-
روزای تلخ و شیرین
دوشنبه 20 اسفند 1397 23:33
کم کم دارم امیدم رو به خونه تکونی کامل با همکاری این خانم کوچولو از دست میدم. همین افکار و بهانه گیری ماه اک که مانع از کار کردنم شده، سطح انرژی ام رو آورده پایین. با این حال خوبم و شاد. فقط دلم میخواد یک معجزه رخ بده و همه جا برق بیفته و من با یک خونه تمیز به استقبال سال نو برم. امروز از اون روزاییه که آتیش تو وجودم...
-
اضطراب و تشیع
یکشنبه 19 اسفند 1397 00:04
با عجله رفتیم و باعجله برگشتیم. هیچ کس نگفت تو نیا. موقع غسل من موندم تو ماشین چون هم ماه شیر میخورد و خواب بود. هم این موقع ها عزاداریها خیلی بده. تمام مدت داشتم تمرین سپاسگزاری انجام میدادم که خدایا ممنونم که کاری کردی تو موقعیت پر اضطرابی قرار نگیرم. موقع خاکسپاری مادر همسر تو حال خودش بود و حرفی نزد که پیاده نشو....
-
خانم جان
پنجشنبه 16 اسفند 1397 10:03
تا نیمه شب از وحشت از دست دادن یک عزیز دیگه و افتادن تو پروسه سر مزار رفتن و بودن تو جمع غمگین بی تابی ها نمی تونستم بخوابم. ما چند عزیز رو تو فاصله پنج ماه از دست دادیم و روزای وحشتناکی رو تجربه کردیم و این فاصله کم روحیه منو برای اینجور مراسم ها خیلی ضعیف کرده. صبح که بیدار شدم تا چند دقیقه هیچی یادم نبود اما همین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 اسفند 1397 00:48
همسر به خانم جانش زنگ می زنه و من تعجب می کنم!!! معمولا این کار رو نمیکنه. میگه داروهای این دفعه به خانم جان نساخته و ناخوش احواله. از لحن همسر فکر می کنم قضیه در حد نساختنِ دارو هست و حل میشه. مادرشوهر جز روی ساعتی که خودش مقرر کرده با ما تماسی نداره مگر ضرورت ایجاب کنه. آخر شب فهمیدم که امروز بین روز زنگ زده. به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 اسفند 1397 15:23
-
یک ستاره تو آسمون ِ
شنبه 11 اسفند 1397 13:22
سلااااااااااام ظهرتون به خیر حالتون چطوره؟! عالـــــی حال خواننده های اینجا چطوره؟! عالـــــی خواننده های هشت بهشت ما شما رو خیـــــلی دوست داریم خیـــــلی بریم بیایم ١،٢،٣ (تا اینجا رو به سبک خندوانه ای بخونید) صبح شده بود ولی حال دهنم هنوز بد بود. به شدت درد داشت اما دیگه از اون حس عفونت سرایری در بدنم و احساس...
-
دردی کشیدم که مپرس
شنبه 11 اسفند 1397 00:12
پنجشنبه ٢٠:١١ دیشب فکر کردم بهتر میشم و نرفتم. حالا که به دکتر گفتم شیر میدم برای همین خودم آنتی بیوتیک نخوردم؛ گفت:"عفونتش اونقدر زیاد هست که کلا روی دندون رو گرفته باید آمپول بزنی." با تاکید دوباره همسر روی شیر، گفت اگر آنتی بیوتیک مصرف نکنی عفونت وارد شیرت میشه" و خدا میدونه وقتی داروها رو گرفتیم؛...
-
سلامتی بدیهی نیست
پنجشنبه 9 اسفند 1397 09:37
قاشق عسل رو توی استکان میگذارم. و با آب جوشیده استکان را پر می کنم. همینطور که قاشق را می چرخانم به این فکر می کنم که چقدر زیادند لحظه هایی که ساده انگارانه از کنار بزرگترین نعمت هایمان می گذریم و گیر می دهیم به آنچه نداریم و می گوییم چه بدبختیم. خوش به حال فلان کس که فلان چیزها را دارد. اگرچه از بعد ازدواج دیگر حسرت...
