-
کارم را به تو واگذار می کنم
چهارشنبه 5 تیر 1398 17:24
باز هم اسم مهمون راه دور اومده بود و من کلافه و بهم ریخته بودم. با ذکر و فکرای قشنگ سر خودم رو گرم کردم و حتی نپرسیدم میان یا نه که حتی اگر هم میان من دیرتر بفهمم و کمتر مضطرب بشم. یاد چهار اثر اسکاول شین افتادم و اون جمله ای که مضمونش این بود که در مورد نگرانیهامون کارها رو به خدا بسپاریم و رهاش کنیم. جمله درستش رو...
-
یک عاشقانه آرام
چهارشنبه 5 تیر 1398 10:26
ساعت از ٩:٣٠ گذشته بود که بیدار شدم. خاطرم نیست با استرس بیدار شدم یا دیدن ساعت و حس بد عقب افتادن از کارها، استرس را به جانم انداخت. بعد از خوردن یک صبحانه دلچسب، به خودم گفتم تا زمانی که ماه بیدار شود، این خلوت نوش جانت. کمی قهوه و مقدار متنابهی کافی میت ریختم داخل فنجان، بدون شکر. یاد حرف همسر افتادم که گفت اگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 تیر 1398 17:08
من آدمِ کم خوابیدن نیستم. بارها امتحان کردم نشد. بداخلاق میشم. بدنم کم توان میشه. خیلی دلم میخواد کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم اما نه میتونم خوابم رو کم کنم؛ نه سرعت عملم بهبود چشم گیری داشته. خسته ام. خستگی باشگاه. ماه اک نذاشت استراحت کنم و برخلاف جلسات قبل، الان واقعا به خاطر حرکتهای امروز بدنم درد می کنه....
-
آخرین روزهای بهتر
پنجشنبه 30 خرداد 1398 00:13
صدای ظریف و کارتونی اش از اتاق به گوش می رسید. ظرف می شستم و زیر لب می گفتم منِ نفهم، منِ بی شعور، منِ عوضی، که ماه اک به پاهایم چسبید و گفت مامان مامان. گفتم برو عقب تا کارم تمام شود. دستهایم را خشک کردم. صورتم را که برگرداندم دیدم وسط آشپزخانه ایستاده. با همان نگاه مهربان و خندانش. با همان نگاه مشتاق و لبریز از شور...
-
یک روز تازه با سرعت عمل عالی
چهارشنبه 29 خرداد 1398 10:28
امروز روز سرعت عمله در این راستا یک حموم هفت هست دقیقه ای رفتم قراره جمع کردن وسایل سفر و ریخت و پاشی ها رو هم با همین سرعت عمل انجام بدم لباسای خشک رو جمع کنم ملافه ها رو پهن کنم و یک بار دیگه ماشین لباسشویی رو روشن کنم کتابی که خیلی وقته دلم میخواسته بخونم و خواهرک داده تا بخونم رو استارت بزنم گردگیری کنم و تی بکشم...
-
صحت؟!
سهشنبه 28 خرداد 1398 17:52
یک طالبی کوچک را تنهایی خوردم و با یک بسته ساقه طلایی و یک لیوان شیر کاکائو توی هوای گرم خونه تکیه دادم به تخت. در سکوت بعد از ظهر، صدای دلنشین پرنده ها، طنین انداخته در فضا و هر چند دقیقه یک بار در صدای گوش خراش فرز محو می شوند. ذهنم درگیر گردهایی است که به دلیل عدم امکان بسته شدن درب ورودی تمام خانه را به گند خواهد...
-
کادوی تولد
یکشنبه 26 خرداد 1398 23:01
یک ماهی هست به خرید یک کادوی مفصل برای تولدم فکر می کنم. گزینه های دیادی تو ذهنم اومد و رفت - یک جفت کفش اسکیچرز (مامان میگه همسرت میخره خوب :))) - پابند ( ظاهرن همسر دوست داره پابند بخرم البته منم بدم نمیاد) - کنسول ( خوب با وجود یک ماه کوچولویی که از همه جا بالا میره تصمیم گرفتم فعلا بیخیال شم) - عطر ( شب عید به...
-
حمد شفا
یکشنبه 26 خرداد 1398 21:15
شربت عسل،دارچین و زنجبیل نوشیدم و سرم رو کردم تو استکان گلاب و بوش رو نفس می کشم و با خودم میگم کاش مامان اینجا بود و یا اعتقاد قوی اش مثل قبلا که کنارش بودم؛ دست راستش رو میذاشت روی سرم و هفت تا حمد میخوند حالم خیلی بده. میشه اگر حرصله داشتید یک حمد برام بخونید؟ بعد نوشت: یک جور عجیبی تقریبا نیم ساعت بعد از نوشتن این...
