-
تحقق یک رویا
یکشنبه 13 اسفند 1396 15:39
سرم را که بالا می آورم قرص قمری را روبرویم روی زمین می بینم که بالای سرش سمت من است. قرص قمری با چشم های خاکستری که تازگیها ته رنگ عسلی اش بیشتر شده و رنگ بلور تن اش چشم نوازترین رنگی است که در زندگی ام دیده ام. همیشه در خیالات همسرم مردی بود بلوند با چشمهای روشن. درست به همین دلیل در ایام جاهلیت عاشق تارکان بودم و...
-
غ زل فعال نیمه شب
سهشنبه 8 اسفند 1396 02:19
از اون جایی که تا یادم می آد آدم شب نبوده ام و بعد از شک دکتر ماه اک به پاهایش با هر چیز کوچک و بزرگی لبریز استرس می شوم و یک اضطراب بی دلیل درونم دایمی شده و نیز دلواپس خانه تکانی هستم؛ تا حالا بیدار بودم و بزرگترین کمدم را تقریبا خالی کردم تا فردا بسابم و خانه تکانی اش کنم. یک نایلون بزرگ هم لباس جمع کرده ام که بدهم...
-
صبح باران زده
دوشنبه 7 اسفند 1396 10:34
صدای ریز و دلنشین باران فضای نیمه تاریک و ساکت خانه را پر کرده بود اما دل من لبریز اضطراب بود. همسر که می دانست از خیس شدن خوشم نمی آید گفت اگر رفتن در این باران برایت سخت است بگذار برای وقتی دیگر. گفتم با بچه نمیتوانم چتر بردارم و بیشتر نگران خیس شدن ماه اک هستم. پرده را کنار زدم . پنجره را کمی باز کردم. از لای پنجره...
-
دلنگرانی مادرانه
شنبه 5 اسفند 1396 00:14
مثل خیلی های دیگر از ماه اک خوشش آمده بود. با لبخند لپ ماه اک را به آرامی نیشگون گرفت و گفت همه تو را دوست دارند و با اشاره ای به پیش بند ماه اک ادامه داد؛ نیازی نیست که بنویسی Love me. ماه اک برایش لبخند زد و او گفت مامان بابا بروند دختر پیش من می ماند. وقتی پاهای ماه اک را در دلش جمع کرد و پاهای جمع شده اش را به...
-
این روزهای اینترنت لِس
چهارشنبه 25 بهمن 1396 00:12
روزها دلم پر می کشد برای نوشتن اما یک از خدا بی خبری اینترنتمان را دزدیده.برای زایمان دو ماه نبودم. با این حال سه ماه زودتر از موعد یک ساله آن همه حجم دیتا دود شد رفت هوا. دوباره ١٣ گیگ شارژ کردیم و آن هم به سرنوشت حجم های قبلی دچار شد و همین شد که این روزها در بی اینترنتی روزها را شب می کنیم. مانده ام مردم چه چیز...
-
روزنوشت برفی2
یکشنبه 15 بهمن 1396 02:15
شبها باید راه بروم تا ماه اک آرام بگیرد و شیر بخورد. کوچکم را شیر می دهم و شعر مورچه را می خوانم. با تکرار "خوب بشه پات الهی" می زند زیر خنده. هنوز درست نمیتواند بلند بخندد. این بار از آن معدود زمان هایی است که بلند می خندد و من دوباره از خوشحالی بغض می شوم . هم میخندم هم گریه می کنم و دلم می خواهد هر چه...
-
روزنوشت برفی
چهارشنبه 11 بهمن 1396 11:35
نگاهم می افتد سمت پنجره. برف ریزی در حال باریدن است. ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر است. مبلها را در حین جارو زدن جابجا کرده ام و نامرتب شده اند. جارو برقی وسط سالن مانده و توان جمع کردنش نیست. تصمیم میگیرم در این سکوت خانه به مناسبت این که بعد از یک هفته بالاخره موفق شدم جارو بزنم؛ خودم را به یک قهوه گرم مهمان کنم. ماگ سپید...
