مدتی است برای حذف انرژیهای منفی و آدمهای منفی؛ همچنین حذف اعمال غیر مفید از زندگی، تمام تلاشم را به کار گرفتهام اما حریف یکی دو مورد نشدم که نشدم. یکی از آنها خواندن یک وبلاگ سرشار از انرژی منفی است. آنطور که از شواهد پیداست خانم حالش از همسرش بهم میخورد اما با تصمیم خودش از همان مردِ به قول خودش چندش، بچه دار شده و مرتب با الفاظی که درخور نوشته شدن نیست در نوشته هایش همسرنوازی می کند. با آن همه نفرت در وجودش نسبت به پدر فرزندش، دعا می کنم بتواند فرزندی عاشق و آزاد پرورش دهد. خیلیها تلخاند و تلخ مینویسند اما تلخ نوشتههایشان هم به دل مینشیند. تلخ اند اما نفرتشان را فریاد نمیزنند. اما هر چه ذهنم را مرور می کنم که خواندن این نوشته ها چه تاثیری مثبتی در زندگی من دارد؟ اصلا دنبال چه چیزی در این نوشته های تکراری میگردم؟ به هیچ جوابی نمیرسم و مدام دیالوگ شهرزاد توی ذهنم تکرار میشود: "آدم خو میگیره به مرداب... خو میگیره به نفرت... وای اگه نفرت مزمن بشه ... که میشه... نمیخوام عادت کنم به نفرت... نمی خوام عادت کنم به بدبختی... قباد هر کاری می کنی بکن که فردامون مثل دیروزمون نباشه." و قاطعانه تصمیم میگیرم که دیگر نخوانمش.
مورد دوم برمیگردد به بی نظمی خانه که هزار جور نقشه برای تکاندنش کشیده بودم و به طرف العینی نقش برآب شد و من سعی کردم سخت نگیرم و فقط آنچه را شرایط اجازه می دهد بتکانم و برای بقیه اعصاب خودم و بقیه را ناآرام نکنم.
دیروز که از ناتوانی در نظم دادن به امورات خانه و ناتوانی در غلبه بر برخی حساسیتهایم که میدانم اگر ده نفر بشنوند نه نفرشان بلاشک به حساسیت بنده خواهند خندید؛ احساس عجز تمام وجودم را تسخیر کرده بود و تمام وجودم اشک شده بود و می بارید؛ این ویدئو به دستم رسید. درست است که در آن لحظه حال مرا خوش نکرد اما ته دلم نور امیدی روشن شد که همه تلاشهای به ظاهر بیهوده امروزم برای بهتر شدن زندگی و رشد شخصیتی ام، چند سال آینده جواب خواهد داد. درست است که آن لحظه سرپا نشدم اما با شنیدن این راز شگفت انگیز، به خودم اجازه دادم برای خستگی هایم کمی سوگواری کنم اما ناامید نشوم. دوباره شروع کنم گامهای کوچکم را برای تغییر خودم و زندگی، به آن سمت و سویی که کمال و سعادت است. و امروز که یک روز تازه است...
غـزلواره:
+ فقط خواستم یادآوری کنم که بعضی قورباغه ها خیلی بزرگاند و یک روز و یک جا خورده نمیشوند. نباید از خوردنشان ناامید شد.
+ از امروز تا اطلاع ثانوی غصه خوردن ممنوع. چه برای من چه برای شما دوست عزیز. از امروز حتی برای خواهرک و بقیه هم غصه نمیخورم همانطور که مدتها بود بر این عادت تلخ غلبه کرده بودم. در عوض برای هربار که خاطرشان در ذهنم چرخ میزند از ته ته دل برای سعادت و آرامش تکتکشان دعا میکنم، همه آنهایی که برای سختی ها و تلخیهایشان غمگین بودم را.
+ در مورد حذف انرژی های منفی وبلاگی فقط و فقط منظورم همان یک وبلاگ خاص بود که شرح دادم.
