-
این چند روز مفید و مختصر
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:40
چند روز است که مادرک سرزده آمده است و میخواهد فردا برود و من همانقدر که از آمدنش خوشحال شدم از این رفتن زود هنگام دلخورم. تمام این چند روز به کار کردن و بخشی از خانه تکانی گذشته و من اصلا فرصت سر زدن به اینجا را نداشتم. ممنون از احوالپرسیهایتان. مجال جواب دادن به تک تک نظرات نبود و من با احترامی که برای شما و...
-
cell free DNA
چهارشنبه 30 فروردین 1396 15:52
شروع کرد به نوشتن. در حال دادن شرح حال بودم که پرسید چیز جدیدی برایم داری؟ گفتم: "بله نتایج غربالگری". نتیجه را که دید، هر چه نوشته بود را از دفترچه کند و گفت:" حتما آزمایشگاه بهات گفته که در یکی از سندرمها ریسک متوسط داری؟" با تعجب گفتم:"نه" باید تعریف کنم که روز گرفتن جواب آزمایش تا...
-
به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی
شنبه 26 فروردین 1396 12:59
+ بعد از این همه سال زندگی و حمام کردن؛ درست الان تو این شرایط، دیشب توی حمام خوردم زمین!! خیلی ترسیدیم... کسی میداند چطور میشود از سلامت جنین بعد از چنین اتفاقهایی مطمئن شد؟ + دیروز بعد مدتها به لطف دوستان، یک تفریح دلنشین داشتیم کنار رودخانه پر از خاطره کرج و هنوز روحم پر میکشد 5 دقیقه، فقط 5 دقیقه میتوانستم در...
-
تالار شیشهای
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:11
از کنار تالار شیشهای رد میشوم و یاد روزهایی میافتم که به خاطر همین تالار چقدر عصبانی شدم! چقدر ترسیدم! چقدر استرس به من و همسرک وارد شد. یاد روزی که اشتباه کرده بود و از شدت ناراحتی زنگ زد و گفت "من خیلی کثیفم" و من چقدر دلم سوخته بود که به خاطر یک معامله اشتباه چنین حسی نسبت به خودش دارد. چقدر به خاطرش...
-
تو فقط عشق؛ فقط عشق
جمعه 18 فروردین 1396 14:55
با آرامش خاطری شیرین، از خستگی ولو شدم روی زمین و گوشی به دست میخوانمش که نوشته: "اگر تو رو وارد زندگیم نمی کردم الان خیلی خوشبخت تر و راحت تر بودم...خیلی از سختیها را به امید تقاص تو تحمل نمیکردم. تازه یکی بیاد بگه صبر داشته باش شاید پنجاه سال دیگه خدا سزاشو بده. جوونیم به امید تو تباه شد." منظورش از...
-
هفدهمین روز سال جدید
پنجشنبه 17 فروردین 1396 13:23
احساس می کنم تا همیشه این حال تهوع پایدار می ماند و تا آخر عمر نمی توانم برنامه های آشپزی را ببینم. از مرغ و بوقلمون متنفرم. با آمدن اسم ماهی تمام وجودم یخ می کند. فکر کنم تا همیشه کوفته تبریزی نخورم و چه بخورم چه نخورم حالم بد باشد. امروز عصر دوستمان برای دیدن می آید و من باید تا عصر خانه را مرتب کنم. با تمام انرژی...
-
از فرودگاه
سهشنبه 15 فروردین 1396 16:05
چشم دوختم به فضای باز روبرو ؛ اتوبوسی که به سمت چپ متمایل شده تا مسافرها راحتتر سوار شوند و هواپیمایی که آن دورترها در حال حرکت است و صدای زوزه باد و زمزمه آدمها گوشم را پر کرده. نپرسیدم که پرواز تاخیر دارد یا نه. فقط وقتی مسیول خروج گفت باید منتظر بمانید؛ آمدم نشستم و وصل شدم به اینترنت فرودگاه. به روزهایی که گذشت...
-
حال و هوای این روزها
پنجشنبه 10 فروردین 1396 13:09
روزی چندبار اینجا و وبلاگهای شما را چک میکنم اما با موبایل نه حوصله پست گذاشتن دارم نه تایید نظرات و نه حتی نظر گذاشتن. دوست دارم از تغییرات این روزهایم بنویسم اما انگار فقط در زمانهای تنهایی نوشتنم می آید. خانه پدر همسرک که بودم از شدت دلتنگی، سردی هوا و تهوع، به هر چیزی حساس شده بودم. از همه چیز دلخور بودم در...
-
عشق نو
چهارشنبه 2 فروردین 1396 17:21
روز نو شد و صبح من و تو هم فصل نو شد و حال من و تو هم سال نو شد و عشق من و تو هم پست گذاشتن را با لپ تاپ دوست دارم. چند روز است می آیم و با گوشی اکم، یک چیزهایی دست و پا شکسته می نویسم اما هیچکدام به دلم نمی نشیند و در حد چرکنویس باقی می ماند. اما چاره چیست؟ نزدیک یک هفته است که مهمان مادر و پدر همسرک شدیم و من با این...
