هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

زنده باد خودِ بهاری ام

تن ظریف و کوچکش را آرام روی تخت اش می گذارم. پتوی صورتیِ هدیه مادرجانش را تا گردن اش می کشم و از اتاق خارج می شوم. در اندیشه خوردن چیزی هستم که در این آرامش تک نفره در هوای بهاری باران زده، روی تخت مان که با عشق مرتب اش کردم؛ حالم را بِه کند.

بستنی؟! بعد از ناهار؟! نه. یک نوشیدنی گرم دلچسب تر و سرحال کننده تر از هر چیزی است. کتری را از آب پر می کنم. قهوه را داخل ماگ لبخندم میریزم همراه کمی کافی کریمر و یک قاشق شکر. درِ ظرف چینی در ایام خانه تکانی قبل از عید ناپدید شده. همینطور که ظرفهای تمیز را از ماشین داخل کابینت ها قرار می دهم؛ یک جستجویی هم برای یافتن در ظرف می کنم. راستش وقتی چیزی گُم می کنم تا پیدا نشود آرام ندارم. البته این روزها کمی بهتر شده ام. با خودم فکر می کنم نکند بین بازیافت ها ناخواسته این را هم انداخته ام و نفهمیدم؟! کمی بعد می گویم ممکن نیست. صدای قل قل کتری بلند می شود. آب جوش را داخل ماگ می ریزم و بعد از تمام شدن کارم، ماگِ قهوه به دست وارد اتاق می شوم و خودم را روی تخت در جای همسر جان رها می کنم. 

با تغییر دکوراسیون؛ جهت خوابیدن مان درست روبروی پنجره است. چشم می دوزم به آسمان و آن کاج بلند که دوستش ندارم. اما در این لحظه بکر زیباترین منظره است برای منِ خوشحال. همسرجان که زنگ می زند برای بررسی هوا پنجره را باز می کنم و مست می شوم از این هوا و منظره باران زده درخت ها و گلها. باران ریز و تندی در حال باریدن است. از ته ته دل خوشحالم از اینکه دوباره به روزهای عادی زندگی مان برگشتیم.

 از امروز دوباره تمرین های *سپاس گزاری را شروع کرده ام. قرار است *ورزش هم چاشنی روزهایم شود ان شالله و *نوشتن!!! باید بیشتر بنویسم. بیشتر ثبت کنم تا دلم آرام تر و حالم بهتر باشد. 

قرار است امروز یک  *زمان بندی هفتگی برای رتخ و فتخ امورات خانه داری مهیا کنم و با پیشنهاد همسر هر روزی را به کاری اختصاص دهم. 

تقریبا یک پنجم خانه تکانی را قبل از عید انجام داده ام. اگر خدا بخواهد به مرور بقیه خانه تکانی را حداکثر تا دو ماه آینده تمام کنم. با داشتن کوچولوی شیطونی مثل ماه اک فکر کنم زمان نسبتا خوبی است.

برنامه های زیادی برای ایجاد نظم در خانه دارم. برنامه هایی که همه مستلزم تغییر جای وسایل و استفاده بهینه از فضای کمدها  می باشد.

صبح که ماه ام از خستگی و بیخوابی روز قبل تا نزدیک ١٢ خواب بود؛ پریدم داخل حمام. اول تی و جارو را که در انجام مناسک خانه تکانی بالکن راهی حمام شده بودند را شستم و بعد از شستن کف حمام با اسکاچ و سابیدن دمپایی های حمام با دامستوس ؛وقتی نوبت به شستن خودم رسید و آن همه انگیزه و هدف ریز و درشت در ذهنم ورجه وورجه می کردند؛ به خودم گفتم به خاطر ماه اک؛ برای اینکه مادر قابل افتخاری باشم باید درست زندگی کنم. کمی که بیشتر آب تنم را نوازش داد؛ با خودم گفتم چرا ماه اک؟! به خاطر خودم و رسالتی که برعهده من است باید به بهترین شکل زندگی کنم. و این اولین بار است که این جمله را با تمام وجود ایمان دارم. و به خودم که انگار تازه یافتم اش حسی وصف ناشدنی و عالی دارم. موفقیتم را از حالا واضح به چشم می بینم. چقدر برای خودم دوست داشتنی شده ام.

باران شدیدتر شده. صدایش با ترکیب صدای گنجشک کان، دلنشین ترین ملودی این لحظه باهاری شده و فضای مرتب اتاق، گرم و نرمی تختمان بهشتی ترین نقطه دنیا.


