-
مادر دردانه
دوشنبه 27 فروردین 1397 01:44
گله کردن را دوست ندارم اما امشب دلم خیلی پر است. اگر حرف بزنم قطعا فردا خالی ام از انرژی های منفی. تمام امشب حرف زن کویر در سرم بانگ می زد: "ده سال بعد کسی در خاطرش نیست که خانه تو کثیف بوده اما تو دلت می سوزد که زمان کمی را با فرزندت گذراندی به خاطر تمیز کردن خانه" و دائم با خودم می گویم: " ده سال دیگر...
-
فرش همیشه زیر کاور
یکشنبه 26 فروردین 1397 20:45
از بعد از نماز با خواندن چند پست از یک فامیل دور که در اینستا خواسته بود من را فالو کند حال خوشم به فنا رفت. بعد از بیدارشدن بخاطر کم خوابی و همچنین حس های بد صبح پر از رخوت بودم. ماه اک که خوابید خوابیدم و از ٢ بعد از ظهر روزم شروع شد. تند تند انرژی های منفی خانه را جمع کردم. لباسهای ماه اک را شستم. سینک را هم. نبودن...
-
دو روز معمولی اما پر از آرامش و عشق
یکشنبه 26 فروردین 1397 18:05
مادر همسر می پرسد بیرون رفتید؟ همسر هم بهانه می آورد که وقت نداشتیم. نمی دانند که تصادف کرده ایم و ماشین به فنا رفته. به تارگی کارهای بیمه حل شده و ماشین تشریف فرما شده اند تعمیرگاه. گویا دو سه هفته ای هم طول می کشد. از طرفی رفتن و آوردنش هم داستانی است. همسر می گوید بگو خانواده ات ماشین را بیاورند و چند روزی هم...
-
بهاری که خیلی هم بهاری ام نمی کند
پنجشنبه 23 فروردین 1397 06:18
چشم که باز می کنم فضا پُر است از صدای زیبای گنجشککان که روزی عاشق اش بودم و سرشارم می کرد از زندگی. صدایی که پر است از شور زندگی، عشق، سرزندگی، آرامش، خبرهای خوب و طراوت. اما با شنیدن صدای زیبایشان، تقریبا هیچکدام از این حس ها را ندارم. علیرغم اینکه عاشق بهار بودم، بخشی از بدترین روزهای زندگی ام را در همین حال و هوای...
-
گزنده
دوشنبه 20 فروردین 1397 15:17
همسر یک انسان منظم، دل کوچک با پشتکار زیاد و بسیار مهربان است. در کنار اینها یک سری قوانین از پیش نوشته شده غیر قابل تغییر و بدون انعطاف دارد که عرف را برایش تعریف می کننز و گاهی چنان از آنها دفاع می کند گویی که وحی منزل است. از طرفی در اموراتی که به خوبی پیش نرفته یا نادرست انجام شده که البته گاهی درست و نادرست روال...
-
زنده باد خودِ بهاری ام
شنبه 18 فروردین 1397 16:41
تن ظریف و کوچکش را آرام روی تخت اش می گذارم. پتوی صورتیِ هدیه مادرجانش را تا گردن اش می کشم و از اتاق خارج می شوم. در اندیشه خوردن چیزی هستم که در این آرامش تک نفره در هوای بهاری باران زده، روی تخت مان که با عشق مرتب اش کردم؛ حالم را بِه کند. بستنی؟! بعد از ناهار؟! نه. یک نوشیدنی گرم دلچسب تر و سرحال کننده تر از هر...
-
یاشاسین
شنبه 18 فروردین 1397 00:53
تصادف پَر ماشین پَر تعطیلات پَر واکسن ماه اک پَر حال بد پَر استرس پَر خوشبختی هست آرامش هست زندگی هست تغییر هست انگیزه هست و عشق... زنده باد خودم زنده باد ما زنده باد شما زنده باد همه مان زنده باد زندگی ****** بعد از دو سال و نیم امروز به افتخار ماه اک و جدا کردن جای خواب اش از روی تخت ما به زمین؛ دکوراسیون اتاقمان را...
