-
من در ترکستان ٥
دوشنبه 29 مرداد 1397 13:56
+ خوشم میاد که همه سکوت پیشه کردند!!! کم مونده که تو این سکوت غرق بشیم O_O + بلال آب پز!! خیلی خوشمزه بود. به پیشنهاد مادر همسر آبلیمو هم زدم عالی بود. برای ما آپارتمان نشین ها گزینه دلنشینیه + آش کلم قمری با ماست عجب آشیه :) + نه رفتار ناخوشایندی دیدم نه کسی حرفی زده اما حسم میگه زودتر بریم دیگه. نمیدونم سطح...
-
اکنون
شنبه 27 مرداد 1397 15:53
+ همراه اول ده گیگ اینترنت تا ساعت ٧ هدیه داده. می خواستم برنامه های "حال خوب" در مورد شناخت جنسیتی بچه ها را دانلود کنم اما امان از دست این ماه کوچولو که زمان استفاده از لپ تاپ بهم نمیده. + تو اسنپ نشستم برم کلاس. این جلسه سوم هستش. مربی بهم میگه تو عالی هستی. البته که خودم در این مورد شک ندارم. رقص یکی از...
-
بانگ رفتن
شنبه 27 مرداد 1397 01:28
اینجا یکی از بهشتهای احساس من است اما نمی تواند دائمی باشد. همانطور که هیچ چیز این دنیا ماندنی نیست. اینجا بهشت است تا وقتی به اندازه اینجا باشیم. تا وقتی میزبانمان را خیته نکرده باشیم. امروز احساس کردم کم کم باید بانگ رفتن نواخت. همه اصرار دارند بیشتر بمانیم اما مهمان یک روز دو روز نه یک ماه :)) امشب بی دلیل دلم...
-
من در ترکستان ٢
جمعه 26 مرداد 1397 15:31
بامداد چهارشنبه + دوباره بی خواب شدم. اذیت می شوم. این چهارمین بار در سه هفته اخیر است.صبح ها هم ماه خوشگلم که خوابش را سیر رفته میاید دور من می چرخد، از روی سرم رد میشود. دستش را برای بیدار کردنم به من میزند. صدا می کند تا بیدار شوم و شیرش بدهم. در نتیجه نمیشود اضافه تر خوابید که جبران شود. + پاتق ام شده تاب فلزی...
-
من در ترکستان
یکشنبه 21 مرداد 1397 01:02
پاهایم را وسط حیاط خانه پدری همسر با آب سردی که از شلنگ می آید خیس می کنم و خنکی اش در تمام تنم رخنه می کند و حرارت این تن سوزان را پایین می آورد این خنکای دلچسب. با پای خیس روی تاب می نشینم و خودم را هل می دهم. پرت می شوم به جنگل های شمال و تابهایی که هر کدام با طنابهایی حدود سه متری بسته شده بودند. تاب آبی از تاب...
-
پراکنده های ذهنی
سهشنبه 16 مرداد 1397 01:41
+ ماشالله اوضاع مملکت همه گل و بلبل بود به سبزه قطعی اینترنت هم آراسته شد. اونوقت پست دل نوشت من همش تو ذهنم پودر شد و نتونستم بنویسم اش + می خوام فردا سبزی بخرم و با خورد کن مامانجون خورد کنم و ببرم خونه + مهمونی پاگشای عروس و داماد یک دلی از عزا درآوردم و حسابی رقصیدم. اونم با یک آهنگ آروم که قبلا رقصیدن با این سبک...
-
خلاصه طور
شنبه 13 مرداد 1397 02:22
+ عروسی فامیل خودت زمین تا آسمون فرق داره با عروسی های خانواده همسر به خصوص که راحت میتونی برقصی + اگر برای عقد و شب چله اشون نبودم که برم، شکر خدا واسه پاگشای عروس داماد اینجام + به خاطر مرخصی ندادن به خاله احتمالا هفته دیگه مهربرون باشه. اما من نیستم :((( + چقدر هر لحظه این روزها واسه خواهر برادرم از ته دل دعا می...
