انگار که اینجا هیشکی زنده نیست
گریه فراوون، وقت خنده نیست
ادامه مطلب ...
ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
ادامه مطلب ...
همین که هوایی رو نفس کشیدم که آرزوشو داشتم، و از راه رسیدم و پریدم تو بغل مامان بابا قلبم آروم گرفت.
اما هنوز بار دلتنگی رو روی تن و روانم حس میکنم و از اونجایی که مریض بودم و نتونستم لاقل جمعه بیام که بیشتر بمونم چون از اون طرف جشن شروع سال تحصیلی هست و ماه اصرار داره بره نمیتونیم اونقدری که میخواستم بمونیم و از همین الان غم کم بودن این سفر رو دارم.
ولی مجبورم ندید بگیرمش که بتونم لذت ببرم.
ماه بی قراره که با خاله اش بره تا بلفی رو ببینه و بازی کنه. منم با پتوی سبزِ نرمِ خوشبو و خوشگلم ولو شدم که یک دل سیر بخوابم.
میگن هیچ جا مثل خونه خود آدم نیست. ولی هیچ جا هم مثل خونه پدر مادر نیست. عاشقشونم و همچنان دلتنگ