-
...
یکشنبه 8 مرداد 1396 13:05
شاد و سرزنده بود. هر وقت می دیدیش بسلط بگو بخند به راه بود. کلا خانوادگی آدمهای شوخ طبعی بودند. خیلی یهویی درست چند ماه بعد از عقدمان هبر رسید که ریه اش دچار مشکل شده. اولین سیزده به دری که همسرک کنار من بود؛ بر خلاف همه سالهای گذشته اغلب روز را داخل چادر ماند. درگیر عوارض شیمی درمانی بود اما برای روحیه بخشی آورده...
-
زندگی که رنگی شود...
دوشنبه 2 مرداد 1396 13:46
در که باز شد؛ بوی چوب نوی تازه رنگ شده تمام مشامم را پُر کرد. تمام صورتم شد لبخند و گفتم:"مادر به قربونت که بوی وسایلت تمام فضای خانه را پر کرده". ذهنم کشیده شد به اولین روزی که بعد از عروسی، دو نفری وارد خانهمان شدیم و بوی نویی وسایل و رنگ تازه دیوارها تمام مشاممان را پر کرد. همه چیز تازه بود و دست نخورده....
-
هوای دلت که بهاری باشد...
پنجشنبه 29 تیر 1396 10:48
از آنجایی که وقت حرکت، همسرک به دلیل دیر شدن برای رسیدن به جلسه کاری اش تا توانست غر زد و من سکوت کردم و عصبانی و دلخور نشدم از حرفهایش و با آرامش دور زدم تا لپ تاپش که تنها چیزی بود که ازش خواسته بودم خودش آماده کند و آخر هم جا گذاشته بود را بردارد؛ متوجه شدم که حالم بهتر شده. اما دو ساعت در هوای گرم منتظر ماندن داخل...
-
یه وقتهایی هم بدون عنوان
سهشنبه 27 تیر 1396 20:27
-
چرای بزرگ (با رمز قبلی)
دوشنبه 26 تیر 1396 14:03
-
می بینم و نشسته ام
دوشنبه 26 تیر 1396 11:05
هر بار که یک جفت جوراب یا یک لباس یا کفش یا هرچیزی برایش میخریدم، تا یک هفته آن خرید کوچولوی دلبر، روی مبل یا میز ناهار یا هرجایی که میتوانست جلوی چشم من باشد، میماند تا من هر بار از کنارش رد میشوم ببینم و ذوق مرگ شوم و قربان صدقه دخترک نازدانهام بروم که اینقدر خریدهایش قشنگ شده... از طرفی به نظر خودم من یکی از...
-
ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی ... چنان رست ز تلخی هزار گونه ثمر
شنبه 24 تیر 1396 19:18
بعد از آن دعوای وحشتناک مرداد پارسال، که منفی ترین روزهای زندگی مشترکمان زیر یک سقف بود چه برای من چه برای همسرک؛ که با انگشتانی دردناک حس و حالم را تایپ کردم؛ چند روز گذشته و به خصوص صبح امروز با شدتی کمتر منفی ترین حس ها را در سال دوم زندگی مشترکمان تجربه کردم. با این تفاوت که این بار نه دعوایی شده بود و نه اتفاق...
-
چند جمله کوتاه از احوال امروز
شنبه 24 تیر 1396 11:47
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 تیر 1396 11:14
خدایا صدایم را داری؟ تو را به تمام مقدسات قسمت میدهم نجاتم بده حال روحی ام افتضاح است. آنقدر که اگر تنها بودم یک دل سیر گریه میکردم. آنقدر که هی بفضم را فرو میدهم اما باز هم اشکهایم یواشکی میریزند. آنقدر که سه روز است پدر جان و مادرجانم اینجا هستند و من بجای لذت بردن از حضورشان یا نالیدم از همه چیز یا خشمگین بودم و...
