-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 بهمن 1397 00:39
چشمم میفته به قرصای ب-کمپلکس و به خودم میگم شاید عصری یکی از اینا رو خورده بودم حالم بهتر میشد. از شدت ضعف جسمی بود؟ یا از کم خوابی؟ یا هر دلیل دیگه ای جسمم حال خوبی نداشت. قابل توصیف نیست حالتهاش اما به زور رو پا بودم. کم مونده از شدت خواب سرم بیفته روی ماه اک کوچکم که در حال شیر خوردنه. فردا مهمان دارم و پذیرایی و...
-
سپاس بیکران
شنبه 29 دی 1397 01:44
تازه خوابم برده که با تماس همسر بیدار میشم. به شدت آشفته ام و همون چند دقیقه خواب هم پر بود از افکار بهم ریخته. نمیدونم باید چطور حالمو خوب کنم. اذان مغرب رو گفتن. با اولین فکر، وضو می گیرم تا خودمو بندازم تو آغوش اونی که باید. با شک و تردید که ماه بیدار نشه؛ چراغ اتاق رو روشن میکنم. لاک زرشکی صورتی، برق ناخن، لاک...
-
درد بی درمان؟!
چهارشنبه 26 دی 1397 15:34
این پست خیلی غمگینه چون حالم خوب نیست. پیشنهاد نمی کنم بخونیدش. خصوصا اگر حال روحیتون مساعد نیست لطفا نخونید ماه اک داره شیر میخوره. به خاطر گازهای بدی که دو شب قبلگرفته، درد می کشم مثل همون روزای اول تولدش که درد میکشیدم و شیر می دادم. صدای نفسای ماه اک فضای خونه رو پر کرده. یهو بغضم می ترکه و صورتم خیس میشه. صدا می...
-
ترکستان دی (٣)
دوشنبه 24 دی 1397 13:18
پنجشنبه بالاخره فرصت رفتن به مرکز خرید دست داد و همسر در عوض این مدت که خرید نکرده بودم؛ با یک روسری چهارگوش ابریشم دست دوز، ست مانتویی که تابستون خریده بودم و یک کیف چرم اصل که فروشنده با شعله فندک تستش کرد؛ حسابی خوشحالم کرد. مغازه ای که ازش کیف خریدیم ما رو با ماه می شناسه :)) همین که میریم داخل مغازه با سلام گرمی...
-
ترکستان دی(٢)
شنبه 22 دی 1397 17:54
نفهمیدم کی ساعت سه شد. ماه اک نه غذا میخورد نه حاضر بود شیر بخوره و بخوابه. از توی بغلم فرار می کرد. به ناچار آماده شدم و رفتم کلاس. چه حس قشنگی داشت فضا. مربی در حال آموزش رقص دف با آهنگ دف میزنم بود. همه شادند و در حال رقص. بعد از سفر تابستون به خاطر همین فضایی که دیگه امکان حضور درش نداشتم دوری سخت تر از همیشه شده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 دی 1397 17:19
همسر با محبتهاش، با سوپرایزش، با برنامه امشب همه حال بدمو شست و برد. این نوشته ها باشه که فقط یادم بیاد همسر برام سنگ تمام گذاشت مرده شور هر چی تکنولوژیه ببرن که وقتی لازمه کارایش به صفر میرسه لعنت به خودخواهی بعضی آدما که باعث میشن محروم بشی از حضور در جایی که سالها آرزوشو داشتی همسر میگه بپوش ببرمت بیرون به خاطر تو...
-
ترکستان دی (١
پنجشنبه 20 دی 1397 08:35
روی صندلی ماشین که نشستم؛ به همسر گفتم ما از پنج و نیم بیداریم. کارهای منم تمام بود. چه کردیم که هشت شد تا راه بیفتیم؟! البته تدخرنجمن اینقدر خسته بودم که تو فاز اسلوموشن با ضریب یک چهارم بودم :)). یک پیرهن شلوار اتو کرده بودم. دو جفت کفش از کمد بالا برداشتیم! کمی خوراکی برداشتم! ماه رو عوض کردم! تخت رو هم مرتب کردم!...
