-
کمک!!!!
سهشنبه 15 بهمن 1398 13:26
بچه ها میشه اونایی که سامسونگ S10 plus و آیفون xs max رو استفاده کردید بهم از میزان رضایت تون بگید؟ میخوام گوشیمو عوض کنم. خیلیا میگن چون آیفون دستته با سامسونگ اوکی نیستی. خودمم بدون توجه به قابلیتهای گوشیها xs max رو ترجیح میدم اما دوربین s10 plus، و اینکه با گوشیای اندروید میشه تو فیدیبو هایلایت گذاشت و یادداشت...
-
جاده
شنبه 12 بهمن 1398 05:51
با یک دنیا حال خوش و خاطره شیرین خداحافظى کردیم و الان جاده و سرعت و موزیک تو تاریکی شب عمیق ترین حس خوشبختی رو در وجودم به پرواز درآورده. تنها تاسف این چند روز اینه که به خاطر شلوغیا و کادو خریدنها گزی رو که به ماهک قول داده بودم فراموش کردیم. قرار بود چندتا بسته بخریم که ترکستان هم ببریم و من به خاطر پیاده رویای...
-
دل مست
چهارشنبه 9 بهمن 1398 00:52
موفقیت یعنی بیشتر خندیدن،. احترام گذاشتن به دیگران و جلب احترام آنها، محبت به کودکان، قدردانی از زیبایی، یافتن بهترین ها در دیگران و تحویل دادن دنیا کمی بهتر از زمانی که دنیا را تحویل گرفتی رالف والدو امرسون و همیشه فکر می کردم غیر از این نمی شود زندگی کرد. مگر می شود ماه اک بیرون از خانه خودش را به در و دیوار بزند و...
-
ماهک خوشحالی
شنبه 5 بهمن 1398 16:25
سه شنبه 1 بهمن با خوندن موارد مصرف داروها و کاربردهاشون در روان پریشی و اضطراب و... دلم یک جوری شد. خزیدم رو تخت و مثل خیلی از شبهای دیگه شروع کردم به مرور بهترین اتفاقهای روز... * اون لحظه ای که همسر به محض شنیدن جمله "بریم دکتر" درنگ نکرد و گفت آماده شو * وقتی فهمیدم دردهای ناتمام نگران کننده نیستند و یک...
-
سردرد استپ
دوشنبه 30 دی 1398 22:57
بعد از ١٨ روز سردرد مداوم که فقط با مسکن آروم میشد و صبح روز بعد دوباره با سردرد شروع میشد و کم کم نگران شدم که نکنه تو سرم مشکلی باشه؛ بالاخره رفتم دکتر مغز و اعصاب و ... تشخیص ؟! میگرن عزیز :)) نتیجه؟! من باید حتی تو بدترین اتفاقها خودم رو از اخبار دور نگه دارم. بعد از شلوغیای آبان که تا قبل از قطع اینترنت چنان منِ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 دی 1398 10:35
فعلا نت گردی، خواندن کتاب الکترونیک و هر آنچه به گوشی مربوط است رو تحریم کردم؛ باشد که فرجی شود و سردردها تمام شود
-
رویای شیرین
جمعه 27 دی 1398 14:26
پونزده روزه که هر روز با درد بیدار میشم. سردرد خری که تا شب یا با قرص یا خود به خود بهتر میشه و صبح روز بعد با بار کردن چشمام تو هر ساعت که باشه جولان دادنش شروع میشه.خواستم از مهمونی سمیرا بنویسم خوصله ام نرسید.خواستم از وحشتی که حرفای یک دوست به جونم انداخت بنویسم، ظرفیتش رو نداشتمخواستم از حال خوشِ دلم بنویسم اما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 16:49
الان تقریبا ١٢ روزه که سردرد با مسکن تا عصر خوب میشه و روز بعد با درد دقیقا تو بالتزین نقطه راست سرم بیدار میشم. دلیلش هر چی که هست امروز با همه غمی که تو دلم هنوز موج میزنه میخوام تلاش کنم دوباره سر پا شم و طلب خیر کنم برای همه اونهایی که دوستشون دارم. همه اونهایی که میدونم آدمهای خوبی ان و تلاش کنم خونه رو جمع کنم و...
-
دادِ دل
دوشنبه 23 دی 1398 13:38
بعد از سه روز که از شوک اتفاق افتاده نمیتونستم خودم رو جمع کنم. بعد از دیروز که از شدت تهوع از تجسم اتفاق افتاده حتی قادر به غذا خوردن نبودم؛ امروز تصمیم گرفتم سرپا باشم. قوی باشم. بخندم.مانکن رو دیدم و تو اون یک ساعت به هیچ چیز جز زندگیمون و داستان فیلم فکر نکردم. اما نت گردیها :(((مودم رو خاموش کردم. موزیک گذاشتم....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 دی 1398 09:05
لعنت به هر چی آدم مرگ طلبه
-
مرور
جمعه 20 دی 1398 23:43
عصری بعد از حمام گرفتن با وجود شنیدن در خبر بد امروز، دوباره بعد از دو روز احساس خوشبختی فوران کرده برد. اگرچه غم ته دلم سرجاش بود.خانم خونه که حال ندار بشه خونه میشه بازار شام . با خیال کمی بافتنی و خوندن چند صفحه برادران کارامازوف میشینم روی کاناپه اما چشمام از خواب و سرماخوردگی یک خط صاف شده. این یعنی تو خواب باید...
-
تجربه را تجربه کردن خطاست
شنبه 14 دی 1398 17:04
این گردن درد لعنتی که به سرم کشیده میشه و امروز موقع ناهار با باز کردن دهنم هم دردم بیشتر میشد. شوپنهاور، یالوم، فارژزیک و نیاز به خواب ....داشت خوابم میبرد که ماهک بیدار شد و بیدارم کرد ولی خودش جای همسر دوباره خوابیدیا فارژزیک به من نساخته یا شدت درد زیاد بوده که هنوز توی سرم و چشمام حسش می کنمبا این حال از درون...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 دی 1398 00:24
-
و چقدر سریع می گذرند و سریعتر از آنها بزرگ می شوی
چهارشنبه 11 دی 1398 00:34
عملکردم شده دقیقا مثل زمانی که به مامان اعتراض کردم چرا برادرک رو زیاد می بوسه اما ما رو نه؟ و اون برای اینکه بین ما فرق نذاشته باشه دیگه برادرک رو هم نبوسید. درست همونطور. حالا که به کارهای اصلی که به نظرم واجبه برسم اما نمیرسم؛ نوشتن رو هم منتفی کردم که فرقی بین کارهام و نوشتن نذاشته باشم. روشی به شدت کاربردی در...
-
بی من نتوانی... این خط و نشان
پنجشنبه 5 دی 1398 18:43
از وقتی ستاره نوشت که سه ماه با چه سختی و همتی تلاش کرده برای زبانش و بهترین نتیجه رو هم گرفته؛ به شدت خودم رو می بردم زیر سوال که تو داری چه کار می کنی؟ چرا دیگران و خصوصا همسر که هر روز پیش چشمت هست اونقدر سخت تلاش می کنند؟! پشتکار دارن! در کنارش اعتماد به نفسشون اینقدر خوبه که نه خودشون رو با دیگران مقایسه میکنند...
-
احساس ناامنی
پنجشنبه 28 آذر 1398 17:22
درست وقتی تصمیم گرفتم هر روز یک خلاصه از احساس و زندگی اینجا بنویسم بلاگ اسکای قطع شدبک جورایی احساس ناامنی می کنم تو سرویس دهنده های ایرانیاون از پرشین بلاگ که همه نوشته هامو به با داداون از بلاگفا که یک سری اطلاعاتش همه پریداینم از بازیهای بلاگ اسکایدلم میخواد بک جای امن بنویسم. یعنی احساس امنیت داشته باشم. ولی هنوز...
-
برای خودم
پنجشنبه 28 آذر 1398 01:16
-
که همین دوست داشتن خود زیباست
جمعه 22 آذر 1398 21:26
حس می کنم قوی تر شدم. لااقل از دو ماه گذشته. دوباره پر از انگیزه ام. بافتنی حالم رو خیلی خوب می کنه و هیجان اینکه زودتر تمام کنم و تا ده روز دیگه برم کاموا بخرم و واسه خودم یک بافت دوست دلشتنی ببافم تمام وجودم رو به وجد آورده. باز هم در طول هفته به جز چهارشنبه خونه بودم. چند بار خونه رو مرتب کردم و گفتم فردا زنگ میزنم...
-
شبهای شیرین
جمعه 22 آذر 1398 00:09
هر شب میگم امشب ماهک که بخوابه میشینم برنامه های خودم رو سر و سامون میدم و کارهایی که دوست دارم و در طول روز نمیرسم انجام بدم رو انجام میدم اما...ماهک اونقدر مقاومت میکنه برای خوابیدن. اینقدر طول می کشه تا بخوابه که دیگه ظرفیت نخوابیدنم تموم میشه و توان بیدار نشستن ندارم. اینقدر طول می کشه تا بخوابه که مغزم دکمه off...
-
فدای اشک و خنده تو..
چهارشنبه 20 آذر 1398 16:06
یکشنبه ١٧ آذر ٧:٤٩با صدای "مامان بگَل" گفتنش بیدار میشم. ساعت ٤:٣٠ صبحِ. می برمش رو تخت خودمون و میزارم روی تنم تا با هم بخوابیم. عاشق این مدل خوابیدنمون هستم اگرچه گاهی به قفسه سینه و معده ام فشار میاد. خوابش نمی بره. آب میخواد. بعد از اون باز دوتایی تلاش می کنیم بخوابیم اما احتمال میدم گرسنه باشه که این...
-
رفتارات دیگه چفت خودمه تو دیدمی همه جایی... تو دلیل هیجانی آره تو دلیل هیجانی
جمعه 15 آذر 1398 11:57
-
همه گلهای دنیا رو پای تو میریزم مادر
پنجشنبه 14 آذر 1398 17:30
مشغول کارهام بود که ماهک با اسباب بازیش دوید سمت در. فکر کردم کسی در زده که دویده پشت در. بیخیال از چشمی نگاه کردم دیدم خانم آقای همسایه دارن میرن و یک چیز کوچولو شبیه جعبه هدیه تو دست خانم همسایه است. رفتم داخل دستشویی که دستم رو بشورم؛ سرم رو که آوردم بالا یک لبخند تلخ؟! یا شاید بی تفاوت به خودم تحویل دادم و گفتم...
-
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم ... وجدی نه که در گرد خرابات برآییم
چهارشنبه 13 آذر 1398 00:58
شب از نیمه گذشته بود که خوابیدم. صبح که ماهک بیدار شد با خودم بردمش روی تختمون؛ تن ظریف و کوچولوش رو گذاشتم روی تنم و چشم هام رو بستم. وقتی چشمام رو باز کردم با وجود بسته بودن درها، طراوت باریدن آسمون رو میشد در هوایی که تنفس میکردم حس کرد. قطره های خیلی ریز بارون که به همون اندازه باید چشمهات رو ریز کنی تا ببینی شون...
-
دنیای من بودی و میدونی... این مرد دیوونه دوست داره
یکشنبه 10 آذر 1398 13:39
یکشنبه شب (سوم آذر) یک جور خوشایندی با اومدن همسر تمام افکار صد من یک غاز و ملال آور و قیاس گونه که تهش به ناامیدی و خود کم بینی ختم میشه پودر میشن و از یک آدم مفلوک بیچاره ی مضطرب که قلبش تحت فشاره تبدیل میشم به یک آدم امیدوار، خوشحال که انگار یک آرامش ابدی داره اما ساعت از ٩ که میگذره، همسر که حرف خواب میزنه باز همه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آذر 1398 20:43
"خواستن تجربه ای مثبت، تجربه ای منفی است. پذیرفتن تجربه ای منفی، تجربه ای مثبت است." این همان چیزی است که آلن واتس از آن به نام قانون وارونه یاد می کند. هر چه بیشتر به دنبال احساس بهتری باشید؛ احساس رضایت کمتری خواهید یافت، جستجوی یک چیز تنها این حقیقت را تقویت میکند که شما اکنون فاقد آن چیز هستید. شما هرگز...
-
کتابی که تمام نشد
شنبه 2 آذر 1398 14:01
+ برخلاف میلم که دلم نمیخواست یک کتاب نیمه خونده دیگه به کتابهای قبلی اضافه بشه؛ "جز از کل" رو فعلا بایکوت می کنم چون با خوندنش فقط دارم عذاب می کشم. وقتی افکارت مغشوش ِ وقتی بیشتر از یک ماه ِ که یک روز صبحش رو با حال خوب بیدار نشدی وقتی اینقدر خوابهای هچل هفت میبینی که اگر هم بخوای با حال خوب بیدار بشی حس...
-
برای نسترن عزیز
شنبه 2 آذر 1398 09:37
-
تفکر جدید
جمعه 1 آذر 1398 18:53
دریچه های تازه ای به روی افکارم باز شده که فکر بهشون هم به وجد میاره وجودم رو باید بنویسم تا یادم بمونه تو وقتایی که کم آوردم و فاز افکارم منفی میشه باهاشون حالم رو تعدیل کنم دوباره چله رو شروع می کنم. این بار جدی جدی و با همتی بالاتر هفته قبل اعلام کردم که شارمین عزیز چله ای که تو تظرم بود رو یه کم مفصل تر برگزار...
-
و اما امروز
چهارشنبه 29 آبان 1398 00:18
نیمه شب چهارشنبه تن گرم و کوچیکش روی تنمه و طلایی موهاش تو گردنم. زمین زیر تنم اینقدر گرمه که مثل دیشب اخساس یخ زدگی تو تنم نیست اما ته دلم ناآرومه. با. همه تلاشم واسه آروم بودن هم واسه مردمی که عزادار شدن! هم واسه ملت که کسی نیست این اقتصاد رو اصلاح کنه شاید کمی اوضاع مهیشت مردم بهتر بشه. اما از سر شب که مشغول تست...
-
یک روز سرد برفی
دوشنبه 27 آبان 1398 11:55
به سختی خودمو از تخت جدا کردم و رفتم داخل سالن. همسر مثل همیشه خیلی زود بیدار شده بود. ظرفای غذاش آماده بود روی اپن و کتری در حال جوشیدن بود، موقع رفتن گفت ببین بارون میباره؟ تو تاریکی سرمو از پنجره بردم بیرون. چشمام چیزی نمیدید و هیچ صدایی ناشی از بارون به گوش نمیرسید. گفتم ظاهرن زمین خیسه اما اگر هم میباره خیلی ریزه...