-
ماه بی حوصله من
یکشنبه 1 بهمن 1396 14:06
در خانه که باز شد، بوی زعفران و شیرین زرشک پلو مشامم را پر کرد. ماه اک از صبح ناآرام بود و من هیچ فرصتی نداشتم به خودم برسم. حتی ناهار نداشتم و بی نهایت گرسنه ام بود. خانم همسایه گفت بفرمایید ناهار! و چقدر دلم میخواست خانم همسایه یکی از نزدیکانمان بود و من با خنده می گفتم آخ جون ناهار و برایش می گفتم چقدر گرسنه ام و...
-
غربت، دوری و یک دوست با معرفت
پنجشنبه 28 دی 1396 17:01
با قشنگترین حس های دنیا و رویاهایی شیرین از خوشحالیِ عملکردم ( در اقدامی کمرسابقه موفق شدم سالن و آشپزخانه و اتاق ماه اک و البته سرویس بهداشتی را در چند ساعت و تا قبل از رسیدن مهمانم مرتب و تمیز کنم. ) در روز قبل (دوشنبه) از خواب بیدار شده بودم و روزم را شروع کرده بودم. بیشتر از سه هفته از گرفتن تست پاپ اسمیرِ بعد از...
-
من، خودم و احساسم
یکشنبه 24 دی 1396 15:15
جمعه ساعت ١٠ شب: صدای آواز دلنشین ماه اک که روی تشک بازی مشغول است فضای خانه را پر کرده است. ساعت ده شب است و به شدت آرزوی خواب دارم اما ماه اک قبل از ١٢:٣٠ نمی خوابد. خدا را شکر می کنم که بزرگتر شده و شبها کمی آزادترم. اگرچه به شدت دلتنگ اولین روزهای تولدش هستم. از بعد چهل روزگی تا قبل از سه ماهگی (درست از زمانی که...
-
در عمق وجودم
سهشنبه 19 دی 1396 14:20
یادداشت زن کویر را می خواندم و تحسین اش می کردم. متن که تمام شد؛ غم عمیقی روی دلم سایه انداخت. غمی که سالهاست با خودم حمل اش میکنم اما معمولا هولش می دهم ته ذهنم و به روی خودم نمی آورم که هست. به گفته همسر من زن موفقی هستم که شرکت فلانِ تهران که همسر را با آن رزرمه قوی اش دعوت به مصاحبه نکرد؛ مرا دعوت به همکاری کرد و...
-
آرزوی کوچک این روزها
شنبه 16 دی 1396 22:10
دلم یک ساعت ذهن آزاد و وقت آزاد میخواهد تا دو کلام اختلاط کنم اینجا یکشنبه نوشت: الان ١٣:٣٢ است و ماهک بین مرتب کردن کمد روی تشک بازی داخل اتاقش به خواب رفته و ظاهرن فرصتی برای نوشتن بدست آمده اما آنقدر احساس خستگی و خوابالودگی دارم که مغزم کرکره را کشید پایین مبادا چشم تو چشم شویم و توی رودروایسی بماند. یک صدایی هم...
-
به وقت زندگی
دوشنبه 4 دی 1396 23:52
سردرد و تهوع وحشتناک تمام شده همسر و کوچکمان مرا بین نفسهایشان جا داده اند به راست که می خوابم همسر را نمی بینم و به چپ ماه اک را ناگزیر به پشت می خوابم که در خیالم نه همسر ناراحت شود؛ نه ماه اک بین خودمان باشد در این وضعیت دیدن هر دویشان خیالم را راحت می کند از گوشه چشم ماه اک و همسرک را یک جا می بینم و پرت می شوم به...
-
از هر دری سخنی
چهارشنبه 29 آذر 1396 15:37
+ از آنجایی که طی چهار سال و نیم به دلیل کمبود منابع سمعی بصری ترکی آذربایجانی موفق به آموختن زبان مادری همسر نشدیم؛ به ترکی استامبولی روی آوردیم. باشد که فرجی حاصل شود در آموختن آن نامبرده دور از دسترس. در این راستا عاشق کلمه سوکوشوم ( ) و جمله "هر شی بید ده" گشته ایم و راه میرویم و تکرار می کنیم + خانم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذر 1396 00:09
بیشتر از پانزده سال بود که مستقیم مخاطب صحبتهای هم نبودیم. درست از همان زمان که آن خانم عمه نما (بلا نسبت شما) امر کردند که دیگر باید ازش حجاب بگیرم و دیگر باید سر و سنگین باشم. حالا بعد از این همه سال و بعد از ده سال که پس از فوت مادرش پیله تنهایی و غم را درید! به مناسبت اینکه دستانش را در دستان دختری مهربان حلقه...