غ ز ل واره: 

روزگارتا از هر باهاری باهاری تر

یاشاسین

تصادف پَر

ماشین پَر

تعطیلات پَر

واکسن ماه اک پَر

حال بد پَر

استرس پَر


خوشبختی هست

آرامش هست

زندگی هست

تغییر هست

انگیزه هست

و عشق...


زنده باد خودم

زنده باد ما

زنده باد شما

زنده باد همه مان

زنده باد زندگی


******


بعد از دو سال و نیم امروز به افتخار ماه اک و جدا کردن جای خواب اش از روی تخت ما به زمین؛ دکوراسیون اتاقمان را به همت همسر جان تغییر دادیم و به این ترتیب اولین روز خانه تکانی در سال نود و هفت رقم زده شد. حالا در اتاق تمیز و مرتب مان که هنوز هم کار دارد؛ روی تخت دراز کشیده ام. از هیجان این اتفاق شیرین لبریزم.

بعد از دو سال و نیم که لحاف تختمان بلااستفاده مانده بود بخاطر گرم بودن و جمع و جور بودن یورگانهای دست دوز مادرشوهر؛ امروز لحاف را از داخل رو تختی خارج کردم و داخل کاورش گذاشتم و رو تختی یاسی رنگمان را که عاشق اش شده بودم وقت خرید را روی تخت پهن کردم و خدا می داند که چه نظمی و چه حس مثبتی فضای اتاق را پر کرد.

تشک اش را پهن می کنم و ماه اک را روی تشک می گذارم. بیدار می شود و سعی می کند خودش بخوابد که بین تکان ها، سرش آرام به تخت ما کوبیده می شود. به یاد پامپر رو تختی اش می افتم. با زاویه ٩٠ درجه بامپر را به تخت و میز پا تخت می جسبانم و با لبخندی که از رضایت بر لبانم نقش بسته و با خیال راحت از اینکه دور سر ماه اک نرم است روی تخت ولو می شوم و می نویسم.

حالا ماه اک را در ست زمین خواب اش رویاهای شیرین می بیند و همسر روی تختمان. و فقط خدا می داند که چقدر لذت بخش ر شیرین است که عزیزانت در کمال صحت نزدیک تو به خوابی آرام بروند.


غ ز ل واره:

+ خدا را شکر که زمان می گذرد و انسان فراموشکار هست و تلخی ها را در روزهای گذشته جا می گذارد


+ هنوز دلم آرام نیست که ماه اک را روی تخت اش بخوابانم. نگرانم که صدایش را وسط شب نشنوم



آخر تعطیلات

با صدای تیز کشیده شدن ترمز، به سمت عقب برگشتم و صدای محکم تق برخورد دو ماشین و پرت شدن به جلو. مادر ماه اک که به گریه افتاده بود را با دراز کردن دستهایم در آغوشم گذاشت. ماه اک به بغل پیاده شدم و با دیدن وضع ماشین، تا به خودم بیایم؛ دیدم بچه به بغل دارم وسط خیابان جیغ می زنم و با مشت گره شده، دستم را سمت پسر جوانی که داخل ماشین است، پرتاب می کنم. دو بار دستم به شانه اش رسید. نمی دانم چه کسی از آنجا دورم کرد. فقط خاطرم هست که همسر گفت چیزی نشده. شما بروو بچه را ببر. با شنیدن جمله "من سرعتی نداشتم" دوباره فریاد زنان گفتم "ک...ت".

با همه اینکه معتقدم این اتفاق صدقه راهمان شد؛ اما تمام خوشی های این چند روز عید از دماغمان در آمد. حال همه گرفته شد. میزبان آن روز و خانواده ام عذاب وجدان بدی دارند.  همسرک گفت ١٣ بدر تنها در خانه بمانیم اما محمد بالاخره با ماچ و بغل و شوخی همسر را راضی کرد. با اینکه فکر می کردم با آن جیغ و فریادها تخلیه شده ام و حالم خوب است اما ١٤ فروردین با وجود گذشت دو سه روز از واقعه از شوک این اتفاق و ناراحتی همسر، سردردی گرفتم که چند بار بالا آوردم و بلیط برگشت مان را جابجا کردیم. بالاخره دیروز صبح بدون ماشین برگشتیم خانه. با دور شدن از آن جو حالمان کمی بهتر شد. 

و وقتی نزدیک مهر و ماه آن تصادف خیلی بد را دیدم؛ ایمان آوردم که این اتفاق فدای سر ماه اک بوده. 


