-
افسردگی پس از زایمان؟
چهارشنبه 8 آذر 1396 17:48
این را خوب مى دانم که اولویت هاى زندگى ام جابجا شده اند و رسیدگى به ماه کوچکمان وظیفه اصلی این روزهایم است اما این احساسات تهوع آور که نمى شناسمشان شده اند وصله ناجوراین روزها. جایى خواندم افسردگى پس از زایمان یک تا دو ماه پس از زایمان شروع می شود. اینکه کمبود ویتامین، خستگى بی از حد، کم خوابی و ورزش نکردن تشدیدش...
-
هر که با مرغ هوا دوست شود...
شنبه 4 آذر 1396 14:42
با رفتن همسرجان، ماه اک را که تازه شیر خورده روى قسمت سمت راست بالشم مى خوابانم تا طبق مطالعات روانشناسى که داشته ام، ماه اک بوی ام را استشمام کند و راحت تر بخوابد و بعدترها که بزرگ شد اعتماد به نفس بالایى داشته باشد. سرم را روى بالش درست کنار سر ماه اک مى گذارم و مثل بچه ها که سرشان را توى گردن مادر فرو مى برند؛...
-
به خانه برمیگردیم
دوشنبه 29 آبان 1396 14:18
براى اولین بار در زندگى براى خودِ تنهایم چایى دم کردم. دلم سوهان مى خواهد اما وسایل سفر جلوى در کمد را گرفته اند. چشمم به چند گزى مى افتد که تغذیه راهمان بود. چایى را با همان گزهاى خوشمزه مى نوشم و کل خانه را با نگاهم چرخ مى زنم. میز ناهار چقدر شیک شده است با گذاشتن شمعدانهاى کادوى تولد ماه اک در کنار آن کشکول همرنگ و...
-
بودن و نفهمیدن
جمعه 26 آبان 1396 11:04
+ فرمان را تا آخر به سمت چپ چرخاندم اما معادلاتم اشتباه از آب درآمد. فرمان را زیاد چرخانده بودم و در ماشین به اندازه یک بند انگشت به دیوار مالیده شد. ( این هم از مدت زیاد رانندگى نکردن) برادرجانِ همسرک تا قبل از آمدن همسرک ماشین را مرتب کرد و مادر همسرک اصرار داشت حرفى نزنم اما من چیزی را از همسرک پنهان نمى کنم. باید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آبان 1396 23:54
ماه اک تازه خوابش برده بود.دردانه ام را توى بغلم گرفته بودم؛ به خودم چسبانده بودمش و لبهایم را روى موهاى ابریشمى اش گذاشته بودم. گاهى میبوسیدم و گاهى بى هیچ حرکتى به نفس هایش گوش می دادم. همان لحظه که بى حرکت بودم احساس کردم سرم گیج مى رود. این روزها زیاد سرم گیج مى رود. بى خیال سرم را بالا آوردم و یک لحظه ترس تمام...
-
مادرانه ١
جمعه 19 آبان 1396 01:03
توى این پنج هفته هیچوقت ماهک رو اینقدر نزدیک به خودم نخوابانده بودم که حالا. از سر شب یا بیدار است یا خواب خرگوشى مى رود. حالا که بعد از چند بار شیر خوردن و خوابیدن و بیدار شدن؛ به جاى زیادى شیر دادنش کنار نفسم خواباندم اش؛ به دقیقه نکشید که خوابش برد. نمى دانم دل دردى چیزی داشت؟ یا دنبال بهانه اى براى نگهداشتن من در...
-
خوشى هاى شیریناما ناکامل
پنجشنبه 18 آبان 1396 16:20
هنوز دور و برم شلوغ است و دوباره چند روزى است که خانه نیستم؛ چقدر خوب است و چقدر بد!!! خوب است چون هنوز هم آن حال و هواى ناخوش عصرهاى پاییز اگر کمى سرم خلوت باشد؛ خِرم را مى گیرد و رویم چنبره مى زند و بهم ام مى ریزد؛ و بد است چون دوباره عزیزترینم دور است و تنهاست و من و ماه اک نمى بینیم اش. دوباره ماه ام را نگاه مى...
