-
و دوباره زندگی
پنجشنبه 23 آبان 1398 13:43
چشماش رو که باز کرده مثل هر روز با یک صبح بخیر پر سر و صدا بغلش میکنم. میگه "اتاگ وزش بچیا" و خودشو از بغلم میکشه پایین و میره سراغ دفترش. یعنی ذهنش تو آخرین اتفاقای دیشب تا صبح چرخیده؟! ازم میخواد صفحه ای که بچه ها رو تو اتاق ورزش کشیدم بیارم تا ببینه. میگم چرا دیشب ناراحت شدی؟! میگه: "داد زدی. گی یه...
-
من و این روزها
دوشنبه 20 آبان 1398 11:45
+ از بس بهم ریخته بودم وسواس فکری فرصت رو غنیمت دانست و بلایی به روزم آورد که به سرم زده بود کل شبکه های اجتماعی رو حذف کنم و در اینجا رو هم تخته کنم. دست به دامن ویتامین D و b1 300 شده ام. حالا بهترم. ولی همچنان قدرت نوشتن ندارم. به دعایی که از قلبهای پاکتان برمی خیزد ایمان دارم. اگر به یاد داشتید من را در دعاهایتان...
-
شاید چیزی در حال شکل گرفتن است
پنجشنبه 16 آبان 1398 12:18
وسط خانه ای که گوشه و کنارش با اسباب بازیهای رنگارنگ ماه رنگی و شلوغ شده نشست ه ام و چشم دوخته ام به پرده ای که نور آفتاب روشنش کرده و سایه چهارچوب پنجره یه قسمتهایی اش را تاریک کرده. بالش و تشک کوچولوی ماهک که نشانه تلاش دیشب برای خواباندنش است هنوز وسط پذیرایی است. صدای "شِک دوو دوو دوو" ی ماه اک سکوت خانه...
-
ماه بی تکرار من
سهشنبه 14 آبان 1398 17:48
صدای آرام نفس هایش نشان از رفتن به عالم رویا دارد. طلایی موهایش صورتم را قلقلک می دهد و صورتش در دیدرَسم نیست. پاهایش را روی شکمم جا میدهم طوری که بتوانم تمام تن کوچکش را میان تن و دستانم محصور کنم. درست از بعد از عید پوزیشن خوابش موقع شیر خوردن را عوض کرد. به جای خوابیدن در کنارم؛ من را به عقب هول میداد که روی کمر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آبان 1398 14:24
خوب بیدار نشدم از صبح اضطراب عجیبی دارم با زومبا فقط سبک شده و به طرز فجیعی خوابم میاد اینقدر که دارم به ماه التماس میکنم بزاره بخوابم و خودش هم کمی بخوابه ظرفیتم تکمیله وضع خونه افتضاحه و این دقیقا نمونه کامل ذهن بهم ریخته منه ناهار خوردنها برام بی معنی شده دوبار دوش گرفتم ماه اک نمیزاره بخوابم الان فقط دلم یک چیز...
-
یک روز دوشنبه
دوشنبه 13 آبان 1398 17:19
+ روزی که بهار نوشت با نوروفیدبک سردردهاش بهتر شده؛ با خودم گفتم خدا رو شکر من که سردردهام خودش کم شده و درست از فرداش تا امروز هر روز یا سرم سنگینه یا مثل امروز دردی شروع میشه که میدونم مسکن نخوردن من رو به غلط کردم خواهد انداخت. + یک جور ناخوشایندی الانم که حال دلم بهتره حال جسمیم روبراه نیست. یعنی توی بدنم یه جوریه...
-
زندگی دوباره
یکشنبه 12 آبان 1398 23:19
بعد از مدتها بالاخره امشب ٩:٣٠ خاموشی زدیم تا ده همسر خوابید و ماه اک بعد از یک ساعت بلاگیری و شیطنت تو تاریکی خوابید ظرفها رو چیدم تو ماشین بخشی از اونهایی که نمیشه داخل ماشین گذاشت رو شستم و با دفتر سپاسگزازی و دفتربرنامه ریزی که این روزا گزینه های رنگ شده اش به تعداد انگشتای یک دسته نشستم روی کاناپه تا با چشمهای...