-
کسالت و بیماری
چهارشنبه 8 اسفند 1397 21:18
+ درست همون ساعت که قرار بود بریم؛ چنان بارونی می بارید که به خاطر ماه پشیمون شدم چون جای شلوغی بود و جای پارک نبود و باید ماشین رو جای دوری پارک می کردیم. از طرفی دیدم اگر آنتی بیوتیک بده واسه شیر ضرر داره در حقیقت حوصله دکتر رفتن نداشتم. فعلا دهانشویه و آب نمک استفاده می کنم. کاش بتونم قبل عیدی به دندونم یک رسیدگی...
-
این روزا
سهشنبه 7 اسفند 1397 22:06
قلمم خشک شده فرصتم خیلی کم شده خوابالودگی که دلیلش رو نمیدونم روزای باشگاه هم کلا نفس ندارم از خستگی و فشار تمرینا خونه تکونی با سرعت لاکپشت رو هم بهش اضافه کنیم و چند روزی که حال دهنم خوب نیست و فکر کردم شاید آفته اما امروز کاملا احساس تب و عفونت دارم. فکر کنم دندونم آپسه کرده. لثه.ام دردناکه و ورم کرده. باید صبر کنم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اسفند 1397 00:53
چقدر دیروز تکه تکه در وقتهایی که ماه شیر میخورد نوشتم و حالا نصف متنم نیست! بعضی متنها فقط یک بار آن طور که دلت میخواهد نوشته می شوند
-
بعد از دو سال ورزش نکردن
چهارشنبه 1 اسفند 1397 11:19
سه شنبه ١٣:٣٠ + چندتا از پست های یک وبلاگی رو که تقریبا روزانه نویسی می کنه ، دیشب خوندم. موقع خواب به خودم فکر می کردم. به این که از کی شروع کردم غر زدن تو وبلاگ؟ و حین مقایسه های ذهنیم به یک نکته پی بردم که قبلا اغلب مواقع صبح ها می نوشتم. همون موقع که تازه نفس بودم. با یک خواب آروم رفرش شده بودم و زندگی رو با هر...
-
یک روز خیلی معمولی
یکشنبه 28 بهمن 1397 12:57
نوشتنم که تمام شد؛ تو فکر تی کشیدن بودم که چشمم افتاد به دیوار. با خودم گفتم یک نصفه دیوار چند هفته پیش پاک کردی و تمام؟ باید صبحا زود بیدار شی اگر قصد خونه تکونی داری. ساعت رو که نگاه کردم یک ربع به نُه بود. ده و ربع با پری قرار داشتم. با خودم گفتم از اونجایی که مدتهاست پاک کردن دیوارها رو ذهنت سنگینی می کنه، اگر یک...
-
یک روز تازه
یکشنبه 28 بهمن 1397 08:29
* امروز برای تست ماه رو میبرم اتاق بازی باشگاه. ته دلم خدا خدا می کنم بدون من بمونه و بازی کنه. من باید از خونه بکَنم، بزنم بیرون تا دوباره بشم همون غ ز ل شاد. باید معاشرت کنم و برای خودم یک وقت آزادِ بدون بچه داشته باشم تا ذهنم آزادتر بشه *همسر میگه هزینه ماه رو خودت میدی دیگه؟! میگم چرا من؟! -: خودت گفتی تو هزینه من...
-
بوسه ماه
شنبه 27 بهمن 1397 00:13
اینقدر حالم بده که وقتی ماه اک گازم می گیره؛ دلم میخواد پرتش کنم اونطرف. بیشتر از یک ساعته شیر میخوره و من نه بدنم میکشه نه اعصابم. اونوقت طفلکم وقتی دید روی کاناپه ولش کردم و رفتم؛ بی سر و صدا تو تاریکی خودشو رسونده به من و میگه "دَچی!" و با نگاه مهربونش بهم میخنده. وقتی با بغض بهش می گم "التماس می کنم...
