-
نگرانی های بی ارزش
سهشنبه 24 اردیبهشت 1398 07:09
از شدت کم خوابی نمیتونستم وقتی ماه اک بیدار شد؛ بیدار شم. یک جوری که وقتی چشمام رو می بستم، دیگه تو این دنیا نبودم. هربار از فکر ماه اک و سر و صداش بیدار میشدم اما باز چشمام بسته میشد. ساعت ده بود که چشمام رو باز کردم و عزمم رو جزم کردم، پاشم که دیدم طفلکم تمام مدت از کنار من و روی تخت تکون نخورده و احتمالا بیشتر از...
-
از ماست که بر ماست
شنبه 21 اردیبهشت 1398 17:32
+ صدای قشنگ بارون ترکیب شده با صدای مهیب رعد و برق. اما وقتی صدای شدید باد با این دو تا همراه میشه؛ فضای رعب آوری رو به وجود میاره برای منی که از صدای باد شدید میترسم. ماه رو می برم کنار پنجره تا ببینه صدا از کجاست که تکون خوردن های سرو بلند داخل حیاط ترسم رو بیشتر می کنه. دلم از نبودن های همسر (تمام جمعه رو هم سر کار...
-
صرفا جهت اطلاع
جمعه 20 اردیبهشت 1398 01:02
نان اینترنت شده ایم و رویای داشتنش را در سر می پروانیم :))) قابل عرض است که بعضی از نظرات هم تایید نشده مانده اند دعاگوی همه تان هستیم. رمضاننان مبارک
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 10:46
در خودم دنبال علت بد حالیهایم می گشتم. هر چند که علت بیرونی مثل دلتنگی عامل اصلی اش بود اما اینکه من در آرام ترین وقت زندگیمان (موقع خواب) شروع کنم به صحبت از کسانی که رفتارشان به دلم آمده بود؛ علت درونی داشت که بد آزار دهنده بود. اما چی؟! مهار قدرتمند "مهم نباش" به بالاترین حد خودش رسیده بود و رفتارهایی که...
-
در گذر زمان
یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 06:38
دارم ظرفها رو می چینم تو ماشین که حس می کنم صدایی از بیرون میاد. به کارم ادامه می دم تا اینکه صدای گریه ماه اک بلند میشه. با قربون صدقه بلند بلند بهش می گم الان میام قربونت برم و سریع دستهامو میشورم و می دوم. با چشمای بسته، آروم و نیمه هشیار، منتظره. بغلش می کنم. همین که میام تو اتاق تازه میفهمم اون صدا چی بود. یک...
-
کم آوردم
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 19:24
باز هم از اون هفته ها بود که به جز یکی دو بار همش من زنگ زدم. دیشب حوصله ام سر رفته بود و همسر خواب بود اما فیلمشون از من مهمتر بود. امروز اول وقت زنگ زدم ماه رو ببینند و اونا تمام روز دیگه زنگ نزدن. همسر رفته بود بازدید هواپیما. خیلی با عجله قطع کرد. بهشخبر دادم میریم حمام اما یک زنگ نزد ببینه ما زنده ایم یا مرده....
-
پست ثابت
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 16:18
دو تا سوال برام پیش اومده: ١- با خوندن نوشته های من، چه برداشتی از شخصیت من دارید. در واقع با خوندن نوشته هام چطور آدمی به نظر میام؟ ٢- چی باعث میشه که اینجا رو بخونید؟ غ ز ل واره: + خواهش می کنم نظراتتون در قالب ادب و احترام باشه. حتی اگر از من خوشتون نمیاد + تا مدتی پستهای جدید زیر این پست درج می شود
-
رویای یک همزبون
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 12:54
+ خوابهای هچل هفت می دیدم که با یر و صدای ماه اکم بیدار شدم. باز گوشی من رو دیده بود. موهامو می کشید تا بیدار شم و میگفت تاب تاب. این روزا همه زندگیش شده تاب تاب. الان سه هفته است. بیرون دنبال تاب تابِ. تو باشگاه تاب تاب. تو گوشی هم دنبال تاب تاب اما این یکی واقعا تاب تاب نیست. فیلمهای تو گوشیه که میخواد ببینه. سطح...
