هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

2. اخگر

در میان آن هزارتو، از هرسو هق‌هقِ‌های فروخورده‌‌ای  برمی‌خاست. ناخودآگاه به دنبال صاحب صدا می‌گشتم و هر بار، در چهار‌دیواری‌های تنگ، بانویی را می‌یافتم که در گوشه ای مچاله شده بود و تنش از هجوم بغض می‌لرزید.

با دیدن هر داغ‌دیده، چیزی در درونم بار دیگر، فرو می‌ریخت. آرزو می‌کردم کاش سهمِ رفتن، سهمِ من بود و آن‌ها هنوز می توانستند عزیزشان زا نفس بکشند

هر بار که گمان می‌کنم  این آتشِ سوگ به خاکستر نشسته، داغی تازه از راه می رسد؛ گویی کسی در خاکستر دمیده و آتش، دوباره زبانه می کشد.

 

ادامه مطلب ...