-
آخر تعطیلات
پنجشنبه 16 فروردین 1397 18:18
با صدای تیز کشیده شدن ترمز، به سمت عقب برگشتم و صدای محکم تق برخورد دو ماشین و پرت شدن به جلو. مادر ماه اک که به گریه افتاده بود را با دراز کردن دستهایم در آغوشم گذاشت. ماه اک به بغل پیاده شدم و با دیدن وضع ماشین، تا به خودم بیایم؛ دیدم بچه به بغل دارم وسط خیابان جیغ می زنم و با مشت گره شده، دستم را سمت پسر جوانی که...
-
نوروز آمد؛ بهار خوش آمد
جمعه 3 فروردین 1397 12:42
اگر بگویم این روزها در گوشه ای از بهشت سکنی گزیده ام؛ پُر بی راه نگفته ام. ماه اک تجسم که نه! خودِ بهشت است. زلال چشمان خاکستریِ پر از شور زندگی اش، حریر نگاه پاک، کنجکاو و پر از مهرش، تن نحیف و بلورین اش، دستهای ظریف و کوچکِ تپل اش، پاهای عروسکیِ نرم اش که با انگشتهایش مروارید باران شده اند. لبهای جمع و جور و خندانش...
-
چهارشنبه سوری
چهارشنبه 23 اسفند 1396 11:06
از ترس مثل جوجه بی پناهی که خودش را زیر پر و بال مادرش پنهان کرده است؛ خودم را مچاله کرده ام در آغوش همسرجان. همانطور که صورتم را توی گردن همسرجان فرو کرده ام با بفض ناشی از وحشت می گویم: "اگر همدیگر را نمی خواهند چرا با هم زندگی می کنند؟". صدای نعره های مردک و وحشی گری هایش که گویی چیزی را به زمین می کوبد و...
-
مهربانترینم
سهشنبه 15 اسفند 1396 20:47
هوا ابر است و رو به تاریکی. ماه اک تازه شیر خورده و به خواب رفته. قصد جمع کردن لباس هایی را می کنم که از کمد بیرون ریختم برای جدا کردن و بیرون دادن از خانه یا مرتب کردن که یاد خودم می افتم. اول باید زمانی برای خودم باشم. زیر کتری را روشن می کنم. ویفر مورد علاقه ام را بر میدارم. لیوان را از آب جوش پر می کنم و گوشی به...
-
به دنبال چاره
سهشنبه 15 اسفند 1396 11:25
ماه اک را روی تشک ضد غلت اش روی تخت می گذارم. پتویش را روی تن اش می کشم و از اتاق خارج می شوم. شب از نیمه گذشته است و نزدیک یک است. وارد آشپزخانه می شوم و ته مانده شام، پنیر تازه خریده شده، میوه ها و سبزی های شسته را داخل یخچال جا می دهم. همچین بفهمی نفهمی هم گرسنه ام است اما حوصله غذا خوردن ندارم. گیج خوابم. تک خیار...
-
پایان باز
دوشنبه 14 اسفند 1396 16:20
دکتر بابایی زاد صحبت می کند و من زندگی ام را جستجو می کنم برای یافتن پایان های باز. با مرور سطحی می گویم شکر خدا پایان باز ندارم. اما هر دو را دارم؛ رانه "کامل بودن" و " دیگران را راضی نگه دار"!!! این دو در کنار هم روند پیش نویسی پایان باز را به جریان می اندازند. بابایی زاد بیشتر توضیح می دهد و من...
-
تحقق یک رویا
یکشنبه 13 اسفند 1396 15:39
سرم را که بالا می آورم قرص قمری را روبرویم روی زمین می بینم که بالای سرش سمت من است. قرص قمری با چشم های خاکستری که تازگیها ته رنگ عسلی اش بیشتر شده و رنگ بلور تن اش چشم نوازترین رنگی است که در زندگی ام دیده ام. همیشه در خیالات همسرم مردی بود بلوند با چشمهای روشن. درست به همین دلیل در ایام جاهلیت عاشق تارکان بودم و...
-
غ زل فعال نیمه شب
سهشنبه 8 اسفند 1396 02:19
از اون جایی که تا یادم می آد آدم شب نبوده ام و بعد از شک دکتر ماه اک به پاهایش با هر چیز کوچک و بزرگی لبریز استرس می شوم و یک اضطراب بی دلیل درونم دایمی شده و نیز دلواپس خانه تکانی هستم؛ تا حالا بیدار بودم و بزرگترین کمدم را تقریبا خالی کردم تا فردا بسابم و خانه تکانی اش کنم. یک نایلون بزرگ هم لباس جمع کرده ام که بدهم...