-
لونت کاپ
شنبه 7 اردیبهشت 1398 13:55
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 اردیبهشت 1398 01:15
میخواستم در مورد لونت بنویسم اما از ساعت ده شب احساسم گیر افتاده توی نبودن هام. برای اولین مراسم ازدواج سمت فامیل من که به خاطر مسافت نمیتونستم درش حضور داشته باشم خیلی گریه کردم. و نتیجه گریه های من شد بدترین دعوای زندگی مشترک من و همسر. دعوایی که همسر نماز مغربش رو که خوند گفت فردا برو خونه بابات تا یک تصمیمی واسه...
-
حرف مفت نزن
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 20:17
چقدر خوبه که یک چیزایی رو میفهمی در مورد خودت که در عین تکرار شدن متوجهش نبودی بعد از اینکه پنجشنبه ساعت٥ صبح در ماشین باز بود و کیسه کثیف آقایی که از سطلهای آشغال بازیافت جمع می کنه خورد به در ماشین و من دچار اضطراب شدیدی شدم و وقتی با دستکش فریزر در رو با پد الکلی مثلا ضدعفونی کردم که آروم شم اما مظطرب تر شدم و تازه...
-
حس خوب زندگی
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 02:12
خسته ام خوابم میاد موهام هنوز خیسه خونه بخاطر جمع نشدن وسایل سفرشلوغه هر دوتا آنتن قطعه و من با هیچی نمیتونم ماه رو سر گرم کنم که کمی به من زمان بده خونه رو جمع کنم عصری خواستم ببرم دکتر اما چنان باد و بارونی شروع شد که موندیم خونه و بعد هم خوابمون برد. از شدت سرما دارم یخ میزنم اما چاره ای نیست چون شوفاژها رو بستن به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 18:39
نیمه شعبانتون مبارک. این چند روز ترکستان بودم و نتونستم پستم رو کامل کنم. هم سرم شلوغ بود هم ماه اک اجازه نمیداد. در طول روز یواشکی دور از چشم ماه اک باید گوشی دستم بگیرم وگرنه همش میگه تاب تاب و نمیدونی بالاخره کدوم فیلم رو میخواد که تهش جیغ نزنه که تاب تاب. تاب تاب، چون دقیقا کن فیلم تاب بازیشو میزارم ولی اون بازم...
-
واکسن هیجده ماهگی
دوشنبه 26 فروردین 1398 16:03
٠٠:٥٠ بامداد بالاخره بعد از تعطیلات و بیماری ماه اک، امروز تک و تنها و با قدرت تمام رفتم و واکسن هیجده ماهگی ماه اک رو زدم که خلاص شم از استرسش و روبرو شم با ترسم. هفته قبل که ماه اک به طور ناگهانی تب کرد، دیروز که تک و تنها بردمش آزمایشگاه و روحیه ام رو حفظ کردم تا از دخترم دو تا سرنگ نمونه خون بگیرن، امروز که با...
-
من قوی هستم
شنبه 24 فروردین 1398 16:50
با یک سردرد مبهم بیدار می شم. ربطش می دم به جیغ و دادهای دیروز -عصر تا شب - ماه اک که نمیدونم علتش چی بود. از تو قلبم قُل قُل استرس می ریزه بیرون. یاد لحظه خواب می افتم که بی دلیل! یا شاید هم به دلیل بهاری بودن هوا حس رفتن به ترمینال و رفتن به تهران وجودم رو در بر گرفت. این استرس هم درست عین استرس صبح های زودی هست که...
-
مادر بی خیال؟!
