هنوز سر و کله اش تو دفتر پیدا نشده بود که یک آدم از خدا بیخبر ِ مدعی ِ فهم و کمال با مقایسههای بیجا و اون اینطوری تو اونطوری، بنای یک حساسیت بیپایان رو پیریزی کرد. وقتی منتقلش کردن دفتر، وجودش برام غیر قابل تحمل بود. مخصوصا که زیاد حرف میزد و یک چیزی رو شلوغ میکرد انگار که داره آپولو هوا میمته. جدای از حساسیت هایی که در من به وجود آورده بودند، خودش هم از اون دسته دخترایی بود با اخلاقی خاص که تقریبا هیچ کدوم از خانمهای شرکت باهاش نمیجوشیدند. یواشکی حرف زدنهاش با مسئول بخش و تبعیضهای رفتاری مسئول بخش به این حساسیتها دامن میزدم و آتشش رو برافروخته تر میکرد. دختر خوبی ِ اما شدیدن نیاز به توجه داشت و رفتاراش چیزی جز این رو بهت القا نمیکرد. بینیشو عمل کرده بود و تصمیم داشت پف چشمش رو هم بره عمل کنه که دست روزگار زد و ازدواج کرد. با ازدواجش چنان شروع به پنهان کاری کردن انگار که ما زندگیمون رو گذاشتیم و چشم دوختیم ببینیم این چی کار داره میکنه. شوهرش یک سفر رفت چین هرکسی سراغ شوهرشو توی اون روزا میگرفت میگفت رفته چین.
هر بار تلاش کردم این حساسیت را از بین ببرم، رفتاری ازش دیدم که باز برمیگشتم به نقطه اول و آرزو میکردم مجبور نبودم هر روز ببینمش و صداش رو بشنوم. وقتی فهمیدم بارداره خیلی خوشحال شدم براش اما 2 روز بعدش فقط برای این خوشحال بودم که میگه بعد عید دیگه نمیام. به خاطر اینکه با دل راضی و به خوبی داره میره. بخاطر اینکه دیگه نمیبینمش. بخاطر اینکه تموم میشه این سر و صداهایی که اعصابمو بهم میریزه. وقتی یک روز نیومد و میدونستم حالش خوب نیست ناراحتش شدم. دلم گرفت اما باز هم الان فقط دلم میخواد دیگه نیاد. دیگه نبینمش. دوباره وقتی بیاد با صدای بلند حرف میزنه و همه چیز رو میخواد با جزییات کامل واسه همه اونایی که تازه فهمیدن بارداره تعریف کنه و ... البته که این چیزا مهم نیست. من فقط میخوام نباشه
+ من حسود نیستم. هیچوقت نبودم. من تنها شاکی این سر و صدا نیستم.حتی همون آقایون بحش هم که مثلا بهش احترام میزارن از این وضع شاکی اند. حتی خانوم الف که باهاش رابطه خوبی داره. فقط ایراد کار اینجاست که من خسته ام و حوصله توصیف رفتاراشو ندارم فقط میخوام از احساس خودم نوشته باشم همین.
اولین بار که به ملاقاتش رفتم گفت: به چی فکر میکنی که اینقدر بهم ریختهات میکنه؟ از چهرهاش آرامش میباره. تُنِ پایین ِ صداش و لبخند ملیح رو لبهاش ناخودآگاه آرامشی رو مهمون دلت میکنه که هیچ غمی تو دنیا نیست. گفت: باید نوار مغز بگیری تا ببینم مشکل مغزیه یا عصبی؟ رفتم برای نوار مغز. آقاهه گفت روسری تو بردار. گل سرهاتم باز کن. یک چیزایی می چسبوند به سرم. خنک بود. کِیف داشت. بعد شروع کرد به وصل کردن کابلها. یک، دو، سه،... فکر کنم 24 تا شد. وقتی کار نوار گرفتن تمام شد و بازشون کرد نگاهم افتاد به یک ظرف ژل. یاد کسایی افتادم که اومده بودن واسه نوار. همشون یک مشت مرد کرو کثیف بودند. شاید کثیف هم نبودند اما چندشم شده بود.نوار رو که دید گفت مشکل عصبیه و نتیجه شد: پرانول، نورتریپتیلین، دپاکین و پین استاپ. به جز همون شب ِ مراجعه که از 2 یا 3 روز قبلش مداوم سردرد داشتم، و یک حمله 10 روز بعدش دیگه سردرد نداشتم.
