هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

خرید با طعم عشق

باغ در ایام بهاران خوش است

موسم گل با رخ یاران خوشست

چون گل نوروز کند نافه باز

نرگس سرمست در آید به ناز

بهارتان خجسته



اغلب این 3 روز از این خونه به این خونه گذشت تا امشب که ساعت 8:30 برای اولین تفریح دو نفرمون تو سال 93 رفتیم سمت مسجد کبود. به دیدنش نرسیدیم چون دیر وقت بود. ولی به آخر وقت نمایشگاه محوطه مسجد رسیدیم. محوطه مسجد قشنگ بود. پر از گلهای خوشگل. مدتها بود دونفری فقط به قصد تفریح بیرون نرفته بودیم. چون خواهرک سرش شلوغ بود باید با همسرک میرفتم خرید و همین میشد که دو هفته یک بار تفریحمون گشت زدن تو بازارها بود برای پیدا کردن وسایلی که لازم داشتیم. مثلا 3 روز فقط تو ولایت همسرک دنبال پالتو گشتیم و دو روز هم شهر ما اما دریغ از گزینه مورد پسند ما. حالا بعد از اینهمه چرخ زدن تو بازار فرصتی برای با هم بودن و حرف زدن داشتیم. البته از غرفه کریستال فروشی داخل نمایشگاه  5تا جوجه تزیینی خوشگل خریدیم. خرید کوچک ما شبیه یک سوپرایز بود چون [لوس بازیه بگم اما همسرک به من میگه جیک جیکویی] با دیدن جوجه ها تو ویترین غرفه منو صدا زد که اینا رو ببین من که تا اون موقع اصلا حواسم به اونا نبود دیگه دست از سرش بر نداشتم. اولش گفت پول حروم کردنه اما آخر خودش تسبیم شد و خرید. اینکه همسکر به خاطر جسش به من توجهش به سمت اونا جلب شده بود منو ذوق مرگ کرده بود. تموم راه برگشت جیغ و داد کردم که من 5 تا جوجی دارم .  حس فوق العاده ای بود. از در خونه که وارد شدیم قهقه سر دادم وگفتم حالا مامانت میگه همه میرن واسه خونشون وسیله میخرن اینا هم رفتند خرید کردن. عجب دوتا خلی! وقتی مامان رو دیدم گفتم خرید کردیم. منتظر یک وسیله لااقل اندازه یک کف دست بود فکر کنم. اما همینکه نایلون فسقلی خرید که اندازه یک بند انگشت بود رو دید غش کرد از خنده و گفت عجب خرید بزرگی.


این اولین خرید سال 93 عجیب شیرین و غافل گیر کننده بود. چون قصد خرید نداشتیم اونم همچین چیزی.



اضافه جات:


1. مامان اینا قراره بیان اینجا به خاطر عروسی برادر شوهر. دلم شدیدن تنگ شده و لحظه شماری میکنم واسه دیدنشون. مخصوصا که سال جدید هنوز ندیدمشون در حالیکه 30 بهار را کنارشون تحویل کردم و حالا 3 روز هم از تحویل گذشته و من هنوز ندیدمشون.

دوری سخته اما این دوری برای من بی اعتماد به نفس، بد هم نبود. فهمیدم چقدر دوستم دارن. هم خواهره هم دختر خاله. طفلی 4 بار زنگ زده تا امروز تونسته با من حرف بزنم. اینقدر برام ذوق کرد و خندید. گفت که خواهره از شدت دلتنگی نمیتونسته با من حرف بزنه. گفت روز اول عید اصلا حوصله نداشته و حالش بد بوده.

همه بهم گفتند جات خیلی خالیه

از طرفی اینجا چون عضو تازه وارد فامیل هستم همه توجه ویژه ای به من دارن. منظورم توی دید و بازدیدهاست

با اینکه من نمیفهمم چی میگن اما همین که تشکر میکنند از رفتنم خودش حس خوبیه. یعنی که براشون مهم بوده رفتنم



2. از زمان عقد به بعد؛ نه از قبل اون دیگه ننوشتم و خیلی از حس هام فراموش شدن . میخوام روزانه هم شده بنویسم. فاخر نیست که نباشه. دوست ندارم خاطراتم به خاطر انتظاراتم از خودم مدفون بشه در گذشته وقتی من زیاد فرصت داخل دفتر نوشتن ندارم

خداحافظی آغاز سلامی دیگر است

92 عزیز، فرصت کمی برای با هم بودن داریم. میدانی که چقدر دوستت دارم. بعد از این با یاد آوری خاطرات زیبای تو آرامتر خواهم زیست. دلتنگت خواهم شد همانطور که خیلی وقت است دلتنگ اردیبهشت و خرداد و تیر ات هستم. با من مهربان بودی و امیدوارم ته مانده بودنت را هم مهربانتر از بقیه سال باشی

حرفهای گفتنی از 92 زیاد هست اما همه نگفته ماند. دو روز است فکر میکنم من روز عقد چه ساعتی رفتم آرایشگاه اما در خاطرم نیست و این یعنی به همین زودی و با ننوشتن خیلی چیزها را فراموش کرده ام. نیت کردم با شروع 93 بیشتر به ثبت خاطراتم همت ورزم.