-
خوشحالم
یکشنبه 26 خرداد 1398 00:01
از شدت خستگی و تحلیل رفتن ته مانده انرژی هایم در اثر سردرد به زور نفس می کشم اما خوشحالم از این برگشتن از این رسیدن از این روزهایی که به شلوغی و شیرینی گذشت از این روزهایی که در تنهایی هایمان در پیش رو داریم از سلامتی تن مان از کتابهایی که از خانه پدری آوردم و از زیبای جاودانه که خواهرک به من بخشید از آن خوک دست ساز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 خرداد 1398 16:27
با زهم وقت رفتن رسید و دلم تو اضطراب رفتن داره دست و پا می زنه. باز هم وقت رفتن رسید تیکه هایی از دلمون لابلای خداحافظی هامیون زمین و هوا می مونه باز هم وقت خداحافظی رسید و ماه باید با همه محبت ها و شلوغیای دو و برش خداحافظی کنه باز هم وقت خداحافظی رسید و دلم ......
-
بیا و خانومی کن
چهارشنبه 22 خرداد 1398 01:06
وقتی با اشتیاق نرم افزارهای کتابخوان رو باز می کنم و دنبال کتابهای خوب میگردم؛ وقتی بیشتر از هر زمانی برای هر حرکت ماه اک ذوق مرگ میشم؛ وقتی بیشتر میسپاس گزاری می کنم؛ وقتی پنج ساعت تو محیط کار همسر میمونم و حتی بدون دلواپسی دستشویی میرم؛ وقتی گوشی تو دستم میگیرم که بنویسم؛ وقتی جدی به نوشتن فکر می کنم؛ وقتی نمی دونم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 خرداد 1398 18:14
به شدت به این معتقدم که وقتی از لحاظ روانی آشفته میشم باید لایف استایلم رو عوض کنم. اما گاهی قدرت اراده ام به شدت پایین میاد و زورم به خودِ منفعل ِ آشفته ام نمیرسه و اینطوری حال بدم کش دار میشه تا زمانی که یک تکونی به خودم بدم که باعث بشه اون حالت آشفته سوراخ سوراخ بشه و نابود شه. این بار تغییرم روزی حداقل یک ربع...
-
آخرین روزهای بهار
شنبه 18 خرداد 1398 11:15
همین یک ساعت پیش بود که احساس می کردم حالم خوب است و دلم میخواهد دوباره بنویسم از حس خوب آخرین روزای بهار. اما این دردهای ریز ریز پرتم می کنند وسط یک فضای تاریک، در میان حس هایی که بعضی هایشان دردناکند و بعضی ترسناک و تا من به خودم بیایم حس های خوبم را دزدیدند و با چهره های کریه شان می خندند و تشخیص دکتر را توی صورتم...
-
ترکستان (خرداد ٩٨)
جمعه 17 خرداد 1398 23:14
+ اینقدر خسته ام و احساس کوفتگی می کنم که یک جورایی قاچاقی هنوز دارم نفس می کشم و بیدارم اما ماه اک؟! یک منبع انرژی تمام نشدنی ِ که بعد از یک سفر هفت ساعته، دیر خوابیدن دیشب و شیطنت های کل روزش، تازه رفته تو تاریکی یک دستکش پیدا کرده و کرده تو دستش که منو بترسونه تا بخندیم هم میخندم هم التماس می کنم بخوابه + بعد از...
-
اخساس حماقت
چهارشنبه 15 خرداد 1398 21:03
یک وقتایی به طرز فجیعی احساس حماقت و ساده لوحی می کنم و دقیقا اینجور وقتا میگم خوبه دورم و آدما رو نمی بینم و حرف اضافه نمیزنم براشون من آدمی نیستم که تو زندگی بقیه کنکاش کنم از طرفی زیادی زیادی زیادی صادقم. زیادی چون بلد نیستم با کلمات بازی کنم و سوالایی که لازم نیست حقیقتش گفته بشه رو در هاله ای از ابهام جواب بدم....
-
یک سوال
دوشنبه 13 خرداد 1398 16:33
بچه ها شما روسری میخرید میشورید و میپوشید؟ یا نه؟! چند بار که دیدم گاهی روسریا میفته رو زمین، دلم نمیگیره نشسته سر کنم :((
-
استرس لعنتی
دوشنبه 13 خرداد 1398 09:36
+ گاهی خر میشدم و به زمین و زمان گیر میدادم. ولی بعد از یکی دو روز همه چیز خوب میشد. این بار اما یک هفته است صبح ها با استرس شدید همراه با تهوع بیدار میشم. استرسی که دلیلی براش ندارم. حس بد کارهای انجام نشده رو دارم. اما حقیقت اینه که کارهای انجام نشده ام فورس نیستند. همیشه همه ما یک سری کار انجام نشده داریم و این...