-
چرخه زندگی 95
یکشنبه 29 اسفند 1395 19:43
همه حرفها و فکرها در ذهنم تلنبار شده... برخلاف همیشه نه دفتری آورده ام برای نوشتن و نه کتابی برای خواندن. آنقدر بدو بدو کردم تا ساک ببندم که کتاب و دفتر به کل از قلم افتاد. آخر به خاطر بدحالیهای این روزها، آماده شدن برای سفر موکول شد به دقیقه نود و روز آخر. نخندیدها! مطمئنم حال خوب روز آخر، به خاطر آن بود که دست به...
-
احوال این روزها
سهشنبه 24 اسفند 1395 21:13
با همه ذوقی که اطرافیان برای این اتفاق شیرین دارند؛ من هنوز فرصت لذت بردن را پیدا نکرده ام. حال تهوع، معده درد به شدت حالم را دگرگون کرده است. غذا نخورم; ناخوشم. غذا بخورم؛ ناخوشم. حالم از همه غذاهای محبوبم بهم می خورد. از بوی روغن زرد، برنج دودی و زعفران متنفرم. مرغ و گوشت متهوع ترین غذاها شده اند. فقط خدا یاری کرده...
-
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
دوشنبه 23 اسفند 1395 10:08
نیلوفر رویید ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید من به رویا بودم، سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود در رگ هایش ، من بودم که میدویدم هستی اش در من ریشه داشت، همه من بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ دو ساعت تمام خیابانها را پرسه زدم......
-
قصه تازه 5
شنبه 21 اسفند 1395 10:19
بعد از دو ماه و بعد از گذشت دو هفته از بدحالی وحشتناک پدرجان بالاخره برنامههایمان ردیف شد و زمان دیدار رسیده بود. روز بعد از دادن آزمایش با افکاری پر از وحشت، عازم دیار مادری شدیم. جواب آزمایش دوشنبه آماده میشد اما من پنجشنبه برمیگشتم. تمام آن روزها فکرهای وحشتناک را از خودم دور کردم و لذت دنیا را بردم. بعد از ترس...
-
قصه تازه 4
پنجشنبه 19 اسفند 1395 17:34
-
دلخوشیها کم نیست
چهارشنبه 18 اسفند 1395 09:09
+ در زندگی نعمتی از این بالاتر نیست که خسته و کوفته از سفر برگردی و بری سر کلاس و ببینی که دانشجوها نیومدن. + سفر دلچسبی بود. دلیلش کاری بود و اقامتش مهمانی و بخور بخواب + من را ببخشید اگر نگران شدید. خیلی زود ادامه قصه را می نویسم
-
قصه تازه 3
پنجشنبه 12 اسفند 1395 18:26
-
قصه تازه 2
سهشنبه 10 اسفند 1395 14:05
-
قصه تازه 1
دوشنبه 9 اسفند 1395 17:10
همه عمر عاشق داشتناش بودم. دلم قنج میرفت از تصور داشتن اش. آنقدر که حتی بارها خوابش را دیدم. عقد که کردم به مرور این احساس تحلیل رفت و بعد از عروسی حتی نیازش را نیز در درونم حس نمیکردم. روزها میگذشت و سیستم من بهم ریخته بود. با خیال خوشِ خوب بودنِ پزشکِ دیار همسرک که بسی خانواده همسر تعریفاش را میکردند؛ یک بار که...
-
زندگی با طعم آرامش
یکشنبه 8 اسفند 1395 11:38
راه من دور است و دیدار تا نوروز مهیا نیست اما صدای پر قدرت و سر حالِ پدرک روح تازه ای به امروزم بخشیده است. این روزها بارها آمده ام که بنویسم؛ از خبرهای خوب، اما حالم آنقدر ناخوش بوده که نخواستم در اثر ناخوشی چیزی از شیرینی حرفهایم کم شود. از همان دیروز هم دلم عجیب امن و آرام بود که خداوند پدرک را صحیح و سلامت به ما...
-
به دعایتان محتاجیم
شنبه 7 اسفند 1395 13:16
ا مروز پدر عزیزتر از جانم عمل میشوند. هنوز در اتاق انتظار کنار اتاق عمل چشم به راه نشسته اند و مثل همیشه من دور از آنها یک گوشه خانه نشسته ام و از ته دلم دعا میخوانم که همه چیز به خیر و سلامتی تمام شود. غـزلواره: + دلم میخواست کنار مادرک بودم و همراهش اما قسمت از خواست دل ما قویتر بوده است + خدا را سپاس بیکران...