-
حس بی نهایت تنهایی
شنبه 11 آبان 1398 20:51
من نمیگم اگر نزدیک خانواده هامون بودیم همیشه اوکی بودم و خوشحال اما تا این حد تنها بودن برای منی که بعد از دانشگاه تا ازدواج کار کردم و همیشه کلی دوست داشتم قطعا تا این حد بد حال شدن و فکر و خیالای بیخود کردن نقش اساسی داره وقتی فکر کنی یه دری نیست بزنی وقتی که از تنهایی نمیدونی چه کار کنی وقتی کسی نیست دو کلام حرف...
-
صدبار اگر توبه شکستی باز آ
جمعه 10 آبان 1398 14:49
خجالت زده و شرمنده با بارانی از اشک توبه روی لبه تخت نشستم و مرور می کنم تمام روزهای آرام و شیرین این زندگی را که بزرگترین هدیه خداوند بعد از هدیه "هستی" ام است. شرمنده ام از تمام رخوتی که اجازه دادم در وجودم رخنه کند و طفلک شیرینم را درگیر این ناخوش احوالی کردم. ماه اک را به همسر سپرده ام و یک گوشه دنج...
-
دردناک و رنج آور
پنجشنبه 9 آبان 1398 23:06
دردناک ترین اتفاق تو زندگیه یک آدم اینه که نتونه خودش رو اونطور که لایقش هست دوست داشته باشه. رنج آور تر از اون اینه که دائم کارهای خودش رو ةم ارزش ببینه و به جای تشویق و محبت دائم تکرار کنه "آخرش عیچی نمیشی. تو آدم نمیشی وگرنه شیوه زندگیت رو عوض میکردی" و میفته توی یک دور باطل تمام نشدنی حالا با این حالتها...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آبان 1398 22:01
حالم هم جسمی داغونه هم روانی کاش ماه اک همین الان بخوابه و من قبل از این که واقعا بالا بیارم بخوابم حتی نمیتونم فکر کنم میز رو جمع کنم حتی نفس ندارم به ماه اک غذا بدم :(((( کاش مثل قدیما اشکی داشتم برای ریختن قطعا سبک میشدم خدایا چرا این قدر آشفته و بهم ریخته ام
-
سحر خیزی دل انگیز
دوشنبه 6 آبان 1398 07:38
شب با یک سردرد متوسط خوابیدم. ٤:٤٠ صبح با گریه ماه و یک سردرد زیاد بیدار شدم. بهش شیر دادم و خودم یک نوافن خوردم. ماه اک حاضر نبود رو تخت بخوابیم با چشمهای بسته بچه بغل روی مبل نشستم تا بخوابه. خوابش نبرده بود اما من باید میرفتم دستشویی. با بهارک راضی اش کردم ورفتم. بی انرژی و خوابالود و خسته. اما بر خلاف همیشه همین...
-
سختی این ماه
یکشنبه 5 آبان 1398 16:34
تا سه شنبه همه چیز مرتب بود. فقط رختخوابها و ملافه های نشسته ای که برای پذیرایی مهمانها استفاده شده بود منظم یک گوشه منتظر شسته شدن بودند. اما از چهارشنبه کلا ورق برگشت. جسمم دچار رخوت و ضعفی شد که همه کارها روی زمین ماند و خانه تبدیل شد به بازار شام. دیروز با همه ناخوشی بخشی از شستنی ها را شستم و امروز بقیه ملافه ها...
-
پیاده روی مادر دختری
جمعه 3 آبان 1398 02:22
چهارشنبه ١٦:٢٠ سلام و درود به بی نظمی خدا رحمت کنه اونی که خالق شلختگی بود خدایش بیامرزاد که چه دل خجسته و شادی داشته چون نگران هیچ نامرتبی نبوده و عمر با عزتش رو فقط زندگی کرده :))) روز رفتن مهمونها از ده صبح تا ده شب یک سره کار کردم و شستم و تمیز کردم و دو روز بعدش هم به شستن رو مبلیها و کشیدنش؛ و تغییرات دیگه ای در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آبان 1398 00:06
گاهی چنان احساس بی عُرضگی بر وجودم چمبره میزند که در حیرت می مانم که با چه میزان از شعورم تصمیم به بچه دار شدن گرفتم؟ در حالیکه وقتی کارهای خانه را انجام نداده ام درگیری انجام نشدنشان اجازه آرامش برای بازی درست با ماه اک نمیدهد و وقتی زمان برای کارهای منزل میگذارم وقت کافی برای بودن با ماه ندارم. تا یکی دو هفته پیش...
