در میان آن هزارتو، از هرسو هقهقِهای فروخوردهای برمیخاست. ناخودآگاه به دنبال صاحب صدا میگشتم و هر بار، در چهاردیواریهای تنگ، بانویی را مییافتم که در گوشه ای مچاله شده بود و تنش از هجوم بغض میلرزید.
با دیدن هر داغدیده، چیزی در درونم بار دیگر، فرو میریخت. آرزو میکردم کاش سهمِ رفتن، سهمِ من بود و آنها هنوز می توانستند عزیزشان زا نفس بکشند
هر بار که گمان میکنم این آتشِ سوگ به خاکستر نشسته، داغی تازه از راه می رسد؛ گویی کسی در خاکستر دمیده و آتش، دوباره زبانه می کشد.
ادامه مطلب ...