-
عمرم، جانم، ماهِ تابانم
سهشنبه 2 مهر 1398 23:56
ناگهان سرش روی شانه ام افتاد. منتظر بودم خواب چشمهایش را برباید اما فکر نمیکردم همینطور که سرش بالا بود به عالم رویا برود و ناگهان سرش روی شانه ام بیفتد. بعد از یک هفته کم خوابی و بی خوابیهای شب و روزِ مادر دختری؛ امشب موقع خرید منزل حدود ساعت هفت شب خوابید و برای اولین بار در تمام این ٢٣ ماه وصل شد به خواب شب اش و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 شهریور 1398 16:49
با تابه کوچکی که داخلش برای ماه نیمرو درست کردم می شینم روی زمین و می زنم زیر گریه. درست مثل پرنده ای که امیدش رو به آزاد شدن از دست داده. شبیه آدمی که از خودش هم ناامید شده چون فکر می کنه تا آزادی نداشته باشه بی عرضه ترین آدم روی زمین است و تقویت کننده این احساس ناکارامد بودن حرف های گاه و بی گاه مرد خونه به نامرتبی...
-
سلام مامان
یکشنبه 24 شهریور 1398 17:44
+ وقتی کتاب دوست داشتنی تو دستمه اینترنت کلا تعطیل میشه :)) مثل همین روزا + بیشتر از نیم ساعت مثل این بود که کسی قفسه سینه ام رو مشت کرده باشه. باز هم پیش اومده بود اما این بار خوب که دقت کردم دیدم ضربان قلبم هم همزمان رفته بالا خودم متوجه نبودم. + صبح ام رو با قشنگ ترین جمله دنیا شروع کردم. چشماش رو که باز کرد و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 شهریور 1398 20:21
+ بهترین سفر دنیا رو هم بری؛ وقتی میرسی خونه دوباره و دوباره می فهمی که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. عاشق این خونه ام. عاشق تک تک وسایلش. عاشق جمع سه نفره مون و همه لحظه های خوب و بدی که کنار هم تو این خونه داریم + کی گفته پاییز فصل عاشقاست؟ کی گفته پاییز پادشاه فصل هاست. بیاد اینجا باهاش حرف دارم :))) + تعطیلات بهتون...
-
این قافله عمر
پنجشنبه 21 شهریور 1398 01:08
یکشنبه ١ بامداد دارم از خستگی میمیرم. اما حجم آرامشی که با پا گذاشتن تو این خونه تو وجودم میریزه قدرتش از خستگی و خوابالودگی بیشتره. ماه اک از شدت هیجان نمی تونه بخوابه. چندتا میک می زنه بعد سرش رو میاره بالا میگه: "مامان جون، کجایی؟ چه کا می کنی؟" و وقتی مامان جون صداشو نمی شنوه با سریع پا میشه و بدو بدو...
-
دو شب بی خوابی
شنبه 16 شهریور 1398 16:45
وقتی اهل تست کردن گزینه های مختلف کافه تریا نباشی و معمولا چیزهای مشخصی رو سفارش بدی؛ بعد بری یک کافه جدید و سفارش دهنده برای من و خانمش اشتباهی به جای آیس پک، آیس موکا سفارش بده و فکر کنه این همون آیس پک شکلاتی هستش؛ به حال و روز من دچار می شید. حدود یک ساعت بعد از خوردن اون نوشیدنی تلخِ کذایی سرد؛ دچار حالت تهوع...
-
از هر دری سخنی
پنجشنبه 14 شهریور 1398 17:37
+ از کاشت ناخن خوشم نیومد هیچوقت اما خیلی دلم خواسته بود لاک دائم بزنم. بچه ها گفته بودند ما پرسیدیم و باید بدل از وضو، وضو گرفت و بدل از غسل، غسل کرد. اما من از یکی دو جای معتبر پرسیدم گفتند فتواهای تو نت و حرفایی که دهن به دهن میچرخه غلطه. نه وضو داره نه غسل :(((((( من تو مسائل مذهبی فرایض واجب رو سعی میکنم به جا...
-
بهی، شارمین ....
چهارشنبه 13 شهریور 1398 15:07
بچه هایی که تو بیان بلاگ دارید من نمیتونم براتون کامنت بزارم کیبور گوشیم تو قسمت کامنتای بیان فعال نمیشه
-
شیر و کُلَک
سهشنبه 12 شهریور 1398 13:37
+ ساعت ٩:٢٠ زنگ زدم. سر جلسه بود. نمیتونست حرف بزنه با این حال گفتم درسته بی ادبی اما این بار هم می بخشمت وقتی جلسه تمام شد با یک سدای بشاش زنگ زد اما من مهمونی بودم. الان هم باز جلسه بود. اونوقت زندگی اینقدر هیجان انگیز شده که منتظرم زنگ بزنه اذیتش کنم :))) حالم خیلی خوبه + صبح زود که میرفت بد تو قیافه بود. ساعت شش...
