-
دلم از این زمانه سیر میشود گاهی
شنبه 11 شهریور 1396 00:35
گاهی دلم میخواد ماه اک تا همیشه تو دلم بمونه تا خسرتش به دل همه بمونه و فقط مال خودم باشه. خصوصا همسر که تازگیها بد منو می پیچونه به هم. انگار که اون به جای من آبستن یک اتفاق بزرگه و هر بار به بهانه ای اشک منو در میاره و تمام وجودم به رعشه میفته از شدت احساس بدبختی که تو وجودم به وجود میاره. حالا می فهمم که چطور ساده...
-
آخرین سفر دو نفره ٢
چهارشنبه 8 شهریور 1396 06:42
فردای آنروز، دخترک که روز قبل با یک کش موی پارچه ای سرخابی استفاده شده به استقبالم آمده بود و گفته بود چون دیر به دیر آنجا می روم برایم هدیه آورده و شب که پسردایی اش کوچک اش، کش را برداشته بود به زور آن را پس گرفته بود و گفته بود بیا غزل کش ات را بگیر؛ آمد و گفت حالا که ماه اک برایم عروسک خریده من هم برایش هدیه آوردم...
-
دخترانه ای برای مادرکم
شنبه 4 شهریور 1396 17:20
-
آخرین سفر دونفره ١
چهارشنبه 1 شهریور 1396 06:51
با غم نداشتن مدیریت در امورخانه داری و دقیقه نود آماده شدن در روز پنجشنبه ساعت ٤ عصر شروع شد اما فقط بیست دقیقه اش. بعد از آن همه لذت بود. حس خانمانه لم دادن روی صندلی کنار راننده که آن راننده یکدانه مرد زندگی ات باشد و وول خوردن یک فرشته آسمانی توی وجودت با شدتی که کل شکمت اینطرف و آنطرف شود و دلت ضعف برود از حضورش،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مرداد 1396 06:32
-
هوای خانه ...
یکشنبه 29 مرداد 1396 14:15
-
ترس آور اما شیرین تا ته دنیا
سهشنبه 24 مرداد 1396 15:25
زنگ زد که آهنگ باس گازا رو دانلود کن که می خواهیم تا خود مقصد گاز بدهیم:). من با همه استرس و دلواپسی و کمردرد، آهنگ درخواستی را به اضافه چند آهنگ مورد علاقه اش دانلود کردم و از ساعت ٨ صبح تا ٤ یک کله کار کردم . ساک بستم. لباس شستم. جمع و جور کردم. فلاسک را با آبجوش پر کردم. حمام رفتم و هر کاری جز مرتب کردن خانه انجام...
-
روزهای سخت مادر شدن
چهارشنبه 18 مرداد 1396 13:48
پشیمانم که چرا همان موقع از دکتر نخواستم توضیح بیشتری در مورد شرایط پیش آمده برایم بدهد که اینقدر دلنگران نشوم و حرفهای دیگران ته دلم را خالی نکند یه بخشی از روز خوبم و از یک زمانی به بعد حسابی میترسم. به خصوص که از روز بعد از دکتر رفتن کمردرد گرفته ام و نمیدانم علتش چیست. قرار بود الان آرایشگاه باشم اما از درد کمر...
-
هوای خانه و دل
سهشنبه 17 مرداد 1396 09:02
در این ایام سخت و شیرین بار شیشه، روانم چنان دستخوش تغییرات هورمونی و جسمی شده است که یارای مدیریت کردنم نیست اینها را که ندید بگیریم، دو روز پیش که به ملاقات پزشک رفته بودم، بعد از شنیدن صدای قلب ماه اک و معاینه شکمم، با همان لحن مهربان و صورت همیشه خندانش گفت ضربان قلبش خوب است. اما وزن بچه کم است و وزن کم احتمال...
-
شوهر آهو خانم
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:28
با عرض معذرت تو روح کتاب شوهر آهو خانم که گند زد به اعصابم و یک ساعت است دارم فحش میدهم و حرص میخورم که مردها چرا اینقدر بی چشم و رو می شوند و گ...ه می زنند به زندگی مشترکشان و تازه حق به جانب می گویند مگر خلاف شرع کرده ام؟ چه کسی این کتاب را توصیه کرد که من را با همه دلواپسی هایم برای ماهک به جای آرام شدن آشفته تر...
-
امروز یک روز تازه است
سهشنبه 10 مرداد 1396 11:39
+ امروز تصمیم داریم یک برنامه مدون برای مرتب سازی و برقراری نظم در خانه ترتیب دهیم. عجز و ناله کافیست. اگر قرار بود با ناله های اینجانب غزل غزلیان خانه منظم شود تا کنون هزاران بار باید این اتفاق رخ میداد که متاسفانه یا خوشبختانه رخ نداده و ما را مصمم کرده که دست به زانو زده و قد علم کنیم در مقابل سگ زنان و گربه رقصان...
