-
یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)
پنجشنبه 1 آذر 1397 03:36
اپیزود1 : با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له کردن و اذیت کردن من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 آبان 1397 00:18
+ به شدت نیاز داشتم بنویسم. اما به قدری خوابم که نمیتونم. فقط یادم میمونه که با خستگی، کلافگی و غرهای ماهاک و سختی، شام پختم!!!! و بدون من شام خورد!!!!! + ما با هم شرایط سختی رو گذروندیم تا به اینجا رسیدیم. اما سر مسائل کوچیک زبون هم رو نمی فهمیم + همه مردای آکادمیک که زیاد با فرمولهای ریاضی سر و کار دارن؛ فکر می...
-
یک مادر ضعیف شاید!
سهشنبه 29 آبان 1397 20:14
از بس دیشب موقع آشپزی گریه کرد و خواست بهش توجه کنم؛ امشب قید شام رو زدم و نشستم کنارش. صبح ساعت هشت یعنی یک ساعت زودتر از همیشه بیدار شده و بعد از ظهر بر خلاف همیشه که دو تا سه ساعت میخوابه یک ساعت و ربع خوابیده. اینقدر که من یک دوش بگیرم. یک سری لباس بشورم و ناهار بخورم. حالا اومده سر کشوی روسریهام و یکی یکی داره...
-
حس آزادی
یکشنبه 27 آبان 1397 19:26
+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم...
-
روزانه 1
شنبه 26 آبان 1397 07:28
جمعه شب ساعت 12 کارها همه روی هم جمع شدند. به خاطر اینکه زمان هایی که ماهاک خوابه زمانم برای ترجمه ها رفته. خونه یک رسیدگی اساسی لازم داره و امشب... از اون شبهایی هستش که خیلی خسته و بی انرژی هستم و یک عالم کار مونده اما توانی برای انجامشون نیست. دلم میخواد همین حالا بخوابم. هنوزم فقط بهنام بانی و فقط دل نکن گوش می...
-
بی احترامی
جمعه 25 آبان 1397 00:34
اینقدر بدم میاد از رفتار اونایی که رمزدار می نویسند و رمز قبلیشونو بهت دادن بعد اتفاقا تو آخرین پست با رمز قبلیشون هم نظر دادی اما رمز رو عوض می کنن و به روی خودشون نمیارن که یک احترامی هم باید برای خوانندشون قائل شن و منتظر می مونند عین گداها دوباره بری طلب رمز کنی. در حالیکه خودشون یک بارم برات نظر ندادن. اصلا بعضیا...
-
از پنجره پاییز میریزه رو تختم
چهارشنبه 23 آبان 1397 15:17
امروز گواراترین آب دنیا را نوشیدم وقتی با دستهای کوچک سخاوتمندش لیوان قهوهای کوچکش را به سمت صورتم گرفت و من فکر کردم دوباره آب می خواهد اما لیوان را به من نداد و با پاهای لرزانش جلوتر آمد و با تلاش آن را به لبهای من رساند و دقت کرد که آنقدری لیوان کج شود که بتوانم بخورم و وقتی حس کرد که خوردم با مدل خاص این...
-
نــه نرو دیوونم نکن
چهارشنبه 23 آبان 1397 01:35
" نــه نرو دیوونم نکن.... نرو داغونم نکن .... نرو عشق تو هنوز تو دلمه نــه نگو اینجور بهتره .... داره رنگم می پره ....داری تنهام میزاری مثل همـــه دل نکن آخه دلم ... به مو بنده ... بری دیگه لبام نمی خنده مگه آدم از عشقش اینقدر ساده رد میشه؟ آروم آروم اومدی به دلم نشستی تو منو مثل همه شکستی تو مگه کسی که اینقد...
-
چقدر خوبه....
سهشنبه 22 آبان 1397 00:01
چقدر خوبه که امروز تموم شد. چقدر خوبه که بالاخره ماهاک خوابید. چقدر خوبه که صدای خواننده مورد علاقهات تو گوشت بپیچه. چقدر خوبه که یک لپتاپ داری که وسط یک خونه که توش سگ میزنه و گربه می رقصه همه کارها رو بیخیال شی؛ حتی میز غذا رو جمع نکنی و برای اینکه طنشهای یک روز سخت بچهداری رو با نوشتن کم کنی. چقدر خوبه که همسر...