-
ظهرنوشت
دوشنبه 15 آبان 1396 12:23
داخل آژانس نشسته ام و چقدر دلم میخواهد که یکى از این همه پست نیمه کاره آرشیو را تمام کنم و دکمه انتشار را بزنم. دیروز براى خرید یادبود ایلشمه ماه اک رفته بودیم. اما طفلکم چند دقیقه بعد از رفتن من بیدار شده بود و حسابى گریه کرده بود. کارمان را در بازار نیمه کاره رها کردیم و برگشتیم تا به داد دردانه ام برسم. امروزماه اک...
-
درهم برهم
چهارشنبه 10 آبان 1396 13:56
از همه حرفها که بگذریم! مواردى هم هست که با گفتنش میشه بعدها به این روزها خندید. دوشنبه: عصرى که ماه اک تو بغل مادر گریه مى کرد و شیر مى خواست؛نزدیکش که شدم آروم شد و همون صدایى که اغلب بچه ها وقتى به وصال شیر مى رسند رو از خودشون در میارند را درآورد. من ته دلم قنج رفت و به مادر گفتم مى فهمه من نزدیکش شدم. مادر گفت...
-
وقت رفتن رسیده
جمعه 5 آبان 1396 20:27
-
چشماى تو
دوشنبه 1 آبان 1396 23:49
چراغ مطالعه را که مربوط به مراقبت هاى بعد از زایمان است روشن کرده ام و با یک ملافه سپید نشسته ام. گروه سون مى خواند: " چه جورى نگاهى ساده تبدیل شد به این عشق ... شدى تو اولین و آخرین عشق ... نذاشتى جلو چشمات برم از دست ... چقدر چشماى تو تعیین کننده است" و خیالم پر مى کشد تا خانه عشقمان. در خیالم همسرک را مى...
-
تنم به وقت سرما
دوشنبه 1 آبان 1396 19:43
سرماخورده ام. از درون احساس سرما مى کنم. دکتر به جز یک بسته قرص سرماخوردگىو سرم شستشو و یک قطره تجویز دیگرى نکرده چون شیر مى دهم. ماه اک در کنارم به خواب عمیقى رفته و گویا فهمیده است که من توان رسیدگى زیاد به او را ندارم. مادرک هم سرماخورده است و باید سعى کنم کمى کمتر موجب زحمتش شوم اما تن دردناکم یارى نمى کند
-
خداى رحمان و بنده هاى نارحمان
شنبه 29 مهر 1396 21:34
هنوز فراموش نکرده بودم سختیهایى که در اثر تصمیم اشتباهش تو زندگیمون کشیدیم. هنوز دلم پُر بود از دعوایى که تو مهمونى پر زحمت مامان اینا راه افتاد. هنوز خیلى چیزها بود که ازش ناراحت بودم آنقدر که گاهى خودم قاضی می شدم و حکم صادر مى کردم. اما حقیقت این بود که اون حیوونکى نزدیک پنج سال بود که زمین گیر شده بود و قطعا تمام...
-
میم مثل مادر
پنجشنبه 27 مهر 1396 00:51
این روزها و لحظه ها همان روزها و لحظه هایى است که تمام عمر رویایش را مى بافتم و آرزویش را در دل داشتم. رویاى شکمى که به خاطر بزرگ شدن جنین درونش، وقت به پهلو خوابیدن روى زمین قرار میگیرد. رویاى مثل اردک راه رفتن به خاطر بالا رفتن ماه هاى باردارى و سنگین شدن. رویاى پوشیدن لباسهاى گشاد به خاطر بزرگ شدن شکم ام. رویاى به...