من نباید به همسرک میگفتم. حرفهای دکتر را میگم. وقتی فهمید اینقدر ذهنش درگیر شده بود که چند ساعت بعد پرسید: سردردهای تو به من برمیگرده؟ و من دلم میخواست کنار گفتن نه، قربون صدقه های توی دلم که انتها نداشت، مثل کودکم سرش رو توی سینه ام بفشارم به خاطر این دل پاکش. بین خودمون باشه، همسرک تنها کسی ِ که بخش اعظمی از استرسهای منو با اومدنش از بین برد.
دوباره که به دیدنش رفتم پرسیدم اگر دوره درمان را کامل بیام سردردهام کامل خوب میشه؟ گفت بله خوب میشه اما به شرطی که عامل استرس و اضطرابت رو از بین ببری. من میتونم با دارو دردت رو رفع کنم اما مشکلت رو خودت باید حل کنی تا این دردها برنگرده. آروم حرف میزنی. میخندی اما با نگاه به چهرت فقط اضطراب میبینم. همسرک میگه حرفه اما هیچ کس جز خودم نمیدونه دکتر داره حقیقت رو میگه. من گاهی با چیزایی به هم میریزم که گاهی ... بگذریم اینا دیگه خصوصی ِ بین من و خودم.
اما حالا من موندم و هزارتا سوال مثل اینکه چطور استرس هامو رفع کنم؟ چون بعد از ازدواج فهمیدم استرس های من از قانون انرژی پیروی میکنند. هرگز از بین نمیروند فقط از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشوند. تا مجرد بودم بزرگترین استرسم و ترسم تنها موندن بود. حالا ترسی ندارم ولی استرس جهیزیه، استرس اینکه همسر خوبی نباشم!! استرس ِ.... بهتره اسم نبرم اما چطوری میشه بیخیال بود؟ میدونم که میشه فقط چطوری؟
+ عنوان برگرفته از شعر ما سایبان آرامشیم سهراب
پر از بغضم. به مامان میگم من دیگه تحمل این همه دوری ندارم. میرم تو فکر و خودمو میزارم تو شرایط پارسالم. اونوقته که حرفمو کلا پس میگیرم
باید مراقب خودم باشم. مراقب همسرک و مامان اینا هم باشم. مراقب اینکه نگران نشوند. مراقب اینکه نگرانیهایم را به کسی انتقال ندهم. آخر برایتان نگفتم؟! 3 روز مانده به عقد، بابا زنگ زد که ماهِمان مریض شده. تا کنارش بودم، هرچقدر گفتم برویم دکتر گفت نه. حالا که دورم از خانه زنگ زده که حالم خیلی بد است. به بابا میگویم زنگ بزنید به خاله. میگوید خجالت میکشم. خودم زنگ میزنم خانه باباجون و خواهش میکنم ماهِمان را ببرند دکتر.
