دیشب از زنی خواندم که در آرزوی مادر شدن است. ترسیدم از اینکه نرسیده به روزهایی که به فکر بچه باشیم فکر کنم میشود یا نمیشود؟!
تمام دیشب خواب زنهای باردار دیدم
خواب دیدم باردارم. نمیدانم خوشحال بودم یا متعجب و نگران
اما میدانم که دلم آرام بود که فهمیدم میتوانم مادر باشم
آنوقت در خواب فهمیدم که خواب دیدم باردارم
تمام دیشب خواب زنهای باردار دیدم ......
چشمهایم را که باز کردم فقط دعا کردم
برای همه زنها و دخترهایی که آرزوی مادر شدن در سر میپرورانند
نمیدونم چطور بعضی ها تنها زندگی کردن را انتخاب میکنند. از دیروز که مامان اینها رفته اند و برادرک اغلب بیرون است من تنها هستم. تمام دیروز بعد از ظهر و امروز به جز بعد ازظهر که سر من در حال انفجار بود و چشمهایم در حال کور شدن(خوابیدم از درد)، همسرک آنلاین در کنار من بود. همین حالا از فرط خستگی خداحافظی کرد. همین حالا. و همین حالا نرفته قلب من ناآرام شده از این تنهایی. از این نبودن. از اینکه دل من مشهد است و خودم اینجا.
روزهایی که تنهایی ذره ذره وجود را آب میکرد (دوران مجردی) گاهی به سرم میزد از این خانه بروم. چون عصبی بودم، گریه میکردم و اصلا خاطرم نیست معمولا چه زمانهایی میگفتم از این خانه میروم. اما فکر کنم میگفتم: "اگر تا فلان وقت ازدواج نکردم میروم. من جایی را میخواهم که صاحب اختیارش باشم. خانم آن خانه باشم". بعد روی تخت دراز میشدم. به رفتن فکر میکردم. به روزهایی که مامان نیست و من هم انگار نیستم. به روزهایی که مامان نیست و همه زندگی ام تعطبل میشود. آنوقت به خودم میگفتم با کدام جرات میخواهی تنها زندگی کنی؟ تو بدون مامان نفس هم نمیتوانی بکشی حالا تو! یک خانه جدا! تنهایی!!! خفه شو
هرگز هرگز نتوانستم بپذیرم که تنها باشم. و حالا با همه داشتنها و بودنها فقط به خاطر فاصلههای فیزیکی احساس تنهایی دارد مرا خفه میکند. راستش ترسیدهام. و قلبم مثل بچه های دور از مامان تندتند میزند.
اضافه جات:
خدایا خودت که داری میبینی حال مرا. میشود ما را همین نزدیکی ها، نزدیکی های مامان و بابا جا بدهی؟ میشود مرا از ماهِمان دور نکنی!
شنبه است. تو دیشب رفتی. اما انگار مدتها از دیدارمان گذشته است. هر روز محتاج تر از روز قبل لحظه های اندک با تو بودن را زیر و رو میکنم. دیگر مثل قبل ترها صبور نیستم. یک سال گذشته بر خلاف چند سال قبلش به ندرت گریه کردم. حتی گریه دلتنگی برای تو. حالا اما حال من خوش نیست و تنها یک چیز میتواند حال مرا خوش کند. آن هم بودن توست. لمس حضورت و حُرم نفسهای تو در کنار گوشم.
و همین موقع است که میفهمم حس تو هم دقیقا همان است که من دارم. میفهمم اگر تنها بودی حتما گریه میکردی درست زمانی که حلقه های اشکم قطره قطره سرازیر میشوند.
گاهی عجیب دلم برای مامان، بابا، خواهرک و برادره میسوزد. خیلی عجیب. الهی به حق اسم اعظمت مشکلات همه را حل کن. این فشارها روی من هم هست اما من چند روزی بیشتر مهمان این خانه نیستم و بعد از آن قطعا از نگرانی هایشان کمتر خبردار خواهم شد نسبت به این روزهایی که در دل این آتشم. کاش از دست من هم کاری ساخته بود.
وقتی به خاطر تصمیمات مالی اشتباهت و ضرری که بهمان وارد شده به من زنگ میزنی و با لحنی که تمام تنم را میلرزاند میگویی: " چه آدم کثیفی ام من" دلم میخواهد دنیا یک نقطه بیشتر نباشد و این همه فاصله بین من و تو نباشد و انگشتانم را روی لبهایت بگذارم و دست بکشم روی موهایت و با تمام وجود به چشمهایت لبخند بزنم تا بفهمی این اتفاق اینقدر وحشتناک نبوده که چنین صفتی را به خودت نسبت بدهی. تا بفهمی که شروع تازه، کار آسانی نیست و هر دویمان باید صبور باشیم. تا بفهمی من پا به پایت میآیم. تا بفهمی که خودم هم ناراحتم که فرصت نداشتم و تو مجبور شدی خودت تنهایی تصمیم بگیری. تا بفهمی ارزش زندگی ما به این چند تومانها نیست. ارزش زندگیمان به چیزی فرای همه این مادیات است.
اضافه جات:
+ درآمد جانبی که بخواهد اینقدر توی آرام من را بهم بریزد که دستهایت بلرزد را راحت میتوانم فاکتور بگیرم و شک نکن اگر تکرار شود مصمم میشوم که متوقف شود.