هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

رقص

نمیدونستم چرا ولی به شدت بی حوصله بودم. کم کم فهمیدم چرا ناراحتم. علتش که آشکار شد فهمیدم که خیلی خیلی هم ناراحتم. نوشتم که کسی بخونه. که دلداریم بده. 2 ساعتی هم بود. اما نه کسی خوند و اگر هم میخوند معلوم نبود دلداریم بده. شاید من قضاوت بیجا کردم یا انتظار بیجا داشتم اما هرچی که هست ناراحتم. شاید هم حق دارم اما از اون دست ناراحتی هاست که دوست ندارم به زبون بیارم. برای هیچ کس، هیچ کس.  

حوصله هیچ کاری نداشتم. نه کتاب، نه وب، نه هیچ چیز دیگه. حوصله آدمها رو هم نداشتم. خدا را شکر تنها بودم. بعد از سالها برای اولین بار کنترل م.ا_ه.و..اره را برداشتم تا کانالها را زیر و رو  کنم 200 کانالی عوض کردم و خسته شدم. خاموش کردم. ترک سوم، سی دی آهنگای ترکی عقدمون را با بی حوصلگی تمام play میکنم. مثلا سعی میکنم آذری برقصم. فکر کنم یک چیزایی بلدم. تا یادم میاد استعداد رقصم خوب بوده. امیدوار نیستم تاثیری در حال و هوام داشته باشه. به زور دست و پامو حرکت میدم. آهنگ که به آخر میرسه میبینم منتظر بودم آهنگ باز هم ادامه پیدا کنه تا من با انرژی تر برقصم



اضافه جات:

+ از بچگی رقصیدن به سبکهای مختلف یکی از بزرگترین آرزوهام بوده. سرم کمی فراقت شه حتما اقدام میکنم. کاش 2 سال پیش با همون کلاس هیپ هاپ شروع کرده بودم شاید تا الان خیلی هاشو یاد گرفته بودم

عشق پیروز

به خودم گفتم از زمین که گذشت 
از هوایی شدن هراسی نیست
پیش بینی نکن چه خواهد شد 
عشق مثل هوا شناسی نیست 
                                   یاسر قنبرلو


وقتی برایش می‎نویسم، فکر کردن به تو عجیب شیرین است و او در جوابم از همین شیرینی‎ها نسبت به من سخن می‎گوید، با تمام وجود باورش میکنم. امروز در اوج این باور، عدم اعتماد به نفسم که قبل از این پیامک‎بازی در حال جولان دادن بود، محو می‎شود و من غرق در این جمله شیرین نگار، ناخودآگاه لبخندی از عمق جان، بر لبم نقش می‎بندد که خوب است این اعتماد به نفس نداشته که در هر زمینه‎ای بر من غالب است ؛ در میدان ایمانم در این عشق مجالی برای خودنمایی ندارد وگرنه ...

به بقیه اش فکر نمی‎کنم. من این احساس را، این باور را و این لحظه را دوست دارم.



منو با خودت ببر

دلم هنوز پیش اون چرخ خیاطی هست که دیدم. انگار سالها به خاطر نداشتن چرخ خیاطی آرزوی خیاطی به دلم مونده باشه با خودم فکر میکنم تخفیش خوب بود. مامان زیاد موافق خرید از نمایشگاه نیست. آخه 6 سال قبل که یک بخارشوی کارچر از نمایشگاه شهر خرید، تو سفر قشم که خواست سرهای اضافی براش بخره گفتند، مدل بخارشوی شما باید همه این سرها را داشته باشه که مسلما نداشت و این دلیلی جز این نداشت که فروشنده سرهای بخارشوی را برداشته بوده. شلوغی مزید بر علت شد که از خرید صرفنظر کنیم.

 از ماشین پیاده میشیم. همسرک جلوتر میدوه که در پارکینگ و برای بابا باز کنه. من اما انگار چیزی درونم فرو ریخته. با حالتی که فقط در افراد به شدت غمزده و افسرده دیده میشه، یک نگاهی بهشون میندازم و به زور پله ها رو میام بالا. پالتومو از تنم در نیاوردم که همسرک میاد داخل اتاق و در رو میبنده. با دیدنش لبریز بغض میشم. آروم پالتومو در میارم. همسرک داره لباسهاشو عوض میکنه که اشکام قل میخوره رو صورتم و همسرک که شاید تا این لحظه فهمیده بوده که بغض دارم اما به روی خودش نیاورده با تعجب میپرسه چرا گریه میکنی؟ من ناراحتت کردم؟ هر چی میگه طوری شده با حرکت سر میگم نه. بغض توان حرف زدن رو ازم گرفته. کمی که آروم میشم میگم بازم داری میری و بلند بلند گریه میکنم. چشمای همسرک قرمز شده اما خودشو کنترل میکنه. وقتی صدای من قطع میشه، ملودی زیبای نفسهای عاشقانه یک مرد فضای اتاق را پر میکنه و من از خدا میخوام تا آخر دنیا این ملودی بیس ملودیهای زندگیم باشه.