روز نوشت:

+ از خوشی های تعطیلات هم می نویسم. امروز با تاخیر واکسن ماه اک را زدیم. شکر خدا تا حالا که تب نکرده. این دو روز هم بگذرد؛ بر می گردیم به روال عادی زندگی ان شالله. برنامه های زیادی در ذهن دارم. باید همه شان را روی کاغذ بیاورم و سریع اقدام کنم برای انجام و رسیدن به اهداف.

نوروز آمد؛ بهار خوش آمد

اگر بگویم این روزها در گوشه ای از بهشت سکنی گزیده ام؛ پُر بی راه نگفته ام. ماه اک تجسم که نه! خودِ بهشت است. زلال چشمان خاکستریِ پر از شور زندگی اش، حریر نگاه پاک، کنجکاو و پر از مهرش، تن نحیف و بلورین اش، دستهای ظریف و کوچکِ تپل اش، پاهای عروسکیِ نرم اش که با انگشتهایش مروارید باران شده اند. لبهای جمع و جور و خندانش  که گاهی در تلاش برای ادای صدایی به اندازه یک غنچه گل سرخ، کوچک می شوند. صورت گرد و قرص ماه اش، پوست سرخ و سفیدش که به لطافت گلبرگهای گل می ماند و با آدم حرف می زند. صدای دلنشین و آوازهای کودکانه اش که از ملودی بزرگترین آهنگسازان دنیا هم گوش نوازتر است . چطور بگویم؟!... ماه اک خودِ خودِ بهشت است.

وقتی ١٥ دی به جمله "آنقدر شعله بخاریشو زیاد کرده که ... روی پشت بوم در حال ذوب شدنه" آقای مدیری آنقدر خندیدم و تا پایان برنامه بارها قهقهه زدم؛ تازه فهمیدم که با آمدن ماه اک چه نشاطی در وجودم جوانه زده است و روز به روز در حال بارورتر شدن است. وقتی بیشتر از قبل و طولانی تر از قبل می خندم این یعنی ماه اک خودِ خودِ معجزه است. 

همسرک که جای پایش در زندگی ام محکم شد؛ نشاط وصف ناشدنی را برایم به ارمغان آورد که تا قبل از آن فقط در ایام کودکی تجربه اش کرده بودم. با آمدنش کودک درونم را زنده تر و زنده تر کرد و حالم را از این رو به آن رو کرد. هنوز تیرگی هایی در عمق افکارم بود که پای ماه اک به زندگی شیرین مان باز شد. بارها ترسیدم. بارها وحشت کردم. هزاران بار از خودم و همسرک پرسیدم وقتی به دنیا بیاید چه می شود؟ از آن تیرگی های فکری می ترسیدم. از اینکه باعث آزار ماه اک شوند وحشت داشتم. از اینکه با آمدن ماه اک بین من و همسرک فاصله بیفتد؛ سرمایی تنم را می لرزاند. شکمم روز به روز بزرگتر می شد و هر لحظه بیشتر از قبل حضورش را حس می کردم.

و رسید! روز موعود... و تنها دعای من برای خودم در آن لحظه های دردناک تولدش؛ رفع تیرگی های افکارم بود. همان تیرگی ها که وسواس گونه در پی آزارم بودند. دعا کردم و درد کشیدم. خدا را صدا کردم و درد کشیدم. توبه کردم و درد کشیدم. آرزوی مردن کردم و درد کشیدم و ....

ماه ام .... به دنیا آمد 

و دنیایم رنگ تازه ای گرفت. اولین چیزی که از ماه اک دیدم پاهای ظریفش بود و دانه های ریز مروارید انگشتانش.

با آمدن ماه اک  تمام دلواپسی هایم رنگ باخت و امید وصف ناپذیری وجودم را در برگرفت.

با آمدن ماه ام افکار تیره بی جان شدند و دلم آرام گرفت.

با آمدن ماه امان دوباره متولد شدم. دوباره زندگی می کنم. دوباره نفس می کشم.

هر چقدر از آمدن ماه ام بیشتر می گذرد بیشتر می فهمم که چه معجزه ای و چه بهشتی ...!!!! 


١٣ بهمن ٩٦


تبریک نوشت:

+ دست در دست ماه کوچکمان و همسرجان سال جدید را تحویل کردم. بهارتان بی نظیر و لحظه هایتان آرام و گاهی پرهیجان. از اعماق وجودم بهترین ها را از یکتای بی همتا برایتان خواستارم.


غ ز ل واره:

+  آنقدر این متن را عاشقم که ....