-
یک شب تلخ
سهشنبه 14 آذر 1396 22:33
به اندازه یک دنیا از همسر دلگیر و دلخور هستم. حالم خیلی بد است. حال ماه ام زیاد خوب نیست. زیاد گریه کرده ام. خسته ام هم از لحاظ روحی هم جسمی. فقط وقتی ماهک به قلبم می چسبد کمى بهترم اما این چیزی از دلخوری من از همسر حق به جانب کم نمی کند چقدر نیاز دارم با کسی حرف بزنم و او نگفته مرا بفهمد
-
کوچک اما بزرگ
سهشنبه 14 آذر 1396 00:34
خیلی خوب فهمیده بود که ناخوشم و همچین بفهمی نفهمی اخلاقم هم سگی شده. بعد از خوردن قرص و کمی نبات و نیم ساعت دراز کشیدن کمى بهتر شدم اما تلاشم برای شیرخوردنش بی فایده بود. جوری گریه می کرد که صورتش قرمز متمایل به سیاه می شد و دلم ریش می شد و ته دلم می ترسید از لیسه رفتنش. دست از تلاش برداشتم و محکم در آغوش گرفتمش....
-
افسردگی پس از زایمان؟
چهارشنبه 8 آذر 1396 17:48
این را خوب مى دانم که اولویت هاى زندگى ام جابجا شده اند و رسیدگى به ماه کوچکمان وظیفه اصلی این روزهایم است اما این احساسات تهوع آور که نمى شناسمشان شده اند وصله ناجوراین روزها. جایى خواندم افسردگى پس از زایمان یک تا دو ماه پس از زایمان شروع می شود. اینکه کمبود ویتامین، خستگى بی از حد، کم خوابی و ورزش نکردن تشدیدش...
-
هر که با مرغ هوا دوست شود...
شنبه 4 آذر 1396 14:42
با رفتن همسرجان، ماه اک را که تازه شیر خورده روى قسمت سمت راست بالشم مى خوابانم تا طبق مطالعات روانشناسى که داشته ام، ماه اک بوی ام را استشمام کند و راحت تر بخوابد و بعدترها که بزرگ شد اعتماد به نفس بالایى داشته باشد. سرم را روى بالش درست کنار سر ماه اک مى گذارم و مثل بچه ها که سرشان را توى گردن مادر فرو مى برند؛...
-
به خانه برمیگردیم
دوشنبه 29 آبان 1396 14:18
براى اولین بار در زندگى براى خودِ تنهایم چایى دم کردم. دلم سوهان مى خواهد اما وسایل سفر جلوى در کمد را گرفته اند. چشمم به چند گزى مى افتد که تغذیه راهمان بود. چایى را با همان گزهاى خوشمزه مى نوشم و کل خانه را با نگاهم چرخ مى زنم. میز ناهار چقدر شیک شده است با گذاشتن شمعدانهاى کادوى تولد ماه اک در کنار آن کشکول همرنگ و...
-
بودن و نفهمیدن
جمعه 26 آبان 1396 11:04
+ فرمان را تا آخر به سمت چپ چرخاندم اما معادلاتم اشتباه از آب درآمد. فرمان را زیاد چرخانده بودم و در ماشین به اندازه یک بند انگشت به دیوار مالیده شد. ( این هم از مدت زیاد رانندگى نکردن) برادرجانِ همسرک تا قبل از آمدن همسرک ماشین را مرتب کرد و مادر همسرک اصرار داشت حرفى نزنم اما من چیزی را از همسرک پنهان نمى کنم. باید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آبان 1396 23:54
ماه اک تازه خوابش برده بود.دردانه ام را توى بغلم گرفته بودم؛ به خودم چسبانده بودمش و لبهایم را روى موهاى ابریشمى اش گذاشته بودم. گاهى میبوسیدم و گاهى بى هیچ حرکتى به نفس هایش گوش می دادم. همان لحظه که بى حرکت بودم احساس کردم سرم گیج مى رود. این روزها زیاد سرم گیج مى رود. بى خیال سرم را بالا آوردم و یک لحظه ترس تمام...