-
زندگی را نفس کشیدن
سهشنبه 30 مهر 1398 18:33
با همه کم خوابیهایم روز احساس عالی داشتم. نه این که کسی بهم خس خوب بده. خودم عالی بودم. خیسی بارون، طراوت و تازگی هوا و خنکای پاییز دیوانه وار چنان خوش احوالت می کنند که نمیتوانی خوب نباشی. این بخش از پاییز، این نقطه از زندگی، این لحظه از سی و چند سالگی عجیب شیرین اند + امروز در مورد هیچ کس نشخوار فکری نداشتم. از همه...
-
دیوانه ای در قفس زندگی
سهشنبه 30 مهر 1398 02:46
دوباره همان سندروم معروف و رفتارهایی غیرنرمال!!!! و طفلک ماه اک ام :((( قرص آهن ام تمام شده و سرم دردناک است از ساعت 9:20 تلاش کردم برای خواباندن ماه اکی که ظهر هم پلک بر هم نزده بود و به بی اعصابی دیروز دامن زده بود. رسما اعصاب هیچ چیز را نداشتم. فقط میخواستم بخوابد تا جمع و جور کنم و بخوابم بعد از یک ساعت و نیم تلاش...
-
چله و نظرسنجی
یکشنبه 28 مهر 1398 18:09
این روزها که نشخوارهای فکری ام زیاد شده و بخشی از این نشخوارها به انتقادهای ذهنی و کلامی من به عزیزانم ختم می شود؛ تصمیم گرفته ام چله بگیرم چله این که به محض خطور کردن یک فکر منفی نسبت به هر فردی بلافاصله یک یا دو ویژگی مثبت یا محبت ها یا کارهای خوبش را به خودم یادآور شوم و جایگزین فکرهای منفی کنم شاید در کنارش بشه در...
-
چله
شنبه 27 مهر 1398 19:43
تصمیم دارم چله بگیرم چله برای ایجاد یک عادت خوب که منفی بافی های ذهنم رو کاهش بده به همسر گفتم که همراهم باشه که نیمه راه چله رو رها نکنم اگر کسی دوست داره چله بگیره اعلام کنه تا بگم چه تمرینی برای خودم در نظر گرفتم اونوقت بهم گزارش کار بدیم که انرژی بگیریم برای ادامه ...
-
پاپاراتزی
سهشنبه 23 مهر 1398 13:01
+ چقدر راضی و خرسندم از خودم به خاطر تغییرات اساسی که در خونه ایجاد کردم و از اون اساسی تر تغییراتی که در نحوه خانه داری خودم ایجاد کردم. تازه فهمیدم مقید بودن به اینکه هر چیزی رو در اولین فرصت سر جای خودش بزارم تا چه اندازه مفید و موثر هستش توی نظم دائمی خونه از طرفی بعضی وسایل ریز مثل گل سرهای ماه که جای درستی...
-
دردونه
دوشنبه 22 مهر 1398 15:10
سه شنبه ١٦ مهر از خواب بیدار شده. گذاشتمش پایین و میرم که مانتومو از کمد در بیارم. میدوه دنبالم و میگه "کُدا می یی صَب کن" پنجشنبه ١٨ مهر تشک و ملافه آوردم واسه پدر مادر همسر. ماه اک به مامان جونی لش میگه "پَ کن بخوابم" شنبه ٢٠ مهر نیگه "تی زیون ببینم" روشن می کنم میگه "هیشی...