-
یک روزایی مثل امروز
دوشنبه 21 آبان 1397 16:07
بوی نفت و رنگ طبقه پایین فضای خانه را پر کرده. درونم ناآرام است. ماگ قهوه را می گذارم روی میز پاتخت. پنجره را باز می کنم و ریه هایم را پر می کنم از هوای مرطوب بارونی. لباس گرم تنم نیست اما هوا هنوز آنقدر سرد نشده که نتوانی چند دقیقه لای پنجره باز اتاق بایستی و چشم بدوزی به قطرات ریز باران و یا کریم روی پشت بوم ساختمان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آبان 1397 20:24
کاش همسر بیشتر فرصت داشت. کاش زودتر اومده بود خونه.نظر همسر هم با نظر مامان یکی بود. کت دامن دوست داشتنی مو قرار شد بپوشم. راحت شدم :) ساعت پنج هم که ماه اک خوابید لباسهای بردنی رو جمع کردم رو تخت و وقتی همسر رسید گفتم منو بغل کن که حالم بده. هنوز یک آثاری از اون فشار صبح تا عصر هست اما الان حالم خیلی بهتره. یادبودهای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آبان 1397 16:52
از ساعت ٢ تلاش کردم. دقیقادو ساعت و ٥٠ دقیقه طول کشید تا راضی بشه بخوابه. مغزم استراحت لازم داره اما فرصت ندارم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آبان 1397 13:53
از وقتی یادم میاد نزدیک سفر رفتن که می شه لبریز می شم از استرس. این بار هم از این قاعده مستثنا نیست. از شدت استرس نمیتونم هیچ کاری انجام بدم. یک جورایی انگار این بار شدیدتر هم هست. اینقدر که این مدت همش خونه بودم و خیلی کم بیرون رفتم. حالا ساک رو کی ببنده؟ اصلا نمیدونم چی بردارم. از طرفی همونقدر که رفتن خونه پدر همسر...
-
نیمه شبانه
دوشنبه 14 آبان 1397 00:29
+ یک وقتایی هیجان انگیزترین موزیک ها هم نمی تونه سطح انرژیت رو بیاره بالا که بیدار بمونی و کار کنی. مثل وقتایی که یک مسیر طولانی رانندگی کردی و الان نه موزیک نه چایی نه شلوغ کردن ها و مسخره بازیها هیچ کدوم کمکی به بازتر شدن چشمهات نمی کنند. سوختت تمام شده و کفگیر باکت به ته دیگ خورده. فقط یک خواب عمیقِ که میتونه...
-
نگارا
شنبه 12 آبان 1397 00:57
ساعت از 12 شب گذشته. قصد کردم که امشب یک بخشی از کار را تمام کنم با همه خوابالودگی و خستگی. دنبال ترفندی بودم برای بیدار ماندن که افتادم وسط شبهایی که باید بیدار می ماندم من بودم و هدفون و موزیک های شاد که اینقدر حس خوب توی وجودم میریختن که بتونم بیدار بمونم. "موزیک هیجان" سرچ می کنم. و حالا من و لرز از سرما...
-
هدی
جمعه 11 آبان 1397 11:14
به مرور داره دلم کنده میشه. از اینجا. از وبگردی. شاید هم دوره ای باشه و دوباره هیجانش برگرده. مدتهاست تلگرامم متروکه ای بیش نیست که فقط گاهی پیامهای خاص همسر را چک می کنم. اینستا؟ مدتهاست که جذابیت خاصی ندارد اگر چه درش چرخ می زنم گاهی. اینجا هم که یک جوری شده. نمیدونم چرا؟! هدی عزیزکم چرا اینطور بی خبر؟ یهویی خوردم...
-
آرزوها کم نیست
پنجشنبه 10 آبان 1397 12:59
از اونجایی که به طور مادرزادی اعمالم رو مد اسلوموشن تنظیم شده بود و تو خونه پدری به ندرت پیش میومد خونه داری کنم؛ اوایل ازدواج از صبح تا شب کار می کردم و کار تمومی نداشت. هنوز اون صحنه رو به خاطر دارم: برای کاری از خونه رفته بودم بیرون. درست سر سوم شرقی بودم وقتی سرم رو آوردم بالا و دیدم خانم جلویی با یک بسته سبزی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 آبان 1397 13:06
زندگیم به دو قسمت تقسیم شده. روزهایی که سردرد دارم. روزهایی که سالم سالم ام. وقتی سردردها شروع میشه حداقل یک هفته هر روز درد میکشم. به جز دیروز چند روزه که تا مسکن نخورم درد میکشم. همسر میکه ببین چی برات ضرر داشته؟ با خودم فکر می کنم بحث سنگین هفته قبل. بعد یادم میاد ترکستان هم زیاد درد می گرفت در حالیکه حال من عالی...
-
صرفا جهت اطلاع
سهشنبه 8 آبان 1397 20:34
+ صدای پا و حرف زدن های مهمونهای همسایه تو را پله پیچیده. ماه یهو با تعجب بر میگرده سمت در و به من میگه اینو اینو. عکس العملش قشنگه. این همه آگاه بودنش ته امیده اما دلم می گیره از اینکه بچه ام منتظره کسی از راه بیاد و حال و هواش عوض بشه. با خودم فکر می کنم که الان کوچیکه هنوز. بزرگتر که بشه شاید خیلی غصه بخوره. بعد هم...