+ برای اولین با در تمام مدت آشنایی و عقد موقع خداحافظی اینطور گریه میکردم. 

من هنوز میترسم

هنوز میترسم. از رفتن به شهر دیگه که هیچ، از رفتن از این خونه هم حتی میترسم. من هنوز نپذیرفتم که کم‎کم همه چیزم از پدر و مادرم جدا میشه. من تمام انرژی‎هامو از دست دادم وقتی فهمیدم که اگر شرایط جور بشه بدون من میرن سفر. چون زمانی که اونها میخوان برن، من باید برم ولایت همسرک اینا. از رفتن همراه همسرک ناراحت نیستم. فقط هنوز نپذیرفتم خانوادم برن سفر من نباشم. دلم میخواست زمانی برن که ما هم باشیم و باهاشون بریم. هنوز نپذیرفتم که اونا دیگه مجبور نیستند خودشونو با من هماهنگ کنند. من هنوز میترسم


+ خدا رو شکر من به انتخابم مطمئنم، وای به حال اونایی که با شک و تردید میرن زیر یک سقف

فقط برو

هنوز سر و کله اش تو دفتر پیدا نشده بود که یک آدم از خدا بی‎خبر ِ مدعی ِ فهم و کمال با مقایسه‎های بی‎جا و  اون اینطوری تو اونطوری، بنای یک حساسیت بی‎پایان رو پی‎ریزی کرد. وقتی منتقلش کردن دفتر، وجودش برام غیر قابل تحمل بود. مخصوصا که زیاد حرف میزد و یک چیزی رو شلوغ میکرد انگار که داره آپولو هوا می‎مته. جدای از حساسیت هایی که در من به وجود آورده بودند، خودش هم از اون دسته دخترایی بود با اخلاقی خاص که تقریبا هیچ کدوم از خانمهای شرکت باهاش نمی‎جوشیدند. یواشکی حرف زدنهاش با مسئول بخش و تبعیض‎های رفتاری مسئول بخش به این حساسیتها دامن میزدم و آتشش رو برافروخته تر میکرد. دختر خوبی ِ اما شدیدن نیاز به توجه داشت و رفتاراش چیزی جز این رو بهت القا نمیکرد. بینیشو عمل کرده بود و تصمیم داشت پف چشمش رو هم بره عمل کنه که دست روزگار زد و ازدواج کرد. با ازدواجش چنان شروع به پنهان کاری کردن انگار که ما زندگیمون رو گذاشتیم و چشم دوختیم ببینیم این چی کار داره میکنه. شوهرش یک سفر رفت چین هرکسی سراغ شوهرشو توی اون روزا میگرفت میگفت رفته چین.


هر بار تلاش کردم این حساسیت را از بین ببرم، رفتاری ازش دیدم که باز برمیگشتم به نقطه اول و آرزو میکردم مجبور نبودم هر روز ببینمش و صداش رو بشنوم. وقتی فهمیدم بارداره خیلی خوشحال شدم براش اما 2 روز بعدش فقط برای این خوشحال بودم که میگه بعد عید دیگه نمیام. به خاطر اینکه با دل راضی و به خوبی داره میره. بخاطر اینکه دیگه نمیبینمش. بخاطر اینکه تموم میشه این سر و صداهایی که اعصابمو بهم میریزه. وقتی یک روز نیومد و میدونستم حالش خوب نیست ناراحتش شدم. دلم گرفت اما باز هم الان فقط دلم میخواد دیگه نیاد. دیگه نبینمش. دوباره وقتی بیاد با صدای بلند حرف میزنه و همه چیز رو میخواد با جزییات کامل واسه همه اونایی که تازه فهمیدن بارداره تعریف کنه و ... البته که این چیزا مهم نیست. من فقط میخوام نباشه



+ من حسود نیستم. هیچوقت نبودم. من تنها شاکی این سر و صدا نیستم.حتی همون آقایون بحش هم که مثلا بهش احترام میزارن از این وضع شاکی اند. حتی خانوم الف که باهاش رابطه خوبی داره. فقط ایراد کار اینجاست که من خسته ام و حوصله توصیف رفتاراشو ندارم فقط میخوام از احساس خودم نوشته باشم همین.