-
طاقتم تمام شده
پنجشنبه 22 تیر 1396 01:16
این مدت همه تلاشم را کردم که منفی ها را ننویسم. حس کردم نوشتنشان باعث افزون شدنشان می شود. اما حالا طاقتم تمام شده. باید حرف بزنم + از هفته قبل با سفارش گیرنده تخت و کمد ماه کوچولویمان تماس گرفتم و او با تاکید گفت سر تاریخش تحویل میدهیم و من ساده باور کردم. طفلی مادرک و پدرک که با تاکید تحویل کار این آقا این راه دور...
-
میوزد نغمهات وحشی و شورانگیز
دوشنبه 19 تیر 1396 11:14
هنوز باورم نشده است که تا چند ماه دیگر قرار است تمام زندگیام؟! تمام زندگیمان! زیر و رو شود... هنوز باورم نشده است که من قرار است مادر باشم... هنوز باورم نشده است این تکانهای داخل شکمم مربوط به موجود خارقالعادهای است که با تمام کوچکیاش قادر است کل زندگیمان را کن فیکون کند... هنوز باورم نشده است که قرار است به...
-
دلخوشی های کم نیست... مثلا این خورشید
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:20
با خودم روزهای گذشته را مرور میکردم و اینکه آنقدر روزها سریع میگذرند که بعضی اتفاقها به نظرم خوابی بیش نبوده. به دو هفته پر از جنب و جوشی که قبل از این هفته گذشت... به خریدهای دلچسب و مناسبتها و مهمانیها و گشت و گذارهای بی مثالش... به همه اتفاقهایی که فقط بخشی از آنها در اینجا ثبت شده است... به ماهاک کوچکم که...
-
مهمانداری شیرین
جمعه 9 تیر 1396 16:50
روز قبل استراحت کرده بود و یکشنبه از صبح فقط کمی آبریزش بینی داشتم. احساس رخوت و بیحالی روز قبل را نداشتم و پرانرژی بودم. بعد از ناهار وسوسه خوردن بستنی داخل فریزر هر لحظه بیشتر از قبل شد و نیم ساعت بعد بستنی به دست، با خودم میگفتم من که خوب شدم چرا نخورم؟ بعد از این عیش اعیان، مشغول تی کشیدن کف شدم و وقتی خواستم کمی...
-
فقط می خواهم حرف بزنم
شنبه 3 تیر 1396 13:18
به نظر می رسد که سرماخورده ام و ته دلم خدا خدا میکنم از نوع بسیار سبک باشد چون هم امکان خوردن دارو نیست و هم فرصت زیادی نمانده تا آماده کردن خانه برای پذیرایی از عزیزان همسرک جان. نه که عزیز من نباشند اما چون نسبت خونی شان با همسرک است اینطور خطابشان میکنم. خستگی میهمانی پنجشنبه و کم خوابیهای دو شب گذشته و چند ساعت...
-
زادروزی ماهگونه
چهارشنبه 31 خرداد 1396 12:03
این روزها بیشتر از هر زمان دیگری خوشبختی را حس میکنم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری قدر داشته هایم را می دانم. این روزها بیشتر از هر زمانی دیگری ته دلم احساس سپاس گزاری دارم. این روزها بیشتر از همه سالهای سخت زندگی ام خودم را هول داده ام توی آرامش و در را به ناآرامی ها بسته ام. ناآرامی ها هر از گاهی می آیند و می...
-
وقتی فکر می کنی همه چیز خراب شده
شنبه 27 خرداد 1396 23:17
یکی از بدترین اتفاقاتی که می تواند برای یک خانم خانه دار اتفاق بیفتند این است که بعد از دو ساعت زحمت، درست وقتی فکر میکند تا بیست دقیقه دیگر همه چیز حاضر است! پیتزای مملو از پنیر پیتزایش در بدو ورود به فر وارونه شود و صدای جلز و ولز پنیر و مخلفاتش به گوش برسد و آن وقت اینقدر از این اتفاق ناگوار شوکه شود که بعد از...