-
زندگی با طعم عشق
دوشنبه 7 آبان 1397 13:38
بیدار شدم و تو خونه چرخ می زنم و یک حال خوبی دارم. تنم مور مور میشه از سرمای صبح و این لذت بخش ترین حس دنیاست برای من در ششمین روز ماه دوم پاییز. بالاخره گرما بساطش رو جمع کرد و سرما با سلام و صلوات تشریفشون رو آوردند. شاید هیچوقت اینقدر از سرد شدن هوا خوشحال نبودم و لذت نبردم چون با یک نسیم احساس سرما می کردم و می...
-
چو یار اندر حدیث آید به مجلس ...
پنجشنبه 3 آبان 1397 01:20
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 آبان 1397 09:22
پستم کو؟ دیشب منتشر کردم و تو فیدلی هم زده که منتشر شده ولی الان اصلا نابود شده. از شانسم دقیقا پست رمزدارم نحو شده که چون رمزدار بوده نمیتونم هم متنش رو از فیدلی هم بازیابی کنم با این همه بی وقتی و مشغله دیشب تا ساعت 1 می نوشتم و الان نیستش چقدر حرصم گرفته یک طومار بود جنابان بلاگ اسکایی با عرض سلام هر روز یک مسخره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 مهر 1397 23:14
مطمئن نیستم اما حس می کنم دچار افسردگی شدم. حقیقت اینه که یک بخشی از مشاجره های دو سه ماه اخیر برمیگرده به کم تحمل شدن این روزهای من. همسر بی تقصیره نیست ولی کم تحملی من شدت ماجرا رو بیشتر میکنه. نمیدونم از تاثیرات شیردهی اعصابم ضعیف شده یا فشار روانی که تنها شدن تو خونه بعد از یک ماه سرشلوغی بهم وارد کرد؟! در هر صورت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 مهر 1397 14:32
دلم میخواد بنویسم. نظرات رو جواب بدم اما بحث 5 دقیقه ای دیروز اینقدر لایه های زیرین عدم رضایت من از این عدم تفاهم و عدم درک شدن را تکان داده و بالا آروده که توان هیچ کاری ندارم. کاش فقط بخوابم و بخوابم. + ویرگول دیشب غذای پیشنهادی ات رو پختم. چقدر خوب شد. چقدر چسبید و چقدر خوب بود که تو اون بی اعصابی یادم اومد درستش...
-
منِ بی کس
جمعه 27 مهر 1397 17:41
میام تو اتاق و در اتاق رو می بندم. ماه پشت در میمونه و می زنه زیر گریه. میرم ماه رو برمیدارم یک حرفی هم میزنم که یادم نیست و باز میام تو اتاق و در رو می بندم. همین که میشینم رو تخت اشکام میریزه پایین. مدتهاست که دیگه به ندرت گریه می کنم. دیگه مثل دوران مجردی نیستم که اشکم دم مشکم بود. دیگه مثل اون روزها دایم اشک...
-
مادر اعصاب اتمی
چهارشنبه 25 مهر 1397 15:07
صبحها را فول انرژی شروع میکنم. آنقدر خوبم ... آنقدر شادم ... آنقدر پر از انگیزهام... آنقدر لبریزم از جمله ها و کلمههای زیبا ... اما فرصت نوشتن در آن لحظه های پر از شور حال آنقدر کم است که تمام آن حس ها ثبت نشده تا ظهر رو به خاموشی می گذارند. و درست وقتی ماه می خوابد و من آزادم انرژی هایم به پایینترین سطح افت می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 مهر 1397 19:24
یک جور خوبی حالم خوبه پر از انگیزه ام و با سرعت دارم کار می کنم ماه هم بالاخره دل از شیر خوردن کند و از این مبل به اون یکی میره و آواز میخونه یک سوال دارم به نظرتون محاوره ای بنویسم بهتره یا کتابی می پسندید؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 مهر 1397 06:36
خواستم صبح زودی تا ماه خوابه بنویسم از حال خوبم. از استرس هایی که پودر شدن و رفتن هوا. از حس خوشبختی این روزها اما خیلی خواب تو چشمامه. اونقدر که چشمام میسوزه
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مهر 1397 00:44
مهمونا اومدن یک عالم حس خوب رو تجربه کردم یک مقداری هم حسهای بد خسته شدم کمکم کردن کار کردیم ماه سرماخورد، آبریزش بینی داشت. عذا نمیخورد تفریح رفتیم آب قطع شد ماه خوب شد تولد گرفتیم شادی کردیم این بار: مادر زیاد ناخوش بود. خسته تر و سردردای بیشتر :(( خواهرک متفاوت از دفعات قبل، خوش اخلاق تر. من کم طاقت هم صبورتر و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مهر 1397 00:21
فقط خواستم بگم تفریح خیلی عالی بود خیلی با تمرین سپاس گزاری نتیجه دلچسبی حاصل شد جای همتون سبز