-
وقتی مادر و همسر دلت را بشکنند
سهشنبه 10 مرداد 1396 00:22
این اولین بار نیست که در طول دو سال گذشته از شدت عجز اشک می شوم. احتمالا آخرین بار هم نباشد. این احساس عجز یکی از بدترین حسهای دنیاست و شاید هم کمی خندار باشد که در مقابل انجام کارهای به نظر ساده خانه احساس عجز کنی و از آشفتگی خانه جان به لب شوی و با یک جمله مادرک که در مقابل حرفهایت که میگویی به خاطر سردرد و تهوع کل...
-
گاهی چند لحظه حضور! چند کلام!
یکشنبه 8 مرداد 1396 13:45
از وقتی از زادگاه برگشتیم صدای مزخرف کولر همسایه روی اعصاب بنده پاتیناژ میرود. امروز دیگر جانم به لبم رسید و رفتم روی پشت بام که ببینم صدای کدام کولر است. مسلما نفهمیدم کولر کیست اما رفتم در همسایه طبقه اول را زدم اما از صبح کسی جواب نداد. بعد از آن حدس زدم شاید کولر طبقه دوم باشد و درشان را زدم. خانوم که در را باز...
-
...
یکشنبه 8 مرداد 1396 13:05
شاد و سرزنده بود. هر وقت می دیدیش بسلط بگو بخند به راه بود. کلا خانوادگی آدمهای شوخ طبعی بودند. خیلی یهویی درست چند ماه بعد از عقدمان هبر رسید که ریه اش دچار مشکل شده. اولین سیزده به دری که همسرک کنار من بود؛ بر خلاف همه سالهای گذشته اغلب روز را داخل چادر ماند. درگیر عوارض شیمی درمانی بود اما برای روحیه بخشی آورده...
-
زندگی که رنگی شود...
دوشنبه 2 مرداد 1396 13:46
در که باز شد؛ بوی چوب نوی تازه رنگ شده تمام مشامم را پُر کرد. تمام صورتم شد لبخند و گفتم:"مادر به قربونت که بوی وسایلت تمام فضای خانه را پر کرده". ذهنم کشیده شد به اولین روزی که بعد از عروسی، دو نفری وارد خانهمان شدیم و بوی نویی وسایل و رنگ تازه دیوارها تمام مشاممان را پر کرد. همه چیز تازه بود و دست نخورده....
-
هوای دلت که بهاری باشد...
پنجشنبه 29 تیر 1396 10:48
از آنجایی که وقت حرکت، همسرک به دلیل دیر شدن برای رسیدن به جلسه کاری اش تا توانست غر زد و من سکوت کردم و عصبانی و دلخور نشدم از حرفهایش و با آرامش دور زدم تا لپ تاپش که تنها چیزی بود که ازش خواسته بودم خودش آماده کند و آخر هم جا گذاشته بود را بردارد؛ متوجه شدم که حالم بهتر شده. اما دو ساعت در هوای گرم منتظر ماندن داخل...
-
یه وقتهایی هم بدون عنوان
سهشنبه 27 تیر 1396 20:27
-
چرای بزرگ (با رمز قبلی)
دوشنبه 26 تیر 1396 14:03
-
می بینم و نشسته ام
دوشنبه 26 تیر 1396 11:05
هر بار که یک جفت جوراب یا یک لباس یا کفش یا هرچیزی برایش میخریدم، تا یک هفته آن خرید کوچولوی دلبر، روی مبل یا میز ناهار یا هرجایی که میتوانست جلوی چشم من باشد، میماند تا من هر بار از کنارش رد میشوم ببینم و ذوق مرگ شوم و قربان صدقه دخترک نازدانهام بروم که اینقدر خریدهایش قشنگ شده... از طرفی به نظر خودم من یکی از...
-
ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی ... چنان رست ز تلخی هزار گونه ثمر
شنبه 24 تیر 1396 19:18
بعد از آن دعوای وحشتناک مرداد پارسال، که منفی ترین روزهای زندگی مشترکمان زیر یک سقف بود چه برای من چه برای همسرک؛ که با انگشتانی دردناک حس و حالم را تایپ کردم؛ چند روز گذشته و به خصوص صبح امروز با شدتی کمتر منفی ترین حس ها را در سال دوم زندگی مشترکمان تجربه کردم. با این تفاوت که این بار نه دعوایی شده بود و نه اتفاق...
-
چند جمله کوتاه از احوال امروز
شنبه 24 تیر 1396 11:47
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 تیر 1396 11:14
خدایا صدایم را داری؟ تو را به تمام مقدسات قسمت میدهم نجاتم بده حال روحی ام افتضاح است. آنقدر که اگر تنها بودم یک دل سیر گریه میکردم. آنقدر که هی بفضم را فرو میدهم اما باز هم اشکهایم یواشکی میریزند. آنقدر که سه روز است پدر جان و مادرجانم اینجا هستند و من بجای لذت بردن از حضورشان یا نالیدم از همه چیز یا خشمگین بودم و...
