-
دنیام زیر و رو شد
جمعه 11 مرداد 1398 19:34
حین شیر دادن به ماه از خستگی بیهوش شدم. سه ساعت بعد انگار یک آدم دیگه ای شده بودم. دردها تمام شده بود. افکار آزار دهنده تو رویاهام جا مونده بود. یه آرامش خاصی داشتم و دیگه نه نگران اومدن مهمون بودم نه نگران بشور بسابهای بعدش. مه مونا صبح زود رسیدن. برخلاف دفعات قبل آروم و با روی گشاده ازشون استقبال کردم و تا ساعت ٩ یه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 مرداد 1398 14:55
دلم میخواد از افکارم حرف بزنم از اینکه یه جایی گیر افتادم که حس می کنم راه نجاتی ندارم اما هر بار نوشتم حس کردم فقط خودمو کوچک کردم :(((
-
بازم مهمون!!!!!
پنجشنبه 10 مرداد 1398 10:08
-
فرجام نیک
پنجشنبه 10 مرداد 1398 02:12
از شدت خستگی و کم خوابی دارم به زور نفس می کشم اماااااااا در عین لِهیدگی چنان در درون سرخوش و شلوغم که ... کودک درونم باور نکرده که باید بخوابه :))) امروز صبحش تلخ شد اما فرجام نیکی داشت حالا فقط علت مقاومت در برابر شروع یک کتاب جدید رو باید به نحوی درمان کنم شبتونبخیر
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مرداد 1398 13:24
دارم کار میکنم حواسم هست جدول رنگی رنگی شه اما فکر و خیال لعنتی بدجور افتاده به جونم. چند لحظه فراموش میشه و بعد دوباره روز از نو روزی از نو + کاش همه نگرانیها همینقدر زود و سریع و به بهترین شکل رفع بشه. :))
-
جدی نگیریم
چهارشنبه 9 مرداد 1398 00:22
-
دو روز خوشحال
یکشنبه 6 مرداد 1398 20:30
یکشنبه ٦ مرداد قبل از ٦ با سردرد بیدار شدم. با فکر اینکه اگر قرار بود با خواب خوب بشه با این دو ساعت خواب بعد از شیر ماه باید خوب میشد. نمیخواستم کلاس باشگاه رو از دست بدم چون به شدت بهش نیاز داشتم..... نوافن و کیک برای خالی نبودن معده! یک ساعتی دنبال یک کتاب با داستانی شاد یا متنی طنز بودم که غم کتاب قبلی و هول و...
-
آن هنگام که نفس هوا می شود
یکشنبه 6 مرداد 1398 00:51
دور چشمهایم از قطره های بی امان اشکی که با لحظه های آخر پال کلانثی بخشی از غم و اندوه درونم را بیرون می کشید خشک شده و درونم ناآرام. باز هم سندرم مزخرف استرسها و بدحالیها در کنار دلواپسی خودم و البته وضع وخیم پال. اگر مطمئن بودم میتونم کتاب رو کامل بفهمم نسخه انگلیسی اش رو تهیه میکردم اینقدر که ترجمه ساناز کریمی تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 مرداد 1398 01:50
٤ مرداد ٩٨ نیمه شب + در حالیکه شلوار و شورتش رو در میارم بهش میگم فردا می خوایم بریم دد برای ماه اک صندلی ماشین بخریم بعد از اینکه شستمش می خوابونمش رو تشک که پوشکش کنم میگه بخَییم ...... می گم چی میگه " سَرسَر ....ماشین" و من تا چند لحظه هنگم که یهو یادم میاد الان خودم گفتم میخوایم صندلی ماشین بخریم. تا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 مرداد 1398 08:07
قبل از ازدواج هم بودش اما بعد از عقد همسر که متوجه شد نگران شد و چون خودش نزدیکم نبود؛ من رو فرستاد دکتر. جراح عمومی بعد ازمعاینه گفت یک کیست ِ که مهم نیست اما اگر یهو بزرگ شد یا تغییر رنگ داد یا دردناک شد دوباره بیا. تو دوران بارداری یا به خاطر تغییرات هورمونی یا هر دلیل دیگه ای یه کم بزرگ شد. روی زیبایی اندامم هم یه...