پنجشنبه 22 فروردین 1398 00:43
فکر می کردم در مقابل بیمار شدن ماه اک، مادر بی خیالی ام. بی خیال از بعد دلواپس شدن؛ نه از بُعد مسئولیت. تا اینکه امروز عصر بر اثر بثورات پوستی ماه اک که از صبح نمایان شده بود؛ برای دومین بار تو این هفته بردمش مطب دکتر. دکتر ماه اک یک آقای مسن، آرام و بسیار خوش اخلاق است که تمام زمانهای بی کاری اش، با کتابهای تخصصی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 فروردین 1398 11:56
ماه اک تا صبح غر زد. نه من درست خوابیدم نه همسر. نمیدونم دندونش در میومد؟ این چند روز من دندون سمت راست رو چک می کردم اما امروز می بینم سمت چپی درومده. نمیدونم تازه درومده یا روزای قبل حالا وقتی بیدار شدم میبینم صورتش قرمز قرمزه. شاید حالت ابر. ترکیبی از رنگ پوست و رنگ قرمز پوستی. روی تن اش هم ظاهرن داره دونه هایی...
-
درد ناعلاج
چهارشنبه 21 فروردین 1398 07:16
چه درد ناعلاجیِ که بهترین فصل سال و زیباترین صداها تو رو بکشونه تو منجلاب بدترین و حال بهم زن ترین حس های دنیا که توی عمرت تجربه کردی. چه درد بی درمونیِ که عاشق بهار باشی، که عاشق جیک جیک گنجشگکان باشی اما همین معشوقه ها تو رو بندازن تو باتلاق بدترین حسهای زندگیت که متاسفانه تو اردیبهشتی ترین روزهای سال و با جیک جیک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 فروردین 1398 01:16
رسما تو این مملکت یک ذره امنیت اقتصادی و فردی نداری ها گوشی فلان میخری که لذتشو ببری؛ اونوقت از بس گند شدیم؛ با تحریم ها هر روز نرم افزارها رو آنِیبِل می کنند نه وقت خرید حضوری دارم؛ نه با بچه کوچیک راحت میشه کتاب دست بگیرم. اونوقت کتاب الکترونیکی خریدم؛ اما نرم افزاره دیگه نصب نمیشه خدا کنه بچه هامون مثل ما بدبخت نشن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 فروردین 1398 19:31
با اینکه شاید سالی چهار پنج بار اتفاق بیفته اما به نظر میرسه هیچوقت قرار نیست برای آمدن مهمان راه دور دچار استرس نقض شدن قوانین خونه نشم. گاهی اگر زودترها بدونم یک ماهی درگیر این استرسم و بی حوصله ام می کنه تا مهمانها تشریف بیارن و برن.
-
کافه ای به نام چرا
دوشنبه 19 فروردین 1398 17:13
گفتم: "او به من حالی کرد که وقتی کسی هدف وجودش را بشناسد؛ می تواند به دنبالش برود و برای این منظور نیازی به کسب اجازه از دیگران ندارد" مایک گفت: "درست است. و نکته مهم این است که هیچ کس نمیتواند فردی را از رسیدن به هدف زندگی اش باز دارد یا او را بهخدف برساند. خودِ ما هستیم که سرنوشتمان را می سازیم."...
-
تلخی بعد از مهمانی
شنبه 17 فروردین 1398 02:43
میون انبوهی ازظرف نشسته، با یک عالم خستگی خودم رو به یک کیک و چای نیمه شبی تو یک خلوت تک نفره مهمون کردم اگرچه که دارم از خواب میمیرم. مسواک رو بگو؟!کی بزنه؟ خیلی خوشحال بودم. با انرژی دو روز تمام دویدم اما امروز ازظهر از خودم احساس ناامیدی کردم. سه روز کار کردم و دویدم. اما چون تا قبل از اومدن پرستو اینا سالادم رو...
-
قصه مادرانگی
شنبه 10 فروردین 1398 08:06
غرقم در افکارم و تعیین اهداف جدید که میرسم به یک هدف والاتر از همه آن اهداف. هدفی که اگر در راس قرار نگیرد؛ همه آن اهداف نیمه راه به بی هدفی میرسند و پوچ می شوند. وقتی تمام زندگی ام را زیر و رو می کنم؛ می بینم خیلی وقتها باری به هر جهت زندگی کرده ام. خودم را سرزنش نمی کنم. اذیت هم؛ چون این باری به هر جهت بودن را به...