-
پیش از سفر
سهشنبه 18 دی 1397 15:49
از دو سه روز بعد از تمام شدن کار ترجمه؛ یکهو خالی شدم. انگار فشار روانی اون سه ماه تازه اثرش آشکار شد. آثار خوشحالی تمام شدن کار به پایان رسید. دیگه خوشحال نبودم. دیگه چیزی خوشحالم نمی کرد به جز شیطنت های گاه و بی گاه و شیرین ماه اک. با هرچیزی عصبی می شدم. وقتی ماه اک در ِماگ های جفتی که مدتها گشتم تا پیداشون کردم؛ رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 دی 1397 01:16
اینقدر به خودم سخت میگیرم واسه نوشتن که پستها رو مینویسم و تهش میشن چرکنویس :((( چرا ؟؟؟؟ اونی هم که منتشر میشه یک متن عامیانه ساده لست
-
یک شروع پر انرژی بعد از شب زنده داری تا طلوع شنبه
شنبه 15 دی 1397 06:46
اینجا هشت بهشت است؛ صدای شادی بخش غ ز ل بالاخره بعد از شش ساعت کار؛ گوشتها جمع شد و فرصتی دست داد که ولو شویم باشد که جز رستگاران خواب باشیم صبحتان پرتقالی و روزتان لبریز خیر و برکت
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 دی 1397 15:31
تازه شدم هیجان زده شدم ماه هدیه بارون شد بچه ها رقصیدن و باز هم مثل همیشه ترکستان خاطره هایی قشنگ برایمان رقم زد
-
حیرانم
یکشنبه 9 دی 1397 16:22
چشم دوخته ام به طلایی موهایش که با تابش نور کم جان عصرگاهی خورشید؛ درست مثل طلا برق می زند. این سومین بار است در دو ساعت گذشته که تلاش می کنم بخوابد شاید به کارهایم برسم. دیروز فقط یک زنگ تلفن ساده و نخوابیده بیدار شدن ماه اک با صدایش تمام عصرم را به فنا داد. هوس نوشیدنی گرم بعد از کشک و بادمجان مجبورم می کند بچه به...
-
می بری دلم رو
شنبه 1 دی 1397 11:38
هدفون رو که از گوشم برمی دارم؛ کرم چوبی به دست میاد تو ورودی اتاق خوابمون و میگه اینو. بعد از چند دقیقه عشق بازی مادر دختری رو کاناپه خودش رو می کشه تو بغلم و از پاها میره بالا؛ به این معنی که پاشو. بغلش که می کنم و پا می شم؛ انگشت اشاره کوچولوش رو که گاهی دنیای من خلاصه میشه تو اشاره هاش؛ به سمت حمام می گیره. در حمام...
-
این تنهایی زیادی
جمعه 30 آذر 1397 00:27
اینقدر دلم گرفته که نمیتون بخوابماگر نمیخواین چیزی بنویسید این پست رو نخونید چون راضی نیستم از این همه سکوت. خودتون رو مدیون نکنید به گمونم هزار سال هم بگذره؛ عادت نمی کنم به این همه تنهایی که مهمونیا برگزار میشن؛ همه در تدارک مهمونی رفتن اند و ما مهمونی که نمیتونیم بریم هیچ! سر یک تاکسی با هم حرفمون میشه.(یک بحث خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 آذر 1397 12:55
تازه فهمیدم همسر دیر میاد :(( فکر میکردم امشب میشه بریم بیرون هم حال و هوامون عوض شه هم یکی دو تا از خریدهامون که براش خیلی زمان نداریم رو انجام بدیم. اصلا فکر می کردم امروز خونه است و میرم کار بانکیمو انجام میدم. چون کمر درد دارم و با ماه اک نمیتونم تنهایی برم :(( کاش کمرم درد نمیکرد؛ اصلا کاش تنها نبودم و میرفتم...
-
شبتون نیک
چهارشنبه 28 آذر 1397 00:41
+ از همون ده پونزده سال قبل که واسه درمان جوش های صورتم طب سنتی می رفتم؛ چایی رو ترک کردم. البته زیاد هم چایی خور نبودم. تا همین دو سه ماه پیش بود فقط آخر هفته ها با همسر چایی میخوردم. اما این مدت که شبها کار می کردم؛ یک چایی داغ انرژی شروع کار شبانه و کاهش دهنده خوابالودگیم بود. حالا کار تمام شده اما باز آخر شبی هوس...
-
حیات دُسْتُم
سهشنبه 27 آذر 1397 13:40
هوا اونقدر ابره که خونه تقریبا تاریکه. در کتابخونه رو باز می کنم و چشمم می افته به فیه ما فیه. برش میدارم و ولو میشم رو کاناپه. چشمم می افته به دسته گل رز آبی. خدای من این یکی از قشنگ ترین گل های دنیاست با این که کلا کششی به رنگ آبی ندارم. دو روز پیش همین موقع ها بود که براش پیام دادم: " باید از خدا طلب بخشش کنی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 آذر 1397 00:16
بالاخره تمام شد. انگار یک بار سنگین از رو دوشم برداشتن. کاری که میشد یک ماهه جمعش کرد؛ با وجود کمک های همسر؛ سه ماه طول کشید. و تمام شدنش یعنی الان تمام دنیا در دستهای من است. سه ماه سختی بود. فشار روانی کار از خود کار بدتربود. هرسه مان اذیت شدیم . و تا قبل از مهد و مدرسه رفتن ماه کار تعطیل. یک عالمه هدف و برنامه...