پیشاپیش خداحافظ 92 زیبای من و سلام 93 مهربانتر و پربارتر از 92


سال نو بر ایران و ایرانیان مبارک

چرا نیستم؟

دلیل کم نوشتن این روزها، غم نیست. 

دلیل اولش این هست که داخل شرکت هم فرصت نوشتن دارم، هم اصلا صبح ها نوشتنم میاید اما همه چیز مانیتور میشود و من اینقدر به همه چیز مشکوکم که حتی حاضر نیستم داخل وُرد چیزی تایپ کنم و در خانه پیست کنم. میترسم حرفایم خوانده شود و از همه بدتر وبلاگی که با بدبختی تویش جا گرفتم مثل قبلی لو برود (دیگر نمیخواهم جایجا شوم. خسته شدم). 

دلیل دوم این هست که عصرها یا به شدت احساس خستگی دارم، یا اصلا فرصت نمیکنم لپ تاپ رو روشن کنم. اگر هم روشن کنم ذوق نویسندگیم کور شده و حرفی ندارم هیچ اولویت هم با همسرک هست. 

دلیل سوم این هست که از خودم انتظار نوشته های فاخر دارم. حالا فاخر در حد خودم منظورم هست و مسلما آدم با یک فکر خسته و آماتور مثل من، خیلی زحمت بکشد میتواند یک متن روزانه نویسیِ معمولی ارائه بده. 

دلیل چهارم هم این که خیلی از دوستای مجازیم دخترایی هستند و بودند که دوران تلخ تجرد زیادی ما رو با هم آشنا کرده بود و من برای اینکه نوشته هام دل کسی رو به درد نیاره سعی کردم کمتر بنویسم اگرچه به نوشتن نیاز داشتم.


+ حالا نیست تعداد زیادی پرسیده بودند چرا این روزها کم رنگم ^-^

دلا خو کن به تنهایی که از تن‎ها بلا خیزد

نگاهم به برگه نوشته شده روز قبل می‎افتد. توضیحاتی که فکر می‌کردم به دردم می‌خورد را به محض پیچ خوردن واژه‌ها در صدای مردانه‎ای می‎نوشتم. به دقیقه نکشید که فهمیدم این توضیحات معلق در هوا هرگز به درد من نخواهد خورد. نگاهم روی کلمات خشک شد و دستم بی‎حرکت ماند که این اتفاقها این تصمیم ها چه روزی گرفته شده که من نفهمیدم. واژه‎ها هر لحظه بیشتر می‎شدند و بیشتر و جمله ها تلخ‎تر و تلخ‎تر. نگاهم را در قلمرو خودم قفل کردم. سرد و بی تفاوت. فردا صبح که شد خیلی وقت بود که واژه ها دیگر در هوا نمی‎پیچیدند . اما درون من در هم پیچیده بود




اضافه جات:

1+ این توضیحات فقط به درد همان کسی میخورد که مخاطبش بود.

2+ برای توقف زودترشان، پیاده نرفتم. با وجود پیچش واژه‎های تلخ، هنوز از تجسم داشتن آن غذاساز دیشبی و ... شادی ملموسی مرا در بر می‎کشید

3+ خدایا ناشکری نمیکنم. راضی هستم به رضای تو . بالاخره یک روزی این اجبار تمام خواهد شد. آن روز بسیار نزدیک است

جمعه روز بدی بود

دوست نداشتم بیدار شم. تمام شب قبل را با فیلم و کارتون تا ساعت 2 بیدار بودم. با من مادر هستم دررررد کشیدم و حالم از اونی که بود بدتر شد. با اینکه از عصر خودمو ازش پنهون کردم بودم به هوای اینکه دوستش هست و مزاحمش نشم، پیام دادم حالم خیلی بده. تنها بودم. همه جا تاریک بود. پناه بردم به کارتون گیسو کمند.

هوا روشن شده بود. ساعت 10 بود. روز خیلی وقت بود روز شروع شده بود. هیچ دوست نداشتم از عصبانیتم کم بشه. باید تبریک میگفتم. به مادر شوهر، به پدر شوهر و صدا البته به عروس و داماد (جاری و برادرشوهر) به مناسبت چیده شدن خانه آرزوهاشون که به مناسبتش مهمانی ترتیب داده شده بود و صد البته امکان حضور بنده حقیر مهیا نبود. اما پر بودم از خشم. پر از عصبانیت. حوصله هیچ کس و هیچ چیز نداشتم. تاریک شد. وضو گرفتم. چادر انداختم سرم. نماز مغرب که تمام شد بعد از مدتها از شدت عجز سجده رفتم و اشک دیگه امونم نداد. 

خدایا من میدونم تو نعمت رو به من تمام کردی. میدونم که باید شاکر باشم و هستم. باید شاد باشم ولی من دلیل این حال خراب رو نمیدونم. تو نجاتم بده. 

چشمامو باز کردم. جمعه خیلی وقت بود که تمام شده بود. از همون وقتی که خوابیدم. شنبه شده بود . یاد شب قبل افتادم. که به محض پایان نماز، فکر مهربانی مادرشوهر پررنگ شد. زنگ زدم. حتی به جاری. تبریک گفتم و از ته دل آرزوی خوشبختی کردم. اون خشم و درد دیروز از بین رفته بود. ما مونده بودیم و یک هفته جدید با حس و حال تازه. خدای من معجزه کرده بود.