-
صبح باران زده
دوشنبه 7 اسفند 1396 10:34
صدای ریز و دلنشین باران فضای نیمه تاریک و ساکت خانه را پر کرده بود اما دل من لبریز اضطراب بود. همسر که می دانست از خیس شدن خوشم نمی آید گفت اگر رفتن در این باران برایت سخت است بگذار برای وقتی دیگر. گفتم با بچه نمیتوانم چتر بردارم و بیشتر نگران خیس شدن ماه اک هستم. پرده را کنار زدم . پنجره را کمی باز کردم. از لای پنجره...
-
دلنگرانی مادرانه
شنبه 5 اسفند 1396 00:14
مثل خیلی های دیگر از ماه اک خوشش آمده بود. با لبخند لپ ماه اک را به آرامی نیشگون گرفت و گفت همه تو را دوست دارند و با اشاره ای به پیش بند ماه اک ادامه داد؛ نیازی نیست که بنویسی Love me. ماه اک برایش لبخند زد و او گفت مامان بابا بروند دختر پیش من می ماند. وقتی پاهای ماه اک را در دلش جمع کرد و پاهای جمع شده اش را به...
-
این روزهای اینترنت لِس
چهارشنبه 25 بهمن 1396 00:12
روزها دلم پر می کشد برای نوشتن اما یک از خدا بی خبری اینترنتمان را دزدیده.برای زایمان دو ماه نبودم. با این حال سه ماه زودتر از موعد یک ساله آن همه حجم دیتا دود شد رفت هوا. دوباره ١٣ گیگ شارژ کردیم و آن هم به سرنوشت حجم های قبلی دچار شد و همین شد که این روزها در بی اینترنتی روزها را شب می کنیم. مانده ام مردم چه چیز...
-
روزنوشت برفی2
یکشنبه 15 بهمن 1396 02:15
شبها باید راه بروم تا ماه اک آرام بگیرد و شیر بخورد. کوچکم را شیر می دهم و شعر مورچه را می خوانم. با تکرار "خوب بشه پات الهی" می زند زیر خنده. هنوز درست نمیتواند بلند بخندد. این بار از آن معدود زمان هایی است که بلند می خندد و من دوباره از خوشحالی بغض می شوم . هم میخندم هم گریه می کنم و دلم می خواهد هر چه...
-
روزنوشت برفی
چهارشنبه 11 بهمن 1396 11:35
نگاهم می افتد سمت پنجره. برف ریزی در حال باریدن است. ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر است. مبلها را در حین جارو زدن جابجا کرده ام و نامرتب شده اند. جارو برقی وسط سالن مانده و توان جمع کردنش نیست. تصمیم میگیرم در این سکوت خانه به مناسبت این که بعد از یک هفته بالاخره موفق شدم جارو بزنم؛ خودم را به یک قهوه گرم مهمان کنم. ماگ سپید...
-
ماه بی حوصله من
یکشنبه 1 بهمن 1396 14:06
در خانه که باز شد، بوی زعفران و شیرین زرشک پلو مشامم را پر کرد. ماه اک از صبح ناآرام بود و من هیچ فرصتی نداشتم به خودم برسم. حتی ناهار نداشتم و بی نهایت گرسنه ام بود. خانم همسایه گفت بفرمایید ناهار! و چقدر دلم میخواست خانم همسایه یکی از نزدیکانمان بود و من با خنده می گفتم آخ جون ناهار و برایش می گفتم چقدر گرسنه ام و...
-
غربت، دوری و یک دوست با معرفت
پنجشنبه 28 دی 1396 17:01
با قشنگترین حس های دنیا و رویاهایی شیرین از خوشحالیِ عملکردم ( در اقدامی کمرسابقه موفق شدم سالن و آشپزخانه و اتاق ماه اک و البته سرویس بهداشتی را در چند ساعت و تا قبل از رسیدن مهمانم مرتب و تمیز کنم. ) در روز قبل (دوشنبه) از خواب بیدار شده بودم و روزم را شروع کرده بودم. بیشتر از سه هفته از گرفتن تست پاپ اسمیرِ بعد از...