-
دلم تنگ میشود
پنجشنبه 25 خرداد 1396 12:24
آخرین امتحانات را گرفتم... آخرین برگهها را تصحیح کردم... آخرین نمرهها را ثبت موقت کردم... و حالا منتظر آخرین اعتراضات به نمرهها در این دوره شیرین رو به پایان زندگیام هستم.... به جرات میتوانم بگویم که این دوران شیرینترین دوران کاری زندگی من بود... دورانی که از همین حالا دلتنگاش هستم... دلتنگ خانم خودم بودن بدون...
-
گاهی... لحظه شادی چه کم است...
سهشنبه 23 خرداد 1396 23:05
همیشه بعد از آزمایش ها و دکتر رفتن هایش بهم خبر میداد. وقت سونو داشت و قرار بود جواب سونو مهر تاییدی باشد بر جنسیت تعیین شده طفلک دردانهاش. اما خبری نداد. پیام دادم اما جواب نداد. فردایش دوباره پیام دادم اما باز هم جواب نداد. دو روز بعد در کمال تعجب باز هم پیامم بی جواب ماند و تماس تلفنی ام هم. دلنگران شدم اما معمولا...
-
خدایا آغوشت را باز کن
پنجشنبه 18 خرداد 1396 22:48
بی تابیها و حساسیت احساسی شدید یک زن باردار گاهی چقدر همه چیز را دردناک میکند. اگرچه حالا خوبم اما زمان نوشتنش حالم خرابتر از خراب بود بهم گفتند تا میتونی ناز کن و خودتو لوس کن اما این ناز کردن جایی کاربرد دارد که نازکش داشته باشی. دیدهام آنها که باردار می شوند و بقیه مثل پروانه دورشان میچرخند. اما من آنقدر دورم...
-
روزهای اردیبهشتی در خرداد
پنجشنبه 18 خرداد 1396 13:03
دزدیده شدن وسایل، حسابی افکار مادرک را بهم ریخته بود اما طفلکی از اوقات تلخاش چیزی به کسی نشان نداد. قبلترها چیزهایی را محض اختیاط دور بودنمان و اینکه شاید مهمانی نیاز به آن داشته باشد، نگه میداشتم اما فقط از لباسهای زنانه. به خانه که رسیدیم تازه فهمیدم خوب شد فلان شلوار گشاد همسرک را که مدتها بود برای دور...
-
گریه کن گریه قشنگه
سهشنبه 16 خرداد 1396 13:26
توانم تمام شده بود؛ از شدت خستگی و بیخوابی توان حرکت نداشتم. باید نماز میخواندم اما حتی نمیتوانستم از روی زمین آشپزخانه که از شدت خستگی خودم را رویش ولو کرده بودم بلند شوم. اشکهایم بی اختیار و مثل ابر بهار ریخت و نمیدانستم چرا میریزند. انگار که اعضای بدنم در حال جدا شدن از هم بودند و من دلم میخواست با همان توان...
-
وقتی میای...
جمعه 12 خرداد 1396 02:23
رسما دارم میمیرم از خستگی. از صبح شیشه پاک کردم. گردگیری کردم. جارو زدم. کف کل خونه رو با دستمال تمیز کردم (بخارشورم فیلترش خراب شده) با این شکمم. لباس و ملافه شستم. آشپزی کردم. ولی یک سری خرت و پرت وسط سالن مونده و من دارم هلاک میشم. دسشویی رو هم نشستم. حمام هم باید برم. تازه باید به همسر سحری بدم که این از همش سخت...