-
برخلاف همیشه
سهشنبه 12 شهریور 1398 07:03
برخلاف دفعه های قبل؛ این بار آرومم. نه تو ذهنم باهاش بحث می کنم. نه عصبانی و دلخورم. یک بی تفاوتی عجیب کن شاید برای بعد از یک بحث ناراحت کننده آرامبخش هم باشه برخلاف دفعه های قبل که تو صحبتام با مامان اینا یک اشاره ای به این که با هم حرفمون شده میکردم؛ این بار بدون اینکه بهم فشار بیاد که باید برای کسی حرف بزنم؛ چیزی...
-
متنفرم
یکشنبه 10 شهریور 1398 23:31
-
دوست عزیز
پنجشنبه 7 شهریور 1398 11:51
از همتتون ممنونم که هستید فقط اونقدر خسته و شلوغم که احتمالا تا اوایل هفته ممکنه فرصت نکنم نظرات رو جواب بدم
-
نیکبختی های کودکانه
سهشنبه 5 شهریور 1398 17:00
٤ شهریور بعد از ظهر جمعه همسر میخواد ماه اک رو راضی کنه که بهوابه. بهش میگه ببین خرسی هم خوابید. خرسی رو بر میداره و رو به همسر میگه"ببین چشماش بازه" :)))) شنبه شب تو مطب دکتر بلوزش رو می کشه بالا. شکمش پیدا میشه. بلوزش رو می کشم پایین میگم زشته مامان. شکمت پیدا میشه. وقتی رسیدیم اومدم بلوزش رو در بیارم. می...
-
قدرتی که مدتهاست ندیده بودمش. حقیقت اینه که من یک زن قدرتمندم
یکشنبه 3 شهریور 1398 16:53
-
روز آزمایش
یکشنبه 3 شهریور 1398 16:50
. حقیقت اینه که من به دکتر ماه اک ایمان دارم. اون شلوغش نکرده. این منم که شلوغش کردم. دکتر ماه اک اهل الکی دارو دادن نیست. اول همه چیز رو بررسی می کنه بعد دست به قلم میشه واسه دارو. وقتی برگشتم ازش گواهی واسه بیمه تکمیلی بگیرم. پرسیدم ممکنه چیز بدی باشه؟! با آرامش و بیخیالیه خودش با چاشنی یک لبخند گفت نه. هر چی باشه...
-
ABG
یکشنبه 3 شهریور 1398 08:05
سه تایی نشستیم و مشغول غذا دادن با بازی به ماه اک هستیم که اشکهایم بدون پلک زدن صورتم را خیس می کنند. ماه اک که از دیدن این صحنه تعجب کرده با گفتن "اِ آب اومد" انگشت اشاره کوچولوش رو جلو میاره و قطره رو روی صورتم پخش می کنه. حرفهای دکتر توی مغزم رژه میرن. همسر اصلا به روی خودش نمیاره که اشکهایمن رو دیده....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 شهریور 1398 15:46
چقدر صبح حالم خوب بود. تا نزدیکای ١٢. داشتم یک پست پر از احساس مینوشتم که با حرف زدن با همسر و خبر اینکه همکارش نیمه شب از سفر رسیده و دزد نرده پنجره به داخل کوچه رو بریده و حتی در اتاق خواب که قفل بوده را شکسته و دار و ندارشون رو برده؛ خالی شدم از اون همه حس قشنگ. دلم گرفت برای زوج مستاجری که احتمالا همه دار و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 شهریور 1398 00:36
بعد از تماس مامان به طرز بدی مضطرب بودم. بر اساس آموخته ام از کتاب "چهار اثر" که میگه هر جا نتونستی تصمیم بگیری چه کنی و نگرانی داشتی مسئله رو رها کن و تصمیم رو بسپار به معبود؛ خودم آیه افوض امری رو مطابق این حرفها یافتم؛ شروع کردم تند تند ذکر گفتن و گفتم خدایا تو گواهی چقدر دوست دارم برم اما دلم میخواد همسر...
-
سوال مهم
پنجشنبه 31 مرداد 1398 13:37
بچه ها مامان ها یک سوال مهم دارم اگر خانوادتوت میخواستن با ماشین بیان دنبالتون که برید عروسی و بعد با مامانتون بدون ماشین شخصی برگردید؛ با وجود اینکه تو این شرایط نمیشه صندلی ماشین کودک رو همراه برد باز هم دل و عقلتون راضی میشد که با این شرایط برید عروسی؟ یعنی هرچقدر زیر و رو می کنم نمیتونم از ترسی که از این موضوع...