-
مادرانه ١
جمعه 19 آبان 1396 01:03
توى این پنج هفته هیچوقت ماهک رو اینقدر نزدیک به خودم نخوابانده بودم که حالا. از سر شب یا بیدار است یا خواب خرگوشى مى رود. حالا که بعد از چند بار شیر خوردن و خوابیدن و بیدار شدن؛ به جاى زیادى شیر دادنش کنار نفسم خواباندم اش؛ به دقیقه نکشید که خوابش برد. نمى دانم دل دردى چیزی داشت؟ یا دنبال بهانه اى براى نگهداشتن من در...
-
خوشى هاى شیریناما ناکامل
پنجشنبه 18 آبان 1396 16:20
هنوز دور و برم شلوغ است و دوباره چند روزى است که خانه نیستم؛ چقدر خوب است و چقدر بد!!! خوب است چون هنوز هم آن حال و هواى ناخوش عصرهاى پاییز اگر کمى سرم خلوت باشد؛ خِرم را مى گیرد و رویم چنبره مى زند و بهم ام مى ریزد؛ و بد است چون دوباره عزیزترینم دور است و تنهاست و من و ماه اک نمى بینیم اش. دوباره ماه ام را نگاه مى...
-
ظهرنوشت
دوشنبه 15 آبان 1396 12:23
داخل آژانس نشسته ام و چقدر دلم میخواهد که یکى از این همه پست نیمه کاره آرشیو را تمام کنم و دکمه انتشار را بزنم. دیروز براى خرید یادبود ایلشمه ماه اک رفته بودیم. اما طفلکم چند دقیقه بعد از رفتن من بیدار شده بود و حسابى گریه کرده بود. کارمان را در بازار نیمه کاره رها کردیم و برگشتیم تا به داد دردانه ام برسم. امروزماه اک...
-
درهم برهم
چهارشنبه 10 آبان 1396 13:56
از همه حرفها که بگذریم! مواردى هم هست که با گفتنش میشه بعدها به این روزها خندید. دوشنبه: عصرى که ماه اک تو بغل مادر گریه مى کرد و شیر مى خواست؛نزدیکش که شدم آروم شد و همون صدایى که اغلب بچه ها وقتى به وصال شیر مى رسند رو از خودشون در میارند را درآورد. من ته دلم قنج رفت و به مادر گفتم مى فهمه من نزدیکش شدم. مادر گفت...
-
وقت رفتن رسیده
جمعه 5 آبان 1396 20:27
-
چشماى تو
دوشنبه 1 آبان 1396 23:49
چراغ مطالعه را که مربوط به مراقبت هاى بعد از زایمان است روشن کرده ام و با یک ملافه سپید نشسته ام. گروه سون مى خواند: " چه جورى نگاهى ساده تبدیل شد به این عشق ... شدى تو اولین و آخرین عشق ... نذاشتى جلو چشمات برم از دست ... چقدر چشماى تو تعیین کننده است" و خیالم پر مى کشد تا خانه عشقمان. در خیالم همسرک را مى...
-
تنم به وقت سرما
دوشنبه 1 آبان 1396 19:43
سرماخورده ام. از درون احساس سرما مى کنم. دکتر به جز یک بسته قرص سرماخوردگىو سرم شستشو و یک قطره تجویز دیگرى نکرده چون شیر مى دهم. ماه اک در کنارم به خواب عمیقى رفته و گویا فهمیده است که من توان رسیدگى زیاد به او را ندارم. مادرک هم سرماخورده است و باید سعى کنم کمى کمتر موجب زحمتش شوم اما تن دردناکم یارى نمى کند
-
خداى رحمان و بنده هاى نارحمان
شنبه 29 مهر 1396 21:34
هنوز فراموش نکرده بودم سختیهایى که در اثر تصمیم اشتباهش تو زندگیمون کشیدیم. هنوز دلم پُر بود از دعوایى که تو مهمونى پر زحمت مامان اینا راه افتاد. هنوز خیلى چیزها بود که ازش ناراحت بودم آنقدر که گاهى خودم قاضی می شدم و حکم صادر مى کردم. اما حقیقت این بود که اون حیوونکى نزدیک پنج سال بود که زمین گیر شده بود و قطعا تمام...