-
شاکی ام
جمعه 26 بهمن 1397 17:58
تو یک نقطه ای از زندگیم ایستادم که به شدت از خودم شاکی ام. شاکی از اینکه بلد نیستم زندگیمو منظم نگه دارم. شاکی از اینکه همه کارها به بعد موکول میشه. شاکی از اینکه عُرضه مادری کردن هم ندارم که لاقل بگم این یکی رو دارم تمام و کمال انجام میدم. شاکی ام از اینکه خس می کنم هیچ کس دوستم نداره. شاکی ام از اینکه با خودم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 بهمن 1397 11:53
+ یک دلشوره یا اضطراب عجیبی یهو خرخره ام رو گرفته. انگار یکی گلومو تو مشتش گرفته با اینکه نه بغضی دارم نه غمی دارم. نمیدونم باز چند روز سهل انگاری تو خوردن آهن اینطور آشفته کرده منو؟ هیچ دلیلی براش ندارم + به سلامتی مادر به خاطر حرفای دیروز قهر کرده. از سکوت دیروزش معلوم بود که قهر می کنه. الان که از شدت اضطراب مجبور...
-
از هر دری
پنجشنبه 25 بهمن 1397 16:46
+ یکی از ویژگیهای گل درشت همسر اینه که به نسبت آقایون خیلی تمیزه. به امورات شخصی اش خیلی اهمیت میده. با اینکه میدونست وسواس دارم من رو انتخاب کرد و اینقدر همراهیم کرد تا بهتر و بهتر بشم. + عکس العمل مامان وقتی گفتم به خاطر این مسئله من باید همه چیز رو بعد از برگشت بشورم و وقتی خونمون میاین بعدش باید همه چیز رو ضد...
-
تلخ و گزنده
چهارشنبه 24 بهمن 1397 23:13
اگر بابا به موقع نقش پدریش رو راجع بهش ایفا کرده بود. اگر تو اوج مشکلات هر کدوم تو لاک خودمون فرو نرفته بودیم. اگر مامان بلد بود و به ما یاد داده بود چطور در نقش یک خواهر برای برادرم خواهری کنم و او چطور برادری کنه؛ اگر هممون نقشمون رو در قبال هم فراموش نمی کردیم!!... حالا نمی رسیدیم به روزی که من با دیدن استوری...
-
مشورت
چهارشنبه 24 بهمن 1397 13:40
حال جسمی ام روبراه نیست. تقریبا سومین روزیه که مسکن میخورم تا شدت سردردم زیاد نشه. با وجود اینکه درد شدت نمیگیره اما تهوعی که همراه درد جسمم را به چالش می کشد مسرانه به قوت خود باقی می ماند. حالا! نه که خسته ام و خوابالود. اما یک ساعت قبل با وجود درد حال دل و روانم آنقدر خوب بود که بیان کردنی نبود. صدای خنده های از ته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 بهمن 1397 17:45
من برگشتم اما یه مسئله ای هست که نمیذاره وقتی میرم پیش خانوادم یا اونا میان اینجا من لذت ببرم. اونایی که خواننده دائم هستند فکر کنم بدونند چیه. مامان شاید بتونه با صحبت مسئله رو حل کنه اما اونم هر بار من حرف زدم به توجیهی میاره انگار خسته شدم از این افکار ناتمام نبود همین مسائله که وقتی میرم ترکستان انگار رفتم بهشت...
-
ّخدمت کردم و رها کردم
پنجشنبه 18 بهمن 1397 15:02
+ ذهنم درگیر سفر بلاتکلیف آخر هفته است که در هاله ای از ابهام کاری همسر گیر کرده. کتاب " با خالق هستی" را هفته قبل بعد از چند سال دوباره خواندم. از آن کتابهای دلچسب است که باید بارها بخوانی تا حرفهایش برایت نهادینه شود در وجودت و خداگونه زندگی کنی. به دنبال پیدا کردن مطلبی در کتاب، یک جورایی کتاب را دوره می...
-
چند لحظه آغوش
دوشنبه 15 بهمن 1397 00:05
بی حوصله خودم رو جا میدم پایین پای همسر گوشه کاناپه. میدونه که قلبم مچاله شده. یک نگاهی می کنه و میگه بیا بغلم. میگم اینجا تنگه می افتم. از سمت دیواره کاناپه برام جا باز می کنه و من دور از افکار وسواسی که این به اون میخوره، به پهلوی چپ خودمو جا میدم تو همون یک ذره جا. سرم رو میزارم روی سینه همسر. از عصر که در ماشین...