-
تاسف
یکشنبه 21 مهر 1398 15:13
-
؟؟؟
یکشنبه 21 مهر 1398 09:02
چرا یا فرصت نمیشه بنویسم یا نوشتنم نمیاد؟ روزا له له میزدم واسه نوشتن اما یک ماهه کلا یه جور دیگه شدم وقتی هم می نویسم؛ متن به دلم نمیشینه که منتشرش کنم
-
خودکشون
پنجشنبه 18 مهر 1398 09:54
با رسیدن مهمان ها پروسه خودکشون به پایان رسید از همه دوستان اقوام و آشنایی که روشنگر راهمان بودند سپاس گزاریم به خصوص حمیده بانو + از بقیه عذرخواهی کردم و اومدم نیم ساعت بخوابم بلکه جبران خواب شبِ نرفته بشه :))) + آقا جبران که نشد هیچ!!!! نمی تونم از جام تکون بخورم از شدت خواب و خستگی اما باید گوشیمو خالی کنم. مانتو...
-
تدارکات شبانه
پنجشنبه 18 مهر 1398 02:30
کمی از ادبیات فاصله می گیریم و می گویم تو روح اونی که فکر کنه من تنبلم :))) از ظهر تا همین الان به جز لحظاتی که به ماه اک غذا دادم یا با هم بازی کردیم و چلوندمش و اونقدر بوسیدمش که لبهام از فشار روی سر و صورت و دندونهام یه جوری شده بود و هنوز هم میگفت ببوس یک سره کار کردم. از ساعت ٩ صبح که صبحانه خوردم تا خود ١١ شب که...
-
این روزهای شلوغ
دوشنبه 15 مهر 1398 10:08
ساعت ١٠ دلم جوش میزنه خونه به اون نظمی که باید برسه و ماه میره میاد میگه بغل ساعت ١ هی تلفن پشت تلفن و من جز لاک زدن و چیدن ظرفها تو ماشین و یه کم جمع و جور به کار خاصی نرسیدم ساعت٤:٣٠ بالاخره ماه اک می خوابه و من بعد از یک کم نت گردی با عجله میپرم تو اتاقش که کمد بزرگ رو بریزم بیرون و خونه تکونی اش کنم. تا ساعت ٦:١٥...
-
برتری خفیف
جمعه 12 مهر 1398 00:15
خدای من! چقدر خوبم. از عالی هم عالی تر از روزی که به خوب بودن ترجمه کتاب: "پیرمردی که از پنجره زد و به چاک و ناپدید شد" شک کردم؛ کار مطالعه ام که کتاب رو با کتاب تموم میکردم خورد به خِنِسی؟!. ده روزی اصلا نبودم انگار. دیروز بین کتابها به دنبال یک گزینه متفاوت بودم که جمله " کارهای کوچک اتفاقات بزرگ می...
-
زندگی را زنده گی می کنم
سهشنبه 9 مهر 1398 16:50
شده یک وقت هایی هم گیج باشم و تمرکزی روی حرکت ها نداشته باشم و حتی یادم نیاد حرکت بعدی چی بود؟! درست مثل یکشنبه که کمی سرماخورده بودم و از بدن درد و گرما رو ی فرم نبودم. شده یک وقت هایی هم دیر برسم یا اصلا حال روحی ام خوب نباشه و فقط حرکت ها رو انجام بدم به امید بهتر شدن اما به جرات می توانم بگویم یک ساعت باشگاه جز...
-
فرزند خلف
دوشنبه 8 مهر 1398 19:25
بچه خلفِ خودمه به خربزه میگه خرگوزه به سلام علیکم می گه سلام ملکُن . لهجه اش اصفهانی نیست وگرنه میگفت سلام ملکون :))))
-
پاییز لعنتی
پنجشنبه 4 مهر 1398 23:38
+ هر چقدر فکر می کنم و گذشته رو زیر و رو می کنم که بفهمم چه چیزی در گذشته باعث میشه هوا که پاییزی میشه؛ از اواخر شهریور؛ درست از وقت غروب حال من یک حال ناخوبی بشه که دلم بخواد ازش فرار کنم تا زمانی که بخوابم پاییز برای من نمادِ یک شب عجیب توی باغ غدیرِ خلوت و سوت و کوریِ که پرنده توش پر نمیزنه. فقط منم و ندا و یکی دو...