-
این روزها
سهشنبه 9 مرداد 1397 13:44
+ از خیسی لباسم بیدار شدم. فکر کنم فشارش بدهم شیر چکه کند از لباسم. در وضعیتی بد با همان لباس مجبور هستم بخوابم که برداشتن لباس بقیه را بیدار نکند. + چشم باز می کنم ته دلم یک جور ناخوشایندی است. نمی دانم اما فکر می کنم از فکر آرایشگاه رفتن است. از اینکه شانه ای که به سر بقیه خورده و لوازمی که روی صورت بقیه استفاده شده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 مرداد 1397 11:32
+ دیشب دو متر و چند صدم ثانیه مانده بود که هر سه مان طعمه ٢٠٦ی شویم که وحشیانه بین ماشین ها لایی می کشید و فکر نمی کرد زندگی انسانها به مویی بند است که با سرعت زیاد او به ثانیه نرسیده پاره می شود + هنوز هم عصبی می شوم وقتی یادم می آید که تمام این هفته بهترین ساعات روز که انرژی داشتم و ماه خواب بود برق قطع می شد و بعد...
-
بَن نِه یاپ یوروم
جمعه 5 مرداد 1397 02:22
+ یک هفته است میخوام ساک ببندم. اونوقت اینقدر ماه اک و همسر با من همکاری کردند که نه تنها ساک نبستم بلکه خونه هم در وضعیت اسفناکی قرار گرفته.کتاب هم نخوندم، ننوشتم و خیلی کارهای دیگه انجام نشده. یازیکلار اولسون + ماه اک دو روزه می گه "ژیِه" نمیدونی میگه " کیه" یا "چیه" ولی به قدری قشنگ...
-
Su kuşum
دوشنبه 1 مرداد 1397 12:28
١ مرداد: یک ماه دیگر هم از سال ٩٧ گذشت. سه روزی است که ماه اک متوجه شده می تواند کشوها را باز کند. حالا هم قاشق چنگالها و چاقوها را از کشو برداشته ام و کنارش نشسته تا با بقیه خرت و پرتهای کشو بازی کند تا از بازی با آنها سیر شود. آخر دیشب که طبق معمول نزدیک من بازی می کرد، کشو را باز کرد و تا سر من گرم آشپزی بودم...
-
طعم عشق
پنجشنبه 28 تیر 1397 11:28
از پنجره تراس سرم را می برم بیرون برای شانه زدن موهای نمناکم. نفس عمیقی می کشم. ته بوی سیگار در آمیخته با بوی چمن در این هوای نیمه شرجی شب صیقل می دهد روحم را و طراوت می بخشد مشامم را. از دود سیگار متنفرم اما این ته بوی درآمیخته با عطر چمن مرا می برد به شب نشینی های تا دم صبح خانواده پدری داخل پارک ه.ب. به آن شبی که...
-
لعنتی
چهارشنبه 27 تیر 1397 01:11
چه متن دلچسبی شده بود. تمامش پرید :(
-
ی لحظه
شنبه 23 تیر 1397 13:03
گاهی با وجود همه آدمهای دور و برت احساس می کنی تنهاترینی. شاید این هم تمرینی است برای رفتن راهی که تنهایی تا این دنیا طی کردی و باید به دنیای دیگر طی کنی و کسی جز خودت نمی تواند همراهی ات کند با همه تنهایی ها اما ماه اک اغلب به من چسبیده و من را هم می خنداند. هم کیف می دهد. هم دلم را قنج می برد. هم به اوج احساس می...
-
کدوم غ ز ل واقعیه؟
جمعه 22 تیر 1397 23:00
همسر آمد.میوه و چایی خوردیم. برای ماه اک ذوق کردیم و خندیدیم. فیلم دیدیم و سر غذا دادن به ماه اک بحثمان شد. همچنان چیزی در درونم سرجایش نیست. ماه اک مثل یک جوجه زرد هر جا باشم هست. حالا هم من روی تخت دراز کشیده ام و ماه اک کتاب روی میز پاتخت را برداشته و به اش خیره شده و به زبان خودش حرف می زند. البته که چند دقیقه...
