شهرزاد را نگاه میکردم
با رفتنِ سردِ قباد بعد از اینکه شهرزاد گفت با پسر هاشم آقا هم کلوم شده تمام شد و حس حال من سردرگم شده.
راستی اگر چنین اتفاقهای ناخواسته ای بیفته؛ خانوم ها باید چه کار کنند؟
به همسرشون بگن؟ با نگن؟
اصلا چه کاری درسته اینجور وقتا
+ زندگی گاهی چقدر سخت و بی رحم به نظر می رسه!!!!
بعد از یک هفته سرماخوردگی و یک هفته آشفتگی روانی شدید، یک شنبه صبح به برکت خانوم خوبیها -فاطمه زهرا(س)- با قلبی آرام چشم گشودم. حالا چند روز است با تمام وجود نفس میکشم. هوای بهار و مهر عزیزانم را میبلعم و راه میروم میگویم خدا را شکر
همین بیماریهای سخت است که باعث میشود هر لحظه از سلامتی را بیشتر از لحظه قبل قدر بدانی و بگویی شکر
همین بیماریهای طاقت فرساست که باعث میشود به یاد حلالیت طلبیدن بیفتی و بفهمی همه چیز این دنیا بی ارزش تر از آن است که تصور کنی.
+ کاش موقع رفتن حق الناسی به گردنمون نباشد. کاش وصیت نامه مینوشتم برای روز مبادا
یک وقتایی پر از حرفی
پر از دلتنگی
پر از گلایه
پر از حس منفی
پر از هر فکر و حسی که تهوع آوره
اما هر چی فکر میکنی برای کی بگی به نتیجه نمیرسی
همسرک؟! به اندازه کافی تحت فشار هست
خانواده؟! بهتره از ترسهام چیزی ندونند که وقتی میرم زیاد غصه نخورن
دوستها؟!نه.
صمیمی ترها ازدواج نکردن و خودشون به اندازه کافی درگیری فکری دارن
دورترها هم که زبونم نمیچرخه براشون حرفی بزنم.
و این میشه که اونقدر تنهایی که نمیدونی چه کار کنی
این میشه که دست به دامن نوشتن میشی
+ همسرک میدونم دلت با نوشتن من نیست اما با عرض معذرت گاهی نمیتونم