-
شبه طور
چهارشنبه 2 مرداد 1398 19:28
+ صبح از هفت و نیم وسط پذیرایی خوابیدم و هر چند دقیقه یک بار پریدم ببینم ماه کجاست؟ هشت و نیم با صحنه کاور موبایلی آبی که قبلا صورتی رنگ بود مواجه شدم. یعنی رحم نکرده بود. با تمام قدرت و توانش از خودکار استفاده کرده بود. من که قبلا تست کرده بودم که رنگ خودکار از قاب گوشیم پاک میشه با قربون صدقه و خنده بیدار شدم و رفتم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 مرداد 1398 07:22
+ غزل پاشو ماه اک بیدار شده - کیمی باسی؛ کیمی باسی. کیمی باسی + غزل پاشو کرمی بازی باید بکنی * دخترم من شبها خواب درست ندارم. الان هم خیلی خوابم میاد. چقدر زود بیدار شدی؟ شب ١٢:٣٠ خوابیدم اما بیدار شدنهای وسط شب کیفیت خوابم رو بشدت کاهش میده بغلش می کنم میایم رو تخت و به امید خوابیدن دوباره شیر می دم بهش. اما زهی خیال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مرداد 1398 01:14
شنبه ٢٩ تیر اومدم تو اتاق تاریک. در و بستم و نماز میخونم. ماه اک و باباش دارن تو اتاق ماه اک بازی می کنند. وقتی میام بیرون میبینم دوتایی یک توپ دارم قلقلی ِ رو میخونند. اول هر بیت رو همسر میگه و ماه کاملش میکنه. کم مونده بود بمیرم براش یکشنبه ٣٠ تیر رفتم از اتاق کودک بیارمش می بینم وسط استخر توپ نشسته و داره برای خانم...
-
تغییر بزرگ
یکشنبه 30 تیر 1398 10:12
شنبه ٦:٣٢ شش و نیم صبحِ خیلی کم خوابیدم. از بعد یازده روی تختش بودیم که بخوابه. اما بعد از شیر خوردن دوباره پاشد و شروع کرد به بازی و سر و صدا و حرف زدن. یک صد باری گفت "تاتی عباسی، بشورم" و اینقدر خوابم میومد که بقیه حرفهاش یادم نیست. ١٢ گفت بریم رو تخت ما. حالا ماه اک هی حرف میزد و شلوغ میکرد و می پرید رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیر 1398 09:25
تو تاریکی خزیدم یک گوشه تخت و خنکای شب نفسم رو طراوت بخشیده. مزه شربت آلوئه ورا هنوز توی دهنم هست. دلم نیامد مسواک بزنم چون طعم اش می رود. نه این که عاشق شربت آلوئه ورا باشم. نه! این شربت آلوئه ورا است که مزه عشق می دهد؛ که مَردترین مَرد دنیا میان شلوغی های کار و جلسه های مهم حواسش به منِ غزل بوده و آنچه برایش آورده...
-
یک صبح تازه و دلچسب
یکشنبه 23 تیر 1398 09:43
تمام دیروز کار کردم. اینقدر که یک فرصت پیدا نکردم پنج دقیقه مطالعه کنم. امیدم به شب و موقع خواب بود که چشم باز کردم دیدم ساعت سه و نیمه. پاشدم مسواک زدم و دوباره خوابیدم. شکر خدا مثل دیروز قبل از هشت بیدار شدم. ابروهام رو مرتب کردم. لباسهای باشگاه رو پوشیدم. صبحانه خوردم و باید ماه رو بیدار کنم. از حس و حالم موقع...
-
تا حالا شده؟!
پنجشنبه 20 تیر 1398 19:05
+ بچه که داشته باشی؛ یک وقتایی اندازه خودش کوچیک می شی. با اینکه میدونی چیزای به درد نخوری داخلش هست اما از همون لحظه ای که تو سوپری، عروسک جایزه دار باب اسفنجی رو بر میداره؛ ذهنت درگیر میشه که توش چیه؟ و تحملت فقط نیم ساعته. بعد از اینکه عروسکی خاکی رو ماه اک روی بالشت میذاره و می خوابه کنارش و پتو می کشه روش؛ بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 تیر 1398 13:12
از خستگی و بدن درد خودم رو روی تخت رها می کنم و خوشحالم که ماه به جای درخواست های اضافه می افته روم که شیر بخوره. اصلا توان تکون خوردن ندارم. باید برم دوش بگیرم اما حس حمام کردن ماه رو ندارم. ورزش جز تنها کارهایی هستش که من یا انجامش نمی دهم یا همه تلاشم رو می کنم که توش بهترین عملکرد رو داشته باشم. جز معدود کارهاییه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 تیر 1398 00:40
+ از اینکه خواسته یا ناخواسته تماسهام رو ببینه و زوم کنه روی یک شماره ناشناس و بگه این کیه؛ متنفرم. اینقدر که حس بی اعتمادی بهم داده میشه. + نمی دونم قبلا ( قبل از تولد ماه اک) دوام احساسات قشنگم زیاد بود یا چون فرصت داشتم همون موقع که خوبم بنویسم؛ حال و هوای نوشته هام قشنگ بود. + باید با کسی حرف میزدم. کسی که منو درک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 تیر 1398 18:18
-
این روزا
دوشنبه 17 تیر 1398 14:48
+ روزای خوبی دارم. در کل حالم خوبه اما یه وقتایی بین روز نوسان احساسی زیاد دارم. احساساتی که خیلی هاشو نمی شناسم و احساساتی که تلخ اند و آزاردهنده. تا خوبم درگیر ماه ام و تا فرصت دست بده بنویسم احساسات خیلی شیرینم فروکش کرده. اونوقت من می مونم و یک دنیای شیرینِ ثبت نشده از دست رفته. + مدتهاست میخوام واسه ماه بنویسم...
