هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

من اصلا شرمندم

یک موردی دو شب پیش به طرز وحشتناکی عصبیم کرده بود که حس میکردم به حریم شخصیه من تجاوز که شده هیچی اصلا این حریم دزدیده شده و غیرقابل برگشت شده حتی. در عوض باعث شد یادم بیاد چرا دلم خواست از وب قبلی جابجا شم؛ چون 4 یا 5 ماه پیش به موارد غیر قابل استنادی از حضور یکی از آقایون همکارِ شدیدن خاله زنک  در وب برخورده بودم. هیچوقت مطمئن نشدم اماچون شدیدن از ذکور مذبور گریزونم و کاه هم بارش نمیکنم باعث شد دچار خودسانسوری بشم. از طرفی فهمیدم همیشه دلایلی برای جابجا شدن هست. همیشه. با همه این احوالات خیلی علاقه به جابجایی ندارم. از طرفی اونجا هم دچار سانسورم. 

حالا خودم که مجنون هستم اما معذرت میخوام که با این کارام به مرز جنون میکشونم. من واقعا دوست ندارم هی این خونه اون خونه شم. مگر من یا این ذکور مذبور از این شرکت نقل مکان میکردیم. اونوقت دیگه مهم نبود بخونه یا نه

قبلا شنیده بودیم حریم شخصی هم هست اما در واقع هیچ حریم شخصی وجود نداره. برای شما اگر داره برای من یکی همچین چیزی وجود نداره به لطف ِ .....

اعتراف

میخوام به یک چیزی اعتراف کنم. اینکه تکلیفم با خودم روشن نیست. اینکه شدم یک بوم و دو هوا. این که خسته شدم از اسباب کشی. اینکه نمیدونم اینجا بمونم یا برم خونه قبلی. اینکه اصلا اگر بمونم چرا بین این همه اسم که بلوط و الــــی و همسرک حتی کمکم کردن و خودم پیدا کردم و حافظ و شاملو و یک عاشقانه آرام هم بهم الهام دادن من هیچ اسمی نتونستم انتخاب کنم. از طرفی گاهی با خودم فکر میکنم که شاید بدبینی من به محیط مجازیه که باعث این جابجایی ها شده. از این همه خانه به دوشی از دست بلاتکلیفی ام با خودم کلافه ام. دیدن وبلاگهایی که یک آرشیو چند ساله دارن دلمو به درد میاره. من از سال 88 وبلاگ داشتم. اولش فقط حالت مینیمال بود. اون وب هنوزم سر جاشه و من یکی دوتا دوست بیشتر از اونجا نداشتم. هنوزم گاهی مینیمال داشته باشم اونجا مینویسم. یعنی اون یک وب ثابته برای مینیمال هام. البته خوب خواننده خاصی هم نداشت. خونه دوم که اصلا راجع بهش حرف نمیزنم. در خونه بعدی ضربه بدی از چندتا دوست نما خوردم و خونه بعدی هم یهو از اسمش بدم اومد. خواستم آدرس عوض کنم اما عمومی، ولی خوب هشدار بلوط باعث شد بیخیال این موضوع بشم. البته خدا رو شکر مزاحمی هم نداشتم. هر روزی که توان داشتم و فرصت، به یکی دوتا از بچه که تو لیست آپ کرده بودن آدرس دادم اما هنوز خیلی ها موندن. جزییات به کنار دلم میخواست آرشیو این چند سال وبلاگ نویسی ام یک جا بود ولی نیست. من خسته ام از این همه جابجایی. من یک خونه ثابت میخوام با آرشیو این چند سالم :(((((((


+دلتنگی این روزها بیچاره ام کرده

بر اساس کدوم میزان؟

بعد از یک چرخی تو بازار با خودم دارم حساب کتاب میکنم که برای چرخ خیاطی و اتو باید 1میلیون هزینه کنم. برای چرخ گوشت و آبمیوه گیری و مخلوط کن هم 1 میلیون. مثلا خوشحالم که زیادم گرون نمیشه. بعد با خودم فکر میکنم اگر قبل از این گرونی های لعنتی بود حتما همه اینها رو با یک میلیون میشد خرید. حتی یک چیزهای دیگه هم میشد کنارش خرید. وقتی یک تیکه مولینکس 2 سال پیش 70 تومن بوده و حالا شده 300!!! وقتی میرسم خونه به بابا میگم اتوی مامان رو چند خریدیم؟ میگه 260 اونوقت با خودم فکر میکنم روی چه حسابی، طبق کدوم انصاف، بر اساس کدام میزان در عرض 3 سال یک اتو 300 تومن گرون تر شده و شده 560؟!!!!


+ توکلم به خداست و انشالله همه چیز به خیر و خوبی جور میشه اما کاش یک ذره انصاف نسبت به هم داشتیم و نمیذاشتیم کار به اینجا برسه.

بغل بابا

نوشته‎ی کسی را میخوانم که پدرش پر کشیده. ذره ذره نوشته را تجسم میکنم و با هر جمله چند بغض فرو میدهم. میخواهم اشکهایم را رها کنم. میبینم اینجا پر از آدم است که 4نفرشان مرد هستند. غمگین تر از قبل باز هم بغض هایم را فرو میبرم که چرا نمیتوانم رهایشان کنم. با خودم آغوش بابا را تجسم میکنم که چقدر گرم و امن است و در دلم گریه میکنم برای آقای اسحاقی و همه آنهایی که دلتنگ بغل بابایشان هستند اما بابایشان نقل مکان کرده و بغل بابا برایشان فقط یک رویا شده. یک آرزو. دلم میخواهد همین حالا خودم را به بابا برسانم.غرق بوسه اش کنم و محکم بغلش کنم و بعد سرم را کنار آرنجش که همیشه روی بالش است موقع تماشای تلویزیون بگذارم و بخوابم و بابا خجالتی ام یواشکی دستش را نزدیک من بگذارد که گرمای وجودهایمان به هم منتقل شود.


+ بلوط مهربانترینم و شیرینِ شیرینم خوب میدانم که با هر اتفاق اینچنینی همه چیز برایتان دوباره تازه میشود. خدا رحمت کند پدرهایتان و البته خواهرک شیرین را و صبر و تحمل و آرامش بدهد به دل شماها و عزیزانتان