-
زنده باد غ ز ل
چهارشنبه 30 مرداد 1398 20:33
یکشنبه ساعت چهار و نیم روی تخت به شکم خوابیده بودم و به سختیِ این حجم از تنهایی فکر میکردم که دیدم دارم به خودم میگم فقط همسر نیست که به قول خودش عین خر کار می کنه تا راحت باشیم و یک امنیت مالی نسبتا خوب داشته باشیم؛ منم عین خر دارم زور خودم رو میزنم که تو این حجم از تنها بودن، افسرده نشم و بتونم جو خونه رو شاد نگه...
-
رخوت
دوشنبه 28 مرداد 1398 15:23
یکشنبه ٢٧ مرداد ١٦:١٤ دو روزه باز با خودم درگیره. دوباره اون ورِ سختش کن یه جور وحشیانه ای چکبره زده روی بقیه افکارم و هر کار کوچیک و ساده ای رو میگه وای چقدر سخت اونوقت خوب که موفق شد هی منو از انجام کارها منصرف کنه عینه گربه نره هی تشویقم می کنه که الکی از این پیج برم تو اون پیج. حتی کامنت گذاشتن و جواب دادن رو هم...
-
کسل
شنبه 26 مرداد 1398 17:36
چرا امروز اینقدر کسل ام ؟ شماها در چه حالید؟
-
سفرنامه مشهد
شنبه 26 مرداد 1398 08:50
-
کیه کیه در زنه؟
جمعه 25 مرداد 1398 19:19
+ هنوز اسم کشور را کامل نگفته که من گوشی بدست توی نقشه دنبالش می گردم. این حقیقته که میگن آدم از یک لحظه بعدش خبر نداره. این چندمین باره که همسر تقریبا جدی دلش از وضع اینجا پر است و از آزادی بال های پرواز نخبه ای که اینجا هر روز گوشه ای از آن را می چینند؛ در آن سوی دنیا حرف می زند. + هر چقدر از ذوق مرگی و خوشی تاپی که...
-
سکوت شب
پنجشنبه 24 مرداد 1398 01:16
با همه خستگی و کمردرد یک گوشه نشستم و توی سکوت خونه با یک فنجون آب جوش، بیسکوئیت شکلاتی میخورم. خیلی دلم چایی میخواد اما خسته ام و به یک آب جوش بسنده کردم. تلخی دوست داشتنی شکلات مغز بیسکوییت کامم رو پر می کنه و آرامش دورنم رو بعد از ١٣ روز تشدید می کنه. سه شب مشهد بودیم. در عین اینکه سفر شیرینی بود در کنار همسر و ماه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 مرداد 1398 11:55
عید همتون میارک ان شالله غمهاتون پیش پای شادیهاتون قربونی بشن
-
وقتی میای ....
پنجشنبه 17 مرداد 1398 13:26
+ پاشو که میذاره تو خونه یک دنیا حال خوب تو جای جای میریزه. اینقدر که دو سه ساعت بعد از اومدنش تازه یادم میاد چه روز پر استرسی رو طی کردم. تازه می فهمم چقدر از دلواپسی هام دلیلش تنها بودنه. تازه می فهمم که چقدر بیشتر از قبل دوستش دارم و از همیشه بیشتر به حضورش محتاجم. اون وقته که با خنده بهش می گم چطور بلدی فقط با پا...
-
Hallelujah
چهارشنبه 16 مرداد 1398 09:10
از شدت استرس آماده شدن دچار حالت تهوع شدم و به خودم اومدم میبینم همش دارم میگم Hallelujah. هفته قبل روحی و جسمی حالم خوب نبود و به همین دلیل آخر هفته نتونستم لباسها رو کامل بشورم. با اومدن مامان اینا و پیشنهاد مامان برای درست کردن سبزی نه تنها کارم در راستای سفر رفتن کم نشد که زیادهم شد و منی که با فکر انجام کارهای...
-
ذهن پراکنده
سهشنبه 15 مرداد 1398 17:17
هنوز به زندگی عادی قبل از مهمون اومدن برنگشتم ذهنم پراکندست از هر کاری یه ذره انجام میدم و نمیتونم تمومش کنم چون احساس می کنم زمان ندارم و وقت کم میارم و اینطوری همه چیز نامرتبه ان شالله بعد از ٩ سال قراره برم مشهد و این آماده شدنه هم تشدید می کنه پراکندگی افکارم رو حتی نوشتن هم برام سخت شده چون تمرکز ندارم بالاخره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 16:52
مهمونا رفتند و من بین بغض و آرامش روی تخت دراز کشیدم و به گل دختر طلاییم شیر میدم روزای خوبی بود خوش گذشت و فکر می کنم اگر بیشتر بیان حال من هم از اون سکون و قوانین خارج میشه