-
یک عصر پر دلهره
شنبه 22 مهر 1396 15:38
دکتر nst ( نوار قلب جنین ) نوشته بود. ساعت پنج بود که رسیدیم بیمارستان. بیمارستان بزرگ خلوت و جدیدى که اولین بار بود واردش می شدم. چقدر عالى است که دیگر بیمارستانهاى جدید بوى گند الکل و بیمارى نمی دهند وگرنه نیامده باید دنبال راهى براى دوام آوردن در بیمارستان مى گشتم. کاور کفش پوشیدم و وارد اتاق ادمیت شدم، همان اتاقى...
-
و همه چیز در یک لحظه زیر و رو شد
سهشنبه 18 مهر 1396 19:12
و تن کوچکش را که توى بغلم گذاشتند؛ من فقط گیج و منگ از اثر داروها و درد نگاهش کردم. یک دقیقه بعد که آرامتر بودم؛ گفتم عزیزم خوش آمدى و سوره حمد را به شکرانه سلامتى اش خواندم. و همسرک که از ترس اش تا به حال نوزاد در آغوش نگرفته بود؛ وقتى گفتند بدهید بغل بابایش بدون هیچ تردیدى بغل اش کرد و من خوشحال و متعجب به تمام آن...
-
خانمانه با رمز ١٢٣
پنجشنبه 13 مهر 1396 20:43
-
روزهاى آخر
پنجشنبه 13 مهر 1396 14:58
نشانه اى دیده ام که ماما گفت ٩٩ درصد موارد چیزى نیست اما یک در صد احتمال دار مشکل قلبى براى جنین پیش آمد کند. محض احتیاط همین امروز برو بیمارستان و یک نوار قبب از جنین بگیر. آنقدر هول کرده ام که حال تهوع گرفتم و نمی توانم غذا بخورم. برایمان دعا کنید.
-
تغییرات بزرگ
سهشنبه 11 مهر 1396 00:51
روبروى آینه ایستاده بودم و شکم کمى برآمده ام را نگاه مى کردم که به خواهرک گفتم مى ترسم از بزرگ شدن شکمم و خواهرک گفت تو خیلى غلط کردى که با این فکرها استرس به بچه ام وارد میکنى. اگر شکم ات بزرگ نشود بچه چطور رشد کند؟ چقدر زود گذشت آن روزها. ایام عید بود و تقریبا سه ماهه بودم. چشم روى هم گذاشتم و شش ماه دیگر هم گذشت....
-
رفتى و ...
یکشنبه 9 مهر 1396 23:31
تک و تنها یک گوشه نشستم و به پستهاى نیمه کاره اى فکر مى کنم که نوشتم و حوصله نکردم تمامشان کنم. به نظراتى که تایىد نکرده ام. به روزى که چند ساعت توى بیمارستان بین زمین و هوا بودم. به این چند روز که همسرک لحظه به لحظه کنارم بود. به روزى چند ساعت پیاده روى که با همسرک داشتیم تا شاید ماه اک قصد آمدن کند. به حالا که رفته...
-
آخرین روزهاى حضور ماه اک در دلم
جمعه 31 شهریور 1396 05:11
ماه اک دردانه ام تا سه روز پیش یا شاید تا دوشنبه بود که زیاد تکان می خورد. زمان حضور در کلاس آنقدر وول خورد که دلم میخواست محکم فشارش بدهم این معجزه کوچک اما بزرگ را. شاید این تکانها نتیجه آن شربت آبلیموى تازه اى بود که پذیرایى کردند. هر چه که بود در حین گوش دادن به مطالب کلاس تمام دلم براى کوچکمان ضعف رفته بود. همان...
-
مجنون تر از آنم ...
سهشنبه 28 شهریور 1396 12:30
باید برایتان از حال خوب این روزها بگویم. از اینکه همان تاخیر چند روزه در آمدنم چطور دلم را آرام و راضی کرد که برای آرامش خاطر خودم و بقیه در این روزهای آخر بیایم و بمانم. از اینکه اینجا آنقدر هم که فکر میکردم همه چیز سخت و آزار دهنده نیست. مشکل فعلی ام نداشتن نت است و اینکه از بی کاری حوصله ام سر می رود. باید بگویم...