-
سبک زندگیم عوض شده
شنبه 15 تیر 1398 14:21
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 تیر 1398 12:18
ماه اک بهتره اما انرژیهام از فشاری که تب ٣٩ درجه اش بهم وارد کرده به شدت افت کرده مادر شدن! کار خیلی سختیه. طاقت ناخوشی پاره تنت رو نداری من دلم میخواد از خونه برم بیرون یعنی باید برم بیرون تا رشارژ بشم یک بیرون طولانی با همسر قرار بود برای تولدم مهمونش کنم رستوران سیب اگر بتونم خودمو شارژ کنم و ماه هم سرحال باشه؛ شب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 تیر 1398 00:51
مست خوابم خسته ام غذاها رو جمع نکردم لباسا رو که قید پهن کردنش رو زدم جام تنگه رو تخت ماه پاهام لوله شده مجبورم بیدار باشم توان هیچ کاری ندارم قسمتهایی از بدنم که چسبیده به ماه داغه داغه مجبورم بیدار باشم ماه اک تب داره
-
زنده باد خودم
دوشنبه 10 تیر 1398 13:48
هر چقدر که می توانی صبور باش آرام و صبور نه اینکه غصه ها را رج به رج ، ردیف به ردیف ، بچینی توی دلت و دم نزنی و غمباد بگیری و آن وقت بگویی که صبورم صبور باش یعنی: آنقدر فتیله ی چراغِ توکلت را بالا بکشی که نور آرامش حضورش تمام دلت را روشن کند... تمام دلت را به امید فردا که نه.... به امنیت همین لحظه... به شیرینی همین...
-
دور یا نزدیک؟
یکشنبه 9 تیر 1398 12:57
قبل از اومدنشون دلم میخواد نیان دو روز اول تو بهت و شوک نقض قوانینم؛ خصوصا زمان تفریح و صد البته خوش اخلاق نیستم از عصر روز دوم تازه به شرایط عادت می کنم و دارم لذت می برم و دلم نمی خواد برن اما روز سوم می رسه و میرن و من میمونم با یک دل و احساسی که نمیدونه به دوری آدما و قوانین زندگی دور از بقیه اش عادت کنه یا به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 تیر 1398 19:29
خوشبختانه فهمیدم به طرز تاسف باری هوش هیجانی ام پایینه شاید به نظر بیاد فهمیدنش اینقدر سخت نباشه ولی برای منی که مطالعات روانشناسی بالایی نداشتم این یک کشف بسیار بزرگ هستش علت اصلی اختلافهای من با خانوادم علت اصلی ناراحتی کردنهام با ماه اک علت اصلی حاد شدن کبعضی از کانتکت هام با همسر و با شناختی که از اطرافیانم دارم...
-
وقتی آتش خاموش می شود
پنجشنبه 6 تیر 1398 15:54
ممنونم از عزیزان مهربونی که احوالپرسم هستند یک چیز عجیبی که این روزا برام رخ داده استرس ها و کم تحملی های pms. هیچوقت تا این حد حالم بد نمی شد. درسته من به یک سری از کارها و حرفهای همسر( که متاسفانه حرفهای تکراری اند) به شدت حساسم. بارها بهش گفتم اما بی نتیجه. از طرفی اونم به یک سری چیزها مثل خراب شدن وسایل خونه، از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 تیر 1398 23:14
خدایا من که امروز کارم رو به تو واگذار کردم پس این چه بلایی بود که سرم اومد چرا اینطور بهم تابیدم چرا الان دلم میخواد بمیرم و نمرده برای بی مادر شدن بچم گریه می کنم؟ چرا اینقدر خسته ام چرا اینقدر احساس بیچارگی می کنم؟ چرا یک بار نشد مهمون بیاد و ما از اومدنش خوشحال باشیم همیشه به خاطر کارهای دقیقه نود دعوا میشد و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 تیر 1398 22:51
امشبیکی از بدترین شبای زندگیم بود دلم میخواد میخوابیدم و وقت بیدار شدن هیچ کدوم از عوامل ناراحتی من وجود نداشت که هر چند مدتی اینطور بهم بریزم بمیرم برای بچم که چقدر شرمندم از اینکه تصمیم گرفتم باشه و حالا بلد نیستم ازش محافظت کنم در برابر ناراحتیا و گریه هام من گریه کردم؛ خندید من گریه کردم؛ لب برچید؛ بغض کرد...