل نمیکردم. تازه یکی بیاد بگه صبر داشته باش شاید پنجاه سال دیگه خدا سزاشو بده. جوونیم به امید تو تباه شد." منظورش از...
-
هفدهمین روز سال جدید
پنجشنبه 17 فروردین 1396 13:23
احساس می کنم تا همیشه این حال تهوع پایدار می ماند و تا آخر عمر نمی توانم برنامه های آشپزی را ببینم. از مرغ و بوقلمون متنفرم. با آمدن اسم ماهی تمام وجودم یخ می کند. فکر کنم تا همیشه کوفته تبریزی نخورم و چه بخورم چه نخورم حالم بد باشد. امروز عصر دوستمان برای دیدن می آید و من باید تا عصر خانه را مرتب کنم. با تمام انرژی...
-
از فرودگاه
سهشنبه 15 فروردین 1396 16:05
چشم دوختم به فضای باز روبرو ؛ اتوبوسی که به سمت چپ متمایل شده تا مسافرها راحتتر سوار شوند و هواپیمایی که آن دورترها در حال حرکت است و صدای زوزه باد و زمزمه آدمها گوشم را پر کرده. نپرسیدم که پرواز تاخیر دارد یا نه. فقط وقتی مسیول خروج گفت باید منتظر بمانید؛ آمدم نشستم و وصل شدم به اینترنت فرودگاه. به روزهایی که گذشت...
-
حال و هوای این روزها
پنجشنبه 10 فروردین 1396 13:09
روزی چندبار اینجا و وبلاگهای شما را چک میکنم اما با موبایل نه حوصله پست گذاشتن دارم نه تایید نظرات و نه حتی نظر گذاشتن. دوست دارم از تغییرات این روزهایم بنویسم اما انگار فقط در زمانهای تنهایی نوشتنم می آید. خانه پدر همسرک که بودم از شدت دلتنگی، سردی هوا و تهوع، به هر چیزی حساس شده بودم. از همه چیز دلخور بودم در...
-
عشق نو
چهارشنبه 2 فروردین 1396 17:21
روز نو شد و صبح من و تو هم فصل نو شد و حال من و تو هم سال نو شد و عشق من و تو هم پست گذاشتن را با لپ تاپ دوست دارم. چند روز است می آیم و با گوشی اکم، یک چیزهایی دست و پا شکسته می نویسم اما هیچکدام به دلم نمی نشیند و در حد چرکنویس باقی می ماند. اما چاره چیست؟ نزدیک یک هفته است که مهمان مادر و پدر همسرک شدیم و من با این...
-
چرخه زندگی 95
یکشنبه 29 اسفند 1395 19:43
همه حرفها و فکرها در ذهنم تلنبار شده... برخلاف همیشه نه دفتری آورده ام برای نوشتن و نه کتابی برای خواندن. آنقدر بدو بدو کردم تا ساک ببندم که کتاب و دفتر به کل از قلم افتاد. آخر به خاطر بدحالیهای این روزها، آماده شدن برای سفر موکول شد به دقیقه نود و روز آخر. نخندیدها! مطمئنم حال خوب روز آخر، به خاطر آن بود که دست به...
-
احوال این روزها
سهشنبه 24 اسفند 1395 21:13
با همه ذوقی که اطرافیان برای این اتفاق شیرین دارند؛ من هنوز فرصت لذت بردن را پیدا نکرده ام. حال تهوع، معده درد به شدت حالم را دگرگون کرده است. غذا نخورم; ناخوشم. غذا بخورم؛ ناخوشم. حالم از همه غذاهای محبوبم بهم می خورد. از بوی روغن زرد، برنج دودی و زعفران متنفرم. مرغ و گوشت متهوع ترین غذاها شده اند. فقط خدا یاری کرده...
-
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
دوشنبه 23 اسفند 1395 10:08
نیلوفر رویید ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید من به رویا بودم، سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود در رگ هایش ، من بودم که میدویدم هستی اش در من ریشه داشت، همه من بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ دو ساعت تمام خیابانها را پرسه زدم......
-
قصه تازه 5
شنبه 21 اسفند 1395 10:19
بعد از دو ماه و بعد از گذشت دو هفته از بدحالی وحشتناک پدرجان بالاخره برنامههایمان ردیف شد و زمان دیدار رسیده بود. روز بعد از دادن آزمایش با افکاری پر از وحشت، عازم دیار مادری شدیم. جواب آزمایش دوشنبه آماده میشد اما من پنجشنبه برمیگشتم. تمام آن روزها فکرهای وحشتناک را از خودم دور کردم و لذت دنیا را بردم. بعد از ترس...
-
قصه تازه 4
پنجشنبه 19 اسفند 1395 17:34
-
دلخوشیها کم نیست
چهارشنبه 18 اسفند 1395 09:09
+ در زندگی نعمتی از این بالاتر نیست که خسته و کوفته از سفر برگردی و بری سر کلاس و ببینی که دانشجوها نیومدن. + سفر دلچسبی بود. دلیلش کاری بود و اقامتش مهمانی و بخور بخواب + من را ببخشید اگر نگران شدید. خیلی زود ادامه قصه را می نویسم
-
قصه تازه 3
پنجشنبه 12 اسفند 1395 18:26
-
قصه تازه 2
سهشنبه 10 اسفند 1395 14:05