هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

2. اخگر

در میان آن هزارتو، از هرسو هق‌هقِ‌های فروخورده‌‌ای  برمی‌خاست. ناخودآگاه به دنبال صاحب صدا می‌گشتم و هر بار، در چهار‌دیواری‌های تنگ، بانویی را می‌یافتم که در گوشه ای مچاله شده بود و تنش از هجوم بغض می‌لرزید.

با دیدن هر داغ‌دیده، چیزی در درونم بار دیگر، فرو می‌ریخت. آرزو می‌کردم کاش سهمِ رفتن، سهمِ من بود و آن‌ها هنوز می توانستند عزیزشان زا نفس بکشند

هر بار که گمان می‌کنم  این آتشِ سوگ به خاکستر نشسته، داغی تازه از راه می رسد؛ گویی کسی در خاکستر دمیده و آتش، دوباره زبانه می کشد.

 

ادامه مطلب ...

۱. بعد از جنگ

خیلی دلم می‌خواد دوباره مثل قبل، روتین بنویسم. اما حس ناامنی، خشمگین از در دسترس نبودن در روزهای بحرانی و این فکر که شاید تمام آرشیوم از بین برود، میلم به نوشتن را کور کرده.

روزهای جنگ، بی‌خبر ماندن از آدم‌هایی که دوستشان داری چقدر دردناک بود؛ اینکه ندانی حالشان خوب است یا نه، امن‌اند یا نه، هنوز آن سوی صفحه هستند یا نه...

از همه تلخ‌تر اینکه به جز دو سه نفر از شماها، راهی برای باخبر شدن از بقیه نداشتم.

کاش یک نقطه،  فقط یک نقطه‌ی امن و همیشگی در این فضای مجازی داشتیم؛ جایی که هیچ قدرتی، هیچ تصمیمی و هیچ بحرانی نتواند آن را از ما بگیرد. جایی که مطمئن باشیم هر اتفاقی هم بیفتد، راهی برای رسیدن دوباره به آدم‌هایی که دوستشان داریم، همیشه باقی می‌ماند.

۱۲۸. سکوت شکسته شب

این سومین شبی است که سرفه ها امانم را میبرد و مجبورم میکند به زور خودم را از تخت جدا کنم تا کاری به حال این سرفه ها کنم. 



  ادامه مطلب ...

۱۲۷.

لعنتی گلوم یک جوری درد میکنه، که سرفه کردن، دردش کمتر از زمانیه که آب دهنمو قورت میدم. تو دو ساعتی که خوابیدم چندین بار از این درد بیدار شدم و الان ترجیح دادم بنویسم و درد بکشم تا سعی کنم بخوابم و نتونم

  ادامه مطلب ...

126. پایان اضطرار سفر

پنجشنبه حدودای ۱ ظهر بعد از همه ماجراها رسیدیم خونه

همین که بدنم از حالت اضطرار خارج شد و رسید خونه، وا داد

بد مریض شدم

صدام شبیه خروس شده

و تب و لرز دارم

و تمام تنم درد میکنه