واقعا خوندن وبلاگ هایی که بار غم داره رو روحیه و اعصاب آدم تاثیر داره. خوب کردی خوندنشو تعطیل کردی
آبگینه جان کاش بار غم داشت
جز نفرت و کینه نسبت به زندگی و آدماش چیزی تو اون نوشته ها پیدا نکردم
واقعا گاهی خودمون نمیفهمیم داریم چه بلایی سر خودمون میاریم
منم از روز پست تو دیگه نخوندمش
انشالله دیگه هم نخونم
من قصد بدی نداشتم که بگم بقیه نخونن
ولی هیچ نکته مثبتی هیچیا هیچی ندیدم که برام داشته باشه چون نفرتی که موج میزد حالم رو بهم میریخت
خب به حول و قوه الهی من در این لیست هستم

وبلاگی سرشار تلخی
میدونی چیه اوایل نوشتن تو وبلاگ اولم یعنی درست بدترین روزهای زندگیم بود که تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم ، وقتی کسی میگفت انرژی منفی میگیره ازش بهم برمیخورد
حس میکردم درک نشدم
اما چند سالی هست این حس از بین رفته با وجودی که میدونم تلخ و گزنده مینویسم
اما چون خیلی برای تخلیه شدن بهم کمک میکنه نمتونستم ترکش کنم
خیلی وقتها به این فکر میکنم تلخی ها در یک وبلاگ بی نام و نشون بنویسم
وبلاگ تورو دوست دارم چون حس میکنم شعاری نیست
با همه مثبت اندیشی میفهمی تلخی ها رو
تو چه لیستی هستی نازلی جان؟



آهان خوب گاهی نوشته ها به سمت تلخی میره. منم گاهی تلخِ تلخم و مینویسم. و در گذشته زیاد پیش میومد. از یک جای سعی کردم عوض شم. نه تو نوشتن. از لحاظ طرز فکر و شخصیتی. دارم تلاشمو میکنم و امیدوارم بتونم برسم به اونجایی که قوی و قویتر بشم.
به نظر من خیلی ها بخاطر تلخی های زندگیشون نوشتن رو شروع کردن. اصلا ایراد نیست. و خوب ممکنه بقیه انرژی منفی هم بگیرند... و خوب صاحب اختیارند. میتونند نخونند.
میگن کاه از خودت نیست؛ کاهدون که هست!
همه تلخی ها ولی انرژی منفی ندارند. گاهی وقتا هم به فکر وا میدارند آدمو. بعضی نوشته های تو واقعا ذهن منو به چالش می کشه که خوب!!! حالا چی کار باید کرد؟ یا چرا اینطوری میشه یه وقتایی؟
منو خجالت زده میکنی نازلی جان. این نظر لطف توئه نسبت به من و نوشته هام.
میفهمم نازلی جون چون یک زمانی خودم خیلی تلخ بودم.... خیلی
ممنون از این همه نوازشی که بهم دادی بانو
نه غزل جان. غر هم مثبت و منفی داره! بعضی غرغرها انرژی منفی نمیدن! حالا به فرضم که بدن! چار دیواری، اختیاری! تو راحت باش
+ یا علی گفتم و شروع کردم. مرسی از انرژیهای مثبتت
+ تبریک میگم ... عالیه منم ممنونم از انرژی های مثبتی که بهم میدی
باز باران باریدخیس شدخاطره ها مرحبا بردل ابری هوا هرکجا هستی باش آسمانت آبی وتمام دلت ازغصه ی دنیا خالی
باز باران بارید،خیس شد خاطره ها،
مرحبا بر دل ابری هوا،
چشممان روشن
اشک در بارش باران گم شد.
متاسفانه من بارها تصمیم به حذف انرژی منفی گرفتم و نتونستم! بشدت هم اثرات مخربش رو روی خودم و رفتارم حس میکنم، هیچ چی بدتر از داشتن همکار با انرژی منفی نیست، یعنی هر قدر هم پر انرژی بری سر کار تا ظهر اینقد برات از مشکلات میگه که کل انرژی تو میگیره!
