-
میم مثل مادر
پنجشنبه 27 مهر 1396 00:51
این روزها و لحظه ها همان روزها و لحظه هایى است که تمام عمر رویایش را مى بافتم و آرزویش را در دل داشتم. رویاى شکمى که به خاطر بزرگ شدن جنین درونش، وقت به پهلو خوابیدن روى زمین قرار میگیرد. رویاى مثل اردک راه رفتن به خاطر بالا رفتن ماه هاى باردارى و سنگین شدن. رویاى پوشیدن لباسهاى گشاد به خاطر بزرگ شدن شکم ام. رویاى به...
-
یک عصر پر دلهره
شنبه 22 مهر 1396 15:38
دکتر nst ( نوار قلب جنین ) نوشته بود. ساعت پنج بود که رسیدیم بیمارستان. بیمارستان بزرگ خلوت و جدیدى که اولین بار بود واردش می شدم. چقدر عالى است که دیگر بیمارستانهاى جدید بوى گند الکل و بیمارى نمی دهند وگرنه نیامده باید دنبال راهى براى دوام آوردن در بیمارستان مى گشتم. کاور کفش پوشیدم و وارد اتاق ادمیت شدم، همان اتاقى...
-
و همه چیز در یک لحظه زیر و رو شد
سهشنبه 18 مهر 1396 19:12
و تن کوچکش را که توى بغلم گذاشتند؛ من فقط گیج و منگ از اثر داروها و درد نگاهش کردم. یک دقیقه بعد که آرامتر بودم؛ گفتم عزیزم خوش آمدى و سوره حمد را به شکرانه سلامتى اش خواندم. و همسرک که از ترس اش تا به حال نوزاد در آغوش نگرفته بود؛ وقتى گفتند بدهید بغل بابایش بدون هیچ تردیدى بغل اش کرد و من خوشحال و متعجب به تمام آن...
-
خانمانه با رمز ١٢٣
پنجشنبه 13 مهر 1396 20:43
-
روزهاى آخر
پنجشنبه 13 مهر 1396 14:58
نشانه اى دیده ام که ماما گفت ٩٩ درصد موارد چیزى نیست اما یک در صد احتمال دار مشکل قلبى براى جنین پیش آمد کند. محض احتیاط همین امروز برو بیمارستان و یک نوار قبب از جنین بگیر. آنقدر هول کرده ام که حال تهوع گرفتم و نمی توانم غذا بخورم. برایمان دعا کنید.
-
تغییرات بزرگ
سهشنبه 11 مهر 1396 00:51
روبروى آینه ایستاده بودم و شکم کمى برآمده ام را نگاه مى کردم که به خواهرک گفتم مى ترسم از بزرگ شدن شکمم و خواهرک گفت تو خیلى غلط کردى که با این فکرها استرس به بچه ام وارد میکنى. اگر شکم ات بزرگ نشود بچه چطور رشد کند؟ چقدر زود گذشت آن روزها. ایام عید بود و تقریبا سه ماهه بودم. چشم روى هم گذاشتم و شش ماه دیگر هم گذشت....
-
رفتى و ...
یکشنبه 9 مهر 1396 23:31
تک و تنها یک گوشه نشستم و به پستهاى نیمه کاره اى فکر مى کنم که نوشتم و حوصله نکردم تمامشان کنم. به نظراتى که تایىد نکرده ام. به روزى که چند ساعت توى بیمارستان بین زمین و هوا بودم. به این چند روز که همسرک لحظه به لحظه کنارم بود. به روزى چند ساعت پیاده روى که با همسرک داشتیم تا شاید ماه اک قصد آمدن کند. به حالا که رفته...
-
آخرین روزهاى حضور ماه اک در دلم
جمعه 31 شهریور 1396 05:11
ماه اک دردانه ام تا سه روز پیش یا شاید تا دوشنبه بود که زیاد تکان می خورد. زمان حضور در کلاس آنقدر وول خورد که دلم میخواست محکم فشارش بدهم این معجزه کوچک اما بزرگ را. شاید این تکانها نتیجه آن شربت آبلیموى تازه اى بود که پذیرایى کردند. هر چه که بود در حین گوش دادن به مطالب کلاس تمام دلم براى کوچکمان ضعف رفته بود. همان...
-
مجنون تر از آنم ...
سهشنبه 28 شهریور 1396 12:30
باید برایتان از حال خوب این روزها بگویم. از اینکه همان تاخیر چند روزه در آمدنم چطور دلم را آرام و راضی کرد که برای آرامش خاطر خودم و بقیه در این روزهای آخر بیایم و بمانم. از اینکه اینجا آنقدر هم که فکر میکردم همه چیز سخت و آزار دهنده نیست. مشکل فعلی ام نداشتن نت است و اینکه از بی کاری حوصله ام سر می رود. باید بگویم...