من وقتی از ماجرایی دور باشم زیاد وحشتزده نمیشوم تا وقتی واقعه را ببینم. واقعا نمیدانستم مامان چقدر حالش خراب است. اما شب از حرفهای بابا متوجه شدم مامان به قدری مریض شده که حتی نمیتواند راه برود. من کنار آقای همسر از دلواپسی و دسترسی به جایی نداشتن گریه میکردم و مامانجون و خاله اینا اینجا. لحظه دیدار من و ماهِمان که نزدیکتر میشد حال ماهِمان هم کمکم بهتر میشد. خدا را شکر روز عقد رو به راه بود. البته جسمش. خبر از دلواپسیهای درونش نداشتم تا اینکه زمان امضای دفتر و سند ازدواج رسید. مامان اصرار داشت حق انتخاب مسکن با من باشد. و همسرک میگفت من قصد اسکان اجباری غ ــزل در هیچ شهری را ندارم اما همه تلاشم را میکنم از شما دورش نکنم. با این حال ماهِمان قبل از خوانده شدن خطبه از همسرک خواست قول بدهد مرا جای دوری مثل ارومیه و امثال آن نبرد.
حالا اینکه میگویم باید مراقب باشم برای همین است. باید حتی اگر هم ته دلم میلرزد و میترسم ادای آدمهای قوی را در بیاورم مبادا ماهِ من یا بابا و بقیه اعضا دلواپس شوند. شاید هم یک روزی واقعا قوی بشوم.
همسرک خوب از این ترس من خبر دارد. میدانم که همه تلاشش را میکند همانگونه که برای به هم رسیدنمان همه تلاشش را کرد. اما این روزها حال همسرکم خوب نیست. به قول خودش :-| اینطوری است و من برای این حال ِ بی حالش بی اندازه ناراحتم. از اینکه اینقدر دورم که نمیتوانم حتی برای یک لحظه فقط یک لحظه دستش را محکم بفشارم تا دلش قرص شود و شاید این خط صاف به منحنی لبخندی دلنشین تبدیل شود. به او گفته ام من از دوری میترسم اما همه تلاشم را میکنم برای بهتر شدن زندگی مان، هر جا که باشیم. گفتهام من از دوری میترسم اما هرجا که بروی با جان و دل همراهیت خواهم کرد. آخر همه آینده من این مرد پر تلاش و قوی است.
اضافهجات :
+بیشتر حرفایم این روزها ناگفته میماند. حتی نوشته هم نمیشود. اما امروز هوس نوشتن کردم و میدانم اینجا امن است.
+ عنوانی که برای وبلاگ انتخاب کردم عجیب به دلم چسبید. اون اسم موقت به دلم ننشسته بود
هوا به قدر تاریک ِ که به نظر نمیرسد صبح شده باشد. پرده را که میزنم کنار. همه جا سپیدپوش شده و بلورهای برف تندتند دعوت زمین را اجابت میکنند. خودم را رها میکنم در دست دانه های برف. جای پای یک خانوم روی برفهاست. سعی میکنم قدمهام رو با ردپا تنظیم کنم که تن پوش زمین کمتر خراب شود. خیابان سپید، نعشکش سپید، صدای گریه و تن من که از سردی هوا و سردی مرگ، میلرزد. هیچوقت دوست ندارم در سرما بمیرم.
کمی جلوتر، پزشکی قانونی، صدای گریه یک مرد که فضا را پر کرده، چندتا نعش کش که پشت سر هم پارک شده، ترافیک و برفــــــــ. آنها که در این هوا عزیزشان را از دست دادند، حتما برای همیشه برف برایشان بوی مرگ میدهد. آن هم تو شهر ما که چند سال یکبار برف میاد. آخ من اصلا دوست ندارم توی سرما بمیرم. با خودم فکر میکنم در هوای به این سردی آدم باید به فکر سردی تنش باشه؟ یا سردی روحش؟ احساس آدم که یخ میزند هیچ، اشکهایت هم بیرون نیامده قندیل مبندد.
هی!! حالا یکی مرده خدا رحمتش کند. چرا زوم کردی روی مردن؟ باشه من با خدا صوبت میکنم. البته قول نمیدهم. حالا دست بردار. سوار ماشین میشوم. سردی هوایی که درونم رخنه کرده کمکم در گرما ذوب میشود. خیابانها پر از زندگیست. پر از ترافیک.