وای وای همکار منفی خیلی بده... نمیشه یه جوری رابطه اتو کم کم کات کنی؟! رابطه دوستی رو که هی از صبح بیاد حرف بزنه رو میگم
من میگم از صبح که میرسی یه هدفون بزار تو گوشت
مثلا بگو شروع کردم زبان بخونم
صداشم یک که بلند کن که نشنوی و از چند بار یک بار بتونه ناله کنه برات
سلام.
نوشته های تو همیشه پر از انرژی مثبته. حتی کامنتهایی که ازت تو وب بقیه می خونم بهم آرامش میده.
دقیقا منم امروز با صحبت با یه نفر، به این نتیجه رسیدم که با یه سری تغییرات کوچیک و گام به گام، باید انرژی منفیهام رو بریزم دور و زندگیم رو پر از انرژی مثبت کنم. اولین تغییر هم که قراره فردا اول وقت انجام بشه اتاق تکونیه!
سلام شارمین جان


این نظر لطفته به نوشته های من
یعنی یه چیزی گفتی که رو مود غر و بیحالی رفتم اینورا پیدام نشه که جو مثبتش خراب نشه
این تغییرات به مرور که زیاد بشن اینقدر میچسبه که میخوای پرواز کنی
پس یا علی بگو و شروع کن
کار خوبی میکنی من یه وبلاگ میخوندم یه خانم متاهل بود این ازدواج دومش بود شوهرش ازش پایین تر بود دق میداد آدمو.... بعد تولد بچه اش یه مدت از مرگ و نیستی نوشت و طلاق و جدایی بعد بی خبر رفت ، وقتی بعد مدتها برگشت گفت که عاشق همسرش شده و زندگی عالیه و کلی چرت و پرت ... میدونی غزل یاد گرفتم خیلیا خیلی جاها فیلم بازی میکنن وقتی عکسای اینستا رو میبینم غصه نمیخورم آخه آدمها یا فقط خوشبختیشونو فریاد میزنن یا فقط از بدبختیاشون میگن ، نه اینو باور میکنم نه اونو .... آهان میگفتم دیگه وب اون خانوم رو نخوندم .... یه زمانی شاید صد تا وب میخوندم اما الان کلا ده تا وب هم نمیخونم .
الان همکار من که عقده یه روز میاد جیغ داد فریاد پای تلفن که طلاق میخام من دوستت ندارم ، دو ساعت بعد تو اینستا عکس میزاره منو شوهرم چیتگر و کباب!!!! با تمام قلبم مطمینم رفتاراش اداس.... گذاشتمش کنار هر چی میگه ،میگم ا آره! چه خوب چه بد!!!
عجب کامنتی برات گذاشتم
یه چیز کوچولو بگم داشتم فکر میکردم آدم به همه چیز عادت میکنه که پستت و دیدم و جمله شهرزادو
همه نت اما بعضیا با هر عده از آدمهای زندگیشون یه جور صد درجه متفاوت از زندگیشونو در میون میگذارند
اما زیبایی زندگی به تلخی و شیرینی اش در کنار همه
هیچوقت همه چیز عالی نیست
و هیچوقت همه چیز افتضاح نیست
ولی به یه چیزایی هرجوری هست نباید عادت کرد میناجانم
اولین قسمت نوشته ات با من که نبودی؟ :\
معلومه که نه.
یادم نمیاد از همسرت متنفر بوده باشی
خب من که نیستم خدا رو شکر
خیلی هم عالی. برای شروع سال جدید تمرین خوب و مفیدیه عزیزم، امیدوارم زندگی انقدر بر وفق مراد هممون باشه که نیازی به منفی نوشتن نباشه
صد البته ستاره جان


واقعا لازمه از درون خودمون خونه تکونی رو شروع کنیم. اگر با کدورتها و حال ناخوش خونه را تمیز کنیم و وارد سال جدید بشیم. هیچ چیز عوض نمی شه. اما اگر از درون بتونیم شروع کنیم اونوقت بقیه تمیزیها و سال جدید همه نوی نو میشن
الهــــــــــــــــــی آمیـــــــــــــــــــــن