-
شوک
شنبه 11 خرداد 1398 18:12
-
میترسم
پنجشنبه 9 خرداد 1398 10:53
-
گزارش گون
سهشنبه 7 خرداد 1398 18:08
هی نوشتم. منتشر کردم. بعد از یک ساعت آروم گرفتم و نوشته رو چرکنویس کردم. هی غر زدم گلایه کردم؛ یک ساعت بعد آروم گرفتم. و این همون ِ که میگن بنویس تا آروم بگیری مقصر؟! در خقیقت مقصری وجود نداشت. فقط شرایط موجب حساسیت شدید من شده بود. بالا زدن راه آب آشپزخونه (تمام تنم از فشار عصبی این اتفاق به رعشه افتاده بود)، تغییرات...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 خرداد 1398 14:02
چقدر خوب بود یکی حرفهای ما رو گوش میداد و می گفت ایراد کار از کجاست؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 خرداد 1398 23:54
ماه اک از رو مبل خیلی بد خورد زمین. یک ساعت گذشته اما هموز نفس من جا نیومده. فردا تمام تزیینیا ی رو کانت آشپزخونه و میز ناها رو باید جمع کنم تا کمتر تحریک بشه. ممکن بود اتافق خیلی بدی بیفته. فقط خدا رحممون کرد
-
تبادل نظر
پنجشنبه 2 خرداد 1398 04:24
به همسر میگم تو کتاب جادوی نظم نوشته " فقط لباسهایی رو تو پاکسازی نگه دارید که شادتون میکنه" و من لباسای زیادی دارم که شادم نمی کنه. یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنه و میگه: " میخوای اگر خونمون هم شادت نمیکنه بندازیم دور" یعنی عاشق شم :))
-
برنامه ناباروری؟!
پنجشنبه 2 خرداد 1398 00:27
خانم مرجان نمیدونم کدوم متن من در مورد ناباروری بوده و نمیدونم چه مضمونی داره که شما میخواید تو برنامه تون ازش استفاده کنید که بخوام موافقت یا عزم موافقتم رو اعلام کنم تماس تلفنی برام مقدور نیست
-
شب باران زده
سهشنبه 31 اردیبهشت 1398 23:31
با اینکه فقط ١٩ ماهه اش است؛ با شنیدن صدای رعد بر میگردد سمت پنجره و می گوید آپ. تا همین دو هفته قبل فکر می کردم متوجه نیست اما حقیقت این است که زیادی می فهمد. قربان صدقه اش می روم که اینقدر باهوش است و با این سرعت رشد می کند و من جا می مانم از لذت بی اندازه بردن ها. در آغوش می کشم اش و به سمت پنجره اتاق می رویم. هوا...
-
تراژدی
سهشنبه 31 اردیبهشت 1398 17:31
هنوز درگیر هیجانات آخر داستان بودم. یک ساعت پیش که تمام شد سریع غذا آوردم و مشغول خوردن شدم. هنوز گرسنه بودم که یک گرفتگی عجیبی توی قفسه سینه ام احساس کردم. حالا بیشتر از نیم ساعت گذشته. دستم رو گذاشتم روی قلبم. کمی تندتر از همیشه می کوبد. دلم میخواد بزنم از خونه بیرون اما میترسم با ماه اک از خانه بیرون بروم. دلم...
-
دیروز از نگاهی دیگر
شنبه 28 اردیبهشت 1398 11:45
بعد از دو هفته کار بی وقفه اش، باز هم زود بیدار شده و تقریبا له ام کرده (آخه مجبوره خودش رو بین من و ماه جا بده. ولی اگر ماه اک هم نبود؛ کلا روش بیدار کردنش همینه. اذیتت کنه تا دیوونه شی و یک کم غر هم بزنی، گاهی اونقدر شدیده که جیغت هم در میاد و کمی هم کتکش میزنی تا جیگرت حال بیاد و عطای تخت رو به لقاش ببخشی و فرار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 اردیبهشت 1398 01:37
نه غمگینم نه خوشحال نه ناراحتم نه سرحال نه عصبانی ام آروم؟! شاید آرومم اما تو ذهنم یک سوال بزرگ نقش بسته که جوابی براش ندارم چرا همسر همیشه خودشو رفتاراشو مبرا از هر گونه خطایی میدونه و در عوض همه ایرادها رو در من می بینه؟ چرا ماه اک هر خرابکاری بکنه؛ مقصر منم؟! چرا هر طوری میشه؛ دلیلش اینه که من مراقب نبودم؟ چرا وقتی...
-
مشروح اخبار
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 18:47
با صدای تق و توق تعمیرات چشم گشودیم و در ادامه سردرد دیروز؛ امروز رو هم کلا در خدمت سردرد و حالت تهوع بودیم. البته شاید هم ایشون ها در خدمت ما بودند و نوافن عزیز در این فقره با شکست روبرو شد ماه اک جانمان در راستای ناخوش احوالی ما، دست به دست حال بد دادند و چنان گریه و فغانی به راه انداخته بود که در یک تصمیم ناگهانی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 اردیبهشت 1398 16:39
خیلی خوبم و خیلی خوشحالم که همسر رو دارم. ماه رو بغل می کنم. اینجا می نویسم و شما می خونید و برام می نویسید. یک بخش شیرین زندگیم اینجاست. همین نوشته های روزانه که گاهی شاده گاهی غمگین. همین بودنهای شما و دلگرمی دادن هاتون. میبوسم سر انگشتای مهربونتون رو که برای دل من روی کیبور فشار میدید. لحظه هاتون لبریز خوشی +...