با اصرارهای من، به دور شدن از بندرگاه، حدود ۹:۴۵ رسیدیم سر میدونی که خیابون اسکله بهش منتهی میشد. دلم میخواست یک لحظه هم اونجا نمونم. ماه رو بگیرم تو بغلم و خودمونو برسونیم یک جای امن. اما کسی به حرفم گوش نمیداد
ادامه مطلب ...
دیشب پاره شدیم تا بلیط شناور بخریم.
با دعاهای یک راننده ترک خراسانی تا بندرگاه رفتیم.
شناور ساعت ۹ حرکت کرد.
از صدای انفجار پریدیم.
ما از گیت گذشتیم و منتظر بودیم سوار شناور بشیم.
رفتم سرویس که صدای داد به گوشم رسید
دستامو که شستم یک آقایی داد زد خانم زود باش بیا بیرون
در کمال تعجب کل سالن خالی بود
آقا تا دم در بدو بدو همراهیم کرد
و گفتن دور بشید از اینجا، حوضچه رو زدن
ماه گریه میکرد و میدویدیم
حالا بعد یک ساعت سرگردونی همسر همچنان اصرار به رفتن داره
من عین سگ میترسم، بریم و تو راه اتفاقی بیفته
یک عده هم میگن امریکا هشدار داده بوده که کیش رو خالی کنید
پرده اول: صبح ۹ اسفند
دارم وسایل رو جمع و جور میکنم که چمدون رو ببندم. بریم ساحل، یک دل سیر خلیج فارس عزیز رو نفس بکشم که شب پرواز داریم. مشغول آماده شدن هستم. تابلو شیشه ای سبزه و خیلی از سهم ها صف خرید! حدود ساعت ۹.۵ در عرض ۵ دقیقه صف های فروش سنگین شکل گرفت و از اونجا بود که فهمیدیم اتفاقای تازه ای افتاده. بد غافلگیر میشیم. فکر میکردیم چون دفعه قبل شب جنگ شروع شد، این بار هم حالا که جمعه شب نزده، لابد شنبه شروع میکنه و تا اون زمان ما رسیدیم خونه. وارد لابی هتل که میشیم ، کارمندای کیش ایر وارد شدند و گفتند تعطیل شد و این یعنی ما اینجا توی این جزیره زیبا و آروم گیر افتادیم
به قدری آرامش و طبیعت اینجا را عاشقم که دوست داشتم تا مدت طولانی اینجا بمونم. همسر کلافه دنبال راهی برای برگشته و من توی دلم پر از پروانه خوشحالی که قراره بیشتر بمونیم.