-
نگفتنى (همان رمز قبلى)
یکشنبه 26 شهریور 1396 12:57
-
خوشبختى ساده
دوشنبه 20 شهریور 1396 23:10
بالاخره بعد از چهار روز نصاب بدقول امروز ساعت ٦:٣٠ آمد و من طبق خواست همسرک آمده ام داخل اتاق. قبل ترها که با این اخلاقیاتش نا آشنا بودم؛ وقتی داشتىم خانه را برای عروسیمان آماده مىکردیم؛ نصاب کابىنت که آمد مرا فرستاد داخل اتاق و من جا خورده بودم از این فرمان همسرک. آن وقتها خانه پر از خاک و خل بود بدون هىچ وسىله رفاهى...
-
وقتی نوشته های مثبت نگر روی سرت باران عشق می ریزند
دوشنبه 20 شهریور 1396 16:52
سر شب: من : خیلی ناراحتم که انتظارم برآورده نشده. گاهى مى گوىم من هم همانطور بشوم همسرک: نمی دانم انتظارت چه بوده اما تو مثل عمه باش. محبت کن بدون چشم داشت. بدون توقع و من از فهمیدگی این مرد دلم ضعف می رود آخر شب: من: همسر؟ همسرک: جانم؟ * : چرا حالات روحی ام تعادل ندارد؟ چرا اینقدر بهم ریخته ام؟ + : به خاطر نی نی است...
-
بچه گی ١
دوشنبه 20 شهریور 1396 07:43
از وقتی باردار شدم خیلی تلاش کردم که حساسیتهایی که ممکن است باعث آزار ماه اک شود را در خودم از بین ببرم. آخر تقریبا هیچکدام اش با حضور بچه قابل اجرا و کنترل نیست. تلاشهایم بی نتیجه نبوده و نسبت به قبل خیلی بهتر شده ام اما زمانی که عصبی بشوم دوباره همه شان روی سرم آوار می شوند و اعصابم که آرام شود زندگی دوباره بهشت می...
-
انتظارهای کوچک برآورده نشده
یکشنبه 19 شهریور 1396 13:11
-
آرزوی بزرگ
پنجشنبه 16 شهریور 1396 00:45
یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم؛، گرفتن عکس های دونفره با کفشهای کوچولو بود و یک شکم قلبمه حالا فکر کن وسط این همه استرس و بدو بدو بساط عکسایی هم جور بشه و همسر که موافق آرایشگاه رفتنم نبود دم آخر رضایت بده و من خودم موهامو سشوار کنم و عالی بشه . امشب تمام قانونام رو زیر پا گذاشتم و بدون دلواپسی به خاطر ماهک با بهترین...
-
روزهای پر مشغله
سهشنبه 14 شهریور 1396 01:55
تا همین الان کار می کردم. شستن لباسهای ماه اک ( البته فقط تریکوها) ؛ اتوی پارچه کمد و کشوهاش؛ اتوی لباسهاش؛ اتوی پیرهن همسر؛ تمیز کردن کشوی دراور و انتقال لباسهای همسرک به آنجا برای در دسترس تر بودن لباسهای برایش در روزهای نبودنم؛ تمیز کردن دوباره کشوها و چیدن لباسهای اتو شده و تمیز ماه اک؛ این وسط ها کمی وبگردی و...
-
مرا بگیر آتشم بزنـ و جان بده به منـ و....
یکشنبه 12 شهریور 1396 12:43
آرامتر شدهام. شاید حتی خوبم که اینجا آرام نشستهام بدون احساس بدبختی دیروز. یک حس آرام و بی سمت و سو. شاید تهاش یک حس خوشبختی که من نمیبینماش. هر چه که هست من آرامم و ذهنم در حال برنامه ریزی دوباره است. در تلاشم که بپذیرم شرایط پیش رو را و سعی کنم نقاط مثبتاش را ببینم و این چند روز مانده از روزهای دونفره بودن را...
-
دلم از این زمانه سیر میشود گاهی
شنبه 11 شهریور 1396 00:35
گاهی دلم میخواد ماه اک تا همیشه تو دلم بمونه تا خسرتش به دل همه بمونه و فقط مال خودم باشه. خصوصا همسر که تازگیها بد منو می پیچونه به هم. انگار که اون به جای من آبستن یک اتفاق بزرگه و هر بار به بهانه ای اشک منو در میاره و تمام وجودم به رعشه میفته از شدت احساس بدبختی که تو وجودم به وجود میاره. حالا می فهمم که چطور ساده...
-
آخرین سفر دو نفره ٢
چهارشنبه 8 شهریور 1396 06:42
فردای آنروز، دخترک که روز قبل با یک کش موی پارچه ای سرخابی استفاده شده به استقبالم آمده بود و گفته بود چون دیر به دیر آنجا می روم برایم هدیه آورده و شب که پسردایی اش کوچک اش، کش را برداشته بود به زور آن را پس گرفته بود و گفته بود بیا غزل کش ات را بگیر؛ آمد و گفت حالا که ماه اک برایم عروسک خریده من هم برایش هدیه آوردم...