-
همه چیز نرمال است
شنبه 13 بهمن 1397 18:08
زمان واکسن ١٢ ماهگی و افت نمودار وزن ماه اک، خانم بهداشتی گفته بود ١٣ ماهگی باید قد و وزنش کنترل شود. از شما چه پنهون به خاطر بحث های گاه و بی گاه همسر در مورد غذا خوردن و وزن ماه اک؛ که بارها وسط عصبانیت ها تذکر دادم "حق ندارد اینقدر در این مورد بازخواستم کند و اگر خیلی نگران است لاقل یک روز بماند خانه و خودش...
-
بچه غذا نخور
چهارشنبه 10 بهمن 1397 13:58
خوب که فکر می کنم میبینم اغلب روزها با حال خوبی بیدار میشم اما به ظهر نرسیده کاملا انرژی هام تخلیه شده و یک جورایی عصبی شده ام. و بیشتر که بررسی می کنم می بینم غذا نخوردن های ماه اک به طرز عجیبی منو عصبی می کنه؛ خصوصا که باید به باباش جواب پس بدم. از طرفی همسر همیشه تو حرفاش می گه ماه فقط قدش بلند میشه. و این اظهار...
-
ابدیت یک بوسه
سهشنبه 9 بهمن 1397 20:40
+ اینقدر که من اذیت شدم این مدت و همش یا عصبی بودم یا خوابالود به همراه حس خستگی و کوفتگی؛ رفتیم ١٣٠ تومن دادیم راحت ترین و خوشگل ترین شیشه شیری که مغازه داشت رو خریدیم برای خانوم که کمتر شیر منو بخوره. فکر میکنید نتیجه چی شد؟! به جای اینکه شیربخوره؛ به همه چیز و همه کس میخواد شیر بده؛ از جمله من، همسر و عروسک هاش....
-
دلا خو کن به تنهایی ٢
سهشنبه 9 بهمن 1397 19:36
میگن عصر ارتباطات ِ و فاصله ها و دوری بی معناست اینقدر که دنیای مجازی و نرم افزارهای اون ارتباط برقرار کردن رو راحت کرده. اگر فاصله ها بی معنا شده اند؛ پس چرا با صدتا تلفن و تماس تصویری باز هم تا عمق وجودم احساس تنهایی دارم؟ چرا از شدت احساس تنهایی سرم رو میندازم پایین. دستام رو میذارم روی صورتم و اشکام سر می خورند...
-
شبانه های مادر دختری
شنبه 6 بهمن 1397 00:26
ساعت از ١٢ گذشته. ماه اک داره شیر میخوره. داریم دوتایی؛ من و ماه اک؛ تلاش می کنیم واسه خوابیدنش. خودش رو از آغوشم می کشه بیرون. یاد خودم می افتم وقتایی که تو اتوبوس تهران بودم و شبا تلاش می کردم بخوابم اما توی اون فرم صندلی ها نمیشد. باید جایی پاهامو دراز می کردم. میارمش تو اتاق و میزارمش تو رختخواب کوچولوش. خودمم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 بهمن 1397 13:45
نیاز به یک جلوبرنده دارم برای یک شروع تازه برنامه خوابم به خاطر دیر خوابیدن ها و سردرد به هم ریخته و صبا دیر بیدار میشم و من که همیشه از خوابیدن بعد از ساعت نه بیزار بودم گاهی تا بعد از ده خوابم قرار بود دیروز بریم خونه پدری اما رئیس بزدل برنامه های ما رو با نظرات مسخره اش بهم زد. من خیلی نیازداشتم الان برم تا تجدید...
-
دوست عزیز
چهارشنبه 3 بهمن 1397 11:06
خیلی غیر منتظره زنگ زد و گفت عازم تهران است و می خواهد یک روزش را به دیدار من بیاید. تقریبا هنگ کرده بودم. فقط دو سه روز از آن حال بد دو پست قبل و تصمیم من برای تلاش بیشتر جهت رفع این مرض مزمن گذشته بود. چند دقیقه ای در شوک آمدن مهمان روی کاناپه نشستم و اجازه دادم افکارم هر چه دلشان می خواهد بگویند. ذهنم که آرام شد؛...