نمیدونم اگر نزدیک خانواده هامون زندگی می کردیم چقدر از زمانمون رو بیرون از خونه و با دیگران سپری می کردیم. اما این همسایه روبرویی ما اینقدر خونه نیستش که احساس غربت و بی کسی من رو به شدت تشدید می کنه. اینقدر که دلم نمی خواد آشپزی کنم :((
بعد با فکر اینکه شاید چون بچه ندارند سر خودشو اینقدر شلوغ می کنه که تنها نباشه و فکر نکنه؛ خودمو دلداری می دم.
راستش اینجا هم اینقدر سوت و کوره که نوشتن هم حالم خوب که نمیکنه؛ بدتر میکنه.
+زهراجون پیامتو خوندن. ده روزه میخوام برات جواب بدم اما واقعا فرصت ندارم. ممنونم ازت
پینوشت: الان خیلی بهترم:)
خب همسایه های منم کلا نیستن. ادمها با هم فرق دارن مثلا خود من از تنهاییم بیشتر لذت میبرم و هر چند مدام به مهمونیهای خانوادگی دعوت میشم اما نمیرم. ولی خب اگر میشد حداقل خواهرت تهران ازدواح کنه عالی بود و از تنهایی در میومدی
ستاره جون منم حوصله این همه مهمونی بودن ندارم. البته در نظر داشته باش که شما سر کار میری نصف بیشتر روز رو خونه نیستی

بعد هم آدم وقتی دعوت میشه نمیره حسش خیلی فرق داره با وقتی که بدونی هیچکس رو نداری که بهت یک تعارف بزنه بگه
ستاره جون خواهر من به خیر ازدواج کنه ان شالله. تهرانم نباشه من راضی ام
نمیدونم چون تجربه غربت رو ندارم.. والبته نوع روابط هم متفاوته.. گاهی اوقات حتا در کنار نزدیکترینها هم غریب و تنهایی چون دیدگاهها و روحیات متفاوته و اتفاقا این موضوع از غربت صرفا فیزیکی سختتره..
میفهمم. غریبی در عین تو غربت نبودن
در عین بودن همه عزیزان کنارت
بله سختتره
لیلی من همیشه برای آرامشت دعا می کنم