-
آش ماسولا با اعمال شاقه
سهشنبه 9 خرداد 1396 10:08
پاکت بزرگ بیسکوییت هیت را گذاشتهام کنار دستم و گیج خواب به حال و هوای خودردرگیری این روزهایم فکر میکنم. بچه اول بودم. آرام(به لحاظ روانی)، خونسرد، اجتماعی، شلوغ، بی دغدغه و به شدت مستقل. هیچ کس را برای انجام کارهای شخصی و درس و مدرسه ام قبول نداشتم. نه که وسواس داشتم؟! نه. فقط اعتماد به نفس به جا و خوبی داشتم. همیشه...
-
حالا من موندم و یک کنج خلوت ... که از سقفش غریبی چکه کرده
پنجشنبه 4 خرداد 1396 12:29
حوصله دوباره گشتن و پیدا کردن یک دکتر برای زایمان را ندارم. اما با تاکید همسرک و مادرک مجبورم به این کار که بساط را جمع کنم و بروم زادگاهم برای پیدا کردن دکتری که ماهاکم را به دنیا بیاورد. یک زمانی تعصب زیادی داشتم که اگر روزی فرزندی داشته باشم حتما در زادگاه من متولد شود اما حالا مهمترین چیز برایم حضور همسرک است تا...
-
گزارشوار
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 12:54
+ بعد از دو هفته پنجشنبه در کمال صحت و سلامت بیدار شدم. شبهایی بود که شدت درد گریه میکردم و دست به دامن دعاهای پدر و مادر میشدم. روزهایی بود که از شدت درد و تهوع نه توان آشپزی داشتم؛ نه هیچ کار دیگری اما با هر سختی که بود خودم را به آشپزی میرساندم. از جا ماندن مهمانی جاری گفتم در حالیکه اگر خیلی هم مشتاق رفتن بودم...
-
مهار "مهم نباش" من
شنبه 23 اردیبهشت 1396 09:58
پنجشنبه هفته قبل وقتی گفتم بریم بیرون و بخاطر خستگیاش انرژی نداشت و یکهو مچاله شدم در خودم از شدت احساس تنهایی که تسخیرم کرده بود!... بعد از یک ساعت باریدن بی اختیار و خیس شدن بالشم، وقتی موقع خواب آمد روی تخت و کنارم دراز کشید و بعد از بی توجهیهاش به حال خراب من در مقابل غم اندوهی که هوار شده بود توی دلم، دست کشید...
-
چرا نمیفهمیم؟
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 12:04
-
می خندی تا دنیا رنگی تازه شود
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 22:41
روز قبل آنقدر کار کرده بودم که از شدت کمردرد فقط دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. بخش قدرت کلام: "بدون اغراق میتوان گفت تمام بیماریها و ناراحتیها به وسطه تخطی و تجاوز از قانون غشق ناشی میشد. من به شما یک حکم ارائه میدهم:(کسی را دوست داشته باش و در بازی زندگی، عشق یا حسن نیت، هر خدعه و نیرنگی را خنثی میکند...
-
پرده بردار و برهنه گو...
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 14:28
با صدای زنگ موبایل همسرک بیدار میشوم و کلمه آمینیوسنتز توی ذهنم تکرار میشود. صدای دلنشین باران تمام فضا را پر کرده. تمام شب کنار رودخانه قدم زده بودم و به آمنیوسنتز فکر کرده بودم. همسرک و نازدانه؛ یا نبودند یا نداشتمشان. پس اگر نداشتمشان آن همه نگرانی کنار رودخانه برای چه بود؟ برخلاف همه روزهای دیگر که با آرامش...
-
یک اتفاق اردیبهشتی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 19:55
همه چیز از همان لحظه ای شروع شد که به مادرک گفتم اینجا یکی از پاتوقهای ما بود و بعد سرک کشیدم تا برای اطمینان اسم رستوران پاتوقمان را ببینم و همان بود که به همسرک گفته بودم. چهارراه ولیعصر، شاهراه مسیرهای همسرک در دوران دانشجوییاش؛ رستوران پاتوقمان، خوابگاه همسرک، خیابان فرعی خوابگاه و لحظههای انتظار، خوابگاهی که...