+ منظور از افکار تیره، افکار خاصی بود که به شدت به خاطرشان عذاب کشیدم. بعد از زایمان کلا محو شدند. بعد از حدود دو ماه برگشتند اما بی رمق و من در تلاشم برای حذف همیشگی شان.

چهارشنبه سوری

از ترس مثل جوجه بی پناهی که خودش را زیر پر و بال مادرش پنهان کرده است؛ خودم را مچاله کرده ام در آغوش همسرجان. همانطور که صورتم را توی گردن همسرجان فرو کرده ام با بفض ناشی از وحشت می گویم: "اگر همدیگر را نمی خواهند چرا با هم زندگی می کنند؟". صدای نعره های مردک و وحشی گری هایش که گویی چیزی را به زمین می کوبد و فریادهای زن که می گوید بکُش بکُش و بعد از آن صدای جیغ های از ته دل زن،جیغ های طفلک معصوم شان و صدای گرومپ گرومپ تمام وجودم را به رعشه انداخته است. قلبم و دلم منقلب است. نگرانم که ماه ام که از عصر به خاطر ترقه که نه!به خاطر انفجار بمب ها نتوانسته بخوابد و تازه خوابش برده با این صداها بد خواب شود. همسرجان محکم مرا در آغوش اش نگه داشته و می گوید:" گور بابایشان. هر چقدر می خواهند فریاد بزنند و دعوا کنند تو چرا می ترسی؟!" اما مطمئنم اعصاب خودش هم از شنیدن این همه جیغ و فریاد ناراحت است. آنقدر که با شروع دعوا نمازش که تمام شد گفت:"باید مرتیکه را از این سختمان بیرون کنیم"

بار اولشان نیست. لامصب ها یکی از بدترین دعواهای زن و شوهری را دارند و استثنا به جز امشب همیشه دعواهایشان بعد از ساعت ١٢ شب است.

خودم را از آغوش همسر بیرون می کشم تا بروم باقیمانده وسایل کابینت زیر سینک را جمع کنم. همسر می گوید چراغ ها را خاموش کن و بیا. قلبم ناراحت است. قرص ویتامین ام را میخورم و از خدا خواسته! چراغ ها را خاموش می کنم و آشپزخانه را همانطور ریخت و پاش رها می کنم.  روی تخت می خزم و همسر که می داند چقدر ترسیده ام مرا زیر پتو جا می دهد و دستش را دور کمرم حلقه می کند. صدای فریادهای زن می آید که "طلاقم بده. برو گمشو". همسر می گوید پس چرا نشسته ای برو طلاقت را بگیر چرا منتظر این مرتیکه ای. می گویم شاید برای بچه شان؟! می گوید این زن باید برود. این مردک مریض است. اما حقیقت این است که ما از بطن ماجرا بی خبریم و فقط هر چند وقتی یکبار تنمان میلرزد.

درست مثل عقب زدن یک فیلم اتفاقها از اکنون و اینجا تا زمان غروب در ذهنم به عقب مرور می شود؛ همان لحظه ای که خانم همسایه روبرو از خانه زد بیرون و من به همسر گفتم حتما رفت چهارشنبه سوری. بعد از دم کردن برنج آمدم داخل سالن و گفتم چقدر امشب احساس تنهایی می کنم؟! همسر که روی کاناپه ولو شده بود گفت: "نه نه احساس تنهایی نکن. بیا اینجا" و من را در آغوش کشید. اما من که یکهو دلم گرفته بود؛ صورتم خیس شد. با انتظار دلداری از همسرجان گفتم همه خانه هایشان را تمیز و مرتب کردند اما خانه من بازار شام است. 

همسر: خوب تو هم بکن

من: با ماه اک؟! که اجازه کار نمیدهد

- : خوب نکن

+ : کاش لاقل از کم خوابی سردرد نمی گرفتم. آنوقت می توانستم از خوابم بزنم و به کارهایی که دلم میخواهد رسیدگی کنم. چرا اینطوری حرف می زنی؟

-: (خنده اش گرفته) چطوری؟ من در حالت عادی برایم مهم نیست اگر به کارهای خانه نرسی اما وقتی مهمان می آید کمی به خودت سختی بده. 