-
سلامی به ٩٨
پنجشنبه 8 فروردین 1398 14:44
بعد از چند ساعت بی وقفه تو ماشین نشستن؛ اون هم بچه به بغل، از در که وارد شدم بوی تمیزی مشمامم رو پر کرد. با استشمامش خستگی از تنم در رفت. با اینکه کارهام تمام نشده بود اما بوی بهشت فضای خونه روپر کرده بود و این بو یک خسته نباشید بزرگ برام داشت. تقریبا دو روزه که خونه ام. باز هم خوابالود؛ به قدری که به زور بیدارم....
-
یک شروع پر از طراوت و تازگی
پنجشنبه 1 فروردین 1398 01:52
سر فرصت باید براتون تعریف کنم که در عین ناباوری هفت سینم کامل شد . یک عالم حس خوب ریخت تو دلم و کنارش سال رو تحویل کردم. الان با همین خونه شلوغ که نتیجه آخرین وقایع سال نرد و هفت هست میرم بخوابم. بهارتون مبااااارک زندگیتون بهاری و لحظه هاتون پر از تازگی و طراوت شروع دوباره بهترین های دنیا رو از خدا براتون طلب می کنم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اسفند 1397 21:48
بوی باروت نفسم رو پر کرده. چهارشنبه سوری اینجا رو دوست ندارم از بس بمب منفجر میشه و بوی دود و باروت نفسم رو تنگ می کنه و سرم رو مَنگ ماه اک تو بغلم خوابه و همسر اونطرف کاناپه بیهوش شده از خستگی و من نمیدونم چطور بیدارم وقتی اینقدر له ام هنوز خیلی کار مونده اما تو عمرم هیچوقت ظرف چند روز اینقدر کار نکرده بودم.کار...
-
خانه می تکانیم
دوشنبه 27 اسفند 1397 14:03
جمعه ٢٤ اسفند جمعه برنامه داشتیم برویم سنایی و شاید بهار. صبح زود بیدار شدیم که زودتر برویم و برگردیم. اما سیلی که از زیر کابینت غافلگیرمان کرد تا ساعت یک هلاکمان کرد. خستگی زیاد و برف و باران شدید برنامه را به کل کنسل کرد. در عوض یک شام دبش به تاخیر افتاده از روز زن، مهمان همسرک بودیم و تنها نکته منفی رستوران جدید...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 اسفند 1397 11:25
نمی تونم، ماه اک نمی زاره، من عُرضه ندارم، من مدیریت ندارم، بلد نیستم، چقدر ناتوانم، پس کی میخوای یادبگیری، غر زدن درونی، سرزنش های بی پایان و .... تعطیل باید بتونی، تو عُرضه داری باید مصمم باشی، اگر بخوای تو مدیریت کارهاتم عالی نه ولی بد هم نیستی، ناتوان هم عمه اته،بلد هم هستی یا علی
-
داستانهای پر دردسر خریدهای خریده نشده
جمعه 24 اسفند 1397 01:19
مانتویی که قرار بود عید بپوشم مشکی نیست اما رنگش تیره است. کلا آدم مشکی پوشی نبودم و نیستم. روسریم هم متناسب مانتوم. بعد از فوت خانم جان، ذهنم خیلی درگیر بود که عید چی تنم کنم؟! من چهارتا تا مانتوی مشکی دارم که یکیش خیلی شیکه اما تنگه. اون دوتای دیگه هم یکیش گلدوزی رنگی داره و یکی دیگه اش هم اینقدر تو کارورش میکشه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 اسفند 1397 14:17
چهارشنبه ٢٣:٣٠ این آخر سالی شستنی ها بی نهایت اند. قبل از سفر یک بخشی از شستنی ها رو فرصت نبود بشورم. رفتم و با انبوهی شستنی دیگه برگشتم. بعد ملافه های یورگان و تشک زمین خواب ماه اک هم باید شسته میشد. حوله ها و... بند رخت پر از لباسه و من توان جمع کردنشون رو نداشتم. در این بین هم کارهایی پیش میاد که لباس شستن ها رو...