-
دخترانه ای برای مادرکم
شنبه 4 شهریور 1396 17:20
-
آخرین سفر دونفره ١
چهارشنبه 1 شهریور 1396 06:51
با غم نداشتن مدیریت در امورخانه داری و دقیقه نود آماده شدن در روز پنجشنبه ساعت ٤ عصر شروع شد اما فقط بیست دقیقه اش. بعد از آن همه لذت بود. حس خانمانه لم دادن روی صندلی کنار راننده که آن راننده یکدانه مرد زندگی ات باشد و وول خوردن یک فرشته آسمانی توی وجودت با شدتی که کل شکمت اینطرف و آنطرف شود و دلت ضعف برود از حضورش،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مرداد 1396 06:32
-
هوای خانه ...
یکشنبه 29 مرداد 1396 14:15
-
ترس آور اما شیرین تا ته دنیا
سهشنبه 24 مرداد 1396 15:25
زنگ زد که آهنگ باس گازا رو دانلود کن که می خواهیم تا خود مقصد گاز بدهیم:). من با همه استرس و دلواپسی و کمردرد، آهنگ درخواستی را به اضافه چند آهنگ مورد علاقه اش دانلود کردم و از ساعت ٨ صبح تا ٤ یک کله کار کردم . ساک بستم. لباس شستم. جمع و جور کردم. فلاسک را با آبجوش پر کردم. حمام رفتم و هر کاری جز مرتب کردن خانه انجام...
-
روزهای سخت مادر شدن
چهارشنبه 18 مرداد 1396 13:48
پشیمانم که چرا همان موقع از دکتر نخواستم توضیح بیشتری در مورد شرایط پیش آمده برایم بدهد که اینقدر دلنگران نشوم و حرفهای دیگران ته دلم را خالی نکند یه بخشی از روز خوبم و از یک زمانی به بعد حسابی میترسم. به خصوص که از روز بعد از دکتر رفتن کمردرد گرفته ام و نمیدانم علتش چیست. قرار بود الان آرایشگاه باشم اما از درد کمر...
-
هوای خانه و دل
سهشنبه 17 مرداد 1396 09:02
در این ایام سخت و شیرین بار شیشه، روانم چنان دستخوش تغییرات هورمونی و جسمی شده است که یارای مدیریت کردنم نیست اینها را که ندید بگیریم، دو روز پیش که به ملاقات پزشک رفته بودم، بعد از شنیدن صدای قلب ماه اک و معاینه شکمم، با همان لحن مهربان و صورت همیشه خندانش گفت ضربان قلبش خوب است. اما وزن بچه کم است و وزن کم احتمال...
-
شوهر آهو خانم
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:28
با عرض معذرت تو روح کتاب شوهر آهو خانم که گند زد به اعصابم و یک ساعت است دارم فحش میدهم و حرص میخورم که مردها چرا اینقدر بی چشم و رو می شوند و گ...ه می زنند به زندگی مشترکشان و تازه حق به جانب می گویند مگر خلاف شرع کرده ام؟ چه کسی این کتاب را توصیه کرد که من را با همه دلواپسی هایم برای ماهک به جای آرام شدن آشفته تر...
-
امروز یک روز تازه است
سهشنبه 10 مرداد 1396 11:39
+ امروز تصمیم داریم یک برنامه مدون برای مرتب سازی و برقراری نظم در خانه ترتیب دهیم. عجز و ناله کافیست. اگر قرار بود با ناله های اینجانب غزل غزلیان خانه منظم شود تا کنون هزاران بار باید این اتفاق رخ میداد که متاسفانه یا خوشبختانه رخ نداده و ما را مصمم کرده که دست به زانو زده و قد علم کنیم در مقابل سگ زنان و گربه رقصان...
-
وقتی مادر و همسر دلت را بشکنند
سهشنبه 10 مرداد 1396 00:22
این اولین بار نیست که در طول دو سال گذشته از شدت عجز اشک می شوم. احتمالا آخرین بار هم نباشد. این احساس عجز یکی از بدترین حسهای دنیاست و شاید هم کمی خندار باشد که در مقابل انجام کارهای به نظر ساده خانه احساس عجز کنی و از آشفتگی خانه جان به لب شوی و با یک جمله مادرک که در مقابل حرفهایت که میگویی به خاطر سردرد و تهوع کل...
-
گاهی چند لحظه حضور! چند کلام!
یکشنبه 8 مرداد 1396 13:45
از وقتی از زادگاه برگشتیم صدای مزخرف کولر همسایه روی اعصاب بنده پاتیناژ میرود. امروز دیگر جانم به لبم رسید و رفتم روی پشت بام که ببینم صدای کدام کولر است. مسلما نفهمیدم کولر کیست اما رفتم در همسایه طبقه اول را زدم اما از صبح کسی جواب نداد. بعد از آن حدس زدم شاید کولر طبقه دوم باشد و درشان را زدم. خانوم که در را باز...