-
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
جمعه 22 تیر 1397 15:40
دیگه نمی خوام برای نوشتنم قانون بزارم. می خوام آزاد باشم. هر وقت هر چیزی که دلم خواست بنویسم. بدون اینکه حساس باشم که الان این متن باید با سبکی خاص باشه. یا این خوبه این بده. می خوام هر موقع هوس کردم بنویسم حتی اگر فرصتی برای جواب دادن به نظرات پست قبلش نداشته باشم. حتی شاید نظرات رو تو بعضی پستها ببندم یا اینکه بی...
-
تنهایی
جمعه 22 تیر 1397 09:55
تا حلقوم لباسشویی را با ملافه پر کرده ام. باز هم مقاومتم شکست و با این که ملافه روی تشک ها پهن کرده بودم، ملافه اصلی تشک ها را هم جدا کردم که شسته شود. ماه اک به میز آویزان شده و تلاش می کند دستش را به تافن برساند و غر می زند.همسر طی یک توفیق اجباری مشرف شده اند قم. البته فکر نکنم حرم بروند. با ماه اک مراسم سرلاک خوری...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 تیر 1397 22:38
مهمانها رفته اند. آنقدر دیشب دیر خوابیدم و بیدار شدم به خاطر غذای صبح که حالا به زور بیدارم خسته ام و بی انرژی تنها چیزی که می تواند حالم را بِه کند خواب است. خواب
-
دلا خو کن به تنهایی
سهشنبه 19 تیر 1397 15:57
اپیزود ١: عادت کرده ام به تنهایی، به سکوت، به حرف نزدن، به اینکه تمام فرصتم برای حرف زدن همان چند دقیقه تلفن باشد. اینقدر عادت کرده ام که وقتی امروز طبق عادت گذشته و پر حرفیهای قدیم از هر دری سخنن گفتم یکهو به خودم آمدم و دیدم چقدر آشفته ام از حرف زدن. از همین حرفهایی که گفتن و نگفتن شان تفاوتی ندارد. از اینکه مبادا...
-
احساس گناه
سهشنبه 19 تیر 1397 00:55
رفتیم پارک. دارم از پله های سنگی میرم بالا. از مسیر سمت راست نمیرم چون دارن آب میدن و خیلی خیسه. از سمت چپ میرم. یک گوشه از دو سه پله بالاتر از من آب جمع شده. پسره ی نفهم پاشو میبره بالا و محکم میاره روی اون آبی که جمع شده. تمام آب می پاشه به من. عصبانی میشم و میگم چی کار می کنی احمق؟! پریشون می شم. فقط دلم میخواد برم...
-
عطر تو
دوشنبه 18 تیر 1397 14:34
مهمانهایم آمدند. جسم ام یک جورای عجیبی شده این روزها.دیشب دل و کمرم طوری درد می کرد گویی مجروح است. امروز دائم یک لرزش درونی دارم و یک چیزی در گلویم گیر کرده انگار. اما حال دلم خوب است. آرامم. ماه ام ولی آنقدر درگیر حضور مهمانها است که نمی تواند شیر بخورد. امروز وقتی روی چرخ نشاندیم اش نیازی به گرفتن اش نبود. بعد هم...
-
دلِ تنگ
چهارشنبه 13 تیر 1397 23:17
قرار گذاشته بودیم دوشنبه بار و بندیل ببندیم و برویم ولایت پدری. اما یک آدم از خود راضی بدون هماهنگی با همسر و برخلاف گفته های قبلی خودش، برنامه کاری همسر را بهم ریخته و همسر مجبور است به جای شنبه، یک شنبه باید سه شنبه، چهارشنبه برود منِ بچه دار نمی توانم به سرعت برق آماده شوم چون همه چیز بستگی به ماه دارد. مثلا دیشب...
-
....
سهشنبه 12 تیر 1397 08:48
احساس کردم خیسم. با نگرانی چشم باز کردم و دیدم بله... تموم لباسم شیری شده و روتختی هم خیس. انگار خستگی کارهای دیروز برگشت تو تنم. گاهی مثل امروز با کوچکترین موردی استرس می گیرم. همین دیشب روتختی رو عوض کردم و امروز نه حوصله عوض کردنش رو دارم نه فرصت شستن اش دلم نمی خواد بنویسم آمار وب رو که می بینم؛ حس بدی پیدا می کنم...
