خیلی اتفاقی دیدم جوراب همسرک پاره است. خودش هم ندیده بود.
گفتم: " ناراحت نباش روز مرد برات یک جفت جوراب میخرم"
میگه: "نیست من روز زن بهت کادو دادم؟" (نویسنده هیچ کادویی به این مناسبت دریافت نکرده)
میگم: "همین دیگه!! من میخوام مثل تو نباشم" :دی

+ شواهد گویای اینست قرار شده هدیه چند مناسبت یکجا تقدیم گردد. ؛)
ارکان اصلی خانه در راهند و من از خوشحالی آمدنشان لبریز. وقتی هستند سر و صدایشان حواسم را پرت میکند و وقتی نیستند هوای نبودنشان. امروز فهمیدم باشند و سر و صدا باشد و هر از گاهی من غر بزنم صدا را کم کنید درس دارم خیلی بهتر است تا نباشند و کاری از پیش نرود
با همه خستگی نشستم تو اتوبوس. صندلی کنارم خالی بود. یک خانومی رو آوردن کنار من. یک جورایی هم شلخته به نظر میرسید. از اول هم خوشم نیامد که کنار من بهش جا دادن. سرم در شرف درد گرفتن بود. چشمهایم را بستم و دیگر چیزی نفهمیدم. ناگهان با صدای وحشتناکی از خواب پریدم. زنک به چه شدتی خر و پف میکرد. با هر صدا تمام تنم میلرزید از فشار عصبی. یک ربعی تحمل کردم. بعد صدایش زدم که فکر کنم سرتان را بد گذاشتید. گفت نه من همیشه اینطورم. من را بیدار نکن. و من دلم میخواست با شدت هرچه تمام تر با مشت بکوبم در دهن مبارکش که انسان! تو که خبر از حالت داری چرا روی تک صندلی ها ننشستی که خواب من بدبخت و خسته را خراب نکنی؟ چقدر خوش خیال بود که فکر کرد من با اعصاب بهم ریخته از صدای وحشتناکش، دلم برایش سوخته. حرفی نزدم. تصمیم گرفتم صبح بگویم بار دیگر کنار کسی جا نگیر که پدر طرف را تا صبح در بیاوری و از سفر پشیمانش کنی. اما ورودی تهران، وقتی که بالاخره خوابم برده بود، پیاده شد. و فرصت نشد حرفم را بزنم
اضافه جات:
اگر الــی میخواست این قصه را بگوید یک صفحه کامل، زیبا و بی وقفه مینوشت. من بلد نیستم. هنوز هم از فکرش عصبی میشوم
دوتا ناهار داشتیم. یکی را خوردیم و آن یکی قطعا تمام نمیشد و دستخورده میماند. از همسرک خواستم به کسی بدهیم و خودمان کمی از شاممان بخوریم اگر سیر نشده ایم. گفتیم به آقا یا خانم مسئول دستشویی بدهیم. تصمیم داشتم به خانم بدهم اما نمیدانم چه شد که با رد شدن از دستشویی مردانه و دیدن آقای نظافتچی تصمیم گرفتم غذا را به او بدهم. داخل دستشویی بودم که آقا، خانم را صدا زد. چند دقیقه بعد خانم آمد و برای خانمی تعریف کرد که غذا نداشتم. حالا آقای فلانی من را صدا زد و این غذا را به من داد. و من غرق شادی بودم از اینکه غذا به دست کسی رسید که باید میرسید.
حالا آن صبوری قبل از رسیدن به ترمینال و این نذر رسیده به دست نیازمند شعفی دو چندان درون من دمیده بود. حالا من بودم و یک حال خوش و یک راه طولانی کنار همسرک.
اضافه جات:
1+ یکی از زیباترین سفرهای کوتاه عمرم بود. پر از آرامش عطر خدا.
2+ ای کوفت به این حال و خراب و کارهای عقب مانده و سرعت عمل پایین
2+ فردا شب، شب آرزوهاست. بیاید برای هم دستهای خالی مان را به سوی درگاه پر از رحمتش ببریم و برای آرزوهای هم دعا کنیم.
دیشب از زنی خواندم که در آرزوی مادر شدن است. ترسیدم از اینکه نرسیده به روزهایی که به فکر بچه باشیم فکر کنم میشود یا نمیشود؟!
تمام دیشب خواب زنهای باردار دیدم
خواب دیدم باردارم. نمیدانم خوشحال بودم یا متعجب و نگران
اما میدانم که دلم آرام بود که فهمیدم میتوانم مادر باشم
آنوقت در خواب فهمیدم که خواب دیدم باردارم
تمام دیشب خواب زنهای باردار دیدم ......
چشمهایم را که باز کردم فقط دعا کردم
برای همه زنها و دخترهایی که آرزوی مادر شدن در سر میپرورانند