-
طاقتم تمام شده
پنجشنبه 22 تیر 1396 01:16
این مدت همه تلاشم را کردم که منفی ها را ننویسم. حس کردم نوشتنشان باعث افزون شدنشان می شود. اما حالا طاقتم تمام شده. باید حرف بزنم + از هفته قبل با سفارش گیرنده تخت و کمد ماه کوچولویمان تماس گرفتم و او با تاکید گفت سر تاریخش تحویل میدهیم و من ساده باور کردم. طفلی مادرک و پدرک که با تاکید تحویل کار این آقا این راه دور...
-
میوزد نغمهات وحشی و شورانگیز
دوشنبه 19 تیر 1396 11:14
هنوز باورم نشده است که تا چند ماه دیگر قرار است تمام زندگیام؟! تمام زندگیمان! زیر و رو شود... هنوز باورم نشده است که من قرار است مادر باشم... هنوز باورم نشده است این تکانهای داخل شکمم مربوط به موجود خارقالعادهای است که با تمام کوچکیاش قادر است کل زندگیمان را کن فیکون کند... هنوز باورم نشده است که قرار است به...
-
دلخوشی های کم نیست... مثلا این خورشید
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:20
با خودم روزهای گذشته را مرور میکردم و اینکه آنقدر روزها سریع میگذرند که بعضی اتفاقها به نظرم خوابی بیش نبوده. به دو هفته پر از جنب و جوشی که قبل از این هفته گذشت... به خریدهای دلچسب و مناسبتها و مهمانیها و گشت و گذارهای بی مثالش... به همه اتفاقهایی که فقط بخشی از آنها در اینجا ثبت شده است... به ماهاک کوچکم که...
-
مهمانداری شیرین
جمعه 9 تیر 1396 16:50
روز قبل استراحت کرده بود و یکشنبه از صبح فقط کمی آبریزش بینی داشتم. احساس رخوت و بیحالی روز قبل را نداشتم و پرانرژی بودم. بعد از ناهار وسوسه خوردن بستنی داخل فریزر هر لحظه بیشتر از قبل شد و نیم ساعت بعد بستنی به دست، با خودم میگفتم من که خوب شدم چرا نخورم؟ بعد از این عیش اعیان، مشغول تی کشیدن کف شدم و وقتی خواستم کمی...
-
فقط می خواهم حرف بزنم
شنبه 3 تیر 1396 13:18
به نظر می رسد که سرماخورده ام و ته دلم خدا خدا میکنم از نوع بسیار سبک باشد چون هم امکان خوردن دارو نیست و هم فرصت زیادی نمانده تا آماده کردن خانه برای پذیرایی از عزیزان همسرک جان. نه که عزیز من نباشند اما چون نسبت خونی شان با همسرک است اینطور خطابشان میکنم. خستگی میهمانی پنجشنبه و کم خوابیهای دو شب گذشته و چند ساعت...
-
زادروزی ماهگونه
چهارشنبه 31 خرداد 1396 12:03
این روزها بیشتر از هر زمان دیگری خوشبختی را حس میکنم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری قدر داشته هایم را می دانم. این روزها بیشتر از هر زمانی دیگری ته دلم احساس سپاس گزاری دارم. این روزها بیشتر از همه سالهای سخت زندگی ام خودم را هول داده ام توی آرامش و در را به ناآرامی ها بسته ام. ناآرامی ها هر از گاهی می آیند و می...
-
وقتی فکر می کنی همه چیز خراب شده
شنبه 27 خرداد 1396 23:17
یکی از بدترین اتفاقاتی که می تواند برای یک خانم خانه دار اتفاق بیفتند این است که بعد از دو ساعت زحمت، درست وقتی فکر میکند تا بیست دقیقه دیگر همه چیز حاضر است! پیتزای مملو از پنیر پیتزایش در بدو ورود به فر وارونه شود و صدای جلز و ولز پنیر و مخلفاتش به گوش برسد و آن وقت اینقدر از این اتفاق ناگوار شوکه شود که بعد از...
-
دلم تنگ میشود
پنجشنبه 25 خرداد 1396 12:24
آخرین امتحانات را گرفتم... آخرین برگهها را تصحیح کردم... آخرین نمرهها را ثبت موقت کردم... و حالا منتظر آخرین اعتراضات به نمرهها در این دوره شیرین رو به پایان زندگیام هستم.... به جرات میتوانم بگویم که این دوران شیرینترین دوران کاری زندگی من بود... دورانی که از همین حالا دلتنگاش هستم... دلتنگ خانم خودم بودن بدون...