-
رحم کننده ترین
سهشنبه 20 آذر 1397 07:08
ساعت از 12 گذشته اما به شدت هوس چایی کرده ام. امروز چایی دم نکرده ام و عصری به جای چای شیر گرم خورده ایم. همسر هم هوس کرده اما وقتی می گوید دیر وقت است من نمی خورم؛ حوصله نمی کنم چایی دم کنم. با یک ماگ پر از قهوه می نشینم سر لپ تاپ که ته مانده خنس شده کار را تمام کنم اما شوک تصادف وحید بدجور افکارم را بهم ریخته. پسرک...
-
کوچکترین مادر دنیا
دوشنبه 19 آذر 1397 01:51
+ یکشنبه ساعت 1 ظهر جمعه شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا...
-
ماهی به دمش رسیده :))
شنبه 17 آذر 1397 07:42
چقدر دلم نوشتن های طولانی میخواد. چقدر حرف ننوشته دارم. این کار تموم شه یک حال اساسی باید به خودم بدم با این همت و یک حال اساسی تر به ماه اک که یک وقتایی همکاری میکنه :). خیلی خوابم میاد ولی باید تموم شه. فرسایشی شده این کش دار شدنش +سپاس بی کران از اونایی که تو پست "جهاز" برام حرف زدن. نظرات رو تایید کردم
-
افکار منفی را از ذهن خارج کنید.
پنجشنبه 15 آذر 1397 00:16
مدتی بود که کنترل خوبی روی خودم داشتم تا دیشب که از ساعت 9 شب یهو انرژی هام ته کشید و دیگه از دست شیطونی های ماهاک به شدت خسته شده بودم و کمرم هم درد گرفته بود از بس از سر کابینت ها برش داشته بودم. از اینکه با عصبانیت از آشپزخونه بردمش بیرون. از اینکه با عجله کار می کردم که شام آماده کنم و به خاطر عجله یکهو قدم...
-
جهاز
چهارشنبه 14 آذر 1397 21:15
هنوز هم بعد از سه سال هر موقع یک عروسی سمت خانواده همسر هست و مادر همسر از جهاز عروس تعریف می کنه؛ اعتماد به نفسم میره ته. اونا هیچ وقت در مورد جهاز من حرفی نزدن؛ جز اینکه وقتی چیدیم گفتند همه چیز خیلی خوبه. من هر وسیله ای رو که خریدم؛ بهترینش رو خریدم خصوصا وسایل برقی رو اما خرت و پرت های اضافه مثل تزئینی ها رو...
-
کپی شده ولی دوست داشتنی
سهشنبه 13 آذر 1397 15:44
همسر می گه برنامه های کپی خوب نیستند اما به نظر من برنامه داریم تا برنامه. من بفرمایید شام رو هر از گاهی میدیدم اما فقط محض اینکه تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت و گاهی زیادی حوصله ام سر می رفت مدتها بود که جم کیدز و گاهی شبکه پویا برنامه ثابت خونه ما بود. یعنی یا تلویزیون کلا خاموش بود یا وقتی روشن بود روی این کانالها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 آذر 1397 10:48
چقدر حالم خوبه. اتفاق متفاوتی نیفتاده. عملکرد من در موقعیت مشابه متفاوت بوده. زنده باد خودم :) روزتون پر از انرژی و حال خوب
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 آذر 1397 13:14
+ یکی از متنهایی که قبول کرده بودم تمام شد. یک بار سنگینی از دوشم برداشته شد. دوتاش رو همسر انجام داد. دو هفته پر کار دیگه پیش رو دارم. بعد از اون منم و ماهاک و وقتای آزادی که فرصت هست یک بخشی اش رو به خودم و تغییرات اساسی اختصاص بدم. تصمیم دارم لایف استایلمون رو کمی تغییر بدم. خدا کمک کنه این یکی هم به خیر و خوبی و...
-
فقط 5 دقیقه
جمعه 9 آذر 1397 02:22
درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خوابید. شب هم مثلا 9:30 خوابید. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کردن کار کردم؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا...
-
غیرمنتظره
سهشنبه 6 آذر 1397 23:34
هنوز شستنی های سفر هفته قبل تمام نشده که به طرز غافلگیرانه ای فهمیدم دوباره باید ساک ببندم. رفتن و دیدن عزیزان خوبه اما از راه و جاده یک ترسی تو دلم میاد که نکنه زبونم لال اتفاقی بیفته؟! یکی از عزیزان همسر باید عمل کنه. مادر همسر می گه نیاید. راه دوره نگران میشم. خودم هم به خاطر راه دور و کار ترجمه که گیر افتاده تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 آذر 1397 16:50
به شدت خوابم میاد ماه اک امون نمیده کاری بکنم. خونه مرتبم دوباره زلزله است با اینکه این بار وسایل سفر رو همون یکشنبه جمع کردم. از شدت خواب و چسبندگی ماه اک قدرت آشپزی ندارم به نظرتون چی بپزم که نیم ساعته آماده بشه؟
-
ای داد
سهشنبه 6 آذر 1397 00:23
کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل کردم و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول کردم رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی...