+ از بس بهم ریخته بودم وسواس فکری فرصت رو غنیمت دانست و بلایی به روزم آورد که به سرم زده بود کل شبکه های اجتماعی رو حذف کنم و در اینجا رو هم تخته کنم. دست به دامن ویتامین D و b1 300 شده ام. حالا بهترم. ولی همچنان قدرت نوشتن ندارم.
به دعایی که از قلبهای پاکتان برمی خیزد ایمان دارم. اگر به یاد داشتید من را در دعاهایتان یاد کنید.
+ دیروز اومدم تو خونه وسایل رو بزارم و برگردم ماه اک رو بیارم داخل. برگشتم می بینم ماهک با کفشای بیرونش کفش من رو پوشیده. منم حساسسسسسسس :)) برگشتم بهش گفتم تو روحت و کفش رو از پاش درآوردم. ننگ بر وسواس. بعد از ظهر یک ربع راه میرفت و بی وقفه میگفت " تو روچت" :)) میگم اینو کی گفته؟ میگه "مامان شعر خونده" :))) راضی ام ازش. یعنی هیچ کس نمیتونست تشخیص بده منظورش چیه جز خودم
کامنت پیشنهاد بستنی برای قدردانی رو الان دیدم.
یعنی برات بستنی پست کنم؟
پست؟
به نظرت وقتی برسه دستم هنوز بستنیه؟
وای این حس و حال رو همه ما وبلاگ نویس ها تجربه کردیم تخته کردن



ولی این کارو نکنی ها دلخور میشیم
برای سارا این قضیه رو تعریف کردم دیگه ول کن نبود. کلی نقش شما دو تا رو بازی کردیم و خندیدیم، روانمون شاد شد. دستتون درد نکنه
شماها باید یه قدردانی اساسی از ما دو تا بکنید که اینقدر خندیدید
بستنی چطوره؟
حواست باشه یه طوطی داری تو خونه که من حسااابی عاااشقشم



غزل بیا با خودت تمرین کن بگو کار دو دیقه اس تمیزش میکنم...و تمیزش کن تا خیالت بابتش راححت شه
دقیقا کلا حرکاتم رو هم تقلید میکنه
کفشم رو؟ فعلا مونده تو جاکفشی برای اسمیم جهت نوع پاکسازی
چیو؟!
من که عاشق اینورجک شدم با این تو روچت گفتنش.
عزیزمی
یعنی باید میشنیدی گفتنش رو من از شدت خنده نمیدونستم چه کنم
دست ویتامین دی واینحور چیزا درد نکنه که نذاشتن بری...
عجب شعری خوندی مامانش...
واقعا دستش درد نکنه
دست منم در نکنه