-
نگفتنى (همان رمز قبلى)
یکشنبه 26 شهریور 1396 12:57
-
خوشبختى ساده
دوشنبه 20 شهریور 1396 23:10
بالاخره بعد از چهار روز نصاب بدقول امروز ساعت ٦:٣٠ آمد و من طبق خواست همسرک آمده ام داخل اتاق. قبل ترها که با این اخلاقیاتش نا آشنا بودم؛ وقتی داشتىم خانه را برای عروسیمان آماده مىکردیم؛ نصاب کابىنت که آمد مرا فرستاد داخل اتاق و من جا خورده بودم از این فرمان همسرک. آن وقتها خانه پر از خاک و خل بود بدون هىچ وسىله رفاهى...
-
وقتی نوشته های مثبت نگر روی سرت باران عشق می ریزند
دوشنبه 20 شهریور 1396 16:52
سر شب: من : خیلی ناراحتم که انتظارم برآورده نشده. گاهى مى گوىم من هم همانطور بشوم همسرک: نمی دانم انتظارت چه بوده اما تو مثل عمه باش. محبت کن بدون چشم داشت. بدون توقع و من از فهمیدگی این مرد دلم ضعف می رود آخر شب: من: همسر؟ همسرک: جانم؟ * : چرا حالات روحی ام تعادل ندارد؟ چرا اینقدر بهم ریخته ام؟ + : به خاطر نی نی است...
-
بچه گی ١
دوشنبه 20 شهریور 1396 07:43
از وقتی باردار شدم خیلی تلاش کردم که حساسیتهایی که ممکن است باعث آزار ماه اک شود را در خودم از بین ببرم. آخر تقریبا هیچکدام اش با حضور بچه قابل اجرا و کنترل نیست. تلاشهایم بی نتیجه نبوده و نسبت به قبل خیلی بهتر شده ام اما زمانی که عصبی بشوم دوباره همه شان روی سرم آوار می شوند و اعصابم که آرام شود زندگی دوباره بهشت می...
-
انتظارهای کوچک برآورده نشده
یکشنبه 19 شهریور 1396 13:11
-
آرزوی بزرگ
پنجشنبه 16 شهریور 1396 00:45
یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم؛، گرفتن عکس های دونفره با کفشهای کوچولو بود و یک شکم قلبمه حالا فکر کن وسط این همه استرس و بدو بدو بساط عکسایی هم جور بشه و همسر که موافق آرایشگاه رفتنم نبود دم آخر رضایت بده و من خودم موهامو سشوار کنم و عالی بشه . امشب تمام قانونام رو زیر پا گذاشتم و بدون دلواپسی به خاطر ماهک با بهترین...
-
روزهای پر مشغله
سهشنبه 14 شهریور 1396 01:55
تا همین الان کار می کردم. شستن لباسهای ماه اک ( البته فقط تریکوها) ؛ اتوی پارچه کمد و کشوهاش؛ اتوی لباسهاش؛ اتوی پیرهن همسر؛ تمیز کردن کشوی دراور و انتقال لباسهای همسرک به آنجا برای در دسترس تر بودن لباسهای برایش در روزهای نبودنم؛ تمیز کردن دوباره کشوها و چیدن لباسهای اتو شده و تمیز ماه اک؛ این وسط ها کمی وبگردی و...
-
مرا بگیر آتشم بزنـ و جان بده به منـ و....
یکشنبه 12 شهریور 1396 12:43
آرامتر شدهام. شاید حتی خوبم که اینجا آرام نشستهام بدون احساس بدبختی دیروز. یک حس آرام و بی سمت و سو. شاید تهاش یک حس خوشبختی که من نمیبینماش. هر چه که هست من آرامم و ذهنم در حال برنامه ریزی دوباره است. در تلاشم که بپذیرم شرایط پیش رو را و سعی کنم نقاط مثبتاش را ببینم و این چند روز مانده از روزهای دونفره بودن را...