هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

آخرش لحظه‎هایی هست که تنهایی

نمیدونم چطور بعضی ها تنها زندگی کردن را انتخاب میکنند. از دیروز که مامان اینها رفته اند و برادرک اغلب بیرون است من تنها هستم. تمام دیروز بعد از ظهر و امروز به جز بعد ازظهر که سر من در حال انفجار بود و چشمهایم در حال کور شدن(خوابیدم از درد)، همسرک آنلاین در کنار من بود. همین حالا از فرط خستگی خداحافظی کرد. همین حالا. و همین حالا نرفته قلب من ناآرام شده از این تنهایی. از این نبودن. از اینکه دل من مشهد است و خودم اینجا. 

روزهایی که تنهایی ذره ذره وجود را آب میکرد (دوران مجردی) گاهی به سرم میزد از این خانه بروم. چون عصبی بودم، گریه میکردم و اصلا خاطرم نیست معمولا چه زمانهایی میگفتم از این خانه میروم. اما فکر کنم میگفتم: "اگر تا فلان وقت ازدواج نکردم میروم. من جایی را میخواهم که صاحب اختیارش باشم. خانم آن خانه باشم". بعد روی تخت دراز میشدم. به رفتن فکر میکردم. به روزهایی که مامان نیست و من هم انگار نیستم. به روزهایی که مامان نیست و همه زندگی ام تعطبل میشود. آنوقت به خودم میگفتم با کدام جرات میخواهی تنها زندگی کنی؟ تو بدون مامان نفس هم نمیتوانی بکشی حالا تو! یک خانه جدا! تنهایی!!! خفه شو

هرگز هرگز نتوانستم بپذیرم که تنها باشم. و حالا با همه داشتن‎ها و بودن‎ها فقط به خاطر فاصله‎های فیزیکی احساس تنهایی دارد مرا خفه میکند. راستش ترسیده‎ام. و قلبم مثل بچه های دور از مامان تندتند میزند.



اضافه جات: 

خدایا خودت که داری میبینی حال مرا. میشود ما را همین نزدیکی ها، نزدیکی های مامان و بابا جا بدهی؟  میشود مرا از ماه‎ِمان دور نکنی!

این دل تنگ

شنبه است. تو دیشب رفتی. اما انگار مدتها از دیدارمان گذشته است. هر روز محتاج تر از روز قبل لحظه های اندک با تو بودن را زیر و رو میکنم. دیگر مثل قبل ترها صبور نیستم. یک سال گذشته بر خلاف چند سال قبلش به ندرت گریه کردم. حتی گریه دلتنگی برای تو. حالا اما حال من خوش نیست و تنها یک چیز میتواند حال مرا خوش کند. آن هم بودن توست. لمس حضورت و حُرم نفسهای تو در کنار گوشم.

و همین موقع است که میفهمم حس تو هم دقیقا همان است که من دارم. میفهمم اگر تنها بودی حتما گریه میکردی درست زمانی که حلقه های اشکم قطره قطره سرازیر میشوند.


دلم میسوزه

گاهی عجیب دلم برای مامان، بابا، خواهرک و برادره میسوزد. خیلی عجیب. الهی به حق اسم اعظمت مشکلات همه را حل کن. این فشارها روی من هم هست اما من چند روزی بیشتر مهمان این خانه نیستم و بعد از آن قطعا از نگرانی هایشان کمتر خبردار خواهم شد نسبت به این روزهایی که در دل این آتشم. کاش از دست من هم کاری ساخته بود. 


هیــس؛ آرام باش مهربانم

وقتی به خاطر تصمیمات مالی اشتباهت و ضرری که بهمان وارد شده به من زنگ میزنی و با لحنی که تمام تنم را میلرزاند میگویی: " چه آدم کثیفی ام من" دلم میخواهد دنیا یک نقطه بیشتر نباشد و این همه فاصله بین من و تو نباشد و انگشتانم را روی لبهایت بگذارم و دست بکشم روی موهایت و با تمام وجود به چشمهایت لبخند بزنم تا بفهمی این اتفاق اینقدر وحشتناک نبوده که چنین صفتی را به خودت نسبت بدهی. تا بفهمی که شروع تازه، کار آسانی نیست و هر دوی‎مان باید صبور باشیم. تا بفهمی من پا به پایت میآیم. تا بفهمی که خودم هم ناراحتم که فرصت نداشتم و تو مجبور شدی خودت تنهایی تصمیم بگیری. تا بفهمی ارزش زندگی ما به این چند تومان‎ها نیست. ارزش زندگیمان به چیزی فرای همه این مادیات است.




اضافه جات:


+ درآمد جانبی که بخواهد اینقدر توی آرام من را بهم بریزد که دستهایت بلرزد را راحت میتوانم فاکتور بگیرم و شک نکن اگر تکرار شود مصمم میشوم که متوقف شود.

گاهی فقط یک لحظه کافیست

برای ساعت 3:45 بلیط داشتیم. ساعت 2:40، میدان هفت تیر. میگوید 5 دقیقه دیگر میرسم. کمی مانتوها را نگاه میکنم. مدلهای مسخره ای دارند. شاید هم زیاد بد نیستند و این منم که حوصله دیدنشان را ندارم. برمیگردم کنار خیابان. چشم میدوزم به روبرو. بی‌وقفه تاکسی‎ می ایستد و آدم ها با عجله یا آرام پیاده میشوند و می‎روند. کم‌کم عصبی شده‎ام. هیچ کدام مخاطب من نیستند. عجیب است. همیشه خوش قول هست. به خصوص مواقعی که عجله داریم. آن روی غرغرو دارد نهیب میزند یالا زنگ بزن بگو مگر نمیدانی عجله داریم. مگر زودتر زنگ نزدم پس کجایی؟ اما منطقم میگوید حتما کاری پیش آمده. بین جنگ آرامش و فشار عصبی زنگ میزنم و میپرسم کجایی؟ وسط خیابان میبینمش. با خنده دست میدهم و خوشحالم از آمدنش. از اینکه قرار است همسفر باشیم دل توی دلم نیست. با آرامش و خنده میپرسم چرا دیر آمدی؟

میگوید مصدوم شدم. وقتی قبل از رسیدن به هفت تیر زنگ زدی که بزنم بیرون، با عجله بلند شدم. نمیدانم چی شد که ناخن شصت پایم از وسط برگشت. تا با عجله پانسمان کنم و حرکت کنم دیر شد. ته دلم لبریز از رضایت قلبی است که قضاوت اشتباه نکردم، که آرامشم را حفظ کردم، که با یک رفتار اشتباه ارزش خودم را از بین نبردم، که دل همسرک را نشکستم، که یک بار هم شده بر آن روی غرغروی بداخلاق غلبه کردم، که حالا هنوز هم وقت زیادی باقیمانده و 1 ساعت برای رفتن به آرژانتین و نماز و ناهار کافیست. که من با همه وجود توانستم علاقه ام را به مهربانترین مرد دنیا ثابت کنم، که دلم آرام است و حرکتی نکردم که تا مدتها عذاب وجدان همنیشنم باشد.




اضافه جات:

1+ کاش کمی فقط کمی صبورتر باشم