-
من، خودم و احساسم
یکشنبه 24 دی 1396 15:15
جمعه ساعت ١٠ شب: صدای آواز دلنشین ماه اک که روی تشک بازی مشغول است فضای خانه را پر کرده است. ساعت ده شب است و به شدت آرزوی خواب دارم اما ماه اک قبل از ١٢:٣٠ نمی خوابد. خدا را شکر می کنم که بزرگتر شده و شبها کمی آزادترم. اگرچه به شدت دلتنگ اولین روزهای تولدش هستم. از بعد چهل روزگی تا قبل از سه ماهگی (درست از زمانی که...
-
در عمق وجودم
سهشنبه 19 دی 1396 14:20
یادداشت زن کویر را می خواندم و تحسین اش می کردم. متن که تمام شد؛ غم عمیقی روی دلم سایه انداخت. غمی که سالهاست با خودم حمل اش میکنم اما معمولا هولش می دهم ته ذهنم و به روی خودم نمی آورم که هست. به گفته همسر من زن موفقی هستم که شرکت فلانِ تهران که همسر را با آن رزرمه قوی اش دعوت به مصاحبه نکرد؛ مرا دعوت به همکاری کرد و...
-
آرزوی کوچک این روزها
شنبه 16 دی 1396 22:10
دلم یک ساعت ذهن آزاد و وقت آزاد میخواهد تا دو کلام اختلاط کنم اینجا یکشنبه نوشت: الان ١٣:٣٢ است و ماهک بین مرتب کردن کمد روی تشک بازی داخل اتاقش به خواب رفته و ظاهرن فرصتی برای نوشتن بدست آمده اما آنقدر احساس خستگی و خوابالودگی دارم که مغزم کرکره را کشید پایین مبادا چشم تو چشم شویم و توی رودروایسی بماند. یک صدایی هم...
-
به وقت زندگی
دوشنبه 4 دی 1396 23:52
سردرد و تهوع وحشتناک تمام شده همسر و کوچکمان مرا بین نفسهایشان جا داده اند به راست که می خوابم همسر را نمی بینم و به چپ ماه اک را ناگزیر به پشت می خوابم که در خیالم نه همسر ناراحت شود؛ نه ماه اک بین خودمان باشد در این وضعیت دیدن هر دویشان خیالم را راحت می کند از گوشه چشم ماه اک و همسرک را یک جا می بینم و پرت می شوم به...
-
از هر دری سخنی
چهارشنبه 29 آذر 1396 15:37
+ از آنجایی که طی چهار سال و نیم به دلیل کمبود منابع سمعی بصری ترکی آذربایجانی موفق به آموختن زبان مادری همسر نشدیم؛ به ترکی استامبولی روی آوردیم. باشد که فرجی حاصل شود در آموختن آن نامبرده دور از دسترس. در این راستا عاشق کلمه سوکوشوم ( ) و جمله "هر شی بید ده" گشته ایم و راه میرویم و تکرار می کنیم + خانم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذر 1396 00:09
بیشتر از پانزده سال بود که مستقیم مخاطب صحبتهای هم نبودیم. درست از همان زمان که آن خانم عمه نما (بلا نسبت شما) امر کردند که دیگر باید ازش حجاب بگیرم و دیگر باید سر و سنگین باشم. حالا بعد از این همه سال و بعد از ده سال که پس از فوت مادرش پیله تنهایی و غم را درید! به مناسبت اینکه دستانش را در دستان دختری مهربان حلقه...
-
یک شب تلخ
سهشنبه 14 آذر 1396 22:33
به اندازه یک دنیا از همسر دلگیر و دلخور هستم. حالم خیلی بد است. حال ماه ام زیاد خوب نیست. زیاد گریه کرده ام. خسته ام هم از لحاظ روحی هم جسمی. فقط وقتی ماهک به قلبم می چسبد کمى بهترم اما این چیزی از دلخوری من از همسر حق به جانب کم نمی کند چقدر نیاز دارم با کسی حرف بزنم و او نگفته مرا بفهمد
-
کوچک اما بزرگ
سهشنبه 14 آذر 1396 00:34
خیلی خوب فهمیده بود که ناخوشم و همچین بفهمی نفهمی اخلاقم هم سگی شده. بعد از خوردن قرص و کمی نبات و نیم ساعت دراز کشیدن کمى بهتر شدم اما تلاشم برای شیرخوردنش بی فایده بود. جوری گریه می کرد که صورتش قرمز متمایل به سیاه می شد و دلم ریش می شد و ته دلم می ترسید از لیسه رفتنش. دست از تلاش برداشتم و محکم در آغوش گرفتمش....