+: (اعصابم خورد شده) عوضش هر موقع که مهمان داریم چنان تمام مرا برای کارهای انجام نشده زیر سوال می بری که نابودم می کنی و از ته دل آرزو می کنم ای کاش هرگز مهمان نمی آمد. وقتی کارها روی هم تلنبار می شود چطور انتظار داری زمان مهمان آمدن یک جا به همه کارها برسم تا جنابعالی حرفهایی نزنی که تا ته ته وجودم بسوزد. اگر این درد لعنتی نبود همین حالا به خودم سختی می دادم

خودم را با حالی بدتر از چند دقیقه قبل از آغوشش بیرون می کشم. ماه اک هر از گاهی غری می زند. طفلک نتوانسته بخوابد. بعد از تکمیل آشپزی و قیافه گرفتن و خوابیدن همسر و کمی آه و ناله برای مادر همسر که زنگ زده است برای احوال پرسی و بیشتر از یک ماه است که خانه می تکاند؛  در مورد ناراحتی ام از نامرتب بودن خانه برای سال جدید! و البته سکوت همسر؛ زنگ می زنم به مادرجان. با یک احساس عجز و بی کفایتی ماجرا را تعریف می کنم.حق را به خودم نمی دهم اما می دانم که آن لحظه فقط دلم میخواست همسرجان با شنیدن حرفهایم دستی روی سرم بکشد و بگوید: "عیب ندارد. هنوز وقت هست. کلیت خانه را مرتب کن. بقیه را سر فرصت". مادرجان که کمی از ماجرای پیش آمده خنده اش گرفته می گوید اوقاتتان را تلخ نکن. حرف را عوض می کردی. وقتی خواسته احساس تنهایی نکنی از چیز دیگری حرف میزدی.  به جای این حرفها می بوسیدی اش. به علاوه تو که خودت میدانی مهمان که می آید باید همه جا تمیز و مرتب باشد. نیازی به گفتن او نیست.

ماه اک دوست داشتنی که اغلب روز را داد کشیده و توی بغلم است که آرام شود را می بوسم و می گویم این خانم کوچولو تمام وقتم را پر می کند. مادر می گوید ببوسش. بچه به این ماهی! برایش می گویم که دلم میخواست که همسر بگوید: "اشکالی ندارد. این روزها که کارم کمتر است کمی ماه اک را به من بسپار و به کارهایت برس". اما اصلا چه زود بیاد چه دیر این بغل گرفتن های ماه اک آنقدری نیست که من به کاری برسم.

مادرجان با اینکه حرفهایم را قبول دارد اما می گوید شبتان را خراب نکن. برو کنارش بنشین؛ ببوس اش و خوش بگذرانید. نبینم دیگر با همسرت اوقات تلخی کنی. بعد از خداحافظی با همه دلخوری ام از همسر  سمتش می روم و با منت کشی آشتی می کنیم. البته که از دلخوری ام کم نشده و او همیشه در همه بحثها من را مقصر میداند و خودش را مبرا :|. اما من او را هم مقصر میدانم

صدای نعره های مردک و جیغ های زن رشته افکارم را پاره می کند. هنوز قلبم میخواهد از جا کنده شود آنقدر که ترسیده ام. نگاهی به ماه مان که خواب است می کنم و میبوسمش. شروع می کنم به خواندن آیة الکرسی. فوت می کنم به ماه اک، همسر و خودم برای حفظ سلامت و آرامش زندگیمان و فوت می کنم به طرفین دعوا که آرام شوند.

پیشانی همسر را می بوسم و عذرخواهی می کنم از غر زدنهای سرِ شب؛ با اینکه هنوز هم انتظار دارم وقتهایی که دیر نمی آید یا روزهای تعطیل کمی بیشتر برای ماه و من وقت بگذارد و کمکی هرچند کوچک بکند تا من بهتر و با انرژی تر به مدیریت خانه برسم. نه اینکه از صبح بگوید کار دارم و پیشاپیش اعلام کند که امروز اصلا فرصتی ندارد در حالیکه به خاطر خستگی های در طول هفته معمولا توان انجام کارهایش را ندارد. ته دلم از خدا تشکر می کنم که شریکم یک انسان است و یک مرد فهمیده اگرچه گاهی اصلا همدیگر را نمی فهمیم یا نمیدانیم رفتار و حرف درست کدام است.


غ ز ل واره:

جر و بحث همه جا هست مهم این است که کمی گذشت کنیم و کوتاه بیاییم که کش دار و دایمی نشود. همه زندگیها لحظه های خوب و بد دارد اما شدت بد بودنش نشان از درک و فهم  طرفین از هم و میزان گذشت شان دارد. 


+ با حال این روزهایم باید بطور جدی شکرگزاری را از سر بگیرم.


+ ماه اک از سر صبحی مرتب در حال داد زدن است. امروز از آن دنده بلند شده. سر فرصت نظرها را تایید می کنم. بروم به دادش برسم


+ پست را همان دیشب نوشتم که حالم خراب بود و حالا تکمیلش کردم