-
سینوهه
شنبه 9 تیر 1397 18:01
قدیم ها کتاب بخشی از جهاز دخترها بود. بخشی از جهاز من هم کتاب بود. البته اغلب شان کتابهای دانشگاه و کنکور بودند. چند رمان خوب که همه شان را خوانده ام و یک سوم کتابهایم، کتابهای وین دایر و برایان تریسی و مدیریت زمان و غیره بود که بیشترشان خوانده نشده بودند و خیلی هایشان نیمه کاره رها شده بودند چون همه شان ادعای تغییر...
-
ببار بارون
پنجشنبه 7 تیر 1397 00:35
قبل از ازدواج اشک ام دم مشک ام بود. اگر الان نه به آن اندازه ولی کمی راحت تر گریه می کردم؛ الان اینقدر کم نمی آوردم. نه اینکه فکر کنید اتفاق ناگواری رخ داده؛ نه. فقط کم آورده ام. جسمم کم آورده و همین مسئله و البته دلتنگی عزیزان اوضاع روانم را هم دچار بحران کرده. اگر مثل گذشته ها کمی چشمانم نم می زد و گونه هایم خیس می...
-
ناخوش احوالم
سهشنبه 5 تیر 1397 01:28
تو کلاس های قبل از زایمان گفته بود که تو چربی نداری . تو شیردهی مراقب خودت باش اما من کلا خوردن بلد نیستم خصوصا اگر روزها تنها باشم عاشق میوه ام که بعد از زایمان اونم فرصت نمی کنم زیاد بخورم اون چند روزی که احساس گیاه بودن داشتم تازه اوضاع خوب بوده . امشب از عصر پاهام خیلی دردناک شده و احساس می کنم بند بند تنم داره از...
-
حال خوش
یکشنبه 3 تیر 1397 11:41
دیروز تا این موقع فقط صبحانه خورده بودم و مراقب ماه بودم اما امروز با همسر صبحانه خوردم. بدرقه اش کردم و کلی کار انجام دادم. ماه کوچکم نهایت همکاری را با من کرده. با جارو و سیم اش بازی کرده تا من جارو زدم. با موبایل بازی کرده تا من تی کشیدم. به میز پاتخت ایستاده و هر چه روی میز بوده روی زمین ریخته تا من گرد گیری کنم....
-
گیاه نوشت
شنبه 2 تیر 1397 14:19
احساس می کنم ماهیتم از نوع انسان به نوع گیاه تغییر وضعیت داده.حالا که ماه اک درست از شنبه شب ساعت ١١ برای اولین بار دستش را به شزلون گرفت و بدون کمک پاشد ایستاد باید بیشتر مراقبش باشم. اما دو سه روز است که حس تحرکم از اندازه یک گیاه که با نسیم تکان های ملایمی با ناز و غمزه می خورد بیشتر نیست. البته که چون انسان آفریده...
-
چایم را با عطرت هم بزن
چهارشنبه 30 خرداد 1397 11:26
اینقدر مشغول کار کردن بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. در را که باز کردم با لبخندی شیرین و یک جعبه گنده وارد خانه شد و گفت تولدت مبارک. هنوز چند روزی تا تولدم مانده بود و حسابی غافلگیر شده بودم. بوسیدمش و تشکر کردم. توضیح داد که چون روز تولدت احتمالا خیلی گرفتار هستم چند روز زودتر برایت کیک خریدم و مثل کودکی...
-
ماه نوپای طفلکی
سهشنبه 29 خرداد 1397 00:12
عصری ماه اک روی سرامیک ها با صورت خورد زمین. لب بالاش باد کرد. نمی دونم حساس شدم یا واقعا بینی اش طوری شده؟ حس می کنم سوراخ هاش فرق داره با هم. اما خاطرم هم نیست که قبلا عین هم بوده یا نه؟! حالم به قدری بده که نمیدونم باید چه کار کنم. سرم میسوزه و تمام تنم داغه. دلم یک آغوش امن و آروم میخواد. دلم میخواد بفهمم طوری شده...