-
باور، اعتقاد، اعتماد و اطمینان به شما صبر میدهد
جمعه 29 بهمن 1395 16:58
مدتی است برای حذف انرژیهای منفی و آدمهای منفی؛ همچنین حذف اعمال غیر مفید از زندگی، تمام تلاشم را به کار گرفتهام اما حریف یکی دو مورد نشدم که نشدم. یکی از آنها خواندن یک وبلاگ سرشار از انرژی منفی است. آنطور که از شواهد پیداست خانم حالش از همسرش بهم میخورد اما با تصمیم خودش از همان مردِ به قول خودش چندش، بچه دار...
-
دخترکان تنهای سرزمین من
سهشنبه 26 بهمن 1395 14:17
امروز دلم برای همه دخترکان سرزمینم گرفته است. برای تمام دخترکانی که سالها منتظر ماندند یا حتی تلاش کردند اما پیدا نشد آنکه باید. امروز دلم برای تمام دخترکانی گرفته است که بین امید و ناامیدی در هر لحظه دست و پا میزنند و ته اش خسته و بی رمق یک گوشه دنج زانو به بغل میگیرند و با در آغوش کشیدن تمام تنهاییشان اشک میشوند...
-
قورباغه های زندگیام ...
یکشنبه 17 بهمن 1395 10:09
دارم تغییرات مهمی در نحوه زندگی کردنم ایجاد می کنم. از همیشه مصممتر و با ارادهتر. این بار با همه دفعات فرق دارد. این بار مسئولیتم بسیار سنگینتر شده است. این بار باید تا ابد همه چیز در درونم نهادینه شود. این تغییرات اینقدر برایم مهم هستند که شاید فاصله نوشتن هایم طولانی شود. دارم قورباغه های زندگیام را قورت میدهم...
-
روز یازدهم: آرزوهای خودتان را به واقعیت تبدیل کنید (تکمیل شد)
دوشنبه 11 بهمن 1395 22:31
"تصور به راستی فرشی معجزه آسا است." نورمن وینسنت نویسنده اگر تمرین های شگفت انگیز را مرتب دنبال می کنی؛ با انجام دادن تمرین ها شالوده ای شگفت انگیز در زندگی تان بنا کرده اید. اما امرزو به راستی روزی است هیجان انگیز است زیرا قصد دارید به کارگیری نیروی معجزه آسای سپاس گزاری را درباره ی آرزوها و خواسته های...
-
حاضرید؟
دوشنبه 11 بهمن 1395 14:18
تمرینها را انجام میدهید؟ برای تمرین یازدهم آماده هستید؟ تمرین یازدهم یک تمرین هیجان انگیز است برای رسیدن به آرزوها. آماده باشید تا عصر + تمرینهای شگفت انگیز سپاسگزاری تا روز دهم را در دسته معجزه سپاسگزاری بخوانید.
-
شهدای آتش نشان
دوشنبه 11 بهمن 1395 13:04
امروز با تک تک خانواده هایشان درد کشیدم و باریدم؛ پای تلویزیون. چقدر دردناک و عظیم است این مصیبت. اشکهایم تمام نمیشوند. نمیتوانم کانال را عوض کنم. دوست داشتم در مراسم تشیعشان حاضر باشم. خدایا دل من آرام نمیگیرد؛ دل خانواده هایشان در چه حال است؟! امروز اولین روز ماه جمادی الاول است. زمانی که ماه قمری از روز دوشنبه...
-
قدردانیهای زنانه؛ عکس العملهای مردانه 1
یکشنبه 10 بهمن 1395 10:42
از در آمد تو؛ با یک نایلون پر از انبه. مشغول کاری بودم که حسابی ذهنم را درگیر کرده بود؛ فکر کنم یک غذای سخت میپختم. بعد از باز کردن در، برخلاف همیشه عکس العملی نشان نداده بودم و با عجله خودم را پای گاز رسانده بودم. نیم ساعت بعد که کارم تقریبا تمام شده بود؛ همین که برگشتم و نایلون انبه را روی اپن دیدم؛ گفتم:...
-
روز دهم: انسان های شگفت انگیز که تفاوتی سازنده به وجود می آورند
شنبه 9 بهمن 1395 18:27
"گاهی آتش درونمان خاموش می شود و با جرقه ای از سوی انسانی دیگر دوباره روشن می شود. همه ی ما دلیلی ویژه داریم تا با احساس ژرف قدرشناسانه درباره افرادی بیندیشیم که شعله ی وجودمان را روشن کرده اند." آلبرت شوایتزر پزشک و فیلسوف هر یک از ما در زمان هایی ویژه از زندگی مان؛ درست در آن هنگام که بیش از همه به کمک...
-
کار سختی است!
شنبه 9 بهمن 1395 13:26
قرار بود صبح تمرین دهم را بزارم اما اینقدر گوشیام اذیت کرد که از صبح درگیر بک آپ گرفتنم تا ریستاش کنم.
-
درهم
جمعه 8 بهمن 1395 16:35